ابن رومی

نسخه‌های‌ کامل‌ آن‌ چندان‌ متعدد نبوده‌ است‌. نصار هنگام‌ چاپ‌ دیوان‌، در واقع‌ بیش‌ از دو نسخة قدیمى‌ کامل‌ در اختیار نداشته‌، اما قطعه‌های‌ پراکنده‌، یا مختارات‌، و نیز نسخه‌های‌ متأخر دیوان‌ او نسبتاً متعدد است‌. با اینهمه‌ خوب‌ است‌ اشاره‌ کنیم‌ که‌ گویا برخى‌ از معاصران‌ او، اخبارش‌ را جمع‌آوری‌ کرده‌ بودند: دو دوست‌ همنشینش‌، ابن‌ مسیّب‌ و ابن‌ عَمّار، هر دو کتابى‌ دربارة او تألیف‌ کرده‌ بودند (نک: یاقوت‌، 3/234، 240). در اواخر سدة 4 یا اوایل‌ سدة 5ق‌، ابونصر سهل‌ بن‌ مرزبان‌ نیز کتابى‌ به‌ نام‌ اخبار ابن‌ الرومى‌ برای‌ ثعالبى‌ تدارک‌ دید (ثعالبى‌، 4/392). در همین‌ باب‌، کتابى‌ هم‌ به‌ ابوعثمان‌ سعید خالدی‌ (زیّات‌، 259، حاشیه‌) نسبت‌ داده‌اند (نک: کحاله‌، 4/233؛ اختیار شعر ابن‌ الرومى‌. دربارة این‌ آثار نیز نک: بستانى‌، 1 ، حاشیه‌؛ II/587 .(GAS, 
در سدة اخیر، کار جدی‌ دربارة ابن‌ رومى‌ با کتاب‌ ارزندة عباس‌ محمود عقاد، ابن‌ الرومى‌ حیاته‌ من‌ شعره‌ که‌ نخستین‌ بار در 1931م‌ در قاهره‌ انتشار یافت‌، آغاز گردید، پس‌ از او عمر فروخ‌ و مدحت‌ عکاش‌ به‌ ترتیب‌ در سالهای‌ 1942 و 1948م‌ کتابهای‌ کوچکى‌ دربارة او نگاشتند. در همین‌ سالها، گست‌ «زندگى‌ و آثار ابن‌ رومى‌1» را در لندن‌، (1944م‌)، انتشار داد (ترجمة نصار، بیروت‌). سپس‌ محمد عبدالغنى‌ حسن‌، ایلیا سلیم‌ حاوی‌ و على‌ شلق‌ ذیل‌ عنوان‌ ابن‌ الرومى‌، به‌ ترتیب‌ در سالهای‌ 1955، 1959، 1960م‌ دست‌ به‌ انتشار کتابهای‌ خرد و کلانى‌ زدند. در 1967م‌ کتاب‌ پرفایدة سعید بستانى‌، به‌ زبان‌ فرانسه‌ در بیروت‌ پدیدار شد. سال‌ بعد (1968م‌) جورج‌ غُرَیْب‌، ابن‌ رومى‌ خود را منتشر کرد. 
دهة 80 در این‌ باره‌، دهه‌ای‌ پربار بود: کتاب‌ ایلیاسلیم‌ حاوی‌ با تجدید نظر دوباره‌ چاپ‌ شد (بیروت‌، 1980م‌)؛ جورج‌ معتوق‌ چاپ‌ دومى‌ از ابن‌ رومى‌ خود منتشر ساخت‌ (بیروت‌، 1984م‌)؛ ابن‌ الرومى‌ مختصر و مفید خلیل‌ مردم‌ بک‌، از صورت‌ خطى‌ به‌ درآمد و در 1988م‌ در بیروت‌ چاپ‌ شد؛ نازک‌ سابایارد، هجای‌ ابن‌ رومى‌ را جمع‌آوری‌ کرد و با مقدمه‌ای‌ در شرح‌ احوال‌ او، در لندن‌ (1988م‌) منتشر کرد و سرانجام‌ فوزی‌ عطوی‌ ابن‌ رومى‌ مختصری‌ در بیروت‌ (1989م‌) انتشار داد. تدارک‌ فهرست‌ مقالات‌ مفصل‌ و جامعى‌ که‌ دربارة ابن‌ رومى‌ تألیف‌ شده‌، البته‌ از حوصلة این‌ مقاله‌ خارج‌ است‌. 
نویسندگان‌ معاصر که‌ منابع‌ کهن‌ را در این‌ باب‌، خاموش‌، یا کم‌ گوی‌ و احیاناً متناقض‌ یافته‌اند، خود در دیوان‌ عظیم‌ ابن‌ رومى‌ به‌ جست‌ و جو پرداخته‌ و کوشیده‌اند با شناسایى‌ کسانى‌ که‌ شاعر مدح‌ یا هجا گفته‌، و نیز با بررسى‌ حوادثى‌ که‌ در دیوان‌ به‌ آنها اشاره‌ شده‌، طرح‌ زندگى‌نامة او را ترسیم‌ کنند. نخست‌ عقاد این‌ غرض‌ را در عنوان‌ کتاب‌ خود که‌ ابن‌ الرومى‌ حیاته‌ من‌ شعره‌ نام‌ گرفته‌، متجلى‌ ساخت‌. اثر گست‌، کار عقاد را تکمیل‌ کرده‌ و کتاب‌ بستانى‌، آن‌ِ هر دو را. کار این‌ پژوهشگران‌، خاصه‌ بستانى‌، از آنجا شایستة ستایش‌ است‌ که‌ چون‌ دیوان‌ کامل‌ ابن‌ رومى‌ هنوز انتشار نیافته‌ بود، ناچار بوده‌اند به‌ نسخ‌ خطى‌ و مختصرات‌ استناد کنند. 
ابن‌ رومى‌ در 2 رجب‌ 221 در محلة عتیقه‌ (یا عقیقه‌) غرب‌ بغداد، کوی‌ ختلیّه‌، در منزلى‌ که‌ روبه‌روی‌ قصر عیسى‌ بن‌ جعفر قرار داشت‌ به‌ دنیا آمد و در 28 جمادی‌الاول‌ 283، در خانة خویش‌، واقع‌ در کوی‌ سوق‌ العطش‌ (در جانب‌ شرقى‌ دجله‌) درگذشت‌ و در گورستان‌ باب‌ البستان‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شد (نک: مرزبانى‌، معجم‌، 145؛ خطیب‌ بغدادی‌، 12/26؛ ابن‌ جوزی‌، 5(2)/168؛ به‌ خصوص‌ ابن‌ خلکان‌، 3/360-361؛ و دیگران‌). برخى‌ به‌ سال‌ 284ق‌ نیز اشاره‌ کرده‌اند (مثلاً سمعانى‌، 6/198؛ ابن‌ جوزی‌، ابن‌ خلکان‌، همانجاها)، اما به‌ هر حال‌، سال‌ 276ق‌ که‌ ابن‌ خلکان‌ (همانجا) افزوده‌، دور از صواب‌ است‌. 
پدر رومى‌ الاصل‌ و مادر ایرانى‌ نژاد ابن‌ رومى‌ در آسایش‌ و رفاهى‌ نسبى‌ روزگار مى‌گذراندند و ابن‌ رومى‌ بارها به‌ این‌ هر دو نژاد بالیده‌ است‌ (نک: عقاد، 84؛ بستانى‌، .(101-102 در دیوان‌ او نامى‌ از پدرش‌ نیست‌؛ از این‌ رو پنداشته‌اند که‌ وی‌ در ایام‌ کودکى‌ شاعر درگذشته‌ باشد (عقاد، 86)، اما قصیده‌ای‌ در رثای‌ مادرش‌ که‌ گویا در 30 سالگى‌ شاعر وفات‌ یافته‌، دیده‌ مى‌شود (قس‌: همو، 87؛ بستانى‌، .(103 با اینهمه‌ هیچ‌ اثری‌ از فارسى‌ دانى‌ یا رومى‌ دانى‌ وی‌ در دیوانش‌ آشکار نیست‌ و مثلاً مجموعة واژه‌های‌ فارسى‌ دیوان‌، همان‌ است‌ که‌ در آثار دیگر شاعران‌ آن‌ روزگار معمول‌ بوده‌ است‌ (دربارة واژگان‌ فارسى‌ او، نک: شواهد متعدد در شفاء الغلیل‌ خفاجى‌، فهرست‌ ). 
در کودکى‌، پدر به‌ تعلیم‌ او همت‌ گماشت‌. ظاهراً پدر، خود در جهان‌ دانش‌ و ادب‌ غریب‌ نبود؛ دوستى‌ استواری‌ که‌ با محمد بن‌ حبیب‌ (ه م‌) داشت‌ (نک: یاقوت‌، 18/114) و نیز تربیت‌ شایسته‌ای‌ که‌ فرزندان‌ خود ابن‌ رومى‌ و محمد را از آن‌ برخوردار کرده‌ بود، بر این‌ امر گواه‌ است‌. سپس‌ کار کودک‌ به‌ «کتّاب‌» (مکتب‌ خانه‌) کشید (نک: بستانى‌، .(110 پس‌ از آن‌ به‌ مجالس‌ درس‌ ابن‌ حبیب‌ (245ق‌/589م‌) وارد شد و ابن‌ حبیب‌ که‌ وی‌ را بسیار هوشمند مى‌دید، به‌ او عنایت‌ خاصى‌ مى‌ورزید و چون‌ نکته‌ای‌ شگفت‌ در او مى‌یافت‌، بانک‌ مى‌زد که‌ «هان‌ ای‌ ابوالحسن‌، این‌ نکته‌ را در حقّة خود بنه‌» (ضَع‌ هذا فى‌ تامورک‌) (یاقوت‌، همانجا). 
وی‌ حداکثر تا 24 سالگى‌، یعنى‌ 245ق‌ که‌ سال‌ وفات‌ ابن‌ حبیب‌ است‌، در خدمت‌ او بوده‌ و در آن‌ هنگام‌ بى‌گمان‌ به‌ شاعری‌ نیز شهرت‌ فراوان‌ یافته‌ بود. بعید نیست‌ که‌ وی‌ نزد ثعلب‌ نیز شاگردی‌ کرده‌ باشد (نک: بستانى‌، 117 ؛ نیز عقاد، 97، که‌ به‌ اغانى‌ استناد کرده‌، اما او احتمالاً دچار اشتباه‌ شده‌ است‌). همچنین‌ احتمال‌ مى‌رود که‌ به‌ خدمت‌ مبرّد نیز رسیده‌ باشد، زیرا در همان‌ سالى‌ که‌ ابن‌ حبیب‌ درگذشت‌، مبرد به‌ بغداد وارد شد، اما نمى‌دانیم‌ ابن‌ رومى‌ در چه‌ احوالى‌ بدو پیوست‌. تنها این‌ نکتة اساسى‌ آشکار است‌ که‌ او را در یک‌ قصیدة 98 بیتى‌ مدح‌ گفته‌ و در خلال‌ آن‌ (به‌ خصوص‌ ابیات‌ 55 به‌ بعد) به‌ مرواریدهایى‌ که‌ از دریای‌ علم‌ او برگرفته‌، اشاره‌ کرده‌ است‌ (نک: دیوان‌، 2/751-757). این‌ رابطه‌ها سرانجام‌ موجب‌ شد که‌ وی‌ دانش‌ گسترده‌ای‌ بیندوزد (عقاد، همانجا؛ بستانى‌، .(108 هر چند هیچ‌ تألیف‌ علمى‌ از وی‌ شناخته‌ نیست‌، اما تحلیلهای‌ روان‌شناختى‌، برداشتهای‌ فلسفى‌ و واژگان‌ بسیار غنى‌ او بر وسعت‌ اطلاعات‌ او دلالت‌ دارد. از همین‌ جاست‌ که‌ مسعودی‌ (4/194) شعر او را «کمترین‌ دست‌ افزارهای‌ او» مى‌داند و به‌ معانى‌ یونانى‌ در شعرش‌ اشاره‌ مى‌کند؛ و یا ابوالعلای‌ معری‌ که‌ به‌ چشم‌ حقارت‌ در وی‌ مى‌نگریسته‌ و «ادبش‌ را از عقلش‌ بیشتر» مى‌دانسته‌، از فلسفه‌ دانى‌ او سخن‌ مى‌گوید (ص‌ 476-477). 
ابن‌ رومى‌ گویا ظاهری‌ چندان‌ برازنده‌ نداشت‌. اندام‌ لاغری‌ داشت‌ و دچار پیری‌ زودرس‌ نیز شده‌ بود (بستانى‌، و طاسى‌ سر را پیوسته‌ با عمامه‌ای‌ مى‌پوشانید و چون‌ در این‌ باب‌ از او پرسش‌ مى‌کردند، به‌ خشم‌ مى‌آمد ( دیوان‌ 5/2109؛ حصری‌، 1/270). وی‌ دچار تندخویى‌ بیمارگونه‌ای‌ بود که‌ آثارش‌ لاجرم‌ بر چهره‌اش‌ آشکار مى‌گردید. مسعودی‌ (4/195) اشاره‌ مى‌کند که‌ «سوداء» بر وی‌ چیره‌ بود؛ مرزبانى‌ نیز این‌ سخن‌ را تأیید کرده‌، مى‌افزاید ( معجم‌، 145) که‌ وی‌ «علت‌ سوداویه‌» داشت‌ و چون‌ طغیان‌ مى‌کرد، او را دگرگون‌ مى‌ساخت‌. علاوه‌ بر این‌، مردی‌ آزمند بود (مسعودی‌، همانجا) و به‌ خوردنیها (خاصه‌ ماهى‌) حرصى‌ تمام‌ داشت‌ (صفدی‌، تمام‌ المتون‌، 124؛ دربارة بیشتر این‌ موارد، نیز نک: عقاد، 108-130). 
آیین‌ تشیع‌ که‌ مذهب‌ ابن‌ رومى‌ بود، مسیر زندگى‌ اجتماعى‌ - سیاسى‌ او را معین‌ مى‌کرد. در روزگار او شیعیان‌ اگرچه‌ مورد جور و ستم‌ خلفا قرار مى‌گرفتند، باز نیرویى‌ بسیار داشتند: حکومتهای‌ نیمه‌ مستقل‌ شیعى‌ در گوشه‌ و کنار، خاصه‌ در ایران‌ پدیدار مى‌گردید، و در داخل‌ عراق‌ امام‌ زادگان‌ حرمان‌ دیده‌، یکى‌ پس‌ از دیگری‌ سر برمى‌کشیدند. پیداست‌ که‌ در این‌ میان‌ خلفای‌ عباسى‌، گاه‌ از سر روشندلى‌ و گاه‌ با اغراض‌ سیاسى‌، به‌ این‌ یا به‌ آن‌ متمایل‌ مى‌شدند. ابن‌ رومى‌ که‌ بى‌گمان‌ شیعى‌ تند مزاجى‌ بود، لاجرم‌ به‌ شیعیان‌ یا شیعه‌ دوستان‌ مى‌پیوست‌؛ چون‌ ایشان‌ قدرت‌ مى‌یافتند او آسایش‌ و گشادگى‌ مى‌یافت‌ و چون‌ فرو مى‌افتادند، وی‌ نیز پریشان‌ حال‌ مى‌گردید. ابن‌ صباغ‌ (ص‌ 285) او را شاعر خاص‌ امام‌ حسن‌ عسکری‌(ع‌) مى‌داند (صدر، 211، اشتباهاً امام‌ على‌ النقى‌ (ع‌) ذکر کرده‌ است‌). 
دیوانش‌ نیز از اشاره‌ به‌ معتقدات‌ شیعه‌ تهى‌ نیست‌ (نیز نک: بستانى‌، .(119-125 علاوه‌ بر این‌ برخى‌ محرمات‌ شیعه‌ را نیز مراعات‌ مى‌کرد (نک: همو، 310 ,123 )، اما آنچه‌ در این‌ میان‌ سخت‌ جالب‌ توجه‌ و بلکه‌ شگفت‌انگیز است‌، همانا قصیدة جیمیه‌ای‌ است‌ که‌ وی‌ در رثای‌ یحیى‌ ابن‌ عمر سروده‌ است‌ (نک: دیوان‌، 2/493). یحیى‌ که‌ از نوادگان‌ حضرت‌ امام‌ حسین‌(ع‌) بود در 250ق‌/864م‌ در کوفه‌ قیام‌ کرد و اندکى‌ بعد سپاهیان‌ خلیفه‌ به‌ شهادتش‌ رساندند. ابن‌ رومى‌ قصیده‌ای‌ 111 بیتى‌ در رثای‌ وی‌ سرود که‌ بى‌گمان‌ با توجه‌ به‌ اوضاع‌ زمان‌، در نوع‌ خود بى‌نظیر است‌. وی‌ در آن‌ پس‌ از زاری‌ بر احوال‌ اهل‌ بیت‌(ع‌) و رنجهایى‌ که‌ تحمل‌ کرده‌اند، به‌ رثای‌ یحیى‌ مى‌پردازد (تا بیت‌ 50)، از آن‌ پس‌، حمله‌ به‌ عباسیان‌ و کارگزاران‌ ستمگرشان‌ آغاز مى‌شود (بیت‌ 54) و از اینکه‌ جهان‌ به‌ یک‌ رنگ‌ نمى‌ماند و روزی‌ خلافت‌ به‌ خاندان‌ نبوت‌ باز خواهد گشت‌، بیمشان‌ مى‌دهد (بیت‌ 55)، سپس‌ مى‌گوید که‌ روزی‌ مردی‌ انتقامجو برخواهد خاست‌ که‌ با سپاهى‌ کلان‌ «ثأر» خداوند را خواهد ستاند (ابیات‌ِ 59 -71). گزنده‌تر از این‌ سخنان‌، همانا اندرزهایى‌ است‌ که‌ وی‌ به‌ ایشان‌ مى‌دهد: غرور و تکبر ایشان‌ را با رنجهایى‌ که‌ زادگان‌ امام‌ على‌(ع‌) متحمل‌ شده‌اند، مى‌سنجد (ابیات‌ِ 77-94)، آنگاه‌ آمرانه‌ به‌ ایشان‌ مى‌گوید که‌ چون‌ زنان‌، روی‌ بپوشانند و در هودج‌ نشینند (ابیات‌ِ 93-94). 
سهم‌ طاهریان‌ شیعى‌ مذهب‌ هم‌ که‌ در ماجرای‌ یحیى‌، جانب‌ خلافت‌ را داشتند، و به‌ خصوص‌ محمدِ طاهر که‌ نقش‌ عمده‌ای‌ به‌ عهده‌ داشت‌، از این‌ ناسزاها کم‌ نیست‌، زیرا به‌ عباسیان‌ مى‌گوید که‌ آل‌ طاهر کینة آنان‌ را در دل‌ مردمان‌ انداخته‌اند (بیت‌ 97) و پیامبر (ص‌) دشمنى‌ جز این‌ خاندان‌ ندارد (بیت‌ 101). انتقادهای‌ ابن‌ رومى‌ از دستگاه‌ خلافت‌ آنچنان‌ گزنده‌ و بى‌باکانه‌ است‌ که‌ معاصر هم‌ کیش‌ او ابوالفرج‌ اصفهانى‌ را نگران‌ ساخته‌ است‌. وی‌ که‌ از ته‌ دل‌ دوست‌ داشته‌ همة این‌ قصیدة طولانى‌ را در مقاتل‌ خویش‌ (646 -662) نقل‌ کند، گویى‌ خواسته‌ است‌ جانب‌ احتیاط را فرو نگذارد و پس‌ از ستایشى‌ خاص‌ از این‌ شعر، به‌ ناچار افزوده‌ است‌ که‌ ابن‌ رومى‌ کار را در حق‌ مولایان‌ خویش‌ (عباسیان‌) از حد در گذرانده‌ و شعر خویش‌ را تباه‌ کرده‌ است‌ (نک: عقاد، 210-217؛ امین‌، 8/255). 
دربارة اعتزال‌ او نیز بحث‌ بسیار کرده‌اند (از جمله‌ نک: عقاد، 217؛ بستانى‌، و در آن‌ تردید به‌ خود راه‌ نداده‌اند. او خود نیز در قطعه‌ای‌ آشکارا مى‌گوید که‌ اعتزال‌ خود را پنهان‌ نمى‌کند (عقاد، همانجا). با اینهمه‌ امین‌ (8/255) بر این‌ عقیده‌ نیست‌، زیرا گمان‌ مى‌برد که‌ اولاً جمع‌ میان‌ اعتزال‌ و تشیع‌ در یک‌ مرد آسان‌ نیست‌ و ثانیاً اشاره‌ به‌ برخى‌ مشترکات‌ میان‌ شیعه‌ و معتزله‌، چون‌ خلق‌ قرآن‌، حسن‌ و قبح‌ عقلى‌، اختیار و ... دلیل‌ بر اعتزال‌ نیست‌، اما محققان‌ عموماً در این‌ امر منعى‌ ندیده‌اند (قس‌: بستانى‌، .(211 
زندگى‌ سیاسى‌ - اجتماعى‌ ابن‌ رومى‌، چنانکه‌ پیش‌ از این‌ اشاره‌ کردیم‌، تقریباً هیچ‌ انعکاسى‌ در منابع‌ موجود نداشته‌ است‌. در عوض‌ دیوان‌ عظیم‌ او به‌ اشارات‌ تاریخى‌ آکنده‌ است‌. بنابراین‌ طرحى‌ که‌ در زیر مى‌آید، توسط پژوهشگران‌ زندگى‌ او، از دیوانش‌ استخراج‌ شده‌ است‌: 
مى‌دانیم‌ که‌ خانوادة او از موالى‌ عبیدالله‌ بن‌ عیسى‌ بن‌ جعفر بن‌ منصور بودند. او در آغاز به‌ این‌ ولاء بالیده‌ ( دیوان‌، 5/1960-1961، قطعة 19 بیتى‌)، اما گویى‌ عباسیان‌ به‌ او که‌ هنوز جوان‌ بود، روی‌ خوشى‌ نشان‌ نمى‌دادند: ابن‌ رومى‌ 29 ساله‌ بود که‌ جیمیة جسورانة خود را در دفاع‌ از علویان‌ و انتقاد از عباسیان‌ سرود، اما سال‌ بعد، یعنى‌ در 251ق‌/865م‌، مستعین‌ در اثر کشاکشهای‌ دربار، به‌ بغداد پناه‌ آورد. سپاهیان‌ سامره‌، او را خلع‌ کرده‌، معتز را که‌ با شیعیان‌ دشمنى‌ سختى‌ داشت‌، به‌ جایش‌ نشاندند. ابن‌ رومى‌ بیمى‌ از او به‌ دل‌ راه‌ نداد و قصیده‌ای‌ در مذمت‌ او سرود ( دیوان‌، 1/336- 339) و ضمن‌ انتقادهای‌ گوناگون‌، از او خواست‌ که‌ خلافت‌ را فرو گذارد (نک: ضیف‌، 303). پس‌ از آن‌، وی‌ معتمد را ستود (بستانى‌، و به‌ پیروزی‌ او بر زنگیان‌ اشاره‌ کرد ( دیوان‌، 5/1820) و «صفار» را هشدار داد که‌ آرام‌ گیرد (بیت‌ 9). اما پیداست‌ که‌ هرگز به‌ دربار خلیفه‌ راه‌ نیافت‌. در خلال‌ ماجرای‌ قیام‌ زنگیان‌ میان‌ دستگاه‌ خلافت‌ و عامة شیعیان‌ عراق‌ توافقى‌ حاصل‌ شد و هر دو گویى‌ در یک‌ جبهه‌ قرار گرفتند. موفق‌ برادر کاردان‌ خلیفه‌ دلجویى‌ از شیعیان‌ را به‌ آنجا رسانید که‌ خود بر جنازة امام‌ على‌ النقى‌(ع‌) امام‌ دهم‌ (د 254ق‌/868م‌) نماز گزارد (بستانى‌، همانجا). ابن‌ رومى‌ در بسیاری‌ از اشعارش‌ از موفق‌ به‌ نیکى‌ یاد کرده‌ است‌ (قس‌: همو، .(135 در همین‌ روزگار بود که‌ زنگیان‌ بصره‌ را تاراج‌ کردند و ویرانى‌ بسیار به‌ بار آوردند (257ق‌/871م‌). شعری‌ که‌ ابن‌ رومى‌ در رثای‌ بصره‌ و حمله‌ به‌ زنگیان‌ سرود، از بهترین‌ اشعار اوست‌ (دربارة این‌ شعر معروف‌، نک: شیزری‌، 121-124؛ قس‌: غریب‌، 6 -7). دیگر تردید نیست‌ که‌ در زمان‌ معتضد شاعر توانست‌ به‌ دربار خلافت‌ راه‌ یابد و چندی‌، روزگار را به‌ خوشى‌ بگذراند: وی‌ حدود 7 سال‌ در خدمت‌ معتضد بود، 24 قصیده‌ چه‌ در مقام‌ ولایت‌ عهدی‌ و چه‌ در خلافت‌ در مدح‌ او سرود و در چهارمین‌ سال‌ خلافت‌ او بود که‌ وفات‌ یافت‌. 
اما ابن‌ رومى‌، طاهریان‌ شیعى‌ مذهب‌ را که‌ هم‌ در خراسان‌ حکومت‌ نیمه‌ مستقلى‌ به‌ پا کرده‌ بودند و هم‌ امر شرطة بغداد را به‌ عهده‌ داشتند، بیش‌ از خلفا ستوده‌ است‌. در زمان‌ فرزندان‌ عبدالله‌ طاهر (محمد، سلیمان‌ و عبیدالله‌)، وی‌ به‌ سن‌ و درجه‌ای‌ رسیده‌ بود که‌ مى‌توانست‌ به‌ مدح‌ امیران‌ پردازد، اما اشعاری‌ که‌ دربارة محمد سروده‌ (مثلاً دیوان‌، 3/912، 932-933) همه‌ در عتاب‌ و مأیوس‌ شدن‌ از بخشندگى‌ امیر است‌، و مى‌دانیم‌ که‌ اندکى‌ بعد، در قصیدة معروف‌ جیمیه‌، سخت‌ به‌ همین‌ محمد بن‌ طاهر تاخته‌ است‌. در عوض‌ رابطة او با عبیدالله‌ طاهر، سخت‌ گرم‌ بود، چنانکه‌ انبوهى‌ قصیدة بلند و کوتاه‌ (58 قصیده‌) به‌ وی‌ تقدیم‌ کرده‌ است‌. از بسیاری‌ از این‌ اشعار برمى‌آید که‌ شاعر به‌ یمن‌ بخشندگیهای‌ امیر زندگى‌ مرفهى‌ داشته‌ است‌ (مثلاً نک: دیوان‌، 1264، ابیات‌ 164 به‌ بعد). 
در میان‌ انبوه‌ ممدوحان‌ ابن‌ رومى‌، ملاحظه‌ مى‌شود که‌ گرایش‌ او بیشتر به‌ سوی‌ شیعیان‌ یا شیعه‌دوستان‌ است‌. وی‌ از جملة وزیران‌ و کاتبان‌ بزرگ‌، ابن‌ خصیب‌، عبدالله‌ بن‌ محمد بن‌ یزداد و ابن‌ اسرائیل‌ را تنها در چند بیت‌ مدح‌ گفته‌ و در عوض‌ به‌ ابوالصقر بن‌ بلبل‌ شیعى‌ مذهب‌ بیش‌ از 90 قطعه‌ و قصیدة ستایش‌ آمیز تقدیم‌ کرده‌ است‌. ابن‌ بلبل‌ شخصیتى‌ شگفت‌ بود: نژادی‌ ایرانى‌ داشت‌، اما ادعا مى‌کرد که‌ از بنى‌ شیبان‌ برخاسته‌؛ گاه‌ زیرک‌ و سیاست‌ باز و گاه‌ کم‌ ذوق‌ و مغرور بود. وی‌ در 265ق‌/878م‌ به‌ وزارت‌ رسید و پس‌ از طى‌ فراز و نشیبهای‌ بسیار، در 278ق‌/891م‌ به‌ دست‌ معتضد کشته‌ شد (دربارة او، نک: سوردل‌، I/315 به‌ بعد). ظاهراً ابن‌ رومى‌ پیش‌ از آنکه‌ وی‌ به‌ این‌ مقام‌ رسد، به‌ مدح‌ او پرداخته‌ بوده‌ است‌. در قطعه‌ شعری‌ ( دیوان‌، 4/1468) به‌ 30 سالگى‌ خود اشاره‌ مى‌کند (بیت‌ 3). اگر این‌ استنباط درست‌ باشد، ناچار باید پذیرفت‌ که‌ ابن‌ بلبل‌ که‌ چندین‌ سال‌ از او جوان‌تر بود، در آن‌ هنگام‌ کاتب‌ جوانى‌ بیش‌ نبوده‌ است‌. دوستى‌ میان‌ این‌ دو با آنکه‌ حدود 20 سال‌ دوام‌ یافت‌ ( بستانى‌، عاقبت‌ به‌ سردی‌ و سپس‌ دشمنى‌ و هجا گرایید. در منابع‌ کهن‌، معمولاً علت‌ این‌ امر را قصیدة تونیه‌ای‌ که‌ عبیدالله‌ بن‌ طاهر، «دارالبطیخ‌» خوانده‌، مى‌دانند. سبب‌ این‌ نامگذاری‌ آن‌ است‌ که‌ شاعر در «نسیب‌ِ» قصیده‌ انواع‌ و اقسام‌ میوه‌ها و گلها و گیاهان‌ را وصف‌ مى‌کند. اما علت‌ خشم‌ وزیر، به‌ گفتة منابع‌ ما بیتى‌ است‌ که‌ در آن‌ شاعر، وزیر را به‌ این‌ معنى‌ ستوده‌ است‌: «گویند ابوالصقر از شیبان‌ است‌؛ نه‌ چنین‌ نیست‌ که‌ شیبان‌ از ابوالصقر است‌» و ابوالصقر، این‌ مدح‌ زیبا را هجا پنداشت‌ (نک: مرزبانى‌، الموشح‌؛ 320-321؛ حصری‌، 1/284). 
تردید نیست‌ که‌ جدایى‌ میان‌ دو دوست‌ قدیم‌ بدین‌ سادگى‌ رخ‌ نداده‌ است‌، به‌ خصوص‌ که‌ وی‌ در چندین‌ قصیده‌ از ابوالصقر گله‌ مى‌کند که‌ چرا درهای‌ بخشندگى‌ خویش‌ را به‌ روی‌ او بسته‌ است‌. تکرار این‌ قصاید دلیل‌ بر آن‌ است‌ که‌ شاعر دیرزمانى‌ در انتظار بخشش‌ وزیر ماند، مدح‌ گفت‌ و از تنگدستى‌ گریست‌ (مثلاً نک: دیوان‌، 5/1898، 1933) و پس‌ از چندی‌ سرزنش‌ را به‌ تهدید نیز درآمیخت‌ و قصیده‌ای‌ را (نک: همان‌، 1/199-202) با این‌ بیت‌ زیبا تمام‌ کرد که‌ «اگر خشنودم‌ نکنى‌، قافیه‌ها به‌ خشم‌ درخواهند آمد». ابن‌ بلبل‌ از تهدید او بیمى‌ به‌ دل‌ راه‌ نداد. شاعر نیز بى‌محابا به‌ هجای‌ او پرداخت‌ و همة آن‌ خصوصیات‌ روحى‌ و اجتماعى‌ وزیر را که‌ به‌ آسانى‌ تن‌ به‌ هجو مى‌سپردند - و اتفاقاً بسیار فراوان‌ هم‌ بودند - به‌ الفاظى‌ تند و زهرآگین‌ همه‌ جا پراکند. بدین‌ سان‌ حدود 30 قصیده‌ در هجای‌ وزیر در دیوان‌ او باقى‌ مانده‌ است‌ (نیز نک: بستانى‌، .(161-163 
اما ابن‌ رومى‌، هیچ‌ بزرگى‌ را به‌ اندازة قاسم‌ (291ق‌/904م‌)، پسر عبیدالله‌ بن‌ وهب‌ وزیر نستوده‌ است‌. قاسم‌ نسبت‌ به‌ شاعر عنایت‌ تمام‌ داشت‌، آنچنانکه‌ او را به‌ مجالس‌ عیش‌ و طرب‌ خویش‌ فرا مى‌خواند. شاعر نیز پیوسته‌ بخشندگى‌ و بزرگ‌ منشى‌ او را ستوده‌، گشایش‌ و غنایى‌ را که‌ به‌ عنایت‌ او یافته‌ بود، ارج‌ نهاده‌ و در عین‌ حال‌، فزونى‌ طلبیده‌ و خواسته‌ است‌ تا وزیر زاده‌ حقوق‌ رضایت‌ بخشى‌ نیز برای‌ او معین‌ کند (مثلاً نک: دیوان‌، 5/1911-1917، به‌ خصوص‌ ابیات‌ 39-44). این‌ دوستى‌ نیز سرانجام‌ خوشى‌ نداشت‌. قاسم‌ از او برید و شاعر هر چه‌ پوزش‌ خواست‌ و عتاب‌ کرد و واسطه‌ انگیخت‌، وزیر زاده‌ رام‌ نشد (نک: بستانى‌، .(180-181 در این‌ ماجرا، شاید ابن‌ فراس‌ دستى‌ داشته‌ است‌، اما ما را از چند و چون‌ داستان‌ آگاهى‌ نیست‌. در هر حال‌ خشم‌ و دشمنى‌ قاسم‌ چندان‌ شدید بود که‌ سرانجام‌ نویسندگان‌ سده‌های‌ بعد، وی‌ را به‌ مسموم‌ کردن‌ شاعر متهم‌ داشتند. ما در داستان‌ مرگ‌ شاعر به‌ این‌ نکته‌ خواهیم‌ پرداخت‌. 
ابن‌رومى‌ با 3 خاندان‌ متنفذواشرافى‌ دیگر نیز پیوند دوستى‌ داشت‌ که‌ هر 3 ایرانى‌ نژاد بودند و به‌ تشیع‌ و اعتزال‌ مى‌گراییدند: خاندان‌ بنوفرات‌ و نوبخت‌، شیعى‌ مذهب‌ و بنو منجم‌، معتزلى‌ و همه‌ ممدوح‌ شاعر بودند، اما دوستى‌ او با بزرگ‌ آل‌ نوبخت‌ یعنى‌ ابوسهل‌ اسماعیل‌ بن‌ على‌ چندان‌ استوار بود که‌ دوری‌ یکدیگر را تحمل‌ نمى‌توانستند کرد (نک: دیوان‌، 4/1669-1677، قصیدة 130 بیتى‌). پیداست‌ که‌ اعتقادات‌ دینى‌ و گرایشهای‌ اجتماعى‌ در این‌ دوستى‌ بى‌تأثیر نبوده‌ است‌ (دربارة این‌ خاندان‌ و پیوند ابن‌ رومى‌ با آنان‌، نک: بستانى‌، 211 ؛ اقبال‌، 104، 198- 199). خاندان‌ دیگر، یعنى‌ بنومنجم‌ که‌ بیشتر به‌ اعتدال‌ مایل‌ بودند، در علم‌ و ادب‌ و ثروت‌ چیزی‌ از نوبختیان‌ کم‌ نداشتند. ابن‌ رومى‌ با على‌ بن‌ یحیى‌ بیش‌ از دیگر اعضای‌ این‌ خاندان‌ پیوند دوستى‌ داشت‌، زیرا 35 قطعه‌ و قصیده‌ به‌ او تقدیم‌ کرده‌ است‌. 
از دیگر مشاهیری‌ که‌ او مدح‌ گفته‌ مى‌توان‌ از تَوَّزی‌ (بستانى‌، 252 )، دوستش‌ ابن‌ ابى‌ عون‌ صاحب‌ تشبیهات‌ و خاندان‌ مَرْتَدی‌ نام‌ برد (همو، 246-247 .(220-221, 
در روزگار ابن‌ رومى‌، چهره‌های‌ تابناکى‌ در آسمان‌ شعر عربى‌ مى‌درخشیدند که‌ بحتری‌، حسین‌ بن‌ ضحاک‌، دعبل‌، على‌ بن‌ جهم‌ و ابن‌ معتز و ابن‌ ابى‌ طاهر طیفور از جملة آنان‌ بودند. پیداست‌ که‌ ابن‌ رومى‌ در مجالس‌ خلفا و وزیران‌ و اعیان‌ بغداد، با اینان‌ روابط گوناگونى‌ داشته‌ است‌، اما چگونگى‌ این‌ پیوندها بر ما آشکار نیست‌. مثلاً مى‌دانیم‌ که‌ ابن‌ ابى‌ طاهر (ه م‌) هم‌ با بنومنجم‌ دوستى‌ داشت‌ و هم‌ در مجالس‌ عبیدالله‌ طاهر رفت‌ و آمد مى‌کرد و لاجرم‌ با ابن‌ رومى‌ آشنایى‌ داشته‌ است‌. اما تنها اثری‌ که‌ از این‌ آشنایى‌ به‌ جای‌ مانده‌، همانا چند انتقاد هجاآمیز از شعر طیفور در دیوان‌ ابن‌ رومى‌ است‌. مثلاً وی‌ در یک‌ قطعة 10 بیتى‌ (نک: دیوان‌، 3/986-987)، شعر طیفور را «نه‌ سرد و نه‌ گرم‌» و دانشش‌ را بى‌ سر و ته‌ توصیف‌ کرده‌ و خود او را سگى‌ دانسته‌ که‌ در نور ماه‌ پارس‌ مى‌کند (ابن‌ رشیق‌، 1/116، به‌ هجای‌ او اشاره‌ مى‌کند). همچنین‌ مى‌دانیم‌ که‌ وی‌ شعرحسین‌ضحاک‌ را روایت‌ کرده‌(ابوالفرج‌، الاغانى‌، 7/175-176) و به‌ معارضة دو قصیده‌ از قصاید دعبل‌ رفته‌ است‌ (برای‌ نمونه‌ نک: دیوان‌، 4/1444- 1448). احتمال‌ فراوان‌ مى‌رود که‌ وی‌ در جوانى‌ و پیش‌ از مرگ‌ آن‌ دو، با ایشان‌ پیوندهایى‌ داشته‌، اما اثری‌ از آن‌ در دیوان‌ شاعر پدیدار نیست‌ و هرگز نمى‌توان‌ مانند عقاد (ص‌ 242) پنداشت‌ که‌ تنها این‌ دو شاعر در تکوین‌ شخصیت‌ ابن‌ رومى‌ اثر داشته‌اند. منابع‌ متأخر شیعه‌ بر شاگردی‌ ابن‌ حجاج‌ نزد ابن‌ رومى‌ نیز اصرار مى‌ورزند، اما آنچنانکه‌ در شرح‌ احوال‌ ابن‌ حجاج‌ (ه م‌) آمده‌، فاصلة زمانى‌، مانع‌ چنین‌ ارتباطى‌ است‌. 
در عوض‌، در خلال‌ روایات‌ مربوط به‌ دوستى‌ ابن‌ رومى‌ با ابوعثمان‌ ناجم‌ که‌ خود شاعری‌ زبر دست‌ بود، اشاراتى‌ هم‌ دربارة بحتری‌ یافت‌ مى‌شود و این‌ اشارات‌ با قصایدی‌ که‌ در دیوان‌ آمده‌ تأیید مى‌گردد. گویى‌ دیرزمانى‌ دو شاعر بزرگ‌ از هرگونه‌ برخورد، حتى‌ ملاقات‌ دوستانه‌ پرهیز مى‌کردند. سرانجام‌ در زمان‌ معتمد بود که‌ بحتری‌ توسط ابوعثمان‌ ناجم‌ تقاضای‌ دیدار کرد. ناجم‌ نیز زمینة دیدار را مهیا ساخت‌ و روزی‌ هم‌ دو شاعر را به‌ خانة خویش‌ خواند و دو شاعر به‌ دوستى‌ تمام‌ کنار یکدیگر نشستند و مشترکاً هجایى‌ هم‌ سرودند (مرزبانى‌، الموشح‌، 303). اما گویا حسد بیمارگونة بحتری‌ موجب‌ شد که‌ وی‌ در جایى‌، از شعر ابن‌ رومى‌ انتقاد کند و زبان‌ زهرآگین‌ شاعر تندخوی‌ را علیه‌ خویش‌ برانگیزد. شعری‌ که‌ ابن‌ رومى‌ در هجای‌ او سرود، در نوع‌ خود بى‌نظیر است‌ ( دیوان‌، 1/269-274). وی‌ در این‌ قصیده‌ هم‌ از معانى‌ معروف‌ و معمول‌ هجا استفاده‌ کرد و هم‌ به‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ شعر بحتری‌ پرداخت‌ و آن‌ را زاییده‌ رنج‌ جانکاه‌ و اندیشة فراوان‌ و یا سرقت‌ از این‌ و آن‌ دانست‌. بحتری‌ در مقام‌ دفاع‌ برنیامد، بلکه‌ به‌ عکس‌ هدیه‌ای‌ نزد او فرستاد (ابن‌ رشیق‌، 1/110)، اما ابن‌ رومى‌ دست‌ از دشمنى‌ برنداشت‌ و او را به‌ شعر دیگری‌ نیز هجا گفت‌ ( دیوان‌، 2/570، نیز نک: 5/2001). با اینهمه‌ بحتری‌ را با وی‌ سر جنگ‌ نبود و حتى‌ بعید نیست‌ که‌ وی‌، به‌ قول‌ مرزبانى‌ ( معجم‌، 147). شعر او را ستایش‌ هم‌ کرده‌ باشد (نک: بستانى‌، 270 -265 ؛ سابایارد، 17). 
تعداد دیگر شاعرانى‌ که‌ آماج‌ دشنامهای‌ ابن‌ رومى‌ قرار گرفته‌اند، اندک‌ نیست‌، اما از آن‌ میان‌ گویى‌ او را نسبت‌ به‌ خالد قحطبى‌ کینه‌ای‌ خاص‌ بود، زیرا حدود 82 قطعه‌ در هجو او سروده‌ است‌. از میان‌ شاعران‌ آن‌ روزگار، 3 تن‌ را با وی‌ دوستى‌ استوارتری‌ بود و احتمالاً در جمع‌آوری‌ آثارش‌ نیز نقش‌ عمده‌ای‌ داشته‌اند: نخست‌ مثقال‌ واسطى‌، شاعری‌ گمنام‌ بود که‌ با ابوتمام‌ نیز مهاجات‌ کرده‌ و سپس‌ به‌ ابن‌ رومى‌ پیوسته‌ بود. ابن‌ رومى‌ بسیاری‌ از اشعاری‌ را که‌ در هجای‌ قحطبى‌ مى‌سرود، به‌ او نسبت‌ مى‌داد (مرزبانى‌، معجم‌، 403؛ صفدی‌، الوافى‌، 5/222). هم‌ اوست‌ که‌ پس‌ از مرگ‌ شاعر به‌ جمع‌آوری‌ دیوان‌ او همت‌ گماشت‌ (ابن‌ ندیم‌، 190)، هر چند که‌ فحام‌ (60/126-127) متن‌ ابن‌ ندیم‌ را به‌ نحو دیگری‌ خوانده‌ و با این‌ نظر مخالفت‌ کرده‌ است‌. 
دوست‌ دیگر او، على‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ مسیب‌، کاتب‌ ایرانى‌ نژاد بود که‌ ابن‌ رومى‌، یک‌ بار در قطعه‌ای‌ کوتاه‌

/ 1 نظر / 17 بازدید
اقبال

مطالب شما بسیار عالی و جامع است خواستم بپرسم منبع اصلی شما چیست؟