تاریخ ادبیات عربی

بحث اول : جغرافیای زبان عربی

توضیح مختصر اینکه عربستان شبه جزیره ای است در جنوب غربی آسیا ، که واسطه بین آسیا و آفریقا و از شرق متصل به خلیج فارس و دریای عمان و از غرب به دریای سرخ و از شمال به خاک عراق و فلسطین و اردن و از جنوب متصل به دریای عمان و خلیج عدن .
عربستان به چند ناحیه تقسیم می شود:
1- یمن ( مهد تمدن عرب )
2- حضرموت ( سرزمین بازرگانی )
3- عمان ( مرکز کشتیرانی )
4- حجاز ( مکه و مدینه در این منطقه قرار دارند )
5- بحرین
6- تهامه
7- یمامه
8- نجد

بحث دوم : تاریخچه ای مختصر از عرب

عرب ها به طایفه ای بزرگ از ملل متعلقند که از نسل سام پسر حضرت نوح می باشند ، ( البته در قاموس قرآن آمده است که عرب ها نسبشان به یعرب ابن قحطان می رسد که این نسل به حضرت ابراهیم(علیه السلام) می رسد .) گذشته از این دعواها تاریخ دانان عرب به اتفاق رسیدن نسل عرب را به سامی ها تایید می کنند.
نژاد سامی ، اقوام بابلی ، آشوری ، عبری ، سبائی و عرب ها را شامل می گردد . سالها قبل از آن که سامی ها در صحنة تاریخ ظاهر شوند این نژاداز نژاد اصلی خود جدا شده و ملیت های مختلفی را تشکیل داداه بودند . ما میتوانیم به ترتیب تاریخی و بر اساس مدارک موجود ادبی ارتباط زبانهای سامی را با یکدیگر بیان کنیم بدین صورت :
1- بابلیها یا آشوری ها
2- عبریها
3- اعراب جنوب یا حمیری ها و اهل سباء
4- آرامیان
5- فنیقی ها
6- اتیوپی ها
7- عربها
چون در میان قبیله های منشعب شده از سامی ها قبایلی مانند: قوم ثمود و عاد و ... دیده میشودکه نابودشده اند وآثاری ازآنها به جز نقوشی که کشف شده اندچیزی باقی نمانده است تاریخ نگاران عرب را به دودسته تقسیم می کنند :
1- عرب بائده
2- عرب باقیه .
1- عرب بائده (یعنی منقرض شده ) : به اقوام عاد ، ثمود ، طسم، و جدیس را گویند که در اثر اعمال بدی که انجام می دادند مورد غضب خدا قرار گرفته و نابود شده اند. و ازآنها جز نقوش کشف شده در حجاز که نشان مکی دهد زبانشان به زبان اعرابی که آثار ادبیشان به ما رسیده فرق داشته است . وجز اخبار اندکی در قرآن دیگر مستند و اطلاعاتی در دست نیست.
2- عرب باقیه : که انها نیز به دو دسته بزرگ تقسیم می شوند :

الف) قحطانی یا عرب عاربه

که عرب اصیل و خالص همانهایند ، که در یمن و جنوب زندگی می کردند و نسبشان به یعرب ابن قحطان می رسد. ( قحطان جد اعراب جنوب که پسرش یعرب جانشین او شد اولین کسی بود که زبان عربی را به کار برد و بنا به رسم اعراب در مقام تهنیت به او نظیر صبح شما بخیر و نفرین از تو دور باد گفته شد ، پسر بزرگ او عبد الشمس سباء بنیان گذار سد مأرب نامیده می شود (این مطلب باید مورد توجه باشد که که سامی ها به قبایل مختلف تقسیم شدند و این قبایل بعضی در ا ثر طغیان نابود شدند و بعضی دیگر باقی ماندندو نسل به نسل رشد کردند تا زمان شکل گیری تمدن عرب . یعنی در زمان قحطان و یا یعرب قبایل بائده زیست می کردند و این مطلب را از آنجا می توان فهمید که در مورد عبد الشمس گفته شد که بنیان گذار سد مأرب بوده است زیرا بعضی از عرب بائده به توسط سیل عرم که با شکسته شدن سد مدرب اتفاق افتاد نابود شدند.)

ب) عدنانی یا کربی

که عرب مستعرب نیز خوانده می شوند ، که مخلوتی از عرب و اقوام همسایه خویش بوده اند و به تزاری یا معدی مشهورند و عرب حجاز و تدمر اطز اعقاب ایشان هستند.
البته در این مورد که عرب مستعرب چگونه به وجود آمدند دو نظریه می توان گفت که وجود دارد .
1- ایشان همان عرب قحطانی اند که به جهت وضع اقتصادی و سیاسی ، بعضی از قبایل جنوبی را وا داشت تا از سرزمین خود مهاجرت کنند . این مهاجرت بویژه بعد از شکسته شدن سد مأرب در حدود سال 115ق.م و به راه افتادن سیل عرم که بسیاری از شهر ها را غرقه ساخت و مزارع و چهار پایان را به نابودی کشید ، انجام گرفت . پس تعدادی از قبایل جنوبی به شمال مهاجرت کردند ، بدین طزیق قبایل یمن در هر سو پراکنده شدند چنانکه در مثل گفتند : « تفرقوا ایدی سبأ » ؛ برای آگاهی بیشتر از این حادثه به کتاب تاریخ ادبیات عرب از ( نیکلسون ) مراجعه کنید.
2- بعضی نیز قائلند که گروه دوم از بلاد مجاور جزیرةالعرب به آن سرزمین کوچ کرده اند و با مردم آنجا در آمیخته و عرب شده اند.

بحث سوم : چگونگی پیدایش عرب فصیح

گفته شد که به احتمال زیاد زبان عربی از زبان سامی گرفته شده است و یک زبان هنگامی که در ناحیة پهناوری مورد استعمال مردم است ناچار به لهجه هاییچند تجزیه می شود . حال هد قدر رابطة میان اجتماعات انسانی که به آن لهجه ها سخن می گویند ضعیف باشد و هر چه تجزیه زبانی در زمان کهن تری واقع شود اختلافات میان آن لهجه ها شدیدتر خواهد بود و اگر به دلیلی لهجه ای بتواند در مقام زبان فرهنگی ناحیه ای بنشیند لهجه های دیگر به هیچ وجه نابود نمی شوند ، بلکه فقط منطقة هر یک ازآنها محدود و مشخص می شود و مردم برای رفع حوائج روز مره آنها را به کار می ببرند . از سوی دیگر،در همان زمانی که لهجه های وسیع محلی منحصر به کارهای عملی زندگی می گردند، زبان فرهنگ اندک اندک به یک نوع زبان تصنعی تبدیل می شود و چون تعداد محدودی از افراد برای بیان عقاید خود با اظهار مفاهیمی که از نظر تودة مردم بیگانه است آن را وسیلة کار قرار می دهند ، ناچار رابطة آن با زندگی عادی بریده تر می گردد.
بنا براین اگر این زبان عالمانه بخواهد پیوند خود را با واقعیات حفظ کند ، و توان ان را داشته باشد که برای بیان همة فعالیت های انسانی به کار آید ناچار در میان طبقات اجتماعی وسیعی انتشار یابد. زبان فرانسه و ایتالیایی مثال بارز از این گونه زبان اند این دو لهجة محلی که به زبان فرهنگ بدل گشته اند ، توانسته اند تحرک ونشاط خود را حفظ کنند . آن زبان عربی که ما ((فصیح))می نامیم . نیز لهجه ای بود ه است که در مقام یک زبان ادبی جای گرفت . اما در آن لهجه این خصوصیت ذیذه می شود که به سرعت تمام در جامة یک زبان عالمانه در آمد و به سبب برر خورد نیازهای تازه چندین بار تغییر چهره داد.
پیش کشیدن بحث عرب فصیح به دلیل نیازی است که ما در اینجا به آن داریم البته بحث در این مورد وسیع است و خود نیاز به فراهم آوردن یک جزوه جداگانه دارد ولی ما به ذکر پیش نیاز بسنده می کنیم .
علاوه بر مطلب قبلی مطلب دیگری نیز در مورد عرب فصیح نیاز است که در ربع قرن هشتم میلادی ، هنگامی که نحوییون و لغت شناسان مسلمان ، دست به کار نگارش قواعدی برای زبان عربی زدند ، ملاحظه کردند که میان لهجه های گوناگون بدویان در شبه جزیره العرب ، اختلافات عمده ای در زمینه صوت ، ساختمان ، کلمات ، نحو و واژگان موجود است. لذا نحوییون می بایست یک لهجه را به عنوان لهجة ادبی که از همه فصیح تر بوده است را انتخاب می کردند و در باقی لهجه ها اگر اختلافی بود را به عنوان نوادر در کتب صرف و نحو ذکر می کردند و البته در کتب مختلف صرفی و نحوی این مطلب آمده اند . وادیبان لهجة مکیان (قریش) را به عنوان لهجة ادبی فصیح انتخاب کردند.
محدودة جغرافیایی زبان عرب فصیح این منطقه میان دو خط محدمو می شود : یکی آن است که از چند کیلومتری جنوب مکه آغاز شده به خلیج بحرین واقع در خلیج فارس ختم شود ، دیگری از شمال یثرب (مدینه) شروع شده به شمال حیره می رسد.
معذلک در داخل این سرزمین ((عربی خالص)) ، لهجه های قبایل با هم تفاوت هایی داشته اند : از بنی تمیم و بنی قیس و بنی اسد بیش از همه اغت اخذ شده است و در امر لغات غریب و اعراب و صرف به ایشان استفاده می شده است.پس از ایشان هذیلیان و برخی قبایل کنانه و طی قرار دارند . البته همان طور که پیداست ، قبیله قریش در این منطقه ((عربی خالص )) داخل است.

بحث چهارم : اسباب پیدایش علم نحو

1- لهجه های مختلف : عربها در گذشته به صورت قبیله ای زندگی می کردند و هر قبیله ای لهجه ای مخصوص به خود داشت این اختلاف در لهجه صورت های مختلفی داشت به این صورت که :
الف) گاهی اختلاف در کلمات بوده مثلاً قبیله ای به گندم ( القمح ) و قبیله دیگر آن را ( البر ) می نامیدند.
ب) گاهی اختلاف در استعمال یک کلمه وجود داشت مثلاً ماده ( الوثب ) را اهل حجاز به معنی ( ظفر ) استعمال می کردند و اهل یمن در معنی ضد آن استعمال می کردند ( وثب ) به معنی ( اقعد) می باشد.
پ) گاهی اختلاف لهجه درحرکات است. مثلاً قریش صرف مضارعه را فتحه می دهند و بنی اسد آن را مکسور می خوانند و همچنین اختلافات زیادی بین لهجه های گوناگون در زبان عربی مشاهده می شود که گاهی این اختلافات بین قبایل ، خیلی شدید است مانند اختلاف بین قبایل عدنانیه در حجاز و قحطانیه در یمن ، که در مفردات و ترکیبات با هم اختلاف زیادی دارند، بطوری که ابو عمروبن علاء گفته است (( لیس حمیر و أقاصی الیمن بلساننا ولا عربیتهم بعربیتنا )) بعضی زبان عربی خمیر و زبان نواحی یمن زبان عربی ما نمی باشد و از هم جدایند.
2- یکی دیگر از سبب پیدایش علم نحو یکی از ویژگی های زبان عربی است و آن ویژگی این است که درک معانی و مطالب در زبان عربی به اعراب کلمات بستگی دارد یعنی اگرفتحه ای راکسره یاضمه وبالعکس بخوانیم معنی کلمه به کلی دگرگون می شود .
3- علاقه شدید بزرگان اسلام و ملوکان به تلاوت قرآن و قرائت آن دانست ، در این میان ملوکان و بزرگان با توجه به این که قرائت های مختلف در قرآن صورت گرفته بود دنبال قرائت صحیح از قرآن بودندو به دلیل تاکید تعاملی زبانهای مسلمانان غیر عرب مانند فارسی و عربی در یکدیگر در اثر گذشت زمان و گسترش اسلام و حفظ قرآن از انحراف ، علوم عربی (صرف و نحو ) ساعی بودند و به صورت مدون و مکتوب نبودند تا عصر سالامی بلکه ضوابطی داشتند ولی فقط در قلبشان که به صورت لحاظ شده در استعمال آنان ظاهر شده بود.
سپس بعد از ظهور اسلام و نزول قرآن (کتاب خدا) به زبان عربی و لزوم حفظ آن از خطاء و اشتباه نیاز به تدوین این قواعد مضبوطه به وجود آمد ت به وسیلة رعایت آن قواعد این منبع اصلی و بزرگ دینی از خطاء محفوظ ماند.
به این دلیل بود که رسول خدا (صل الله علیه و آله ) احتمام می ورزیدند به قرائت آن به صورت صحیح و دور از خطاء و همین طور امیر المؤمنین (علیه السلام) و اصحاب ایشان نیز بر این روال بودند.
و بعد از توسعه اسلام و اشاعه آن در اقطار مختلف و بین اقوام غیر عرب زبان عربی به زبان اصلی در تعلیم معارف اسلامی و تعلّم آن تبدیل شد و متداول شد تکلم به عربی در بن مسلمانان به گونه ای که تأثیر گذاشت زبان عربی در زبان آنها و زبان آنها نیز در زبان عربی تأثیر گذاشت و لذا نیاز بود که زبان عربی به اصل خود باقی بماند و تحریفی در آن صورت نگیرد و عوامل دیگر که قبلاً ذکر گردید.
لذا امیر المنین علی ابن ابی طالب (علیه السلام )اساس پایه های اصلی علم نحو را تأسیس و به ابوالاسود دوئلی یاد داداند که از این قرار بود:((الکلمه کلّه اسم وفعل و حرف : الاسم ما أنبأ عن المسمی و الفعل ما أنبأ به و الحف ، ما افاد معنی.و اعلم اَنّ الاسماء ثلاثه: ظاهر و مضمر و اسم ولا مضمر و انما یتفاضل الناس فیما لیس بظاهر و لا مضمر و الرفع للفاعل و انصب للمفعول و الجر للمجرور.))
سپس حضرت به موارد قبلی قواعد با استفهام و نعت و حروف مشبّه بالفعل را اضافه فرمودند.و ابوالاسود این موترد را پی گرفته و این قواعد را بسط داده و به صورت مدون درآورد و علم نحو عربی در قرن اول اسلامی متولد شد. و شاگردان ابوالاسود و سلسله های بعد از آنها این علم را ارتقاء داداه و وسعت بخشیده و متکامل کردند.
چون ابوالاسود مدی بصری بود علم نحو در بصره آغاز شد و بحث در حول مسائل آن نشأت گرفته و تدوین شد سپس این مسائل در کوفه مطرح شد و سپس در شهرهای دیگر که بعداً مفصلاً بحث خواهد شد انشاالله .

بحث پنجم : مذاهب نحوی

بعد از تأسیس علم نحو مطالب آن دچار دگرگونی شد مسائل نحوی گسترش یافت و مطالب این علم مورد تالیف و تصنیف در آمد سپس مذاهب نحوی به وجود آمد که در مورد مسائل مختلف این علم آرائء مختلفی ارائه کردند و البته همین مسئله نیز باعث پیشرفت این علم و تکامل آن شد .
همان گونه که گذشت ابوالاسود و شاگردانش اولین کسانی بودند که قواعد نحوی را در بصره تدوین کردن به همین جهت بصریان در تدوین و دادن آراء در موردان ازدیگر مذاهب مقدم شدند که باعث پیدا شدن نحات بزرگی در بصره شد که بعداً اسامی آنها ذکر خواهد شد .
بعد بزرگان کوفه این علم را آموخته ، تدوین و این علم در کوفه انشار یافت که باعث نقد آراء بصریان گشته حتی به گونه ای که در مقابل بصریان قد الم کرده و نظرات آنها را رد و باطل می شمردند .
ودر عصر عباسی بر بصریان تفوق یافتند.(( البته نه به دلیل برتری علمی بلکه به دلیل حمایتهایی که حکام عباس از کوفیان می کردند .
در عصر عباسی آمیزش زبان عرب با اقوام دیگر زیاد شد زیرا به قولی در دورة عباسی سرزمین عربستان مهد علم گشت چون حکام علاقه زیادی به علم از خود نشان دادند و امد و شد طالبان علم زیاد گشت به طوری که حتی از کشور های اروپایی نیز برای کسب علم به این نقطه سفر می کردند که پایگاه اصلی آن ائمه علیهم السلام بو دند از این فرصت برای بست و گسترش علم استفاده فراوان نموده و شاگردان زیادی تربیبت فرمودند.که این آمیزش باعث به وجود آمدن بیم تحریف در زبان به وجود آمد، بدین سبب به تألیف قامسهای عمومی درنگارش فرهنگ هاپرداختند که ازاین جمله میتوان به مواردزیراشاره کرد:کتاب العین(از خلیل)،الکامل(از مبرد)وتعدادی کتاب لغات دیگر.
در این عهد علم نحو مورد کشمکش شدید درمیان مدرسه بصره و کوفه بود که بصریان به قیاس اعتماد داشتند و کوفیان به کلام عرب و از علماء بصره عمرو بن علاءو شاگرد او سیبویه صاحب (الکتاب) و اخفش شاگرد سیبویه شهرت یافتند.و از علماء کوفه ابو جعفر رواسی ، معاذ هراء ( واضع علم تصریف) استاد کسائی و خود کسائی و فرّاء (مولف کتاب الحدود) شاگرد کسائی مشهورند ( در مورد فرّاء گفته اند در نحو ،امیر المؤمنین بود.)
در اثر مناظرات ارباب این دو مدرسه مباحثات و مناقشات آنان قواعد نحو به پیچ و خم های زیاد و تجزیه و تحلیل های بیهوده و غموض واشکال افتاد و فهم و بحث علم نحو بغایت سخت و مشکل گردید.))
همان گونه که قبلاً‌ گذشت از از خصائص نحو بصری: اعمال قیاس و دوری تأویل های بعیدی که مخالف ظاهر است و میل به طرح آنها به گونه شاذ است .و از خصائص نحو کوفی زیادی تمسک به اسقراء سماعی و قیاس بر اساس موارد شاذ است .
این دو مذهب مهمترین و اساسی ترین آراء در نحو را دارا می باشند به گونه ای که اتفاق آنان در یک مسئله نحوی به عنوان اجماع و یک دلیل بربای استنباط به ان مسئله شده است .
بصریان اصل منطق و قیاس بودند و اعراب فصیح دربادیه های اطراف بصره سکونت داشتند و بصریان از آانها واژه های درست را فرا گفتند و آنچه را که غلط و ضعیف بود به دور انداختند. اما کوفیان هم حجتشان کلام اعراب بو د ولی کسانی را از میان اعراب
که به آنها اعتماد می کردند و اقوالشان را شاهد می گرفتند در فصاحت و بلاغت به پای
اعراب بصره نمی رسیدند ، از این رو آنچه کوفیان از عرب نقل کرده اند از حیث ذوق و قدرت تحلیل جای منقولات بصریا را نمی گیرد .
موارد اختلاف علمای بصره و علمای کوفه به صد و دو مسئله رسیده بود . مثلاً بصریان می گفتند که اسم از سمو مشتق شده و کفیان می گفتند از وسم . وبصریان می گفتند که فعل از مصدر مشتق شده و کوفیان می گفتند فعل از فعل مشتق شده . در نزد بصریان از کلماتی که دال بر رنگ است افعل تفضیل نمی سازند، مگر به واسطه((اشد)) و امثال آن ولی کوفیان بدون واسطه هم جایز می دانستند و می گفتند: ((هو ابیض منه )) .
بعد از این دو مذهب مذاهب دیگری مانند: مذهب بغدادیه که از نحاتشان ابن انباری و وشاء و ابن قتیبه و مذهب مغربیه که ازنحات آنها ابن با شاذ و ابن معط و مذهب اندلسی که از نحات آن شلوبین و ابن ضائع را می توان نام برد .
این پنج مذهب، مذاهب اصلی در علم نحو اند . البته یک مذهب التقاطی دیگری بین مذهب بصری و مذهب کوفی را بعضی نحات اختیار کرده اند که از آنها ابن مالک و ابن هشام را می توان نام برد .
نکته دیگری که در مورد مذاهب بصری و کوفی و سایر مذاهب ذکر کرد این که علمای کوفه و بصره علم نحو را به تمامی بررسی کردند و برای کسانی که بعد از آنان آمدند که قبلا ذکر شد از مسائل نحو چیزی باقی نگذاشتند جز شرح و تلخیص یا وفق دادن میان آراء یا جمع بین آنها بدون هیچ ترجیح و برتری دادنی و این نیز می تواند دلیل دیگری باشد بر این که اتفاق بین علمای بصره و کوفه را به عنوان اجماع قبول داشته و به آن استدلال می کنند.

فهرست منابع تحقیق :

1- تاریخ ادبیات زبان عربی / مؤلف حنا الفاخوری
2- تاریخ ادبیات عرب جلد 1 / مؤلف رژی بلاشر
3- تاریخ ادبیات عرب / مؤلف احمد ترجانی زاده
4- نشریه ادیب / ناشر مدرسه علمیه عالی نواب
5- بدائه النحو / صفایی بوشهری

/ 0 نظر / 52 بازدید