اعجاز قرآن

معجزه یک ضرورت دفاعى

بدون شک معجزه براى پیامبران-به ویژه اولو العزم (3) -یک وسیله اثباتى به شمارمى‏رود تا سند نبوت و شاهد صدق دعوت آنان قرار گیرد و گواه آن باشد تا که ازجهان غیب پیام آورده‏اند.لذا معجزه‏اى که به دست آنان انجام مى‏گیرد باید نشانه‏اى‏از«ما وراى الطبیعه‏»باشد،یعنى کارى انجام گیرد که طبیعت این جهان از عهده‏انجام آن عاجز باشد،به همین جهت آن را«خارق العادة‏» (4) توصیف مى‏کنند،یعنى‏بیرون از شعاع تاثیرات طبیعى مالوف(عوامل طبیعى شناخته شده و معروف)قرارگرفته است.

اکنون این سؤال پیش مى‏آید که معجزه یک ضرورت تبلیغى است‏یا ضرورت‏دفاعى؟یعنى پیامبران دعوت خود را از همان روز نخست‏با معجزه آغاز مى‏کنند،یا موقعى که با شبهه‏هاى منکرین رو به رو مى‏شوند معجزه ارائه مى‏دهند؟سیره‏پیامبران و صراحت قرآن بر امر دوم دلالت دارد.اساسا هیچ پیامبرى از همان آغاز،دعوت خود را با معجزه هم راه ننمود،ولى هنگامى که با منکران رو به رو گردید ودرخواست معجزه نمودند-یا بدون در خواست و صرفا براى دفع شبهات آنان‏معجزه آورده است.دعوت انبیا عین صراحت‏حق است که با فطرت اصیل انسان‏دم ساز و با عقل سلیم هم آهنگ مى‏باشد.چیزى را مى‏گویند که فطرت و عقل‏بشرى بى‏درنگ و آزادانه آن را مى‏پذیرد. و بالحق انزلناه و بالحق نزل (5) ،ما قرآن را که عین حقیقت است فرو فرستادیم[یعنى حقیقتى آشکار و انکار ناپذیر]و همین گونه‏فرود آمد». له دعوة الحق (6) ،خدا را دعوتى است‏حق و روشن‏». فتوکل على الله انک‏على الحق المبین (7) ،بر خداى خود تکیه کن.راهى که مى‏روى حق و آشکار است‏».

ذلک الکتاب لا ریب فیه (8) ،این کتاب جاى تردیدى در آن نیست‏»،یعنى آن اندازه‏شواهد صدق،آن را فرا گرفته که راه تشکیک و تردید در آن را بسته است. لقد جاءت‏رسل ربنا بالحق (9) ،پیامبران همگى حق آور بودند». یا ایها الناس قد جاءکم الحق من‏ربکم (10) ، اى مردم!آن چه را که براى شما آمده صرفا حقیقت آشکارى است‏». الله‏الذی انزل الکتاب بالحق و المیزان (11) ،خداوندى که کتاب و شریعت را حقیقتى آشکار ومعیار سنجش حق از باطل قرار داد».

از این‏رو در جاى جاى قرآن تصریح شده که صاحب نظران اندیش‏مند،بى‏درنگ‏دعوت حق را مى‏پذیرند و به نداى حقیقت لبیک مى‏گویند.تنها کسانى که حق راخوش آیند ندارند یا با مصالح موهوم خویش سازگار نمى‏بینند،آن را نمى‏پذیرند،گر چه در دل به حق بودن آن اذعان و اعتراف دارند. و یرى الذین اوتوا العلم الذی‏انزل الیک من ربک هو الحق و یهدی الى صراط العزیز الحمید (12) ، دانش مندان اندیش‏مندبه خوبى در مى‏یابند آن چه بر تو نازل گشته،صرف حقیقت است و به سوى راه حق‏تعالى که عزیز و حمید است هدایت مى‏کند».مقصود از عزیز،یگانه قدرت قاهره‏حاکم بر جهان هستى است و حمید به معناى ستوده و پسندیده است. و لیعلم الذین‏اوتوا العلم انه الحق من ربک فیؤمنوا به فتخبت له قلوبهم (13) ،تا دانش وران بدانند که‏شریعت الهى محض حق است و آن را باور دارند و دل‏هاى شان در برابر آن خاشع وحالت نرمش پیدا کند».

درباره فرهیختگان از ترسایان نجران در پیش‏گاه قرآن،با ستایش از آنان،چنین‏گوید: و اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق (14) ،

همین که بشنوند آن چه را که بر پیامبر نازل گشته،مى‏بینى دیدگانشان[از شدت‏شوق و وجد درونى]لبریز از اشک گردد،زیرا حق را دریافته‏اند».

آرى،کسانى که حق ستیزند در برابر آن ایستادگى مى‏کنند: لقد جئناکم بالحق ولکن اکثرکم للحق کارهون (15) ،ما آن چه که آوردیم حقیقت آشکارى است،ولى بیش‏ترشما حق را خوش ندارید». و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا (16) ،گر چه[بازبان] آن را انکار نموده،ولى در دل آن را شناخته،باور داشته‏اند و این انکار ناشى ازحالت ظلم و استکبار آنان است‏».لذا طبق منطق قرآن، هم واره حق آشکار است وباطل خود نما و براى پذیرفتن حق دلیلى جز فطرت و حجتى جز خرد حاجتى‏نیست.براى حق جویان و حقیقت پویان دلیلى روشن‏تر از بیان خود حق نمى‏باشدو به حجت و برهان نیاز ندارد،زیرا حق،خود آشکار است و فطرت پاک آن را پذیرااست.

امام صادق علیه السلام در این زمینه مى‏فرماید:«سنت الهى بر آن جارى است که هرگزحق با باطل اشتباه نگردد و هیچ حقى به صورت باطل جلوه ننماید و هیچ باطلى‏به صورت حق نمود نکند».یعنى حق خود جلوه‏گر است و جاى شبهه نمى‏گذارد.

آن گاه فرمود:«و لو لم یجعل هذا هکذا ما عرف حق من باطل‏» (17) .یعنى اگر چنین نبودکه هم واره حق خودنما باشد و از باطل خود را جدا سازد،هرگز راهى براى شناخت‏حق از باطل وجود نداشت.بدین معنا که شناخت‏حق و جدا ساختن آن از باطل‏یک امر فطرى و بدیهى است و گرنه معیارى براى جدایى حق از باطل وجودنداشت.این یک اصل است که پایه‏هاى تمامى شناخت‏ها بر آن استوار است،از جمله،شرایع و پیام‏هاى آسمانى که بر دست پیامبران عرضه مى‏شود،حقایق‏آشکارى است که فطرت پاک،آن را پذیرا مى‏باشد.

در قرآن آن جا که از«تحدى‏»و«اعجاز»سخن به میان مى‏آید،با جمله و ان کنتم‏فی ریب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله (18) آغاز مى‏شود.هم چنین آیات دیگر که حالت‏شک و تردید یا به عبارت روشن‏تر حالت تشکیک مشرکان و منافقان ومقابله کنندگان با قرآن و اسلام را در نظر مى‏گیرد.

ام یقولون تقوله بل لا یؤمنون.فلیاتوا بحدیث مثله ان کانوا صادقین (19) . ام یقولون‏افتراه قل فاتوا بعشر سور مثله (20) . ام یقولون افتراه قل فاتوا بسورة مثله (21) .

لذا مخاطبین به این گونه هم آوردى خواهى(تحدى)،تنها کسانى‏اند که گفته‏اند:

و اذا تتلى علیهم آیاتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیر الاولین (22) .

فقال ان هذا الا سحر یؤثر (23) . و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر (24) قالوا ما انزل الله‏على بشر من شی‏ء (25) .

این گونه سخنان بى‏رویه هرگز از کسانى که به راستى،ایمان آوردند و از همان‏آغاز دعوت آن را پذیرفتند،صادر نگشته و هرگز این گونه تحدى‏ها وهم آورد خواهى‏ها به آنان متوجه نبوده است،زیرا نیازى نبوده و اینان با فطرتى پاک‏و سرشتى ناآلوده به سراغ دعوت حق آمدند و آن را یافته و پذیرفتند.اساسا کسانى‏از پیامبر اسلام و دیگر پیامبران درخواست معجزه مى‏کردند که خواهان ایجاد شبهه‏و حالت تردید در درون مردم بوده‏اند.

و قال الذین لا یرجون لقاءنا ائت‏بقرآن غیر هذا او بدله (26) . و قالوا لن نؤمن لک حتى‏تفجر لنا من الارض ینبوعا.او تکون لک جنة من نخیل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجیرا.اوتسقط السماء کما عمت علینا کسفا او تاتی بالله و الملائکة قبیلا.او یکون لک بیت من‏زخرف او ترقى فی السماء و لن نؤمن لرقیک حتى تنزل علینا کتابا نقرؤه.قل سبحان ربی هل‏کنت الا بشرا رسولا» (27) .

حضرت موسى علیه السلام با آن که عصا و ید بیضاء هم راه داشت،آن را موقعى ارائه دادکه با انکار فرعونیان و مقابله قبطیان قرار گرفت و از او براى اثبات نبوت خویش‏دلیل و نشانه خواستند.خداوند به موسى و هارون دستور مى‏دهد: فاتیا فرعون فقولا انا رسول رب العالمین ،نزد فرعون رفته به او بگویید:ما پیامبران پروردگارجهانیانیم‏».فرعون به آنان گفت:«و ما رب العالمین،پروردگار جهانیان چیست؟».

موسى گفت:«رب السماوات و الارض و ما بینهما ان کنتم موقنین،پروردگار آسمان‏ها وزمین و آن چه در میان آن دو مى‏باشد.اگر داراى باور درونى باشید».یعنى اگر به‏درون خود بنگرى،شاهد صدق این مدعا را در خود مى‏یابى.

فرعون از روى تمسخر به اطرافیان خود روى کرده گفت:«الا تستمعون،آیانمى‏شنوید»که موسى چه مطالب ناباورى را مطرح مى‏سازد؟موسى روى به آنان‏کرده و گفت:«ربکم و رب آبائکم الاولین،پروردگار شما و پدران پیشین شما»نه مانندفرعون که دعوى ربوبیت را تنها در این برهه زمانى دارد.

آن گاه فرعون با خشم و تمسخر گفت:«ان رسولکم الذی ارسل الیکم لمجنون،پیامبرى که به سوى شما فرستاده شده دیوانه‏اى بیش نیست‏».موسى گفت:

«خدایى را که من مى‏خوانم پروردگار شرق و غرب و آن چه در آن میانه است‏»کنایه‏از آن که ادعاى ربوبیت تو صرفا به جهت‏سلطه بر ملک مصر و رود نیل است و بسى‏محدود و هرگز با گستره خدایى پروردگار جهان قابل قیاس نیست و هرگز سلطه‏محدود با سلطه نامحدود قابل قیاس نیست‏«قال رب المشرق و المغرب و ما بینهما ان‏کنتم تعقلون‏».لذا به اندیشیدن دستور مى‏دهد.این پاسخ در مقابل نسبت دیوانگى‏است که فرعون به موسى داده است.

باز هم فرعون در خشم رفت و قاطعانه بدون هیچ دلیل قانع کننده‏اى گفت:«لئن‏اتخذت الها غیری لاجعلنک من المسجونین،اگر جز من،خدایى برگزینى تو را از[جمله]زندانیان خواهم ساخت‏».موسى با ملایمت گفت:«اولو جئتک بشی‏ء مبین،گر چه‏براى تو دلیل آشکارى[بر صحت دعوى خویش]بیاورم؟!».فرعون گفت:«فات به‏ان کنت من الصادقین،بیاور اگر راست مى‏گویى‏».آن گاه حضرت موسى،عصا و یدبیضاء را ارائه داد«فالقى عصاه فاذا هی ثعبان مبین.و نزع یده فاذا هی بیضاء للناظرین‏».باافکندن عصا و تبدیل آن به مارى عظیم الجثه و هول‏ناک و بیرون آوردن دست ازآستین و درخشیدن آن با نور سفیدى خیره کننده،معجزه خود را ارائه داد که در این هنگام فرعون از وحشت آن را سحر خوانده در صدد مقابله بر آمد (28) .

در سوره ابراهیم به طور عموم تقاضاى معجزه را از جانب کسانى یاد آور شده که‏حالت انکار داشته‏اند،همان گونه که درباره پیامبر اسلام یاد آور شدیم.حضرت‏موسى علیه السلام آن جا که با قوم خود و نافرمانى‏هایى که مى‏کردند روبرو شد به آنان یاد آورمى‏شود:

ا لم یاتکم نبؤ الذین من قبلکم قوم نوح و عاد و ثمود و الذین من بعدهم،لا یعلمهم الاالله.جاءتهم رسلهم بالبینات فردوا ایدیهم فی افواههم و قالوا انا کفرنا بما ارسلتم به،و انالفی شک مما تدعوننا الیه مریب.قالت رسلهم‏ا فی الله شک فاطر السماوات و الارض‏یدعوکم لیغفر لکم من ذنوبکم و یؤخرکم الى اجل مسمى.قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تریدون‏ان تصدونا عما کان یعبد آباءنا فاتونا بسلطان مبین.قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلکم ولکن الله یمن على من یشاء من عباده و ما کان لنا ان ناتیکم بسلطان الا باذن الله،و على الله‏فلیتوکل المؤمنون.و ما لنا ان لا نتوکل على الله و قد هدانا سبلنا... (29) ،آیا سرگذشت‏پیشینیان را نشنیده‏اید که پیامبرانشان با دلایلى روشن آمدند،ولى آنان از روى‏تمسخر خنده‏وار دست‏بر دهان نهاده (30) و گفتند:ما به آن چه آورده‏اید باور نداریم ودر شک و تردید مى‏باشیم.پیامبران به آنان گفتند:مگر درباره صانع متعال جارى‏شکى وجود دارد؟او شما را مى‏خواند تا مورد مهر خود قرار دهد و فرصتى است‏که در اختیار شما قرار داده است.گفتند:شما همانند ما بشر هستید و مى‏خواهید مارا از آن چه پدرانمان مى‏پرستیدند باز دارید،پس دلیل قوى و روشن ارائه دهید که‏پیامبرید.پیامبران به ایشان گفتند آرى ما بشرى بیش نیستیم و از خود مایه‏اى‏نداریم.خداى بر ما منت نهاده و اگر او بخواهد هر آینه معجزه‏اى که نشان‏گر صحت‏گفتار ما باشد،ارائه خواهیم داد و به خدا پناه مى‏بریم که راه را به ما نشان‏داده است‏».

شواهد بر این واقعیت‏بسیار است که ارائه معجزه هنگامى بوده که انبیا علیهم السلام با شبهات منکرین و تشکیک معاندین رو به رو مى‏شدند که براى رفع شبهه و دفع‏تشکیک،ارائه معجزه ضرورت مى‏یافت و گرنه در رویارویى با پاک اندیشان روشن‏ضمیر،نیازى به معجزه نبوده بلکه همان ارائه حق،بزرگ‏ترین شاهد صدق آنان‏محسوب مى‏گردید.

از این‏رو معجزه هم چون شمشیر براى شکستن سدهاى ایجاد شده در سر راه‏پیش رفت دعوت حق به کار رفته است.شمشیر براى زدودن موانع خارجى است که‏دشمن از روى عجز و نداشتن منطق صحیح به وجود مى‏آورد و در صدد ایجادمحاصره یا ریشه کن کردن بنیاد حق بر مى‏آید و معجزه براى درهم فرو ریختن تمامى‏شبهاتى بوده که دشمنان-به گمان خود-از آن حصارى به وجود آورده بودند.

پس کاربرد معجزه و شمشیر اساسا براى ارائه دعوت و اثبات حقانیت آن نبوده،بلکه در رتبه دوم و هنگام برخورد با موانع از آن‏ها استفاده شده است.لذا هر دو،وسیله دفاعى به شمار مى‏روند نه وسیله تبلیغى محض.

اعجاز به حسب اصطلاح:

اما در معنای اصطلاحی معجزه، تعریف های متعددی دیده می شود چنانچه مرحوم خواجه طوسی در تجرید الاعتقاد می نویسد، معجزه اثبات اموری است که معتاد نباشد و یا نفی چیزی است که معتاد است در صورتیکه خارق العاده باشد و با ادعا نیز مطابقت کند.

و آیت الله خوئی دام ظله می نویسد: معجزه آنست که مدعی منصبی از مناصب الهی آنرا بیاورد که خرق عادت باشد و دیگران از آوردن آن عاجز باشند که گواه باشد بر مدعای او .

و سیوطی می نویسد: معجزه امریست خارق عادت که در مقام محاجه آورده می شود که دیگران از آوردن آن عاجز باشند.

علامه طباطبائی می نویسد: معجزه عبارت از امریست خارج عادت که دلالت کحند که ماوراء الطبیعتی در طبیعت و امور مادی، تصرف کرده است و این به آن معنی نیست که معجزه مبطل امر عقلی و ضروری است.

و بعدی ندارد که جمعی این تعریف ها به یک چیز اشاره باشد و آن این است که گفته شود: معجزه امری خارق عادتست نه منافی حکم عقل، پس جمع بین نقیضین ممکن نیست ولو به اعجاز اما خلاف عادت ممکن است مثلاً درختی که بایستی به حست عادت چند ماه دیگر میوه دهد ممکن است با اعجاز، فعلاً میوه دهد به اینکه آن شرایطی که پس از چند ماه حاصل می شد با اعجاز فوراً حاصل شود و این همان معنای خارق عادت است و نیز در معجزه شرط است که موافق با ادعا باشد پس آنچه از مسیلمه نقل شده که او به چاهی آب دهن انداخت به ادعاء اینکه آب آن زیاد گردد لیکن در اثر آب دهن آب چاه به کلی خشک شد معجزه نیست و نیز شرط است که شخص دیگری نیز با او معارضه نکند بطوریکه بتواند کاری را که اولی بعنوان معجزه آورده او هم بیاورد چنانچه در سابق گفته شد و گفتیم که در نظیر اعجاز قرآن با اینکه خود به معارضه دعوت کرده و آوردن یک سوره را از مدرم خواسته است تا حال احدی نتوانسته نظیر آنرا بیاورد.

اعجاز به حسب لغت:

اعجاز به حسب لغت:

در لغت برای کلمه ((معجز)) معانی عدیده ای ذکر شده است که عبارت است از :

1- فوت، چنانچه گفته می شود : یعنی فلان چیز از او فوت شد.

2- ایجاد عجز چنانچه می گویند: یعنی او را عاجز نمود.

3- یافتن عجز چنانچه می گویند: یعنی او را عاجز یافت.

نوع دوم معجزه

و اما نوع دوم معجزه : پس آن بر حسب اختلاف ادیان متفاوت است پس دینی که موقت بوده معجزه آن نیز موقت و دینی که دائمی است معجزه آنهم دائمی است.

چنانچه دین موسی(ع) چون موقت بوده معجزه آن هم موقت بوده و دین اسلام چون دائمی است معجزه آن نیز دائمی است.

و همین است سرمعجزه موسی که امری بود مشاهد و مخصوص به مشاهدین و حاضرین در آن زمان و یا مختصری بعد از آن، که بشود با خبر متواتر، آن معجزه به آنان برسد.

و سر معجزه پیغمبر اسلام(ص) که امری بوده عقلی و باقی همین است و مادامیکه دین اسلام باقی است و خالد و همیشگی ، معجزه آن حضرت نیز جاودان و دائمی است.

و برای همین جهت بعضی از محققین در مقام احتجاج با افرادی از یهود می گوید: هر گاه دین موسی دائمی بود نبایستی معجزه او مشاهده باشد که مخصوص مشاهدین و حاضرین بوده است پس چون مشاهده است طبعاً برای آیندگان بایستی با خبر متواتر واصل بشود ولی چنین نیست زیرا در تواتر، شرط است که در تمام ازمنه، راویان آن بقدری زیاد باشد که چون اجتماعشان بر کذب ممتنع است ناچار موجب یقین می شود اما در نقل خبر معجزه موسی، می بینیم چنین نیست پس به چه جهت دین شما یهود مورد تصدیق قرار گیرد و چه امتیازی بر سایر ادیان که معتقدین به آنها نیز حقانیت آنرا نقل می کنند دارد و چرا دین آنها مورد تصدیق قرار نگیرد؟ پس آن مرد یهودی جواب می دهد که معجزه موسی نزد یهود و نصاری و مسلمانان ثابت است و اما معجزه غیر یهود چون نزد همه ثابت نیست محتاج به اثبات است.

سپس مسلمان در دفع این کلام می گوید: معجزات موسی نیز در نزد دیگران ثابت نیست مگر به اخبار پیغمبرشان، هرگاه اخبار آن پیغمبران مورد قبول قرار گیرد پس اخبار آنان به پیغمبری خود، اولی بقبولیست تا اخبار دیگر.

اما قرآن مجید که معجزه پیغمبر اکرم(ص) است باید اعجازش در همه زمانها موجود و باقی باشد تا حجت گردد بر جمیع مردم در هر زمان، چنانچه بحمدالله می بینیم که آوردن نظیر یک سوره از سوره های قرآن را تا حال از کسی ندیده و نشنیده ایم.

نوع اول معجزه

و اما نوع اول : پس اگر به زمان حضرت موسی(ع) نظر بیفکنیم خواهیم دید که در آن عصر، سحر شایع بود و رواج داشت بنابراین معجزه موسی (ع) سانخ همین قسم کارها بوده است مانند عصایی که معجزه آن حضرت رد اوائل بوده و هر وقت آنرا بقصد اعجاز می افکند اژدها و مار می شد و در قصه ساحرهای فرعون که قرآن شریف آنرا نقل می کند آن حضرت عصای خود را پرتاب کرد و اژدهایی شد که تمامی ادوات ساحران را فرو برد که دیگر از آنها اثری باقی نماند در نتیجه همین کار موسی(ع) کلیه ساحرها بسجده افتادند و گفتند : ما به پروردگار خود ایمان آوردیم.

اما معجزه عیسی(ع) عمده آن احیاء اموات و شفای مریض ها بود، برای اینکه در آن عصر مردم در علم طب مهارت زیادی پیدا کرده بودند و می گویند: فلسطین و سوریه از مستعمرات یونان بود و سکنه زیادی داشت و علم طب در آنها رواج زیادی داشت.

و بعضی از علماء ، می گویند: در دو فصل (13 و 14) از تورات رایج، تفصیلات طولانی در رابطه با تطهیر و معالجه زخم و برص و ترکهای پوست بدن وارد شده است.

پس حکمت الهی اقتضا می کرد که معجزه ای سانخ این علم ها را به حضرت عیسی(ع) اعطاء فرماید که برص داران (برص : نوعی بیماری پوستی همراه با لکه های سفید) و کوران و شب کوران را شفا دهد، چنانچه در روایتی از امام هادی(ع) نقل شده که خداوند عیسی(ع) را در زمانی مبعوث کرد که مردم به مرض های مزمن مبتلا و محتاج به طبیب شده بودند.

پس خداوند از نزد خود چیزی عطا فرمود که مانند آن در بین آنها نبود و مردگان را زنده نموده و برص دار و شب کورها را سالم کرد و همه آنها به اذن خدا بود و بوسیله ، آن حجت را بر آنان تمام کرد و نسبت به پیغمبر آخر الزمان نیز همین سنت الهی جاری شد و معجزه مهم آن حضرت سانخ با علم و هنر آن زمان بود، در آن زمان فصاحت و بلاغت و ادب عربی بسیار رواج داشت. و مردم در آنها نبوغ و امتیازی پیدا کرده بودند، مجالس و محافل و موسم ها برای مسابقه و مفاخره در این هنر تشکیل می شد.

و بعضی دیگر می نویسد: در آن زمان، وزنه و مقام هر شخص، منوط می شد به مقداری که از این هنر بهره داشت و روی همین اصل بود که بعضی از شعراء ، اشعار قدیمه خود را با آب طلا می نوشتند و در پارچه محکمی قرار می دادند و در خانه خدا نصب می نمودند که تعداد آنها 7 قصیده بوده و هر یک از آنها به مطلای فلان، مرسوم نامیده می شد. و در روایتی که در سابق از امام هادی(ع) نقل شده آمده است: خداوند در عصری محمد(ص) را مبعوث فرمود که در بین مردم خطب و کلام(و شعر) رایج بود پس خدای تعالی از موعظه و حمکت های خود نازل فرمود تا اقوال آنها را باطل و حجت را بر آنان تمام کرد.

با توجه به مطالب فوق : معجزه پیغمبر اسلام را در این مضمار و میدان ادب فصاحت، منفرد و ممتاز می بینیم پس قرآن شریف با بیان و فصاحت و بلاغت خود معجزه دائمی اسلام است و حجتی است قاطع بر اهل فن و دانشمندان ماهر در ادب و با گواهی همین اهل فن بر سایرین نیز حجت است.

دو نوع از معجزه :

ما وقتی معجزه را ملاحظه می کنیم دو نوع تصور می کنیم :

نوع اول معجزه ایست از نوع چیزهایی که در عصری شایع و رایج بوده است و مردم در آن نبوغ و تخصص پیدا کرده بودند نوع دوم معجزه ایست که از نظر بقاء و توقیت تابع ادیان بوده که اگر دینی موقت و مخصوص به زمانی بوده معجزه هم موقت و مخصوص همان می باشد و اگر دینی باشد ابدی و همیشگی طبعاً معجزه هم باید ابدی باشد.

فرق بین آیات و بینات:

آیه در لغت به معنای علامت و نشانه و بینه به معنای دلیل واضح آمده است.

و در قرآن شریف، این دو کلمه- در مقام اثبات نبوت- به معنای معجزه و خارق العاده استعمال گشته است و اما برهان، در مقام اثبات اموریست غیر رسالت و نبوت چه امور اعتقادی باشد چه احکام و چه غیر ذلک، چنانچه در قصه ابراهیم مشاهده می کنیم که آن حضرت بر غروب ستاره ها و ماه و خورشید، احتجاج می کند که آنها خدا نیستند، از قول ابراهیم نقل می کند : یعنی به تحقیق رو به کسی می آورم که خالق آسمانها و زمین است پس خدای متعال از این احتجاج به حجت تعبیر آورده و می فرماید یعنی : اینها حجت هایی بودند که ما به ابراهیم عطا کردیم تا با آنها بر قومش احتجاج کند.

و تأیید دیگر اینکه : انبیاء ، با امت خود در اختلاف بودند و امت، منکر نبوت آنان شده و اظهار می کردند شما هم مانند ما بشر هستید و نبی باید از جنس مالک باشد پس در این مقام است که خداوند فرموده ما به انبیاء آیات دادیم یعنی چیزیکه در اثبات نبوت نافع او است به آنان داده ایم بنابراین، آیات، وسیله ایست که در مقام انکار نبوت اعمال می گردد.

دستۀ سوم برای اثبات مطلب

3- آیات زیادی را از قرآن شریف مشاهده می کنیم که خدای تعالی برای گروهی از انبیاء ، آیاتی را بعنوان و نام آن پیغمبر بیان فرموده است مانند آیه شریفه«وَرَسُولاً إِلَى‏ بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُم بِآیَةٍ مِن  رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ  فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْیِی الْمَوْتَى‏ بِإِذْنِ اللّهِ..» (آل عمران) آیه 49 : رسولی برای بنی اسرائیل مبعوث شد و اظهار کرد من برای شما از گل صورت پرنده ای می سازم سپس در او می دمم پس پرنده زنده ای به اذن خدا می شود.

و آیه شریفه «وَإِلَى‏ ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَا لَکُمْ مِن إِلهٍ غَیْرُهُ قَدْ جَاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبَّکُمْ هذِهِ نَاقَةُ اللّهِ لَکُمْ آیَةً...» (اعراف/73) یعنی : ما صالح را برای قوم ثمود فرستادیم و به قومش گفت: الله را عبادت کنید و برای شما جز او خدایی نیست و از طرف پروردگار، حجت برای شما تمام شد و این شتر که مخلوق خدا است آیه و نشانه خدا است.

دستۀ دوم برای اثبات مطلب

2- آیه شریفه «بَلْ قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ بَلِ افْتَرَاهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْیَأْتِنَا بِآیَةٍ کَمَا أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ«5» (انبیاء/5).

از آیه شریفه استفاده می شود : انبیاء سابق همگی دارای آیه ای بودند که بوسیله آن ادعای خود را ثابت می کردند و الا کفار نمی توانستند بگویند تو هم ای محمد آیه ای بمانند آنها بیاور.

/ 0 نظر / 57 بازدید