بررسی اشعار در مدح پیامبر

 11 ـ به‌ سوی‌ تو دلهای‌ جمیع‌ خلائق‌ می‌طپد و اشتیاق‌ دارد، و گردنهای‌ جمیع‌ خلائق‌ دراز و کشیده‌ شده‌ به‌ سویت‌ می‌باشد.

 12 ـ و فَیَضان‌ و ریزش‌ نعمتهای‌ تو در عوالم‌ وجود، با نهرهای‌ أسرار و رموز و مخفیّاتش‌ پاشیده‌ می‌شود.

 13 ـ و آثار نشانه‌های‌ روشن‌ و آشکارای‌ تو بر پیشانی‌های‌ خلائق‌ میدرخشد.

 14 ـ فلهذا موسی‌ کلیم‌الله‌ و تورات‌ وی‌، دلالت‌ و هدایتشان‌ از ناحیة‌ تست‌، اگر از آنها پرسیده‌ شود و به‌ سخن‌ آیند.

 15 ـ و عیسی‌ مسیح‌ روح‌الله‌ و إنجیل‌ وی‌ هر دو با هم‌ بشارت‌ میدهند که‌ تو بهترین‌ و پسندیده‌ترین‌ مخلوقات‌ خدا میباشی‌!

 16 ـ پس‌ ای‌ پیامبر رحمت‌ که‌ در عوالم‌ وجود رحمت‌ خدا میباشی‌! و ای‌ آنکه‌ اگر تو نبودی‌ عالمیان‌ آفریده‌ نمی‌شدند!

 17 ـ به‌ علّت‌ اینکه‌ تو هستی‌ که‌ وجه‌ جلال‌ نور دهندة‌ خدا هستی‌، و وجه‌ جمالی‌ که‌ إشراق‌ میکند و میدرخشد.

 18 ـ و تو امین‌ پروردگار متعال‌ و امان‌ مردمان‌ میباشی‌؛ و تو هستی‌ که‌ ربط‌ میدهی‌ و متّصل‌ می‌نمائی‌ شکافها را و پارگیها را.

 19 - اینک‌ «رَجَب‌» به‌ سوی‌ تو آمده‌ است‌ درحالیکه‌ گناهان‌ سنگین‌ دارد بر روی‌ شانه‌های‌ خویشتن‌؛ آیا می‌شود او را آزاد کنی‌؟!

 در اینجا علاّمة‌ أمینی‌ چندین‌ قصیدة‌ آبدار و شیوا در مدح‌ مولی‌ أمیرالمومنین‌ علیه‌السّلام‌ و عترت‌ طاهره‌ صلوات‌ الله‌ علیهم‌ از او نقل‌ میکند که‌ حقّاً از جهت‌ سلاست‌ و عذوبت‌ معنی‌ و عمق‌ مُفاد و مَغزی‌' و نظم‌ بدیع‌ و قافیة‌ دلنشین‌ میتوان‌ آنرا از أشعار درجة‌ یک‌ در لسان‌ عرب‌ محسوب‌ داشت‌. از جمله‌ آن‌ أبیاتی‌ را که‌ ما از او در همین‌ کتاب‌ از «روضات‌» نقل‌ کردیم‌: فَرْضی‌ وَ نَفْلی‌ وَ حَدیثی‌ أنْتُمُ. و أیضاً مرثیه‌هائی‌ برای‌ حضرت‌ سیّد الشّهداء علیه‌السّلام‌ و أیضاً غزلی‌ را نقل‌ میکند که‌ همه‌ راقی‌ و عالی‌ است‌. و در پایان‌ میگوید:

  این‌ مجموعة‌ أشعاری‌ بود که‌ ما از شیخنا الحافظ‌ البُرسیّ بدست‌ آورده‌ایم‌، و آنها مجموعاً 540 بیت‌ است‌؛ و همانطور که‌ می‌بینی‌ در آنها چیزی‌ نیست‌ که‌ موجب‌ رَمْی‌ به‌ غُلُوّ و ارتفاع‌ باشد؛ امّا حقیقت‌ مطلب‌ آنستکه‌ خود گفته‌ است‌:

 وَ ظَنّوا وَ بَعْضُ الظَّنِّ إثْمٌ وَ شَنَّعوا             بِأنَّ امْتِداحی‌ جاوَزَ الْحَدَّ وَ الْعَدّا

 فَوَاللَهِ ما وَصْفی‌ لَها جازَ حَدَّهُ             وَلَکِنَّها فی‌ الْحُسْنِ قَدْ جازَتِ الْحَدّا

 «و دربارة‌ من‌ گمان‌ بد برده‌اند، با آنکه‌ برخی‌ از گمانها گناه‌ است‌، و مرا تشنیع‌ و تعییب‌ نموده‌اند که‌: این‌ مدحهای‌ من‌ از حدّ و مقدار، و از شماره‌ و اندازه‌ تجاوز نموده‌ است‌.

 سوگند به‌ خدا که‌ وصف‌ من‌ دربارة‌ آن‌ ذوات‌ مقدّسه‌ از حدّ تجاوز ننموده‌ است‌؛ ولیکن‌ (چه‌ باید کرد که‌) آنها در حسن‌ و نیکوئی‌ و زیبائی‌، از حدّ و مقدار تجاوز کرده‌اند!»

 ترجمة‌ احوال‌ او را در «أمل‌ الآمِل‌» و «ریاض‌ العُلمآء» و «ریاضُ الجَنّة‌» در روضة‌ چهارم‌، و «روضات‌ الجنّات‌» و «تتمیم‌ أمل‌ الآمل‌» سیّد ابن‌ أبی‌شَبانه‌، و «الکُنَی‌ و الالقاب‌» و «أعیان‌ الشّیعة‌» و «طلیعة‌» و «بابلیّات‌» ذکر نموده‌اند.

 و ما بر تاریخ‌ ولادتش‌ و وفاتش‌ وقوف‌ نیافتیم‌، إلاّ اینکه‌ او بعضی‌ از تألیفات‌ خود را اینطور تاریخ‌ زده‌ است‌ که‌: میان‌ ولادت‌ حضرت‌ مهدیّ علیه‌السّلام‌ و میان‌ تألیف‌ این‌ کتاب‌ پانصد و هجده‌ سال‌ است‌؛ در اینصورت‌ موافق‌ با سنة‌ 773 می‌شود بنا بر روایتی‌ که‌ ولادت‌ آن‌ إمام‌ منصور صلواتُ الله‌ علیه‌ را 255 گرفته‌ است‌. و در تاریخ‌ بعضی‌ از کتبش‌ گذشت‌ که‌ آنرا به‌ سنة‌ 813 نوشته‌ است‌، و گمان‌ میرود وفاتش‌ در حدود همین‌ تاریخ‌ باشد.[108]

شیخیّه‌ و حَشویّه‌ با محیی‌ الدّین‌ عربی‌ و عرفاء در دو قطب‌ متعاکس‌ قرار دارند

 محیی‌ الدّین‌ عربیّ و جمیع‌ عرفاء، با شیخیّه‌ و حَشویّه‌  و برخی‌ از أخباریّون‌ در دو قطب‌ متعاکس‌ قرار دارند

محیی‌الدّین‌ عربی‌ و تمامی‌ عرفاءِ بالله‌ میگویند: معرفت‌ خداوند برای‌ انسان‌ ممکن‌ است‌، و آن‌ درجه‌ و مقام‌ و شخصیّت‌ انسان‌ است‌ که‌ می‌تواند این‌ راه‌ را طیّ کند و به‌ لقای‌ محبوب‌ نائل‌ آید. و لقای‌ او فنای‌ در ذات‌ اوست‌؛ زیرا در صورت‌ غیر فناء، او شناخته‌ نشده‌ است‌، و در صورت‌ تحقّق‌ فناء، دیگر غیری‌ بر جای‌ باقی‌ نمانده‌ است‌ تا غیر خدا بتواند او را بشناسد. در آنجا خداست‌ که‌ خود را می‌شناسد.

 شیخیّه‌ میگویند: معرفت‌ حقّ تعالی‌ محال‌ است‌. آنچه‌ ممکن‌ است‌ معرفت‌ أسماء و صفات‌ اوست‌، آنهم‌ برای‌ کُمَّلین‌ از مردم‌ نه‌ برای‌ همة‌ مردم‌. بنابراین‌ اسم‌ رازق‌ و خالق‌ و مُحْیی‌ و مُمیت‌ و سَمیع‌ و بَصیر و عَلیم‌ و قادر و حَیّ و آنچه‌ از اینها نشأت‌ میگیرد، حقیقت‌ إمامان‌ معصومین‌ علیهم‌السّلام‌ میباشند که‌ غیر از مقام‌ ذات‌ هستند. نهایت‌ سیر هر یک‌ از افراد بشر فناء در آن‌ اسمی‌ است‌ که‌ از آن‌ برتر است‌. فلهذا مقام‌ و درجات‌ مردم‌ برحسب‌ اختلاف‌ استعدادشان‌ در فنای‌ أسماء کلّیّه‌ و یا جزئیّه‌ می‌باشد. و بالاخره‌ مِن‌حیثُ المجموع‌ همگی‌ فانی‌ در أسماء و صفات‌ مِن‌ حیث‌ المجموع‌ می‌باشند.

 حقیقت‌ أسماء و صفات‌ خداوندی‌ در مراتب‌ عالیه‌، همان‌ ولایت‌ کلّیّه‌ است‌ که‌ در معصومین‌ متحقّق‌ است‌؛ و انسان‌ کامل‌ کسی‌ است‌ که‌ بتواند بدانها راه‌ یابد و معرفت‌ پیدا کند.

 و این‌ نظریّه‌ اشکالات‌ مهمّی‌ دارد:

 اوّل‌ آنکه‌: سدِّ باب‌ معرفت‌ به‌ خالق‌ است‌؛ و خداوند، آسمان‌ و زمین‌ و أفلاک‌ را برای‌ مقدّمیّت‌ معرفت‌ آدمی‌ آفریده‌ است‌.

 دوّم‌ آنکه‌: این‌ نظریّه‌، حقیقت‌ معنی‌ تفویض‌ است[109]‌، یعنی‌ روشن‌ترین‌ صورت‌ از صور متصوِّرة‌ آن‌. زیرا مفوّضه‌ را عقیده‌ چنانست‌ که‌: خداوند عالم‌ را که‌ آفرید، اختیار تدبیرش‌ را به‌ دست‌ امامان‌ داد. امّا این‌ شیخیّه‌ میگویند: نه‌ تنها تدبیر عالم‌ به‌ دست‌ آنهاست‌، بلکه‌ خلقت‌ و آفرینش‌ عالم‌، و روزی‌ رسانیدن‌، و زنده‌ کردن‌، و مرده‌ کردن‌، و سلامتی‌ و مرض‌ همه‌ و همه‌ به‌ دست‌ ایشان‌ است‌. و این‌ وجه‌، قبیح‌ترین‌ فرض‌ تصوّرِ تفویض‌ است‌ که‌ خدا را از جمیع‌ جهات‌ منعزل‌ کرده‌، و در گوشه‌ و زاویة‌ عالم‌ بدون‌ اثر و مُسَمَّی‌ معطّل‌ و باطل‌ و عاطل‌ ساخته‌ است‌. و تَعَالَی‌ اللهُ عَمَّا یَقُولُ الظّالِمونَ عُلُوًّا کَبِیرًا.[110]

 سوّم‌ آنکه‌: از روشن‌ترین‌ اقسام‌ شرک‌ است‌ که‌ در جمیع‌ موجودات‌ موثّری‌ را غیر از خدا قرار داده‌ است‌.

 چهارم‌ آنکه‌: از روشن‌ترین‌ اقسام‌ ارتفاع‌ و غلوّ است‌. چرا که‌ نه‌ تنها أئمّة‌ معصومین‌ را مصدر امور قرار داده‌اند، بلکه‌ خدا را هم‌ با آنها شریک‌ ننموده‌اند؛ و در بسته‌ و سربسته‌ عالم‌ را به‌ آنها سپرده‌اند و از خدا فقط‌ نامی‌ بر زبان‌ می‌آورند؛ و در حقیقت‌ و واقع‌ خدا را پوچ‌ و بی‌معنی‌ و مَغزی‌' میدانند.

 پنجم‌ آنکه‌: عبادتشان‌ برای‌ این‌ ذوات‌ مقدّسه‌ می‌باشد. از آنان‌ مستقلاّ حاجت‌ می‌طلبند و توسّل‌ میجویند، و چشم‌ امیدشان‌ به‌ سوی‌ آنهاست‌، با غفلت‌ بلکه‌ با طَرد و منع‌ خدای‌ واحد قهّار که‌ آنها و غیر آنها را آفریده‌ است‌ و در هر لحظه‌ بر آنها ولایت‌ دارد.

 ششم‌ آنکه‌: چه‌ دلیلی‌ قائم‌ است‌ بر آنکه‌ معرفت‌ خدا اختصاص‌ به‌ أئمّة‌ معصومین‌ دارد؟ چون‌ آنها بشرند و سائر افراد بشر نیز بشرند، بنابراین‌ عقلاً هرچه‌ برای‌ آنها ممکن‌ باشد برای‌ غیرشان‌ نیز امکان‌ دارد؛ و شرعاً چون‌ آنها امام‌ هستند.

 

در تفسیر “منهج الصادقین” پیرامون این موضوع آمده است: “پیامبر(ص) از اشعارى متاذى مى‌شد که متضمن هجاى اهل اسلام و سخنان باطل بود واما اشعارى که منطوى بود بر موعظه و نصیحت و محتوى بر توحید و منقبت، بسیار دوست داشت و مردمان را بر آن تحریض مى‌فرمود و به صحت پیوسته، که حسان بن ثابت و دیگران را در شعر همى ترغیب فرموده است”.

در “مسند احمد” از براء بن عازب روایت شده است که پیامبر(ص) هنگامى که خاک‌هاى خندق را حمل مى‌فرمود، ابیاتى از عبدالله بن رواحه را زمزمه مى‌کرد؛

“والله لولا الله ما اهتدینا

و لا تصدقنا و لا صلینا

فانز لن سکینه علینا

و ثبت الاقدام ان لاقینا

ان اولاء قد بغوا علینا

و ان ارادو افتنه ابینا”

یعنی: (پروردگارا! اگر تو نبودى ما هدایت نمى‌شدیم و در راه تو انفاق نمى‌کردیم و به سپاس تو به نماز نمى‌ایستادیم. تو خود بر ما آرامش فرود آور و قدمهاى ما را استوار گردان- دشمنان بر ما ستم کردند و ما نیز در برابر فتنه‌هاى آنان مقاومت کردیم.)

در “طبقات کبری” ابن سعد و “اسد الغابه” ابن اثیر آمده است که پیامبر اسلام(ص) هنگام عزیمت به “خیبر” به عامرابن اکوع فرمودند که از مرکب فرود آید واز اشعارش به آهنگ هدى بخواند.

در برخى از احادیث نیز آن حضرت رعایت اخلاق و ادب را در شعر امرى واجب دانسته‌اند:

“قال رسول‌الله(ص:) الشعر بمنزله الکلام فحسنه حسن الکلام و قبیحه قبیح الکلام”. یعنی: (شعر همانند سخن است، شعر نیک سخن نیک و شعر بد، سخن بد است.) در حدیثى دیگر نیز آن حضرت برخى شعرها را حکمت به شمار آورده‌اند.

برخى از روایات حکایت از آن دارد که آن حضرت در بازنگرى و اصلاح شعر شاعران گاهى اظهار نظر مى‌فرموده‌اند. چنان که جمال‌الدین انصارى شارح قصیده کعب بن مالک نقل کرده است که عبارت “من سیوف الهند” را پیامبر (ص) به عبارت “من سیوف الله”‌تصحیح فرمودند.

آنچه از بررسى مجموع روایات برمى‌آید، این نکته است که بر خلاف تبلیغات منافقانه کفار قریش، پیامبر(ص) نه تنها با شعر و ادبیات مخالفت نداشته، بلکه همواره مشوق شاعران متعهد و شعر متعهد بوده است و در نتیجه همین راهنمایى‌ها و حمایت‌ها بود که شعر از ابتذال عصر جاهلیت فاصله گرفته و به سمت بیان عالیترین جلوه‌هاى معنوى و ارزش‌هاى والا ارتقاء یافت.

در واقع شان شعر متعهد و راستین در نگاه رسول اعظم(ص) بسیار والا و ارزنده است. چنانکه شیخ طوسى در “امالی” روایت کرده است که یکى از شعراى “بنى کنانه” هنگامى که قرائت شعرش در نزد رسول اعظم(ص) به پایان رسید، حضرت فرمود:‌”مرحبا اى کنانی، بدان که خداوند در ازاى هر بیت از شعرت، بیتى (خانه) در بهشت به تو پاداش خواهد داد”.

و اما نکته دیگر در این خصوص چنان که در “مجمع البیان” و “اللولو و المرجان” ، “صحیح” بخارى و مسلم و “الارشاد” شیخ مفید آمده است پیامبر(ص) در میدان نبرد رجز مى‌خوانده‌اند و چنین روایت شده است که از براء بن عازب که در جنگ حنین آن حضرت در حالى که بر استرى سوار بوده‌اند، چنین رجز مى‌خوانده‌اند:

“انا النبى لا کذب

انا ابن عبدالمطلب”

یعنی: (من پیامبرم و دروغگو نیستم و من پسر عبدالمطلب هستم.)

در این خصوص نیز این نکته گفتنى است که اگرچه رجزها موزون هستند، لیکن در بین ادباى عرب اتفاق نظرى در خصوص شعر بودن یا نبودن آن وجود ندارد. بعضى از ادباى عرب (به ویژه معاصران) با توجه به تعاریف نواز شعر، رجزها را به عنوان شعر نمى‌پذیرند و گروهى دیگر رجز را نیز نوعى از شعر حماسى دانسته و معتقدند که در برخى نمونه‌ها مى‌توان تمام عناصر شعرى را جست و یافت. این ماجرا تقریبا همانند همان اختلاف نظر ادباى فارسى زبان بر سر تعریف شعر و نظم است. متاسفانه همان شیوه و رویه غلط کفار قریش در قرون اخیر مجددا از سوى برخى از مستشرقین و کسانى که خود را اسلام شناس معرفى مى‌کنند، مجددا مورد استفاده قرار گرفته و برخى خاصه غربیان کوشیده‌اند تا از اسلام چهره‌اى ضد ادبیات و هنر به دنیا معرفى کنند. تلاش این گروه یا آگاهانه و به قصد تخریب بوده است و یا حکایت از ناآگاهى آنان و عدم مطالعه زیباترین جلوه‌هاى تکریم ادب و هنر دارد. به تحقیق مى‌توان گفت در هیچ دوره‌اى همانند صدر اسلام با چنین عظمت و شکوهى از هنرمندان تجلیل نشده است.

در روایت است که روزى پیامبر اسلام(ص) از عبدالله بن رواحه در مسجد پرسیدند: چگونه شعر مى‌گویی؟ وى گفت: “نخست مى‌اندیشم و سپس مى‌سرایم” آنگاه حضرت فرمود: “ثابت قدم باشى اى سید الشعرا”

سیماى رسول اکرم در آیینه ادبیات

سیماى پرفروغ نبى مکرم(ص) در آینه زلال ادبیات، سیماى شگفت و دل‌انگیز است و تنها به حوزه خاصى از ادبیات ملل محدود نمى‌شود.

پیش از ولادت فرخنده آن حضرت، برخى شاعران چنان که پیشتر گفته شد در شعر شان ظهور آن حضرت را بشارت داده‌اند. و در روایتى آمده است که آمنه(س) مادر گرامى آن حضرت گوید: “در حین ولادت چهار حوریه آمدند به نیت مددرساندن و مرا شربتى دادند که هرگز ننوشیده بودم. گفتند: بیا شام که تو را به بزرگترین مردان گیتى بشارت مى‌دهیم. چون آشامیدم نور وروشنایى مخصوصى مشاهده کردم، دلم روشن شد و شنیدم که مى‌گویند:

“صلى الاله و کل عبدصالح

و الطیبون على السراج الواضح

المصطفى خیر الا نام محمد

الطاهر العلم الضیاء الللائح

زبن الانام المصطفى علم الهدی

الصادق البد النقى الناصح

صلى علیه الله ماهب الصبا

و تجاوبت ورق الحمام الناصح

میلاد آن حضرت در شبى شگفت که مکه نورباران شده بود و حوادثى محیر العقول که در کتب تاریخى ثبت است، بعدها مورد استقبال شاعران قرار گرفت و چه بسیار مولودیه‌هایى که در این باره سروده شد و هنوز سروده مى‌شود.

ولادت با سعادت حضرت ختمى مرتبت در ماه ربیع‌الاول، یعنى در بهار که فصل دل‌انگیز و مورد علاقه شاعران است واقع شده است. بهار فصل رستخیز طبیعت و تولد عشق است.

در بررسى کتب تاریخى صدر اسلام گاه با اشعارى درباره دوران کودکى پیامبر روبرو مى‌شویم. در کتاب “منتهى الآمال” به سند معتبر آمده است: روزى عبدالمطلب نزدیک کعبه نشسته بود ناگاه منادى ندا کرد که فرزندى محمد(ص) نام از حلیمه ناپیدا شده است. پس عبدالمطلب در غضب شد و ندا کرد اى بنى‌هاشم واى بنى غالب سوار شوید که محمد(ص) ناپیدا شده است و سوگند یاد کرد که از اسب به زیر نمى‌آیم تا محمد(ص) را بیابم و در دور کعبه مى‌گردید و این شعر مى‌خواند:

“یا رب دراکبى محمدا

/ 0 نظر / 115 بازدید