ترجمه فارسی سینیه بحتری

منقول:http://yas84.blogfa.com/

صنت نفسی عما یدنس نفسی     و ترفعت عن جدا کل جبس

 

لغت: النفس: روان. الجدا: بخشش. الجبس: پست و ترسو

 
 

معنی: روان خود را حفظ کردم از آنچه چرکین و آلوده می کند این روان را و خود را بالا گرفتم از بخشش هر آدم فرومایه و پستی. (خود را از قبول بخشش هر پست و فرومایه بالا گرفتم ).

 

2- و تماسکت، حین زعزعنی الدهر     التماسا منه لتسعی و نکسی

 

لغت: تماسکت: ماندم. زعزعنی الدهر: روزگار مرا به شدت حرکت داد. التعس: بدبختی و نابودی. النکس: بازگشت بیماری، سقوطی که سرپائین باشد و پاها بالا قرار بگیرد و اینجا به معنای شکست و سرنگونی است.

 
 

معنی: در آن هنگام که زمانه مرا به قصد سرنگون کردن و نابودی لرزاند خود را استوار داشتم و در برابر حوادث روزگار پایداری پیشه ساختم.

 

3- بلغ من صبابه العیش، عندی        طففتها الایام تطفیف بخس

لغت: ابلغ: جمع بلغه: مقداری از خوراک که آدمی را بسنده باشد، قوت لایموت. الصبابه ی: باقی مانده چیزی. تطفیف: کم فروشی کردن، پیمانه را پر نکردن. البخس: ناقص و کم.

معنی: مقداری از باقیمانده زندگی برای من مانده است هر چند که روزگار کم فروشی کرده و چون کسی که پیمانه را ناقص پر کند از آن کاسته است. (عمرم به پایان رسیده است و اندکی برای من باقیست روزگار کم فروش همین اندک را هم خشک فروشی می کند ).

4- و یعید ما بین وارد الرفه

علل شربه، وارد خمس
لغت: الرفه: رفتن شتر یا گوسفد به آبشخور هر روز و هر ساعت که بخواهد. وارد الرفه: کسی که هر زمانی بخواهد بر آبشخور وارد شود. العلل: بار دوم بارها و پیاپی آب نوشیدن بر خلاف النهل که اولین بار آب آشامیدن است. الخمس: یعنی چهار روز شتر بچرد و روز پنجم بر آب وارد شود و برخی گفته اند سه روز بچرد و روز چهارم بر آب وارد شود.
معنی: فرق زیادی است میان آنکه با رفاه و آسایش هر وقت که بخواهد به آبشخور در آید و دوباره و یا چندباره آب بنوشد و کسی هر پنج روز یک بار بر آب وارد شود.

5- و کان الزمان أصبح محمولاً

هواه مع الأخس الأخس
لغت: الاخس: پست و حقیر و خسیس
معنی: گویا زمانه هوایش با افراد پست است،یعنی زمانه با فرومایگان به نیکی رفتار می کند و به نیکان ظلم و ستم روا می دارد. (گویی زمانه عشقش به فرومایه ترین فرومایگان حمل گردیده است.گویی زمانه عشق را بر پای خسان ایثار کرده است).

6- و اشترائی العراق خطه غبن

بعد بیعی الشام بیعه و کس
لغت: در برخی منابع خطه آمده است ولی در کتاب مجانی الحدیثه خطه آمده است. الخطه: کار دشوار و مهم، اقدام کردن و پرداختن به کاری، برنامه ریزی. الخطه: جایی که کسی در آن فرود آید که پیش از وی دیگری فرو نیامده باشد. الغبن: ضرر کردن در معامله، فریب خوردن در معامله. الوکس: زیان و کاستی در معامله: «باع البضاعه بیعه و کس» کالا را به زیان فروخت.
معنی: خریدن من عراق را، مرا مغبون کرد. (اقامت من در عراق کاری است به زیان من) بعد از فروختنم شام را به ارزانی. (بعد از آنکه از شام رحلت کردم) هم در خریدن عراق و هم در فروختن شام ضرر کردم. شام را ارزان فروختم، یعنی ضرر دادم و عراق را گران خریدم چون سودی در آن نیست و بالاخره رحلت من از شام و اقامتم در عراق به ضرر من شد.

7- لاترزنی، مزاولاً لاختیاری،

عند هدی البلوی، فتنکر مسی
لغت: رازه: او را آزمایش کرد. لاتزرنی: مرا آزمایش مکن. المزاول: اقدام کننده و ادامه دهنده کاری. منظور از هذه البلوی: اینجا همان است که بیت قبل گفت، یعنی رحلت از شام و اقامت در عراق. المس: تماس گرفتن.
معنی: به قصد امتحان مرا در این بلوی و مصیبت (آمدنم به عراق)میازمای. زیرا که ملاقات و برخورد من را بد و ناپسند می شماری. (یعنی چون از این قضیه ناراحتم. پس سر به سرم مگذار.)

8- و قدیما عهدتنی ذاهنات

آییات، علی الدنیئات، شمس
لغت: الهنات: جمع الهنه، مونث الهن: کنایه از چیز است. هذا هنک: این چیز توست. و در اینجا مراد از الهنات: خلق و خوی بد است. «فیه هنات» دارای خلق و خوی بد است. الآبیات: جمع الآبیه مونث الآبی: ناخوش دارنده، الشمس: جمع شمساء: سرکش و گردنکش و سرسخت.
معنی: از دیر باز به خلق و خوی بد، ناپسند، و چموش و سرکش در پستیها، مرا می شناختی.

9- و لقد رابنی نبوابن عمی

بعد لبن من جانبیه و انس
لغت: رابنی: مرا به شک انداخت، با من کاری کرد که من آنرا ناپسند می شمارم. النبو: ناسازگاری و بدرفتاری با خویشان. مراد شاعر از پسر عمو، خلیفه المنتصر است چون بحتری قحطانی است و خلیفه عدنانی و قحطان و عدنان به منزله دو برادر هستند. چون پدران اعراب به شمار می روند و این خود دلیل بر آن است که بحتری این قصیده را پس از قتل متوکل سروده است و گفته شده که مراد از پسر، عموالراهب عبدون بن مخلد است که در اصل یمنی است.
معنی: پسر عموی من پس از نرمی و محبت و گرمی و انس و الفتی که از هر دو جانبش جاری بود به من بی محلی و توهین کرد و مرا نارحت کرد.

10- و إذا ما جفیت، کنت حریاً

أن أری غیر مصبح حیث امسی
لغت: حری: شایسته.
معنی: هرگاه جفا بینم شایسته ام و به من حق داده می شود که سبک سیر سفر کنم و صبح کننده دیده نشوم آنجا که شب را به صبح می آورم و این بیت مقدمه سفر او به مداین و ایوان مداین است. بعد از آنکه به من بی احترامی شد شبانه شام را ترک کردم.

11- حضرت رحلی الهموم، فوجهت

إلی أبیض المدائن عنسی
لغت: الهموم: جمع الهم، نیت و قصد که آدمی در دل داشته باشد، غم و اندوه. العنس: ماده شتر قوی و نیرومند. البیض المدائن: یکی از کاخهای شهر مدائن است.
معنی: غمها به بار اندازم حاضر شدند سپس شتر خود را متوجه کاخ ابیض مدائن (تیسفون پایتخت و مقر شاهنشاه در عهد خسرو اول)ساختم یا قصد سفر کردم و ناقه ام را به جانب کاخ مدائن متوجه ساختم، در وطن غمها به سراغم آمدند مهیای سفر شدم.

12- اتسلی عن الحظوظ، و آسی

لمحل من آل ساسان درس
لغت: آل ساسان: مراد پادشاهان ایران از نسل اردشیر، نوه ی ساسان، مؤسس دولت ساسانی در سال 223م است. درس: کهنه و مندرس. آسی: ناراحتم: أتسلی: تسلیت پیدا کنم، فراموش کنم، الحظوظ: جمع الحظ: بهره و شانس
معنی: ناتسلی یابم و فراموش کنم، بهره و شانسی را که به دیگران رسیده است و غمگین شوم به خاطر مکانی کهنه از آل ساسان.

13- ذکرتییهم الخطوب التوالی

و لقد تذکر الخطوب و تنسی
لغت: الخطوب التوالی: غمها و مشکلاتی پی در پی
معنی: غمها و مشکلات پی در پی آنها را به یاد من آورد و مشکلات و گرفتاریها گاهی چیزی را به یاد آدم و گاهی از یاد می برد. (ضمیر «هم» ممکن است به آل ساسان برگردد یا به خلفای عباسی برگردد که غیر عربها بر حکومت آنها مسلط شده اند).

14- و هم خافضون فی ظل عال

مشرف، یحسر العیون و یخسی
لغت: الخافضون: کسانی که در ناز و نعمت و زندگی مرفه بسر برند. ضمیر «هم» به آل ساسان برمی گردد. ظل عال: قصر و کاخ با شکوه. یحسر العیون: چشمها را ضعیف و کم سو می کند. یخسی العیون: چشمها را خسته و درمانده می کند.
معنی: در حالی که (ساسانیان) در سایه قصر بلند و مشرف بر صحراهای اطراف در ناز و نعمت آرمیده اند و این قصرها آنقدر بلند است که چشمها را کم سو و خسته و درمانده می کند، وقتی انسان به این کاخها نگاه می کند چشم را می زند و دیده به بلندای آن نمی رسد.

15- مغلق بابه، علی جبل القیق

ألی دارتی خلاط و مکس
لغت: القیق: نام کوهی است که (قفقاز). خلاط و مکس. (ساکنان آن کاخ از قفقاز تا خلاط و مکس حاکم بودند. گفته شده در منطقه کوه قفقاز ملتهای زیاد با زبانهای مختلف زندگی می کرده اند. لذا معنای بیت این است که گویا کاخ بر ملتهای مختلف بسته است چون در آن کنیزان و خادمان از ملتهای مختلف یا زبانهای مختلف وجود دارد، و دیگر نیازی به کسی نیست.)

16- حلل ثم تکن، کأطلال سعدی

فی قفار من البسابس ملس
لغت: الحلل: جمع حله، محله ها، اطلال سعدی، ویرانه های سعدی در شبه جزیره عربستان، القفقاز: خالی از سکنه، البسابس، جمع البسبس: زمین خالی از سکنه: ملس، جمع ملساء: زمین خالی از گیاه و علف.
معنی: (در این بیت شاعر مقایسه می کند سرزمین خوش آب و هوای ایران را با سرزمین خشک و بی آب و علف شبه جزیره ی عربستان و می گوید ): منزلهایی آباد که چون ویرانه های سعدی در زمینهای بی آب و علف و خالی از سکنه نبود.

17- و مساع، لولا المحاباه منی

لم تطقها مسعاه عنس و عبس
لغت: المساعی: جمع المسعاه: بزرگواری و مکرمت. الحابه: تمایل و توجه، جانبداری کن. لولا المحاباه منی: اگر تمایل و توجه و جانبداری من به عربیت نبود. چون خودم عرب هستم. العنس: قبیله قحطانی در یمن. العبس: قبیله عدنانی در نجد.
معنی: کوششها و کرامتها و بزرگیهایی در ایران می بینیم که اگر عرب نبودم تا از عربیت حمایت و جانبداری کنم می گفتم کرامتهای قبایل عنس و عبس یعنی کل عرب به ایشان نمی رسد و توانایی رسیدن به این کرامتها را ندارند

18- نقل الدهر عهدهن من الجد

ده، حتی غدون انضاء لبس
لغت: انضاء جمع انضو: لاغری و اینجا کهنگی و اندراس اللبس: اشتباه یا جمع اللباس است به معنای جامه. الحده: نوی و تازگی
معنی: روزگار زمان آنها را از نوی و تازگی بگرداند تا اینکه آنقدر کهنه شوند که انسان در تشخیص آن دچار اشتباه می شود یا تا اینکه کهنه جامگان شدند.

19- فکان الجرماز، من عدم الان

س،و إخلاقه، بنیه رمس
لغت: الجرماز: گونه ای از انواع کاخ و ساختمان، نام ساختمانی در مدائن که از بین رفته است. البنیه: ساختمان: الرمس: قبر.
معنی: قصر جرماز به خاطر نداشتن انیس و مونس و کهنه شدنش مانند ساختمان گورستانی است.

20- لوتراه، علمت ان اللیالی

جعلت مأتما، بعد عرس
معنی: اگر تو آنرا بنگری درمی یابی که روزگار بعد از عروسی و شادی، عزا در آن به پا کرده است.

21- و هو ینبک من عجائب قوم

لا یشاب البیات فیهم بلیس
لغت: اللَبس و اللُبس: اشتباه
معنی: و آن ساختمان به تو خیر از عجائب قومی می دهد که سخن در باره ی ایشان به اشتباه نمی آمیزد. (ضمیر «هو» به قصر جرماز بر می گردد.

22- فاذا ما رأیت صوره أنطا

کیه، ارتعت بین روم و فرس
لغت: أنطاکیه: شهری است در شمال سوریه و الآن جزء ترکیه است. تصویر شهر انطاکیه در ایوان مدائن بود. ارتعت: إرتاع: یرتاع: ترسیدی.
معنی: چون نقش نبرد انطاکیه را که بین دو کشور روم و ایران بود بر ایوان مدائن ببینی می ترسی.

23- والمنایا موائل و أنوشرو

ان یزجی الصفوف تحت الدرفس
لغت: موائل، جمع لامائله: پایه چراغ، اینجا یعنی حضور داشتن، یزجی: می راند. الدرفس: پرچم بزرگ، درفش کاویانی.
معنی: و مرگها ایستاده اند و انوشیروان صفهای سپاه را زیر درفش کاویانی می راند و پس و پیش می کند

24- فی اخضرار من اللباس، علی إص

فر، یختال فی صبیغه و رس
لغت: یختال: کبر می ورزد: الورس: گیاهی است مانند کنجد، پوست دانه آن قرمز است و در رنگرزی بکار می رود.
معنی: و او در لباسهای سبز بر اسبی زرد رنگ که متمایل به قرمز چون گیاه و رس است با تکبر راه می رود.

25- و عراک الرجال، یبن

یدیه، فی خفوت منهم و اغماض جرس
لغت: العراک: در گیری. الخفوت: سکوت. الجرس: صدای کم
معنی: و در درگیری مردان در مقابل او در آرامش و سکوت و بدون سرو صدا انجام می شود.

26- من مشیح یهوی بعامل رمح

و ملیح من السنان بترس
لغت: المشیح: یورش کننده «مقابل مشیح یهوی بر محه» جنگجویی که با نیزه به دشمن روی آورد و حمله کند. عامل الرمح: قسمت نزدیک به سر نیزه. السنان: سرنیزه. الملیح: کسی که بترسد و از چیزی پرهیز کند. الترس: سپر. ملیح من السنان بترس: کسی که در برابر نیزه ای که به سوی او می آید در پناه سپر قرار گیرد.
معنی: در آن تصویر کسانی هستند که با نیزه و سر نیزه حمله می کنند و کسانی دیگر که از ترس نیزه در پناه سپر قرار می گیرند.

27- تصف العین انهم جد احیا

ءَ، لهم، بینهم، اشاره خرس
لغت: الجد: حقیقی و واقعی، تلاش و کوشش
معنی: بقدری این تصویر دقیق است که چشم می پندارد آن افراد زنده هستند با هم می جنگند ولی لال هستند و صدایی از آنها خارج نمی شود.

28- یعتلی فهم ارتیابی، حتی

تتقراهم یدای بلمس
لغت: یعتلی: زیاد می شود. تتقراهم، آنها را دنبال می کند.
معنی: شک من درباره زنده بودن آنها بالا می رود تا جایی که دستان من به دنبال آنها می رود تا آنها را لمس کند و دریابد که واقعاً زنده هستند یا نه.

30- من مدام تقولها هی نجم،

اصوأ اللیل، أو مجاجه شمس
لغت: المدام: شراب. تقولها: می پنداری. المجاجه: عصاره هر چیزی و اینجا مراد اشعه خورشید است.
معنی: از شرابی ما را سیراب کرد، که تو پنداری ستاره ائی است که شب را روشن می کند یا شعاع خورشید است.

31-و تراها، إذا أجدت سرورا

و ارتیاحا للشارب المتحسی

32- افرغت فی الزجاج من کل قلب،

فهی محبوبه الی کل نفس
لغت: أجدت: تازگی بخشید. نو کرد. المتحسی: کسی که شراب را جرعه جرعه بخورد. اُفرغت: ریخته شد.
معنی: آن هنگام که این باده، شادی جرعه نوش را تازه و نو گرداند گوئی که از هر دلی در پیاله ریخته شده است. از این رو نزد هر روانی محبوب است.

33-و توهمت أن مسری ابروی

ز معاطیّ، والبلهبذ إنسی
لغت: المعاطی: هم پیاله. البلهبذ: باربد یا باربذ، نام مطرب خسرو پرویز است که اصل جهرمی بوده است. الانس: همدم
معنی: و خیال کردم که خسرو پرویز هم پیاله من و باربد همدم من است.

34- حلم مطبق علی اشک عینی

أم أمان غیرن ظنی و حدسی؟
لغت: الحلم: رویا، خواب که شخص خفته می بیند. الامانی: جمع الامنیه آرزو.
معنی: آیا آنچه را که می بینم رویا است که چشم مرا به شک انداخته است یا آرزوهایی که حدس و گمان مرا تغییر داده است.

35- و کان الایوان من عجب اصن

عه، جوب فی جنب أرعن جلس
لغت: الجوب: اگر مصدر جاب یجوب باشد به معنای بریدن و شکافتن است و گرنه به معنای سپر است. الارعن: نادان و تهی مغز، کوه بلند و دراز. الجلس: نادان، گول، ابله، قوی هیکل و احمق. الجلس: زمین سخت، زمین بلند.
معنی: این بیت را به دو طریق می توان معنی کرد:
1-این کاخ آنقدر شگفت انگیز ساخته شده است که مانند سپری است بر روی سر مرد قوی هیکل و احمق، از جهت گرد بودن طاقهای آن و اینکه در کنار ساختمان عظیمی بنا شده است.
2-این کاخ، شگفت انگیز ساخته شده و مانند شکافی (غاری) است که در کنار کوهی عظیم و بلند ایجاد شده باشد.

36- یتظنی، من الکابه، أن یب

دو لعینی مصبح أو ممسی،

37- مزحجا بالفراق عن انس إلف

عز، أو مرهقاً بتطلیق عرس
لغت: المزعج: ناراحت شده. الکابه: غم و اندوه. یبدوله: برای او امری آشکار شد، پدید آمد. الانس: مهربانی و همدمی. الألف، دوست، رفیق.المرهق: به زحمت افتاده، مظلوم.
معنی: ایوان، از شدت غم و اندوه، در برابر دیدگان مسافران و رهگذرانی که صبح و شام بر آن می گذرند چنین می نماید که گوئی از دوری دوست دمساز و ارجمند ملول گشته یا به طلاق همسر مهربان خود مجبور گردیده است. (این ایوان از بس محزون و غم آلوده و پریشان است که گوئی کسی است که از دوست عزیز و نایاب خود جدا شده یا همسر غمگسار خود را به اجبار رها کرده است.)

38-عکست حظه اللیالی، و بات ال

مشتری فیه، و هو کوکب نحس
لغت: المشتری: سیاره مشتری که در انگلیسی آنرا ژوپیتر و در فارسی برجیس می نامند و آن سیاره خوشبختی است ولی شاعر معتقد است که در این قصر به خاطر مصائبی که در آن پیش آمده، سیاره ی مشتری، نحس و شوم گشته است.
معنی: روزگار بخت و اقبال این قصر را برگردانده است و مشتری که سیاره ی خوشبختی است در این قصر بدل به سیاره ی بدبختی شده است.

39- فهو یبدی بجلدا، و علیه

کلکل من کلاکل الدهر مرسی
لغت: التجلد: صبر. الکلاکل: سینه. المرسی: ثابت و استوار.
معنی: او صبر خود را آشکار می کند. (صبر پیشه می سازد) و او را سینه ای است ثابت و استوار از سینه های دنیا (روزگار).

40- لم یعبه أن بز من بسط الذی

باج، و استل من ستنور الدمقس
لغت: بز: گرفته شد. استل: کشیده شد، همچنان که شمشیر از نیام بیرون کشیده می شود. الدیباج: دیبا، لباسی که تار و پودش ابریشم باشد. اصل کلمه فارسی و «دیوبافت» است. الدمقس: ابریشم سفید.
معنی: بر او عیبی وارد نشد (خرده گرفته نشد) که فرشهای حریر از او گرفته شد و پرده های ابریشم سفید از آن بیرون کشیده شد.

41- مشمخر، تغلوله شرفات

رفعت فی رووس رضوی و قدس
لغت: المشمخر: بلند. تغلو: بالا می رود. الشرفه: طبقه بالای ساختمان، بالکن. رضوی: نام کوهی است در مدینه نزدیک ینبع. قدس: نام کوهی است بلند در سرزمین نجد.
معنی این کاخ بسیار بلند است با بالکنهای بلند که گویا این بالکنها بر قله دو کوه رضوی و قدس قرار گرفته (این کاخ به مانند آن دو کوه است در بلندی).

42- لابسات من البیاض، فماتب

صرمنها، الافلانل برس
لغت: الفلائل: جمع فلیله، موی انبوه، در بسیاری از کتابها به جای این کلمه غلائل آمده است و غلائل جمع غلاله است یعنی زیرپوش، زیرپیراهنی. البرس: پنبه.
معنی: بالکنها سفیدپوش هستند به گونه ای که چشم، آنها را فقط به صورت انبوهی از پنبه می بیند.

43- لیس بدری أصنع إنس لجنء

سکنوه، أم صنع جن لإنس
معنی: معلوم نیست که انسان برای جن ساخته شده است که اجنه در آن سکوت کند یا اجنه آن را برای انسان ساخته اند.

44- غیر انی أراه یشهد أن لم

یک بانیه، فی الملوک، بنکس
لغت: النکس: مرد ناتوان و فرومایه که سودی به دیگران نداشته باشد. آنکه از دلیری و بخشش به دور باشد.
معنی: البته من معتقدم که این کاخ بیانگر این است که سازنده آن در میان پادشاهان آدم پست و فرومایه ای نبوده است.

45- فکانیأاری المراتب و القوم،

إذا ما بلغت آخر حسی
معنی: وقتی کاملاًاحساس می کنم گویا آن درجات و آن قوم را می بینم. (در اینجا شاعر به عالم خیال رفته و می گوید من ایرانیان را می بینم و حتی مراتب و جایگاه آنها را احساس می کنم )

46- و کان الوفود ضاحین حسری

من وقوف، خلف الزحام، و خنس
لغت: الوفود: هیئتهای نمایندگی. الضاحین: آفتاب نشینان، کسانی که زیر آفتاب هستند. الحسری: جمع حسیر: درمانده و خسته. سربرهنه. الزحام: ازدحام جمعیت، فشار مردم در جای تنگ، الخنس: جمع الاخنس: عقب مانده.
معنی: گویا هیئتهای نمایندگی در زیر آفتاب پشت سر هم به خدمت خسرو می روند و بخاطر احترام به او سرهای خود را برهنه کرده اند. و یا چون زیاد به نوبت ایستاده اند خسته و درمانده شده اند.

47- و کان القیان، وسطالمقاص

یر،یرجحن بین حو و لغس
لغت: القیان جمع القینه: کنیزان آواز خوان. المقاصیر جمع المقصوره: خانه وسیع و محفوظ، یکی از اتاقهای خانه، یرجحن: تاب می خورند. الحو جمع الحواء: زنی با لبهای کبود و گندمگون. لعس، جمع العساء: زنی با لبان سیاه.
معنی: گویا کنیزان آواز خوان با لبانی کبود و سیاه وسط اتاقها تاب می خورند. (می رقصند)

48- و کان الاقاء اول من أم

س،و وشک الفراق أول أمس
معنی: گویا دیدار من با ساسانیان پریروز رخ داده است و دیروز از آنها جدا شدم.

49- و کان الذی یرید اتباعا

طامع فی الحوقهم صبح خمس
معنی: گویا کسی که می خواهد به دنبال آنها برود، صبح روز پنجم به آنها خواهد رسید.

50- عمرت للسرور دهرا فصارت

للتعزی، رباعهم و التاسی
لغت: الرباع جمع الربع: خانه، محله.
معنی: خانه های آنها مدتی را در شادی گذرانده سپس به عزا و غم و ماتم گرفته شده است (زمانی آباد شدند تا ساکنان و بینندگان آن شاد گردند لیک چون دست روزگار ساسانیان را فرو گرفت کاخهای آباد به ویرانی گرایید و شادمانی بینندگان به اندوه منتهی شد.)

51- فلها أن أعینها بدموع

موقفات علی الصبابه، حبس
معنی: حق آن خانه ها است که من آنها را یاری کنم با اشکهایی که بر عشق، محبوس شده است. (اشکی که در سوز عشق ریخته نشده است.)

52- ذاک عندی و لیست الدار داری،

باقتراب منها، و لا الجنس جنسی
معنی: آنجا متعلق به من است در حالی که نه خانه من نزدیک آنجاست و نه من از جنس آنها هستم.

53- غیر نعمی لأهلها عند اهلی،

غرسوا، من ذکائها، خیر غرس
لغت: النهی: نیکی و احسان. الذکاء: تمام هر چیزی و اینجا مراد نیکی و احسان است.
معنی: جز حق نعمتی که صاحبان آنجا را بر مردم من است و نهال نعمتی که با بالیدنش بهترین درختی است که کاشته اند. و از پرباری و فزونی خود نهال نیکی را در میان ما نشاندند. (نیکی کردند و نیکی آنها روی کار آوردن دولت عباسی بود. شاید شاعر در این بیت و ابیات بعد اشاره می کند به کمک ایرانیان در زمان انوشیروان به سیف بن ذی یزن پادشاه یمن در جنگ با حبشه به رهبری فرمانده «اریاط» چون شاعر قحطانی است و منسوب به یمنی ها است.)

54- أیدوا ملکنا و شدوا قواه

بکماه، تحت السنور، حمس
لغت: الکماه: جمع الکمی: شجاع، غرق در سلاح. السنور: یک نوع زره. حمس: جمع أحمس: نیرومند و غیرتمند.
معنی: آنها پادشاهان ما را تایید کردند و با نیروهای غرق در سلاح و زره پوش و غیرتمند ما را یاری کردند.

55- و أعانوا علی اکتائب أریا

ط بطعن عی النحور، و دعس
لغت: کتائب جمع کتیبه: لشکر. أریاط: نام فرمانده سپاه حبشیها. الدعس: لگدمال کردن، نیزه زدن
معنی: به سیف بن ذی یزن کمک کردند و به لشکریان اریاط حمله بردند و نیزه در سینه آنها فرو بردند و آنها را لگدمال کردند.

56- و أرانی، من بعد، أکلف بالاش

راف طراً من کل سنخ و إس
لغت: کلف به: شیفته او شد. طرا: همه. السنخ: اصل و نسب. الاس: پایه و اصل
معنی: از این به بعد این ایوان مرا بر آن داشت که شیفته تمام اشراف شوم از هر تیره و نژادی که باشند.

نکاتی صرفی و نحوی و بلاغی:

1.شاعر نفس و روان خود را به جامه ای پاک تشبیه که آنرا از چرکین شدن بدور داشته است. استعاره ی بالکنایه و تخییلیه.
2.التماس: مفعول له.
3.بلغ: مبتدا و عندی به خبر. تطفیف: مفعول مطلق نوعی. شاعر ایام را به فروشنده ای تشبیه کرده است و تطفیف را برای آن بکار برده و عیش را به کالا و متاع تشبیه کرده است.
4.بعید: خبر مقدم. ما: مبدای مؤخر. علل صفت سبی برای رفه. شرب: فاعل علل.
5.محمولا:خبر أصبح و هوی اسم آن تقدیرا مرفوع
6.اشتراء: مبتدا. العراق: مفعول به برای اشتاء. خطه: بدل برای عراق. بعد: ظرف متعلق به خبر محذوف.
7.مزاولا: حال.
8.قدیما: مفعول فیه. ذا: حال. آبیات: صفات برای هنات و شمس صفت دوم برای هنات.
10.مصدر مؤول مجرور است به حرف جز محذو ف. غیر: مفعول به دوم.
11.عنس: مفعول به برای فعل وجهت.
12.من آل: جار و مجرور متعلق است به صفت محذوف. درس: صفت دوم برای محل.
14.عال: صفت برای موصف محذوف یعنی قصر عال. مشرف: صفت دوم. یا صفت برای عال چون عالی صفتی است که جانشین موصوف شده است پس می تواند موصوف هم واقع شود.
15.مغلق: صفت برای قصر محذوف در بیت قبل. باب: نایب فاعل برای مغلق.
16.حلل: خبر برای مبتدای محذوف: «دهی»
17.مساع: معطوف به حلل و تقدیرا مرفوع. المحاباه: مبتدا و خبر آن «موجود» محذوف.
18.أنضاء: خبر برای غدون.
31.سرورا: مفعول به برای اجدت.
32.حلم: خبر برای مبتدای محذوف. مطبق برای حلم. عین مفعول به است برای مطبق.
36. نائب فاعل یتظنی: ضمیر مستتر هو است که به ایوان بر می گردد و مصدر مؤول «أن یبدو» مفعول به دوم است. مزعجاً حال است برای فاعل یبدو.
40. مصدر مؤول «أن بز» فاعل برای لم یعب.

http://aladab.mihanblog.com

/ 0 نظر / 146 بازدید