ابوالفرج اصفهانی

بدین‌سان یاقوت مهم‌ترین و وسیع‌ترین منبع شرح احوال ابوالفرج گردیده و همه گفتارهای گوناگون دانشمندان پس از او و نویسندگان معاصر در این‌باره بر روایات او استوار شده است. منابع پس از او، چون قفطی، ابن خلکان، ‌ابن خلدون، ابن شاکر کتبی، ذهبی و دیگران هیچ‌چیز تازه‌ای جز برخی اظهارنظرها و نقدهای جالب، به‌دست نمی‌دهند. در تحقیقات معاصران نیز ابوالفرج چندان مورد توجه قرار نگرفته است. خاورشناسان هیچ کار جدی دربارة او انجام نداده‌اند. نیکلسون، برکلمان، عبدالجلیل و بلاشر به ذکر کلیات و تکرار روایات کهن اکتفا کرده‌اند. مایة اصلی همه مقالات عربی نیز همان روایات کهن است: احمد امین در ظهر الاسلام صفر در مقدمه مقاتل و جرجی زیدان در تاریخ آداب اللغه العربیه نویسندگان مقدمه اغانی چاپ دارالکتب و بسیاری دیگر سخن تازه‌ای نیاورده‌اند.
در این میان تنها زکی مبارک در النثر با دیدی انتقادی به ابوالفرج و کتاب اغانی او نگریسته است و در حب ابن ابی ربیعه هنگام نقل روایات اوجانب احتیاط را نگه داشته و از اینکه نویسندگان معاصر، چون جرجی زیدان و طه حسین بدون توجه به شخصیت ابوالفرج و چگونگی تکوین اغانی، ‌روایات او را اساس قرار داده و نظرات عامی دربارة اجتماع زمان او اظهار داشته‌اند. تأسف می‌خورد (النثر، 1/289-302، حب، 34-38).
اعتبار و شهرت فراگیر اغانی از یک سو و شخصیت شگفت ابوالفرج و داستانها و روایات بی‌شماری که از عیاشی، باده‌نوشی و هرزه‌درایی مردمان در سده‌های نخستین نقل کرده است،‌ از سوی دیگر گویی مانع آن می‌شد که نویسندگان به تجزیه و تحلیل زندگی و آثار او بپردازند. به همین جهت است که همگان به ذکر اخبار او اکتفا می‌کردند و تن به تجزیه و تحلیل شخصیت او، یا آثارش نمی‌دادند. حتی زمانی که فرهنگستان قاهره از نویسندگان و پژوهشگران خواست که به این کار اقدام کنند، هیچ کس به این کار دست نزد (خلف‌اللـه، 234).
اما طی سالهای 1951 تا 1953 م سه نویسنده عرب به شرح احوال ابوالفرج روی آوردند محمد عبدالجواد اصمعی که در دارالکتب قاهره کتابدار بود، کتابی با عنوان ابوالفرج الاصفهانی و کتابه الاغانی، ‌در1951 م تألیف کرد که درواقع آن هم چیزی جز مجموعه‌ای ناقص از روایات مربوط به ابوالفرج نیست، در همان سال شفیق جبری در سوریه به شرح احوال ابوالفرج پرداخت.وی در درجه اول، کتاب اغانی را مورد توجه قرار داده و به موضوعاتی چون انتقاد ابوالفرج از راویان انتقاد راویان از او،مکتب خانه‌ها، مجالس میخانه‌ها، وسرانجام وضعیت زنان پرداخته و مجموعه‌ای از روایات کتاب را که بر آن معانی دلالت دارند، نقل کرده است. جبری اصرار دارد که در بحث خود، هرگز از منبعی جز اغانی استفاده نکند. 
به این جهت شرح حال مؤلف در اثر او موجود نیست و تنها صفحات 21 تا 43 به بیان شخصیت او از خلال اغانی اختصاص یافته است. این کتاب با عنوان دراسه الاغانی در دمشق منتشر شده است.
در 1953م، محمد احمد خلف‌اللـه، کتاب صاحب الاغانی ابوالفرج الصفهانی الراویه را در قاهره انتشار داد. کار خلف‌اللـه با آنچه پیش از او تألیف شده بود ـ و حتی با آنچه پس از او نگاشته‌اند ـ تفاوت فاحش دارد. وی با هوشمندی و دقت، روایات را مورد بررسی و انتقاد قرار داده و از آنجا که منابع بسیاری را بررسی کرده، توانسته است نظرات تازه و جسورانه‌ای درباره ابوالفرج عرضه کند. هرچند گاه استنتاجهای او اغراق آمیز و غیرقابل پذیرش است.
کتابی دیگر نیز از شفیق جبری در 1955م (بیروت) منتشر شده که سراسر آن به مؤلف اغانی اختصاص یافته است. پس از آن 3 کتاب دیگر، منحصراً دربارة اغانی تألیف شده، نخست معانی الاصوات فی کتاب الاغانی از جرجیس فتح اللـه (بغداد، 1958م)؛ سپس شروح الاصفهانی فی کتاب الاغانی از طلال سالم حدیثی و کریم علکم کعبی (بغداد، 1967م)؛ آنگاه حل رموز کتاب الاغانی للمصطلحات الموسیقیه از محمد هاشم رجب (بغداد، 1967م).
از کتابهای دیگر در این‌باره یکی اثر داوود سلوم به نام کتاب الاغانی و منهج مؤلفه است که در 1969م در بغداد منتشر گردیده و دیگر ابوالفرج الاصفهانی فی الاغانی،‌تألیف ممدوح حقی است که در بیروت در 1971 م چاپ شده است.
مؤلفان شیعه نیز گویی نخواسته‌اند احوال او را با دیدی انتقادی و همه‌جانبه مورد تدقیق قرار دهند: نجاشی تنها 3 یا 4 بار (ص 145، 263، 269) نام او را ذکر کرده و شیخ طوسی، در کتاب شگفت و کاملاً شیعی به او نسبت داده است (ص 224). در زمانهای اخیر نویسندگان عموماً روایات مربوط به او را گاه به اختصار و گاه به تفصیل نقل کرده و از هرگونه اظهارنظر کرده‌اند. مگر خوانساری که سخت به او تاخته و از جرگه شیعیان بیرونش نهاده است.
زندگی او: ابوالفرج اصفهانی در 284ق تولد یافت (خطیب، 11/400)، ‌اما در منابع کهن به محل تولد او اشاره‌ای نشده است. تنوخی او را معروف به اصفهانی خوانده (نک‍: نشوار، 1/18، الفرج، 1/356؛ نیز نک‍: خطیب، 11/398) و ثعالبی او را اصفهانی‌الاصل معرفی کرده است (3/109) و دیگران چیزی برآن نیفزوده‌اند، ‌با این همه در سده اخیر همه بر ٍآن اتفاق دارند که وی در اصفهان زاده شده است. ظاهراً طاش کویری‌زاده نخستین کسی است که چنین نظری ا براز کرده (1/211)،‌ آنگاه خاورشناسان، چون نیکلسون (ص 347)، عبدالجلیل (ص207) ونالینو (نک‍: EI2)، همچنین نویسندگان عرب، چون زرکلی (4/278)، امین (1/240) و اصقر (ص، الف) همه آن را تکرار کرده‌اند.
شاید ظاهر سخن ابن حزم این نظر را تأیید کند، زیرا او هنگام برشمردن اعقاب مروان بن حکم می‌گوید: او در اصفهان و مصر بازماندگانی دارد که از آن جمله است: صاحب اغانی، ابوالفرج اصفهانی، (1/107)؛ ‌اما بررسی احوال خاندان ابوالفرج ابن احتمال را بسیار ضعیف می‌کند.
ابوالفرج از خاندانی اهل ادب و موسیقی بود. از پدر او هیچ اطلاعی دردست نیست وجبری (ص22-23) که براساس روایت اغانی (8/230-221) پدر و عمة او را موسیقی‌دان پنداشته‌، ‌دچار اشتباه شده است، زیرا آن روایت مربوط به اسحاق موصلی است، نه ابوالفرج شاید علت گمنامی پدر وی، مرگ زودرس او بوده باشد. به هرروی، عمویش حسن و نیز عبدالعزیز عموی پدرش هر دو از مشاهیر بودند. ابن حزم دربارة این دو می‌نویسد که از نویسندگان بزرگ سامره بوده تا روزگار متوکل می‌زیسته‌اند (همانجا). خطیب اضافه می‌کند که حسن از عمربن شبه و ابوالفرج از حسن روایت می‌کرده است (7/417). به راستی نیز ابوالفرج پیوسته از حسن نقل قول کرده، چندانکه نام او را تقریباً در همه شرح حالهای شاعران سامره آورده است (نک‍: خلف‌اللـه، 41). وی در مجالس شعر بزرگان نیز شرکت می‌جسته و بعدها ماجراهایی را که در آن محافل نقل می‌شده برای برادرزادة خود حکایت می‌کرده است (مثلاً نک‍: الاغانی، 10/65). 
محمد جد ابوالفرج نیز از ادیبان زمان بود و خود روایت کرده که در مجلس عبیداللـه بن سلیمان حاضر می‌شده است. او بعدها با عبیداللـه که در 279ق وزیر معتضد شد،‌ دوستی استواری یافت (خلف‌اللـه، 36، 37).
از سوی دیگر، وی با بزرگان علوی و هاشمی بسیار نزدیک بوده، ‌چنانکه خود گفته است: این بزرگان در منزل او گرد می‌آمدند (مقاتل، 698). با این همه در هیچ جا به نظر نرسید که از این خانواده، کسی جز ابوالفرج به تشیع گراییده باشد و بعید به نظر نرسید که از این خانواده کسی جز ابوالفرج به تشیع گراییده باشد و بعید نیست که سبب دوستی آنان با علویان آن روزگار کینه مشترکی بوده باشد که از عباسیان در دل داشته‌اند. ابوالفرج بارها از طریق عمویش حسن از نیایش محمد روایاتی نقل کرده است. علاوه بر این دو تن از پسرعمویش احمد دویار (الاغانی، 16/396، 18/119) و از عموی پدرش عبدالعزیز نیز10 بار روایت کرده است (نک‍: خلف اللـه، 40). این روایات گاه از طریق عبدالعزیز به مشاهیری چون ریاشی ثعلب، احمدبن حارث خراز و زبیربن بکار می‌رسد (همو، 39). از آنجا که بنابر قول ابن حزم (همانجا) می‌دانیم که حسن و عبدالعزیز و اصولاً همه این خاندان در سامره می‌زیسته‌اند، ناچار حضور ابوالفرج در سامره محتمل‌تر به نظر می‌رسد تا در اصفهان.
ابوالفرج از طریق مادر به خاندان بزرگ ابن ثوابه (ﻫ م) وابسته بود. او از نیای مادریش یحیی بن محمد بن ثوابه بارها نام برده (نک‍: خلف اللـه،‌43) و از کتابش روایاتی نقل کرده است (مثلاً الاغانی 9/103).
ابوالفرج در شرح حال بحتری نیز از قول عباس بن احمد بن محمدبن ثوابه ماجرایی را که در آن بحتری پدرش احمدبن ثوابه را هجا گفته بود، ‌آورده است (همان، 21/44-45)،‌ اما شاید خویشاوندی با او موجب شده است که از ذکر هجاهای بحتری چشم بپوشد و باز شاید به همین جهت باشد که در باب شعر بحتری گوید: در همه انواع شعر، جز هجا زیردست است (هان 21/37؛ نیز نک‍: خلف اللـه، 46).
چنانکه اشاره شد، این دو خاندان در سامره و گاه در بغداد می‌زیسته‌اند بنابراین تولد ابوالفرج در اصفهان بسیار غریب می‌نماید. مگر اینکه بپنداریم پدر و مادرش زمانی چند اصفهان رفته‌اند و ابوالفرج در آنجا به دنیا آمده است. ظاهراً موضوعی که همگان به اصفهانی بودن او معتقد می‌کند، نسبت اصفهانی اوست. 
اما گویی این لفظ به صورت نوعی لقب بر اکثر افراد خاندان او اطلاق می‌شده است. پدرش حسین عمویش حسن (ابوالفرج، همان، 9/27)،‌ پسرعمویش احمد (همان، 16/396، 18/119) و جدش محمد (مقاتل، همانجا) همه اصفهانی خوانده شده‌اند (نیز نک‍: خلف اللـه، 22-23، 94-96).
در هرحال ابوالفرج هرگز از اصفهان به عنوان شهری که می‌شناخته یا رابطه‌ای با آن داشته سخن نگفته است، اما به سفر یا اقامت در چند شهر دیگر تصریح کرده که نخستین آنها کوفه است وی در اغانی گوید، احمد عجلی عطار در کوفه مرا چنین روایت کرد… (14/228، 18/288)، ‌یا حسن شجاعی بلخی در کوفه مرا چنین گفت…» (14/319). در مقاتل نیز تصریح می‌کند که در کوفه روایتی شنیده است (ص 131). علاوه بر آن بسیاری که از شیوخ او به‌شمار آمده‌اند و وی بارها از آنان نقل قول کرده همه از راویان بزرگ کوفه بوده‌اند. از آن جمله محمدبن عبداللـه حضرمی، محمد قتات، علی ابن عباس مقانعی و حسین بن ابی احوص که بیشتر به روایت حدیث شهرت دارند. (نک‍: خطیب،11/398).
شاید وی در کوفه در خدمت محمد بن حسین کندی شاگردی می‌کرده است. این محمد بنابر تصریح ابوالفرج (الاغانی، 15/350) خطیب مسجد قادسیه بوده است و ظاهراً به سبب نزدیکی قادسیه به کوفه به این شهر می‌آمده و مقدمات علوم را به ابوالفرج جوان می‌آموخته است. زیرا ابوالفرج خود گوید که مؤدب من محمدبن حسین کندی مرا خبر داد (همان، 14/165). حال اگر باور داشته باشیم که او در کوفه زیسته به قطع می‌توان گفت که این اقامت از 17 سالگی او فراتر نرفته است. اما تأثیر محدثان این شهر به‌خصوص علویان را که بیشتر در کوفه گرد آمده بودند. می‌توان آشکارا در آثار او بازیافت. نخستین کتاب عمدة ‌او مقاتل الطالبیین که آن را در 313 ق تألیف کرده (یعنی پیش از30 سالگی، نک‍: مقاتل، 4) غالباً از قول محدثان و راویان شیعی کوفه روایت شده است. سخن این کتاب جدی است و از تغزل و غنا در آن خبری نیست.
می‌دانیم که ابوالفرج اندکی پس از سال 300ق/913م در بغداد بوده است. زیرا در اغانی ضمن شرح حال ابوشراعه می‌نویسد که پسر او ابوالفیاض بعد از سال 300ق نزد ایشان به بغداد رفت و یاران قطعاتی از اخبار و لغت از او نقل کردند. اما چون ابوالفرج خود نتوانست به خدمتش برسد. ابوالفیاض نامه‌ای به او و پدرش نگاشته، اجازه روایت اخبار به آنان داده است (23/22). این سخن چند نکته را آشکار می‌سازد: نخست اینکه وی تقریباً از 17 سالگی در بغداد می‌زیسته است دیگرآنکه پدرش تا آن زمان زنده بوده اما احتمال می‌رود که در همان احوال درگذشته باشد. زیرا ابوالفرج دیگر درهیچ جا ـ برخلاف دیگر اعضای خانواده و به‌خصوص عمویش حسن ـ از او نامی نمی‌برد. سه دیگر آنکه گویی ابوالفرج روایات اخبار کتاب اغانی را از نوجوانی گرد می‌آورده و اینکه از قول خود او گفته‌اند آن کتاب را طی 50 سال تدارک می‌دیده است (یاقوت، ادبا، 13/98)، چندان بی‌معنی نیست.
اکنون پیش از آنکه به بغداد، یعنی شهری که وی همة عمر فعال خود را در آن گذرانیده است بپردازیم به دیگر سفرهای او اشاره می‌کنیم: 
وی در زمانی که بر ما معلوم نیست، به انطاکیه رفته است و دوبار در اغانی تصریح می‌کند که در آنجا از عبدالملک بن مسلمه قرشی و از ابوالمعتصم عاصم روایاتی شنیده است (13/31، 14/63). سفر دیگر او که احتمالاً در اواخر عمر صورت گرفته به شهر بصره بوده است اما در اغانی به آن اشاره‌ای نرفته و از راویان بزرگ آن سرزمین روایتی نقل نشده است بعید نیست که در آن زمان کار کتاب اغانی پایان یافته بوده است. روایت این سفر در کتاب دیگر او ادب الغرباء آمده است (ص 37؛ نیزنک‍: یاقوت، ‌همان، 13/115). وی در این روایت گوید که چندین سال پیش به بصره رفت و در کاروانسرایی در کوی قریش خانه‌ای یافت و غریب‌وار در آن مسکن گزید. پس از چند روز که آنجا را به قصد حصن مهدی (= شهرکی در شمال بصره ،نزدیک نهر ابله) ترک می‌گفت. قطعه‌ای شامل 8 بیت بر دیوار خانه نوشت (ادب، 37-39).
این روایت چند نکته را در زندگی ابوالفرج آشکار می‌کند: نخست آنکه در بصره کسی وی را نمی‌شناخته است، حال آنکه در شهرت او و خاصة کتابش اغانی، داستانها گفته‌اند؛ دیگر آنکه جز با کسانی که نامشان را شنیده بوده است، ملاقات نمی‌کرده و چندان غریب بوده که ناچار در کاروانسرایی منزل گزیده است. شعری که ابوالفرج بر دیوار آن خانه نوشته، شعری دردناک است: در این قطعه وی مردی تنگدست و گمنام است که به یاد نعمتهای گذشته و سرای زیبایش در بغداد اندوه می‌خورد و مردم بصره را به سبب بی‌مهری هجا می‌گوید (نک‍: خلف‌اللـه، 27-28). وی به هنگام اقامت در بصره، گاه به اطراف رود ابله می‌رفته و یک بار بر دیوار یکی از باغهای کنار آن رود شعری یافته است (ادب، 51-52).
به دیگر سفرهای او نیز، در هیچ جای دیگر جز در ادب الغرباء اشاره نشده است. ابوالفرج در این کتاب پربها، جاهایی را نام می‌برد که از محدودة بغداد تا بصره چندان فراتر نمی‌رود، به همین جهت می‌توان پنداشت که وی این مکانها را در اثنای سفر بصره ـ که ذکرش گذشت ـ دیده است. وی چندی در اهواز بوده، زیرا یک بار گوید که کتابفروشی در آن شهر برای او حکایتی نقل کرده است (ص 82) و در جای دیگر شرح می‌دهد که در اهواز با جماعتی معاشر شده بوده و یکی از آنان وی را به دیدن «شاذروان» که احتمالاً همان سد معروف عصر ساسانی است، دعوت می‌کند و او تحت تأثیر زیبایی مناظر آن قرار می‌گیرد (ص 97-98). وی از اهواز به شهرک متّوث می‌رود که میان اهواز و قرقوب (در چند کیلومتری غرب شوش) قرار داشته است و روی دیوارهای مسجد جامع آن شعری و یادگاری می‌یابد (ص 32-33).
دو شهر دیگری که ابوالفرج بر آنها گذشته، نیز از بغداد چندان دور نبوده است: یکی شهر دسکره‌الملک که در شرق بغداد، بر سر راه خراسان قرار داشته است. وی در آنجا، بر دیوار مسجد جامع دو بیت شعر دیده که مردی در 353ق نگاشته بوده است (همان، 33-34). نیز در حوالی شهر کوثی که آن هم از بغداد دور نیست، اُخَیطل شاعر را دیده است (همان، 41-42؛ دربارة این دو شهر، نک‍: اصطخری، 87-88).
در بغداد: چنانکه در روایت ابوشراعه ملاحظه شد، ابوالفرج از 17 سالگی به بعد با پدرش، در بغداد می‌زیست. از زندگی او در بغداد روایات روشن و صریحی در دست نیست، تا بتوانیم براساس آنها پیچ و تابهایی را که وی طی 40 سال درنوردیده، یکی‌یکی و با حفظ ترتیب زمانی برشماریم. روایتهای مربوط به او در منابع سده‌های 4 و 5ق چندان اندک است که به راستی موجب حیرت پژوهشگر می‌گردد و ممکن است او را وادارد که در تعلیل این امر، ابوالفرج را مردی تقریباً گمنام و اغانی او را در آن روزگار، اثری کم‌بها (مثلاً نک‍: خلف‌اللـه، 17) انگارد. از سوی دیگر، وی در مناسبتهای گوناگون و ضمن نقل داستانها، گاه به دوستان و همنشینان خود و پیوندهایی که با ایشان داشته است، اشاره می‌کند و صحنه‌های متعددی از مجالس عیش و عشرت یا شعرخوانی و غنا را ترسیم می‌نماید که با فرض گمنامی او سازگار نیست. در شرح این احوال، صداقت و بی‌رنگی و بی‌پروایی ابوالفرج و به‌خصوص شفافی سخنش سخت جلب‌نظر می‌کند و از خلال این گزارشها شخصیت وی به روشنی تمام بر خوانندگان آشکار می‌گردد. صمیمیت او در گفتار مومجب میشود که هرچه او دربارة خود نقل کرده است، با اطمینان خاطر بپذیریم و باور کنیم که او تا آنجا که به شخصیت و ویژگیهای اخلاقی و اعتقادی و هنری مربوط است، هیچ دریچه‌ای را به روی ما نبسته است.
ابوالفرج در بغداد در خانه‌ای ظاهراً بزرگ و برازنده، بر کرانة دجله، میان درب سلیمان و درب دجله که به خانة ابوالفتح بریدی متصل بود، می‌زیست (یاقوت، ادبا، 13/104). گویی از همان آغاز اقامت در بغداد، جز جمع‌آوری روایات ـ خواه برای کتابهایی چون مقاتل، خواه برای کتابهایی درشعر و موسیقی ـ کار دیگری نداشت. هیچ‌کس شغل خاصی به او نسبت نداده است، اما نام کسان بسیاری را که به او درس آموخته، یا روایاتی برای او نقل کرده‌اند، می‌توان ذکر کرد.
خطیب بغدادی معروف‌ترین شیوخ او را این کسان دانسته است: محمد بن عبداللـه حضرمی‌مطین، محمد بن جعفر قتات، حسین بن عمر ابن ابی احوص ثقفی، علی بن عباس مقانعی، علی بن اسحاق بن زاطیا، ابوخبیب برتی و محمد بن عباس یزیدی (11/398). ابونعیم، جعفر بن مروان را بر این گروه افزوده است (2/22). یاقوت نیز نام کسانی را که از ایشان روایت کرده، اینگونه آورده است: ابن درید، ابوبکر ابن انباری، فضل بن حباب جمحی، علی بن سلیمان اخفش و نفطویه (همان، 13/95). اما این فهرستها هیچ یک کامل نیست. به شهادت اغانی و مقاتل وی بسیاری از مشاهیر و دانشمندان زمان را ملاقات کرده و از آنان روایت شنیده است. شاید بتوان این نامها را بر اسامی ذکر شده افزود: طبری، محمدبن خلف بن مرزیان، جعفر بن قدامه، یحیی بن منجم، و از همه مهمتر عمویش حسن و سرانجام شاعر هرزه‌گوی جِحظه.
نکتة قابل ذکر، سال وفات این اشخاص است که نشان می‌دهد تا چه زمانی ابوالفرج می‌توانسته با آنان تماس داشته باشد، مثلاً ابن ابی احوص و یحیی بن منجم (د 300ق) هنگامی که او 17 ساله بوده، در گذشته‌اند؛ فضل بن حباب در 23 سالگی او؛ محمد یزیدی که از مراجع عمدة ‌اوست. در 27 سالگی او و ابن قدامه که مرجع اصلی او در کتاب الاماءالشواعر است، ‌در 319ق یعنی در 36 سالگی او وفات یافته‌اند. جحظه که مرجع نقل روایات و دوست همنشین او بود، بیشتر زیسته و تا 43 سالگی شاعر (324ق) زنده بوده است. از آنجا که تألیف اغانی ظاهراً تا کهن سالی او ادامه داشته، باز می‌توان سخن خود او را که گفته است کتاب طی 50 سال تألیف شده، تأیید کرد.
رابطة ابوالفرج با این استادان یکسان نبود. مثلاً ابن درید که اساساً در بصره می‌زیست، تنها در 308ق به بغداد رفت. در آن هنگام وی مردی بسیار مشهور و کهن‌سال بود. همة دانشمندان، از جمله بسیاری از دوستان ابوالفرج به خدمت او می‌شتافتند و چون در 90 سالگی درگذشت، جحظه رثایش گفت (نک‍: ﻫ د، ابن درید). ابوالفرج نیز بیگمان نزد او می‌رفته است. با اینهمه ردپای او در مجالس ابن درید کمتر می‌یابیم، به همین جهت است که گاه به واسطه از او نقل قول کرده و گفته است: شخصاً این روایت را از او نشنیده‌ام (الاغانی، 17/6، اما 21/26: روایتی مستقیم از او). رابطة او با برخی دیگر از استادانش گاه روشنتر است، مثلاً دربارة ابوعبدللـه محمد بن عباس یزیدی که «مردی دانشمند وثقه بود» (همان، 20/217)، گوید که همة اخبار و دیوان ابو جلده را در خدمتش آموخته است (همان، 11/310) و دربارة اخفش می‌نویسد که کتاب المغتالین را نزد او خوانده است (همان، 2/140). اما درست نمی‌دانیم که آیا آثار معینی را نزد نفطویه، ابن انباری، محمد صیدلانی و دیگران خوانده و شنیده است، یا نه.
روایات مربوط به غنا را که غالباً به اسحاق موصلی ختم می‌شود، از چند تن گرفته است: موضوع «اصوات صدگانه» را از ابواحمد یحیی ابن منجم نقل کرده (همان، 1/7)، اما استاد خاص او در موسیقی همان دوست نزدیکش جحظه بوده است.
جحظه که از تبار برمکیان بود، احمد بن جعفر نام داشت و مردی ادیب و شاعر، و در روایات و اخبار نحو و لغت و نجوم متبحر، و در عین حال حاضر جواب و نکته‌پرداز بود. وی با کسانی چون ابن معتز نشست و برخاست داشت و در 324ق درگذشت (نک‍: یاقوت، ادبا، 2/241-242). ابوالفرج نزد او کتاب اخبار ابی حشیشه را که او خود در موسیقی تألیف کرده بود (الاغانی، 17/75) و نیز کتاب الطنبوربین و الطنبوریات او را خوانده است و کتاب اخیر را بارها مورد استفاده قرار داده (مثلاً نک‍: همان، 22/205) و از قول همو، «اصوات صدگانه» را نقل کرده است (همان، 1/7). رابطة ابوالفرج با جحظه چندان استوار بود که وی عاقبت کتابی به نام اخبار جحظه تألیف کرد.
راست است که ابوالفرج با مردانی بسیار جدی و دانشمند چون طبری و صولی و ابن انباری آشنایی داشته و در مقاتل از محدثان و راویان بزرگ کوفی روایت کرده است، اما آنچه در روح او بیش از هر چیز اثر گذاشته، همانا شخصیت استادانی چون جحظه و نفطویه و فرزندان منجم بوده است.
علاوه بر روایات بسیار متعددی که ابوالفرج از جحظه نقل کرده، حکایتی نیز میان آن دو رفته که خطیب آورده است: ابوالفرج در مجلسی حضورداشت که درآن مدرک بن محمد شاعر، جحظه را هجا گفت و چون خبر به جحظه رسید، در 2 بیت از ابوالفرج گله کرد که چرا بنابر آیین‌ دوستی، از او دفاع نکرده است. ابوالفرج در 4 بیت، به او اطمینان داد که از ارادتمندان وی است (11/299؛ نیز نک‍: یاقوت، همان، 13/122-123؛ قفطی، 2/252-253). بدیهی است که این دوستی در شخصیت ابوالفرج تأثیر عمیق گذاشته است. از استادان ابوالفرج که بگذریم، وی را دوستان و همنشینانی بود که غالباً از بزرگان روزگار بودند، اما تها جاهایی که ابوالفرج را در کنارشان میبینیم، همانا مجالس عشرت است. از میان این همنشینان،حسن بن محمد مهلبی، وزیر معزالدوله (وزارت: 339-352ق) از همه مشهورتر است. مهلبی وزیری زیرک و سخت‌کوش و مقتدر و پرهیبت بود، اما همة اوقات فراغ خود را در محافل باده‌نوشی و نکته‌پردای و شعرخوانی می‌گذراند و در این کار زیاده‌روی می‌کرد (یاقوت، همان، 9/133).
ابوافرج اصفهانی تنها در مجالس خلوت مهلبی حضور داشت و سخت به او نزدیک بود؛ او را مدح بسیار می‌گفت و از ندیمانش به شمار می‌آمد (ثعالبی، 3/109؛ یاقوت، ادبا، 13/100-101، به نقل از صابی). تنوخی بارها دیده است که وزیر به او و جّهُنی، جایزه‌های 5000 درهمی می‌بخشیده است (نشوار، 1/74). از روابط میان این دو، چند «مجلس» نقل کرده‌اند: یک مجلس ماجرای خوراک خوردن ابوالفرج بر سر سفرة وزیر است (نک: یاقو، همان، 13/102-103)؛ در مجلسی دیگر ابوالفرج، جهنی را که چندی محتسب بصره بود و گاه سخت به گزاف می‌گفت، به استهزا می‌گیرد و شرمسار می‌سازد (همان، 13/123-124)؛ آخرین مجلس آناست که یاقوت از قول هلال صابی نقل کرده است. در این مجلس، مهلبی که مست باده بوده است، به ابوالفرج می‌گوید: می‌دانم که تو مرا هجو می‌کنی. سپس وادارش می‌سازد که شعری در هجو او بسراید. ابوالفرج ناچار مصرعی می‌سراید و مهلبی در معنایی بس زشت‌تر، آن را تکمیل می‌کند (همان، 13/108-109؛ نیز نک‍: ابن ظاهر، 70).
مهلبی، گویی برای آنکه دوست دانشمندش پیوسته به کار روایت و شعر و موسیقی مشغول باشد، هرگز شغلی جدی به او محول نکرد. یاقوت نیز تصریح می‌کند که مهلبی کارهای ساده به او می‌سپرد (همان، 13/105). این روایات حکایت از دوستی استوار میان آن دو دارد و به قول یاقوت تنها مرگ بود که می‌توانست میانشان جدایی اندازد (همانجا). به همین سبب ملاحظه می‌شود که تقریباً همة مدایح ابوالفرج (ثعالبی، 3/109-112: 7 قطعه، شامل 55 بیت) به این وزیر تقدیم شده است. با اینهمه، باید یادآور شد که در هیچیک از صحنه‌های غم‌انگیز و مفصلی که دربارة مغضوب شدن وزیر و مرگ او نقل کرده‌اند، خبری از این یار دیرینه نیست و وی هیچ شعری در رثای او نسروده است. مهلبی اندکی پیش از مرگ در 352ق به مأموریتی ناخواسته در عمان گسیل شد و سپس دشمنان او چندان نزد عزالدوله سعایت کردند که معزالدوله بر وی سخت خشم گرفت (نک‍: ابن اثیر، 8/546-547). در اینکه این احوال سبب دوری گزیدن ابوالفرج از وی شده باشد، باید تأمل کرد.
یکی دیگر از کسانی که نامش در روایات مربوط به ابوالفرج آمده قاضیی است که در مجالس وزیر مهلبی پدیدار می‌شود. این قاضی، ابو علی حسن بن سهل ایذجی است که چندی قضای ایذه و رامهرمز را داشت و سپس به حلقة ندیمان مهلبی پیوست و «چندانکه او هرزگی و پرده‌دری کرد، قاضیان را نشاید» (یاقوت، همان، 16/210، به نقل از توخی). ابوالفرج او را با الفاظی ناشایست هجا گفته (ثعالبی، 3/113؛ یاقوت، همان، 13/134) و می‌دانیم که این هجا نه دلیل بر دشمنی، که نشان دوستی نزدیک آن دو بوده است.
در مجالس مهلبی قاضی دیگری نیز شرکت می‌جست که ابوالقاسم علی تنوخی نام داشت و به قول ثعالبی از اعیان اهل علم بود (2/335). ابوالفرج، در یک قطعة 10 بیتی این قاضی را ستوده است (همو، 3/113).
آخرنی کسی که در زندگی و شعر ابوالفرج حضور یافته، همسایة‌او ابوعبداللـه بریدی است که خلیفه راضی، در 327ق او را بر ولایت بصره گمارده بود. از آنجا که بریدیان بصره پیوسته سرکش و استقلال جوی بودند، اقدام خلیفه نوعی دلجویی از ایشان تلقی شد. اما گویی ابوالفرج از این همسایه دلخوشی نداشت، زیرا قصیده‌ای ظاهراً بسیار تند و انتقادآمیز، شامل 100 بیت در هجای او سروده که تنها 10 بیت از آن باقی مانده است (یاقوت، ادبا، 13/127-128: 6بیت؛ ابن طقطقی، 285-286: 5 بیت که یک بیت آن با آنچه یاقوت آورده، یکی است).
از همنشینان و دوستان ابوالفرج می‌توان فهرست مفصلی تدارک دید، مثلاً می‌توان گفت که وی با مرزبانی (محمد بن عمران) مؤلف و دانشمند دربار عضدالدوله (د384ق)، ابوسعید سیرافی نحوی مشهور قاضی بغداد (د368ق)،‌ابن شاذان بز از (د383ق) و بسیاری دیگر آشنا بوده است، اما از این کسان، روایتی یا حکایتی که به ابوالفرج مربوطشان سازد، در دست نیست. او خود در روایتی منحصر به فرد گوید که در مجلس ابوطیب متنبی شیخی برایش حکایتی نقل کرده است (ادب، 57). این امر به احتمال قوی در 351ق رخ داده است، چه در آن هنگام بود که وزیر مهلبی شاعران خود را بر ضد متنبی و به هجای او برانگیخت. با اینهمه از این ماجراهای بسیار معروف در تاریخ، هیچ اثری در نوشته‌های ابوالفرج پدیدار نیست.
اینک لازم است به آن دسته از روایاتی که در همة کتب ادب نقل می‌شود بپردازیم: موضوع اصلی این داستانها، دوستی ابوالفرج با صاحب بن عباد و ابن عمید و هدیة کتاب اغانی به سیف‌الدوله است. 
افسانه‌ها دیگری نیز گرد این روایات تنیده شده که یکی حکایت نسخة منحصر به فرد اغانی است؛ دیگر کتابخانة عظیم صاحب است که بخشی از آن بر 30 شتر بار می‌شده و سپس اغانی جای آنهمه کتاب را گرفته است؛ سدیگر هدیة 1000 دیناری سیف‌الدوله در ازای اغانی و نظر صاحب در این باب است. بدین سان اغانی، کتابی افسانه‌ای شده و مؤلف آن چنان ارجمند گردیده است که نویسندگان سده‌های بعد، حتی معاصران، او را کاتب رکن‌الدوله و ندیم معزالدوله پنداشته‌اند (مثلاً نک‍: یاقوت، همان، 13/110؛ اصمعی، 115).
اما همة این روایات از سدة 7ق با سخن یاقوت آغاز می‌شود. وی می‌نویسد: قال وزیر... المغربی فی مقدمه ما انتخبه من کتاب الاغانی الی سیف‌الدوله ابن حمدان فاعطاه الف دینار. چون خبر به ابن عباد رسید، گفت: سیف‌الدوله کوتاهی کرده است و این کتب چندین برابر این مال می‌ارزد. آنگاه در وصف کتاب سخن به درازا گفت افزود که کتابخانه من مشتمل بر 000،206 جلد است، ‌اما از آن میان تنها اغانی همنشین دائمی من است.(همان،‌13/97).
نوشتة وزیر مغربی دقیقاً‌ روشن نیست زیرا آنچه اینک پیش روی داریم، جمله‌ای مشوش و ناقص است، ‌گویی وی گزیده‌ای از اغانی را برای سیف‌الدوله فرستاده است. اما این وزیر نویسنده در 370 ق یعنی 15 سال پس از مرگ سیف‌الدوله چشم به جهان گشوده است. به همین جهت، یاقوت و نویسندگان پس از او به‌طور کلی چنین برداشت کرده‌اند که وزیر مغربی در مقدمه گفته که ابوالفرج کتابش را برای امیر حمدان فرستاده است، اما هیچ کس در شرح احوال و آثار وزیر، به چنین مقدمه‌ای اشاره نکرده است. این روایت در جای دیگر نیز آمده (ابن واصل، 1(1)/5-6) که با آنچه ذکر شد، اندکی تفاوت دارد: اولاً ستایش صاحب از کتاب در دو سه سطر نقل شده؛ ثانیاً، صاحب شمار کتابهای خود را ,000117 جلد کتاب آن هم در یک‌جا، در آن روزگار سخت شگفت می‌نماید. این روایت از دو جهت دیگر نیز نامطمئن است: یکی آنکه تنها روایتی از دو جهت دیگر نیز نا مطمئن است: یکی آنکه تنها روایتی است که نام ابن عباد و ابوالفرج را در یک جا گرد آورده و اگر آن را مجهول بپنداریم، میان آن دو هیچ رابطه‌ای باقی نمی‌ماند. دیگر آنکه شاید از نظر زمان هم پذیرفتی نباشد، زیرا در 34ق که صاحب به عنوان دبیر مؤیدالدوله به بغداد رفت، هنوز آن مرد نام‌آور و صاحب مجالس بزرگ ادب ری و اصفهان نشده بود و خود گاه ناچار بود که ساعتها بر در وزیر مهلبی بنشیند تا اجازة دخول یابد، درحقیقت صاحب چند سال پس از مرگ ابوالفرج مقام وزارت یافته است.
این روایت از جهتی با روایت دیگری که یاقوت نقل کرده پیوند می‌یابد: وزیر مهلبی از ابوالفرج می‌پرسد که اغانی را در چه مدت گرد آورده است. وی جواب می‌دهد: در 50 سال، یاقوت سپس در همان روایت می‌افزاید که ابوالفرج در همة عمر تنها یک نسخه از آن کتاب نوشته و این نسخه همان است که به سیف‌الدوله هدیه کرده (ادباء 13/98). بخش آخر این روایت شاید برداشت خود یاقوت یا قول وزیر مغربی است که از آنجا به وفیات ابن خلکان (3/307) و سپس به همه کتابهای بعد از او راه یافته است. ابن خلکان گویی در تأیید رابطه میان ابوالفرج و صاحب،‌این افسانه را نیز می‌افزاید که صاحب با ظهور اغابی از 30 شتری که در سفرها کتابهایش را حمل می‌کردند بی‌نیاز شد (همانجا).
در مقدمه اغانی اشارتی است که حل ناشده باقی مانده است. ابوالفرج در آغاز کتاب گوید این کتاب را به فرمان رئیسی از رئیسان تدوین کرده است (1/5) و معلوم نیست که این رئیس کیست. اما از آنحا که در زمان حیات او صاحب بن عباد مقامی چندان بلند نداشته و اغانی قبل از مرگ وزیر مهلبی (352ق) تمام شده است،‌ می‌توان صاحب را از این ماجرا بیرون نهاد، گذشته ازآن عدم تصریح به نام آن رئیس ناچار دلیلی داشته که احتمالاً مغضوب بودن آن رئیس بوده است. حال آنکه صاحب در همه دوران امارت هرگز مغضوب نشده است. با این همه ابن زاکور در تزیین قلائد العقیان خود تصریح می‌کند که کتاب برای صاحب تدوین شده بوده است (نک‍: خلف‌اللـه، 85)،‌ ولی خلف اللـه براساس آنچه ذکر شد و دلائل جانبی دیگر این نظر را مردود می‌شمارد (ص 84-87).
هرگاه این روایت و ملاقات ابوالفرج و صاحب و اظهار نظر وزیر را دربارة بهای اغانی نادرست بپنداریم لاجرم موضوع اهدای کتاب به سیف‌الدوله نیز منتفی می‌شود، ‌به‌خصوص که میان دربار حمدانیان شام و دربار دیلمی بغداد رقابتهای ادبی و سیاسی تندی وجود داشته است و هیچ دلیلی نمی‌یابیم که ابوالفرج کتاب خود را که شایسته محافل عراق و درخور وزیر ادیب و عیاشی چون مهلبی بوده، برای امیری بفرستد که حماسه بر فضای محافل ادبیش غالب بوده است. خلف‌اللـه در نسخه خطی تاریخ الدول و الملوک ابن فرات عبارتی یافته که دربارة ابن خازن (د 502ق) نقل شده و در آن آمده است که حسین بن علی بن حسین ]یعنی ابن خازن[ خطی به غایت خوش داشت… سه نسخه از کتاب اغانی نگاشته بود که یکی را به سیف‌الدوله اهدا کرد. بعدها خزائن سیف‌الدوله به غارت رفت و عاقبت 16 جلد از اغانی او در بغداد فراهم آمد. خلف‌اللـه می‌پندارد که نام ابن خازن با نام وزیر مغربی (که آن هم حسین بن علی بن حسین بوده) و نیز نام سیف‌الدوله ابوالحسن صدقه (د 501ق) با نام سیف‌الدوله حمدانی در ذهن یاقوت خلط شده و موجب اشتباه نویسندگان نسلهای بعد گردیده است (ص 82-83). شاید هم مسبب اصلی خود ابن خازن بوده که آن روایات را جعل کرده است.
روایت دیگری که آن هم به گزاف در کتب ادب و تاریخ معاصر انتشار یافته، موضوع کاتب بودن ابوالفرج در دستگاه رکن‌الدوله دیلمی است که آن را هم، یاقوت آورده و روایتی بسیار متأخر است. در آن، از قول هلال زنجانی نقل شده که ابوالفرج کاتب امیر دیلمی و نزد او محترم و محتشم بود. وی از ابن عمید انتظار داشت که در ورود و خروج به بارگاه آزادش گذارد. چون وزیر نپذیرفت، ابوالفرج در 7 بیت هجوش گفت (ادبا، 13/110-111).
نادرست بودن این روایت، در همان 7 بیت آشکار است، زیرا سرایندة آن خود را در ردیف ابن عمید می‌انگارد (بیتهای 1 و 2) و سپس از ولایت یافتن و معزول شدن خود سخن می‌گوید (بیت 6) و هیچیک از این احوال در مورد ابوالفرج صادق نیست. از آن گذشته یاقوت خود اضافه می‌کند که ابوحیان، این اشعار را به نحو دیگری روایت کرده است (همان، 13/111). سپس در احوال ابن عمید از قول او، شعر را به ابوالفرج علی بن حسین بن هندو نسبت می‌دهد. این روایت به راستی در اخلاق الوزیرین ابوحیان (ص 421) آمده است، اما در آنجا، کاتب رکن‌الدوله که ابن عمید را هجو گفته، ابوالفرج حمد بن محمد (ابن خلکان، 5/108: احمد بن محمد) است. اینک می‌توان پنداشت که اشتراک کنیة ابوالفرج موجب اختلاط در روایت هلال زنجانی شده و البته ابوالفرج اصفهانی را با ابن عمید رابطه‌ای نبوده است.
آخرین کسی که گویند ابوالفرج با وی از راه دور رابطه‌ای داشته، مستنصر، خلیفة اندلسی است. خطیب بغدادی (11/398) و یاقوت (همان، 13/100) می‌نویسند که او بسیاری از کتابهایش را پنهانی نزد امویان اندلس می‌فرستاد و جایزه‌های کلان دریافت می‌داشت. اما از آن کتابها اندکی به شرق بازگشته است (نیز نک‍: ابن خلکان، 3/308). ابن خلدون تقریباً دو سده پس از یاقوت، تصریح می‌کند که مستنصر (که با ابوالفرج هم نسب بود) برای تهیة کتاب اغانی، 1000 دینار برای ابوالفرج ارسال داشت و او نیز نسخه‌ای از کتاب را، پیش از آنکه در عراق منتشر سازد، برایش فرستاد. (4(1)/317؛ نیز نک‍: مقری، 3/72). شکعه نیز با استناد بر کلام مقری تأکید می‌کند که نسخة اصلی اغانی همان است که برای مستنصر ارسال شده است (ص 327). این سخن البته جای تأمل بسیار دارد.
شخصیت او:
آن ابوالفرجی که در اغانی و کتابهای دیگر آن روزگار باز شناخته می‌شود، به هیچ روی به آن جوان جدی مؤمن مبارزی که مقاتل را می‌نگاشت، شباهت ندارد. او مردی ناهنجار و ژنده‌پوش است؛ موزه‌اش را هرگز نو نمی‌کند؛ جامه‌اش را نمی‌شوید و به خوراک آزمند است (یاقوت، همان، 13/101-102، 107).
ابوالفرج بی‌پرده و به سادگی تمام مجالسی را که خود در آنها شرکت داشته است، وصف می‌کند: در مجلس وزیر مهلبی که به هجو وزیر انجامید. او خود اعتراف می‌کند که چون هر دو مست باده بوده‌اند، چنین حالتی پیش آمده است. وی در ادب‌الغرباء حکایت می‌کند که در 355ق، همراه شخص دیگری، برای دیدن ترسایان و باده‌نوشی بر لب رود یزدگرد که از کنار دیر ثعالبی می‌گذشت، به آن دیر رفت. دختری زیبا، دوست و همراه او را به کنار دیواری خواند که بر آن ابیاتی در وصف زیبارویی نگاشته بودند. ابوالفرج که حدس می‌زد آن اشعار را بایستی همان دختر ترسا پرداخته و نوشته باشد، خود 5 بیت به همان مناسبت ساخت و برای دختر خواند (ص 34-36؛ نیز نک‍: یاقوت، همان، 13/113-115).
ابوالفرج با همان نثر شفاف و بی‌پیرایه، به دور از هر گونه پرده‌پوشی داستانی نقل می‌کند که از گوشه‌های مختلف زندگی و کژ آیینیهای آن روزگار پرده برمی‌دارد. او و دوست و استادش جحظه به درجه‌ای از بی‌بند و باری رسیده بودند که دیگر چیزی را از کسی پنهان نمی‌کردند (همان، 83-86؛ یاقوت، همان، 13/117-121).
مذهب او: ابوالفرج زیدی مذهب بود (طوسی، 223) و همین امر شگفتی بسیاری از نویسندگان را بر انگیخته است (ابن اثیر، 8/581-582؛ ذهبی، میزان، 3/123)، زیرا چگونه ممکن است مردی مروانی به آیین تشیع بگراید؟ این تشیع ظاهری و آن عادات شگفت البته خشم نویسندة سنی مذهبی چون ابن جوزی را برمی‌انگیزد، چنانکه در حق ابوالفرج گوید: او شیعی بود و چون اویی را اعتماد نشاید. در کتابهایش به چیزهایی تصریح می‌کند که موجب فسق است. شرب خمر را آسان می‌گیرد و گاهی نیز روایاتی از این باب دربارة خود نقل میکند… هر کس در اغانی او بنگرد، همه گونه زشتی می‌یابد (7/40-41).
چند سده پس از آن، عالم شیعی مذهب،خوانساری نیز از جهتی با ابن جوزی هم عقیده شده، می‌گوید: اوزی

/ 0 نظر / 134 بازدید