شرح حال امروالقیس

ابن ابی الحدید در شرح این سخن نخست مطلبی را از امالی ابن دریدنقل می کند که متضمن گفتگوی امیرالمؤ منین علیه السلام با اصحابش در این باره است وسپس بحثی در هیجده صفحه در مورد اختلاف دانشمندان در برتری دادن شاعری به شاعر دیگرآورده است که بحثی ادبی است ، ابن ابی الحدید در ادامه ابوالفرج اصفهانی را در کتابالاغانی نقل کرده است و سپس ‍ سخنانی از ابن سلام و احنف را آورده است که هر یک یکیاز شاعران را بر دیگری ترجیح داده اند، ضمن بحث خود روایاتی هم آورده است که بهترجمه یکی بسنده  می شود.

عوانه از حسن بصری نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله بهحسان بن ثابت فرمود: شاعرترین عرب کیست ؟ گفت : کبود چشمان قبیله بنی قیس . فرمود: در مورد قبیله از تو نپرسیدم بلکه در مورد یک مرد از تو پرسیدم . گفت : ای رسولخدا، مثل شعر و شاعران مثل ناقه ای است که او را کشته باشند و امروالقیس بن حجر خودرا رسانده و کوهان و همه گوشتهای خوب آن را برای خود برداشته است پس از او افرادیاز قبیله ها اوس و خزرج آمده اند و دیگر قسمتهای درخور آن را برداشته اند و دیگراعراب آمده اند و لاشه آن را پاره پاره کرده و برگفته اند تا آنجا که فقط چرک و خونباقی ماند، آن گاه عمرو بن تمیم و نمر بن قاسط آمدند و آن را برداشتند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: آن گاه مرد - امروالقیس - در این دنیا مردی نامور و به ظاهرشریف است ولی در قیامت سخت گمنام است و پرچم شاعران به سوی دوزخ بر دوش اوست .

بن ابی الحدید سپس می گوید: اینکه امیرالمؤ منین علیه السلامدرباره امروالقیس الملک الظلیل فرموده است به سبب آن است که او در شعر خود انواعفسق و تباهی را آشکارا بیان کرده است و ضلیل صیغه مبالغه است . آن گاه نمونه هاییاز اشعار امرولقیس را که در آن به تبهکاری و تجاوزهای جنسی خود اقرار کرده استآورده است .


بازار عکاظ

بازارعکاظ که گویا نزدیک شهر طایف بود باید بر وزن غبار یا قبادخوانده می شود و در دنیای قدیم خاورمیانه شهرت بین المللی داشته و بزرگترین بازارعربستان بوده است .

در کتابی به نام" عایشه بعد از پیغمبر" که محتویات اصلی آنتحقیقات رئیس پولیس مخفی معاویه به نام (ثابت بن ارطاة ) در باره " عایشه " زن حضرتمحمد (ص) است

شنفره (شاعری که راهزن بود) در دیداری با ثابت بن ارطاة داشتخاطراتش را از بازار عکاظ این گونه تعریف می کند:

من در بیابان جز هنگامی که به (شام) میرفتم،وسیله تجدید جامهنداشتم و گاهی اتفاق می افتاد که در فصل افتتاح بازار مکاره عکاظ جامه من در بیابانژنده ،سوار بر شتر،قدم ببازار می گذاشتم،همین که مردم مرا بالای شتر می دیدند غریوبر می آوردند که شنفره آمد ... شنفره امد .آنوقت بین بازرگانان عرب که در آن بازارمتاع خود را برای فروش عرضه می کردند یا بازرگانان عرب که آمده بودند کالا خریداریکنند رقابت شروع میشد که کدام یک مرا به خیمه خود ببرند و بمن لباس نو بپوشانند وغذای لذیذ بخورانند و من ناگزیر بودم که برای خاتمه دادن بمناقشه بازرگانان،میزبانخود را انتخاب کنم . بعد از آنکه لباس نو برمن می پوشانیدند و غذا می خوردم عازمبازار میشدم و گوش به ا شعارم میدادند و طوری شعرهای مرا میشنیدند که پنداری باتمام مسامات بدن خود اشعار مرا می شنوند . اطراف جوانان که بر زمین نشسته بودند،سالخورده گان قرار میگرفتند و آنها هم گوش به ا شعار من می دادند.

من اشعار خود را در بیابان می سرودم و آنچه سروده میشد،چیزهاییبود که میدیدم و می شنیدم و خود عامل آن بودم .وقتی با اشعار خود می گفتم که چگونهبه کاروانیان حمله می کنم و مردان را از دم تیغ می گذرانم و زنهای آنها را بیوه وفرزندانشان را یتیم می کنم جوانان از فرط هیجان فریاد میزدند و مردان جا افتاده وسالخورده گان تکان می خوردند. ای (ثابت بن ارطاة) روزی که من در بازار عکاظ شعر می خواندم تاموقعی که اشعار من ادامه داشت قسمتی از بازار که اعراب در آن بودند تعطیل میشد یعنینه فروشنده چیزی میفروخت و نه خریدار میخرید زیرا با یع و مشتری معاملات خود را رهامینمودند و اطراف مرا می گرفتند تا اشعارم را بشنوند.فقط سوداگران سوریه و یمن وبین النهرین و اناطولی و سایر کشورهای خارجی بکار ادامه می دادند چون آنها بهاندازهِ ما اعراب جزیره العرب به شعر علاقه نداشتند .

...در دوره جوانی ما ،بازار مکاره (عکاظ) فقط یک مرکز بزرگتجارت نبود بلکه یک نمایشگاه عظیم و یک تفریحگاه وسیع و یک مجتمع بسیار جالب توجهادبی و شهری بشمار می آمد که دیگرنظیرش در عربستان دیده نخواهد شد . هرنوع وسیله تفریح که می خواستند در بازار مکاره(عکاظ) وجودداشت و هرکس می توانست مطابق میل و ذوق خود در آنجا تفریح و عیش کند.در ظرف ماه هایحرام، در بازار مکاره(عکاظ) آنقدر شراب نوشیده میشد،که تمام سال در سراسر عربستانشاید به اندازه نمی نوشیدند .

در موقع تشکیل بازار مکاره نه فقط زن های زیبا و جلف از سراسرعربستان به آن بازار می رفتند تا اینکه سودمند شوند،بلکه زنهای زیبای ممالک شام وآسیای صغیر و بین النهرین و مصر هم در آن بازار گرد می آمدند. هر مرد هرنوع زن بهر شکل و قامت و اندام که می خواست در آنبازار میافت آنهم نه بقیمت گزاف و   کمرشکن . بازار مکاره(عکاظ) برای این بوجود آمده بود که در آنجا تمامکالاها،از جمله زن،به بهای ارزان دردسترس خریداران قرار بگیرد و در آن بازار فقطیک کالا را گران می فروختند و آن هم عبارت بود از کالای شعر و ادب. اگر تو قدم به بازار مکاره(عکاظ) می گذاشتی تا چشم تو کار میکرد خیمه می دید و طناب خیمه ها در سراسر دشت وسیع (عکاظ)به هم وصل میشد و صدهادستگاه طباخی برای ملل گوناگون که با آن بازار می امدند غذایی مطابق تمایل ذایقهآنها طبخ می کردند و بیست نوع شراب و فقناع (آبجو) در آن بازار بمردم فروخته    می شد. در عکاظ قبیله ای زنده گی می کرد بهمین اسم و رئیسی داشت کهرئیس افتخاری بازار مکاره بشمار می آمد.  از آن جهت می گویم که وی رئیس افتخاری بود که آن مرد نمی توانستبه تنهایی بازار (عکاظ) را اداره نماید و هرسال برای اداره آن بازار یک مجمع بوجودمی آمد که طرز انتخاب اعضای آن مطابق شرایع و سنن معلوم بود،ولی رئیس قبیله (عکاظ)عنوان ریاست بازار را داشت.


نتیجه:

امرو القیس احتمالا در سرزمین بنی اسد زاده شد و شاید نامهایمحل در نخستین اشعارش بر این امر دخالت داشته باشد اما به روایت ابن حبیب مورخمشهور عرب، او در حصن مشقر در یمامه یا حصنی در بحرین که هردو در قلمرو دولت کندهقرار داشتند کودکی را گذرانده است.

پدرش حجر ملقب به آکل المرار که امیر کنده بود او را در جوانی

/ 0 نظر / 245 بازدید