ابوتمام

ابن جراح، تنها دوبار به نام او در الورقه اشاره می‌کند (ص 101، 114). طبری (د 310ق) فقط تاریخ مرگش را می‌دهد (9/124). مسعودی (د 346ق) به عکس در اثنای شرح احوال واثق، به تفصیلی که با کتاب تاریخ او تناسب ندارد، از ابوتمام یاد می‌کند و نظرات خردمندانه‌ای در حق او ابراز می‌دارد (7/151 به بعد). ابوالفرج اصفهانی گزارشی به او اختصاص داده که به قیاس شاعران دست دوم و دست سوم مذکو در الاغانی، بسیار اندک می‌نماید (16/383-399)، آن مقدار را هم گویی به خصوص از اخبار صولی گرفته است. او خود البته به این منبع اشاره کرده، اما انچه از منابع دیگر نقل کرده، نیز با روایات صولی مشابه است. مرزبانی (د 306ق) نیز همۀ روایات را از صولی گرفته، مگر آنجا که اظهارنظر کرده است (الموشح، 274-296). ابن ندیم (د 385ق) کتابهای او را ذکر کرده (ص 190) و جرجانی در الوساطه (جم‍( شاید در بیش از 100 مورد به نقل از او پرداخته است. 
منابع سدۀ 5ق، با ابوحیان توحیدی آغاز می‌شود که به ذکر دو سه روایت از او بسنده کرده است، اما منابع در این قرن متعددند: ابن رشیق، خطیب بغدادی. سمعانی، ابن عساکر، ابن خیر اشبیلی، ابوالبرکات، ابن انباری و... هیچ کدام سخن تازه‌ای ندارند. تنها نکتۀ تازه، ظهور نام او در رجال نجاشی (د 450ق) است (1/335). از این زمان است که ابوتمام در صف «رجال شیعه» می‌نشیند. در سدۀ 6ق ابن شهر آشوب سخن نجاشی را تأیید کرده، قصیده‌ای حاکی از تشیع او از وی نقل می‌کند (1/312-313). در سدۀ 7ق، یاقوت با آنکه بارها از او نام برده و حتی از او دفاع کرده (در شرح حال آمدی و ذکر الموازنۀ او، نک‍ : ادبا، 8/84-85)، باز نخواسته است مقاله‌ای به او اختصاص دهد. در همان قرن،/ ابن خلکان شرح حال وی را آورده است (2/11-26). این زندگی‌نامه از چند منبع مهم تدارک دیده شده است که الموازنۀ آمدی و اخبار صولی از آن جمله است. نکتۀ جالب توجه در این کتاب آن است که برخی از روایات منقول از الموازنه و اخبار ابی‌تمام، در اصل آن دو کتاب، موجود نیست. از این زمان به بعد، در انبوه گزارشهایی که دربارۀ زندگی او آورده‌اند، چیزی جز تکرار روایات کهن نمی‌توان یافت، حتی در نظرات انتقادی نویسندگان هم سخن تازه‌ای نیامده است. 
در کنار این مقالات، از همان آغاز، کتابهایی نیز مستقلاً به ابوتمام یا شعر او اختصاص یافته که بیشتر به نام «اخبار ابی‌تمام» شهرت داشته است. از مجموعۀ این کتابها تنها دو اثر بر جای مانده که یکی از آنها خوشبختانه کهن‌ترین آنها نیز هست. این اثر کهن از آنِ صولی (د 335ق) است که تقریباً 100 سال پس از ابوتمام روایت شده است و اخبار ابی‌تمام نام دارد. این کتاب، علاوه بر رساله‌ای که او دربارۀ تألیف اخبار ابی‌تمام به مزاحم بن فاتک نوشته، شامل این مضامین است: 1. در باب برتری ابوتمام؛ 2. اخبار ابوتمام با بزرگان (که بخش اعظم کتاب را تشکیل می‌دهد)؛ 3. معایب شعر ابوتمام؛ 4. آنچه ابوتمام روایت کرده؛ 5. وصف ظاهری ابوتمام؛ 6. اخبار پراکندۀ ابوتمام؛ 7. وفات و مدت زندگی او و اشعاری که در رثای او سوده شده است. اثر دیگر القول الفائق... و ذکری حبیب از ضیاءالدین محمدبن اثیر (د 637ق) است که نسخه‌ای از آن در دانشگاه استانبول نگهداری می‌شود (GAS, II/553). کتابهای دیگر عبارتند از: اخبار ابی‌تمام و المختار من شعره از ابوالحسن علی شمشاطی (د ح 377ق)؛ اخبار ابی‌تمام از محمد مرزبانی (د 384ق)؛ کتاب فی اخبار ابی‌تمام و محاسن شعره از ابوعثمان سعید خالدی (د ح 400ق). 
در سدۀ 11ق/17م، دو کتاب دیگر بر مجموعه بالا افزوده شد، یکی هبهۀالاسام یوسف بدیعی (د 1073ق) است که بسیار مورد استفادۀ محققان بوده و هست، دیگری اخبار ابی‌تمام، از محمد علی بن ابی‌طالب (د 1084ق) است (دربارۀ این کتابها، نک‍: عزام، 17 به بعد؛ GAS, II/552-554). اما آنچه سخت شگفت می نماید، شمار آثاری است که دربارۀ شعر ابوتمام و یا نقد آن نوشته شده است. از زمان خود شاعر تا اوایل سدۀ 5ق، 12 کتاب سراغ داریم که نشان دهندۀ کشمکش شدید میان طرفداران و دشمنان اوست: ابن ابی طاهر طیفور (ﻫ م) که با او آشنایی داشته، دو کتاب نوشته، یکی سرقات ابی‌تمام (نک‍ : آمدی، الموازنه، 103) که احتمالاً جزئی از کتاب سرقات الشعرای او بوده است و دیگری کتاب سرقات البحتری من ابی‌تمام (نک‍ : یاقوت، همان، 3/91). مرزبانی (همان، 277) و ابوحیان (2/698-699) اشاره می‌کنند که ابن معتز نیز رساله‌ای در باب مساوی و محاسن شعر ابوتمام داشته است. چنانکه اشاره شد، ابن معتز با یک واسطه اخبار او را نقل کرده است. نویسندگان دیگر نیز یا به دفاع از او پرداخته‌اند، یا به انتقاد از او: بشر بن یحیی سرقات بحتری از ابوتمام را باز یافته GAS, II/562)، ابن عمار (ح 319ق) دربارۀ خطاهای شعر ابوتمام کتابی نوشته و آمدی که خود به این کتاب اشاره کرده (همان، 125-126)، ردی بر آن نوشته است (نک‍ : ابن ندیم، 172). آمدی، علاوه بر این کتاب، دو اثر دیگر به ابوتمام اختصاص داده بوده است: معانی شعر ابی تمام و الابیات المفرده. این آثار نشان از توجه خاص او به شعر ابوتمام دارد، اما ملاحظه می‌کنیم که در کتاب دیگرش الموازنه از میان شعر ابوتمام و بحتری که اینک مورد استفادۀ ماست، بحتری را ترجیح می‌داده و بیشتر معایب شعر ابوتمام را نقل می‌کرده است. 
باز در دهه‌های آخر سدۀ 4ق دو کتاب دیگر بر ضد ابوتمام تألیف شد: تفضیل ابی‌نؤاس علی ابی‌تمام اثر شمشاطی و مجلس اثر ابوعلی محمدبن حسن حاتمی (د 388ق) که بحتری را بر او ترجیح داد. چند سال بعد مرزوقی (د 388ق) که بحتری را بر او ترجیح داد. چند سال بعد مرزوقی (د 421ق) به دفاع از ابوتمام برخاست و کتاب الانتصار من ظَلَمه ابی‌تمام را تدوین کرد. از سدۀ 4ق به بعد نزاع بر سر ابوتمام تقریباً به کلی متوقف شد. حدود 6 قرن بعد بود که بدیعی و محمدعلی بن ابی‌طالب به جمع‌آوری مجدد اخبار او پرداختند. در این فاصله آنچه پدیدار می‌شد، همانا شروحی بود که بر اشعار او می‌نوشتند: مرزوقی در آغاز سدۀ 5ق، خطیب تبریزی در آغاز سدۀ 6ق، ابوالبرکات ابن مستوفی در سدۀ 7ق و محمد الاسود در البدر التمام فی شرح دیوان ابی‌تمام (GAS, II/556-557)، به شرح اشعارش پرداختند (دربارۀ این آثار، علاوه بر منابع کهن، خاصه ابن ندیم، نک‍ : عزام، 17 به بعد؛ GAS, II/552-554). 
چون به عصر حاضر می رسیم، ناگهان انبوهی کتاب و مقاله دربارۀ ابوتمام پدید می‌آید، اما این آثار هیچ‌یک بر اطلاعاتی که از قبل دربارۀ زندگی ابوتمام داشتیم، چیزی نمی‌افزاید. مسیر برخی از سفرهای متعدد و بسیاری از حوادث زندگی و نیز تاریخ بسیاری از مدایح او همچنان مبهم مانده است و به قول ریتر (EI2) هنوز لام است که اشعار او از این نظر نیز بررسی شود. اما از نظر تحلیل هنری و فنی آثار ابوتمام، محققان معاصر کوشش بسیار کرده‌اند و گاه به نتایج جالب توجهی نیز دست یافته‌اند، هرچند که خواننده از تکرار مکررات در آنها گاه دل‌زده می‌شود. در برخی از این آثار، گویی آن کشاکش کهن بر سر ابوتمام به نحوی زنده شده است. خوب است از باب مثال به دو کتاب اشاره کنیم: 
عمر فروخ در 1935م کتاب ابوتمام خود را که از استحکام چندانی برخوردار نیست، تألیف کرد. وی ظاهراً تحت تأثیر سخنرانی طه حسین دربارۀ ابوتمام قرار داشت (طائی، 5) و ناچار در تحلیل شخصیت وی به همان راهی رفت که طه حسین رفته بود، بدین‌سان که ابوتمام بی‌گمان از خاندانی مسیحی بود، پدرش تدوس نام داشت و پیوند او به قبیلۀ طی، پیوند ولاء بود، او خود از فرهنگ رومی ـ یونانی اثر پذیرفته و... این شیوۀ گفتار، محقق عراقی، خضر الطائی را سخت شورانده است، چنانکه کتاب ابوتمام الطائی خود را سراسر به رد نظرات فروخ و گاه طه حسین اختصاص داده است و به نظر او، ابوتمام نژاد عربی پاکی داشته، پدرش برخلاف نظر دیگران خمار نبوده، قبایل طی و ایاد مسیحی نبوده‌اند (ص 9-26)، ابوتمام خود سخت پای‌بند فرایض دین بوده و... (همو، 46). اما آراء تعصب‌آمیز خضرالطائی خود موجب شده است که کتابش از ارزش علمی بی‌بهره باشد. در کنار این کتابها، مقالات بسیاری نیز تألیف شده است. محققان معروف عرب، چون انیس مقدسی، پطرس بستانی، شیخو، خفاجی، شوقی ضیف، احسان عباس و... یا شرح حالی از او داده‌اند، یا به نقد آثارش پرداخته اند. نیز بدیهی است که هریک از کتابهای تاریخ ادبیات عرب از شرح حال ابوتمام تهی نیست. 
دربارۀ ابوتمام به زبانهای اروپایی کار عمده‌ای صورت نگرفته است، حتی مقالات دربارۀ او بسیار اندک است: مقالۀ عبدالحق در «فرهنگ اسلامی » شیوۀ خوبی دارد، اما وی اخبار ابی‌تمام صولی را ندیده است؛ مقالۀ ریتر (نک‍ : EI2) عالمانه و استوار است. در اثنای مقاله، به برخی مقالات اروپایی یا شرقی دیگر اشاره خواهد شد. 
شرح احوال: چون گاه در نسبت طائی او تردید می‌کردند، صولی (اخبار ابی‌تمام، 59)، ابوالفرج (16/383)، سمعانی (9/23) و دیگران بر نژاد خالص او تأکید می‌کنند (نک‍ : به خصوص ابن خلکان، 2/11)، اما این امر به خودی خود نمی‌تواند نصرانیت خاندان او را منتفی سازد، زیرا بعید نیست که از یکی دو سدۀ پیش از اسلام، جماعاتی از طائیان که به شمال جزیره‌العرب کوچیده بودند، مانند بیشتر اعراب آن نواحی به آیین مسیحیت درآمده باشند. 
موضوع مسیحیت خاندان ابوتمام از یکی از روایات صولی (همان، 246) بر می‌آید که گوید: نام او حبیب بن تدوس بود. پدرش نصرانی بود و چون اسلام آورد، نامش به اَوْس تغییر یافت و سپس تبارنامه‌ای هم در طی برای او تدارک دیده شد (قس: ابن خلکان، همانجا). تدوس را (که به شکلهای گوناگون آمده) مارکلیوث، معرب تئودوس دانسته است (EI1)، اما نجار (2/72) اشاره می‌کند که تدوس تحریف نشده و به همین شکل میان سریانیان مسیحی رواج داشته است. این نام و این روایت گویا طه حسین را برآن داشته که باز به شیوۀ معمول خود، از طریق آن راهی به تمدن یونانی برد و به نحوی، شاعر را یونانی الاصل بداند (حسین، 2/339). امروز، بیشتر محققان ــ گاه با اندکی تردید ــ نصرانیت او را پذیرفته‌اند (ازجمله عبدالحق، 16؛ ضیف، 268؛ فروخ، 23)، اما گروهی نیز به کلی از غیرطائی بودن، یا نصرانی بودن او برآشفته‌اند. از آن جمله است خضر الطائی که به همین سبب سخت به عمر فروخ تاخته است. با اینهمه خوب است اشاره کنیم که او در قصایدی که در آنها طائیان را ستوده، هیچ ذکری از مسیحیت آنان نکرده است (عبدالحق، همانجا). 
ابوتمام در دهکدۀ جاسم، در نزدیکی دمشق، زاده شد. مسعودی، جاسم را از اعمال دمشق، میان اردن و دمشق، میان اردن و دمشق، در جایی به نام جولان دانسته (7/147)، ابوالفرج آن را قریه‌ای از مَنبج ذکر کرده (همانجا) و یاقوت می‌نویسد این قریه در 8 فرسخی دمشق، بر سر راه طبریه واقع است (بلدان، 2/8). 
در تاریخ تولد او اختلاف است. از 172 تا 192ق که در منابع مذکور است (نک‍ : ابن خلکان، 2/17)، 20 سال فاصله است و این امر کار محقق را برای تعیین دوران کودکی و آغاز جوانی شاعر که در کار محقق را برای تعیین دوران کودکی و آغاز جوانی شاعر که در مصر گذشته، سخت دشوار می‌سازد. خود او گفته است که در 190ق زاده شده (صولی، همان، 272)؛ فرزندش تمّام روایت کرده که تولد پدرش در 188ق بوده است (همان، 273؛ قس: ابن انباری 108؛ ابن عساکر، 4/18؛ خطیب بغدادی، 8/252؛ ابن خلکان، همانجا). از آثار خود او هم سند استواری به دست نمی‌آید تا بتوانیم براساس آن، تاریخ ولادتش را تعیین کنیم. یک بار در شعری اشاره می‌کند که مدت 5 سال در مصر بوده است ]اخمسه احوال مضت لمغیبه[ (نک‍ : چ محمد سعید، 241، چ خیاط، 421، این شعر در همۀ چاپهای دیوان نیست). در شعر دیگری که در مدح حسن بن سهل، در عراق گفته، اشاره کرده که در آن تاریخ 26 ساله بوده است (چ عزام، 1/115٩. پس باتوجه به تاریخهایی که در مورد تولد او گفته شده، این شعر را باید یا در 198ق، یا در 214ق سروده باشد (سال 192ق آن‌قدر بعید است که با حوادث تاریخی تعارض آشکار می‌یابد). تردید نیست که ابوتمام در 214ق به راستی در عراق بوده است. همان سال بود که محمدبن حمید طوسی به دست بابک خرم دین کشته شد و ابوتمام یکی از زیباترین قصاید خود را در رثای او سرود. ممکن است بتوانیم ثابت کنیم که ابوتمام در 198ق هم در عراق بوده و در آغاز کار حسن بن سهل به وی پیوسته و مدحش گفته است. بهبیتی، با کوشش بسیار به این امر پرداخته و به چندین نکتۀ تاریخی اشاره کرده که ممکن است بر حضور ابوتمام در عراق، در 198ق دلالت داشته باشد (ص 51-60)، اما او خود نیز بر عدم قاطعیت این دلایل آگاه است. با اینهمه ترجیح می‌دهد که تاریخ ولادت او را 172ق قرار دهد. 
درست نمی‌دانیم پدر نصرانی او به چه کار مشغول بوده: عطار بوده (ابن خلکان، 2/11)، یا در دمشق خمار (ابن عساکر، 4/19)، یا پیشۀ دیگری داشته؟ پیداست که پیشۀ خماری یا حتی عطاری برای پدر یکی از بزرگ‌ترین شاعران عرب، برخی از هواداران او یا متعصبان عرب را خوش نمی‌آید و در صحت اینگونه روایات تردید می کنند (مثلاً نک‍ : طائی، 19-20؛ بهبیتی، 62 به بعد). 
دربارۀ کودکی او نیز دو سه روایت موجود است: آیا در کودکی شاگرد بافنده بوده است (ابن خلکان، 2/17) یا شاگرد ابریشم فروش (ابن عساکر، همانجا). در هر حال، چنانکه پیداست، او و خانواده‌اش چندان در رفاه نبوده‌اند و کودک ناچار بوده تا برای امرار معاش به کاری بپردازد. حال اگر قول معروف را بپذیریم و بگوییم که خاندان او مسیحی بوده‌اند، ناچار این سؤال پیش می‌آید که او خود کی اسلام آورد؟ هنگامی که به مصر رفت، بیشتر در مساجد روزگار می گذاشت و بدین‌سان، در اینکه آن هنگام دیگر مسلمان شده بود، تردید نمی‌توان کرد. از این‌رو باید تشرف او را به دین اسلام، در دمشق و در نوجوانی دانست. 
از دیگر احوال او در دمشقخبری نداریم و اینکه گفته‌اند «مانند همۀ کودکان فقیر به مکتب‌خانه رفت و قرآن آموخت» (بهبیتی، همانجا)، از خیال‌پردازی به دور نیست. با اینهمه شاید بتوان روایت عباس بن خالد برمکی را در الموشح مرزبانی (ص 292) به احوال او در دمشق افزود: هنگامی که ابوتمام رشدی یافته بود، نزد من در دمشق آمد تا محمدبن جهم را مدح گوید. چون مدیحۀ خود را خواند، ابن جهم چند درهم بدو بخشید و سپس گفت: «اگر این جهان بماند، شاعر خوبی خواهد شد...»، اما رخ دادن این ماجرا در زمان ولایت محمد بر دمشق که به شهادت ابن عساکر (15/192) و صفدی (امراء دمشق، 96) در 225ق بوده، دشوار می‌نماید. زیرا در این سال ابوتمام در اوج شهرت و ثروت بود و به چند درهم امیری گمنام قانع نمی‌شد. بنابراین یا روایت جعلی است، یا حدود 20 سال پیش از آن، محمدبن جهن مقام کوچک‌تری داشته و ابوتمام نزد او رفته بوده است. 
پس از آن، منابع ما به حضور او در مصر اشاره کرده‌اند، اما فروخ (ص 25) می‌پندارد که او از دمشق به حمص رفت و به مدح خاندان ابن ابی عبدالکریم طائی که خود شاعر بود و نیز به هجای عتبه بن ابی‌عاصم پرداخت (مرزبانی، معجم، 106؛ نک‍ : امین، 4/496) و به شاعر معروف و شیعی مذهبی که به دیک‌الجن (د 235ق) شهرت داشت، پیوست و احتمالاً نزد او هنر شعرپردازی را آموخت و از او تأثیر بسیار پذیرفت (قس: فاخوری، 357). بعید نیست که گرایش او به تشیع نیز از همین‌جا سرچشمه گرفته باشد. علاوه بر این، فروخ که قاطعانه او را غیرطائی می‌شمارد (همانجا)، گمان برده است که او در همین شهر و به سبب نزدیکی با خاندان طائی بنی عبدالکریم، از طریق ولاء، نسبت طائی یافت (قبلاً به پاسخهای تند خضرالطائی اشاره کرده‌ایم). مارگلیوث نیز بر آن است که رفتن او نزد بنی عبدالکریم پیش از سفر به مصر بوده است (EI1)، اما این امر با روایت ابن خلکان (2/21) مغایر است که از قول علی بن محمدبن عبدالکریم می گوید: «هنگامی که ابوتمام از مصر بازگشت و نزد ما آمد، این قصیده را سرود». بهبیتی (ص 99-100) نیز کوشیده است تا عدم امکان این امر را ثابت کند، به خصوص که شاعر در یکی از هجاهای عتبه از تأثیر شام و حجاز و مشرق در اشعار خود سخن می‌گوید (چ یونس، 289-بیت 11)، یعنی وی پیش از آن به همۀ این مناطق سفر کرده و شهرت فراوانی کسب کرده است. جز آنکه این عقیده نیز با این اشکال مواجه است که چگونه ابوتمام ثروتمند مغرور ــ که دیگر جز با بزرگان در نمی‌آمیخت و از مهاجات با شاعران دون پایه سربر می‌تافت ــ حاضر شده است امیری گمنام و شاعری گمنام‌تر را مدح و هجا گوید. 
ابوتمام از دمشق یا حمص به مصر رفت. بهبیتی (ص 61) تاریخ سفر او را، حدود سال 195ق و فروخ 208 یا 209ق پنداشته است (ص 26). بیشتر بر این اتفاق دارند که او در مسجد جامع (= مسجد عمروبن عاص در فسطاط، نک‍ : همو، 27) به سقایی مشغول شد (نک‍ : مثلاً ابن خلکان، 2/17؛ ابن عساکر، همانجا). صولی (همان، 121) از قول خود او نقل می‌کند که نخستین شعر خود را در مصر و در مدح عیاش بن لَهیمه سروده است و عیاش 000‘5 درهم به او صله داده است. عیاش را چه زمان مدح گفته است، زیرا اگر در زمان عهده‌داری شرطۀ مصر باشد، باید سن ابوتمام را در آن هنگام، 13 سال فرض کرد (مشروط بر آنکه تولد او را در 172ق نادرست پنداریم). گذشته از این روایتی که از قول ابوتمام نقل شده، باز شگفت می‌نماید، چگونه ممکن است جوانی، نخستین‌بار شعری به این استواری بسراید و 000‘5 درهم صله بگیرد؟ پس از چندی ابوتمام از عیاش پس از چندی ابوتمام از عیاش که گویا پاداشی به او نمی‌داد، دلگیر شد و به عتاب (چ خیاط، 395-396) و سپس به هجو او (همان، 488) پرداخت. گویی کینۀ عیاش چنان در دل شاعر استوار شده بود که حتی پس از مرگ عیاش هم وی را رها نکرد و باز به الفاظی تند هجایش گفت (همان، 495-496). 
در مصر وی شاعر دیگری به نام یوسف سراج را نیز هجو کرده است (همان، 489؛ جرجانی، الوساطه، 20)، اما هیچ خبری از این شاعر نداریم تا بتوانیم به کمک آن، زمان حضور ابوتمام را در آن دیار روشن نداریم تا بتوانیم به کمک آن، زمان حضور ابوتمام را در آن دیار روشن سازیم. گویا در همین دیار بود که با عبداللـه بن طاهر آشنا شد. عبداللـه در 211ق ولایت مصر یافت و تا رجب 212 که موفق به فرو نشاندن آشوبها شد، در آنجا بود و پس از آنکه امیرانی را از جانب خود بر مصر گمارد، آنجا را ترک گفت. کندی که این اخبار را نقل کرده (ص 180-184)، نخست به پیروزی عبداللـه بر عبیداللـه بن السری اشاره می‌کند و سپس قطعه‌ای از ابوتمام می‌آورد که در اثنای آن به این حوادث می‌کند و سپس قطعه‌ای از ابوتمام می‌آورد که در اثنای آن به این حوادث اشاره کرده است (همو، 181؛ این قصیده در همۀ دیوانها نیست). این ماجرا، در محرم 211 رخ داد. در جمادی‌الاول همان سال عبیداللـه به کلی تسلیم شد و روبه بغداد نهاد. این نکته را نیز ابوتمام در دو بیت ذکر کرده است (همو، 183)، اما چنین به نظر می‌آید که این دو بیت، جزو همان قصیدۀ نخست باشد و بنابراین باید پنداشت که وی ماجراهای نخست را نیز 5. 6 ماه بعد به شعر درآورده است. 
باز در همین کتاب، به شعری اشاره شده که ابوتمام در رثای عُمَیر بن ولید، از رجال خراسان سروده است. ابن عمیر، در ربیع‌الآخر 214 در مصر به قتل رسید (همو، 186)، در همین ایام عیسی بن یزید جلودی از نبردی گریخته، به فسطاط بازگشت و گرد آن را خندق زد. ابوتمام به همین سبب او را هجا گفته است (همو، 187-188). 
اینک از یک سو می‌دانیم که ابوتمام 5 سال در مصر بوده؛ عیاش را که گویا ممدوح او مطلب بن عبداللـه خزاعی بوده که آخرین‌بار، در 198ق والی مصر رفته، یکبار در کودکی و بار دیگر در ایام جوانی؛ هرچند که منابع ما به سفر دوم او اشاره نکرده‌اند (این نظر، ظاهراً از بهبیتی، 62-67، 102-103، سرچشمه گرفته است). وی پس از 5 سال اقامت در مصر و احتمالاً دیدار از برخی شهرها، خاصه اسکندریه از آن دیار سخت دلگیر شد، در شعرش از احوال مصر نالید و بر خانواده، خاصه مادر که چشم به راه او بود، دل سوزانید (چ خیاط، 472-473) و با آنکه برخلاف انتظار، هنوز موفقیتی کسب نکرده بود، برآن شد که به سرزمین خویش باز گردد (قس: عبدالحق، 17؛ فروخ، 29). 
در هر حال، ابوتمام به شام رفت و در آنجا به مدح بزرگان پرداخت. از آن میان، ابوالمغیث موسی بن ابراهیم رافقی، مشهور است. چنانکه گذشت تعیین تاریخ ورود او به شام دشوار است. گاه آن را حدود سال 215ق نهاده‌اند (عبدالحق، همانجا؛ فروخ، 30) و گاه در نخستین سالهای سدۀ 3ق. بهبیتی که بر این امر اصرار دارد، ناچار شده است که برخی از مدایح او را دربارۀ ابوالمغیث قبل از ولایت او بر دمشق (بعد از 218ق) نهد و برخی را و نیز هجاهای او را، حدود 15 سال بعد (ص 90-95). ابوتمام در پایان یکی از قصایدی که به وی تقدیم کرده، شعر خویش را می‌ستاید و به ممدوح می‌گوید که به زودی خواهد دید چگونه اشعار او در بغداد جلوه خواهد کرد (چ عزام، 2/131)، گویی سر آن داشته که هرچه زودتر به خدمت ممدوحان ارجمندتر برسد. 
هیچ وسیله‌ای نیست که بتوانیم مسیر او را دنبال کنیم. فروخ (همانجا) می‌پندارد که او د شام بود تا مأمون به آنجا رفت. بهبیتی (ص 95) او را روانۀ رقه می‌کند. در هر حال وی گویا تا آن زمان هنوز به بغداد نرفته بوده و آرزوی رسیدن به آن دیار را در سر می‌پرورانده است، زیرا در یکی از قصایدی که در مدح محمدبن حسان ضبی سروده، می‌گوید اهلش در شامند، یارانش در فسطاط و آرزویش در بغداد است و او خود در رقه (چ عزام، 3/308-311). پس از این، بهبیتی نمی‌داند چه گذشته است و ابوتمام تا 211ق در کجا بوده است. از این‌رو، دوره‌ای مبهم فرض کرده که در خلال آن، شاعر در جست و جوی نام و مال، میان عراق و خراسان و شام در تردد بوده و احتمالاً کتابهای خود را نیز در همین ایام تألیف کرده است، بنی عبدالکریم را در همین زمان مدح گفته و... باز به گمان او، وی دوباره در 210ق به مصر بازگشته است (ص 98-102). وی در این باب، به روایاتی که ما دربارۀ عبداللـه بن طاهر نقل کردیم، استناد کرده است. 
اینکه تقریباً به قطع می‌توان گفت که ابوتمام در 214ق به عراق وارد شده است. آیا سفر او همراه محمدبن حسان ضبی از شام به بغداد، نخستین سفر وی به عراق بود؟ در این سفر که قسمتی از آن با کشتی انجام شد، ابن حسان نقل می‌کند که شاعر چگونه منجم همراه وی را آزار می داد و به استهزا می‌گرفت (نک‍ : ابن معتز، 283). 
در بغداد، مردم شعر او را می‌شنیدند و از توانایی او در شگفت می‌شدند، اما کمتر خود او را می‌شناختند. روزی به عُماره بن عقیل گفتند که در بغداد شاعری پیدا شده که شعرش را برخی بهترین شعر و برخی دیگر بدترین می‌انگارند. عماره چون شعر او را شنید، گفت «او برترین شاعر است» (صولی، همان، 59-61؛ ابوالفرج، 16/385). این عماره، یک بار دیگر در خدمت عبیداللـه، نوادۀ طاهر، نیز شعر ابوتمام را می‌ستاید (همو، 16/387). نظر عماره از آن جهت اهمیت دارد که او خود از فصحای عرب و شاعری زبردست بود (برای شرح حال او، نک‍ : همو، 24/245-259). 
دربارۀ ظهور او در عراق، داستان دیگری هم از قول علی بن جهم، شاعر بزرگ عباسی روایت کرده‌اند. وی گوید که روزهای آدینه، در «قبه الشعراء» (در مسجد جامع شهر) با گروهی شاعر، از جمله دعبل، ابوالشیص و ابن ابی فتن انجمن می‌کردند. در مجلس، جوانی در جامۀ اعرابیان نشسته بود که در پایان خواست او نیز شعرهایی را که در مدح مأمون و معتصم و محمدبن حسان سروده بود، بخواند؛ شعر او چنان شگفتی برانگیخت که بی‌درنگ در جمع شاعران پذیرفته شد (خطیب بغدادی، 8/249-250؛ ابن عساکر، 4/19-20)، اما این روایت از چند جهت دارای اشکال است: نخست آنکه اگر او بعد از 218ق (آغاز خلافت معتصم) خلیفه را مدح گفته، دیگر می‌بایست مردی تقریباً 30 ساله باشد نه جوانی که تازه از راه رسیده است؛ از سوی دیگر همانگونه که بهبیتی اشاره می‌کند (ص 57)، ابوالضیص که در شمار حضار مجلس بود، در 196ق درگذشته و در آن هنگام ابوتمام احتمالاً بیش از 8 سال نداشته و گذشته از آن وی چگونه می‌توانسته شعری را که پس از 218ق سروده، قبل از 196ق برای مردم بخواند؟ به هر حال وی در 214ق در بغداد بود و یکی از زیباترین قصاید خود را همانجا سرود. در آن حال محمدبن حُمَید طوسی با بابک خرم دین که در 201ق در آذربایجان قیام کرده بود، می‌جنگید، اما سپاهش شکست خورد و پایداری دلاورانۀ خود او نیز نه تنها سودی نداشت که به قتلش انجامید (ابن اثیر، 6/412-413). قصیده‌ای که ابوتمام در رثای او سروده، سخت مشهور است و شاید بتوان به جهاتی آن را زیباترین شعر او به شمار آورد. این شعر آنچنان دل‌انگیز است که ابودلف عجلی (ﻫ م) به شاعر می‌گفت ای کاش این مرثیه برای او سروده شده بود (صولی، همان 124-125؛ ابوالفرج، 16/390؛ ابن خلکان، 2/14). آنگاه شاعر به یکی از سرداران سپاه محمد بن حمید به نام ابوسعید ثغری که مانند او و ابوتمام، طائی بود پیوست. وی از رجال مرو بود و بنابر روایاتی که صولی (همان، 227-229) آورده، با شاعر دوستی نزدیک و دیرپایی داشت و بیش از هر ممدوح دیگری با وی بخشندگی می‌کرد. 
ابوسعید تا 223ق در ماجرای بابک درگیر بود. نمی‌دانیم که آیا شاعر در آذربایجان هم خدمت او بوده، یا بیشتر در عراق او را ملاقات می‌کرده است. بهبیتی که در مورد سفر ابوتمام به آذربایجان تردیدی ندارد، پنداشته است که او از همانجا نزد خالدبن یزید در ارمنستان شتافته است (ص 108)، اما یکی از روایات صولی (همان، 163-164) ممکن است این نظر را منتفی سازد، زیرا خالد در مجلسی از او می خواهد شعری را که دربارۀ افشین و معتصم سروده، بخواند، سپس در ازای آن صلۀ کلانی به وی می‌بخشد، هرچند ممکن است این ماجرا، سالها بعد در جای دیگری رخ داده باشد. 
در کتاب صولی، به دو مجلس دیگر با امیر ارمنستان اشاره شده است. در روایت نخست، از رسیدن شاعر نزد امیر و مدح او و گرفتن صله و هزینۀ بازگشت سخن می‌رود، اما چند روز بعد، خالد وی را در بیابان همراه با غلامی طنبور نواز و کوزه‌ای شراب در زیر درختی باز می‌یابد (همان، 158). به رغم این روایت، چه درست و چه نادرست، پیداست که شاعر چندی نزد خالد مانده، او را ستوده و از بخششهای وی بهره‌مند شده است. 
در 215ق مأمون عازم روم شد و با «منویل» (امانوئل) جنگید. نام این مرد در شعری که ابوتمام در مدح ابوسعید ثغری سروده (چ عزام، 2/171)، آمده است. سال بعد که مأمون باز به روم لشکر کشید، می‌بینیم ابوتمام در قصیده‌ای که به خالد بن یزید تقدیم داشته، اشاراتی به تئوفیل، بلاد روم، دین نصارا و... (همان، 1/184 به بعد) کرده که بعید نیست مربوط به همان جنگ باشد (بهبیتی، 109). در 217ق مأمون به مصر رفت و پس از آرام کردن شورشها، به دمشق بازگشت و از آنجا دوباره به جنگ شتافت. در این هنگام ابوتمام قصیده‌ای را که به قول بهبیتی (ص 110) نخستین قصیدۀ او در مدح یکی از خلفاست، سرود (نک‍ : چ عزام، 2/43-58). این قصیده سخت متکلف و آکنده از صنایع گونگون لفظی است. یکی از ابیات آن به سبب گنگی سخت مورد انتقاد جرجانی قرار گرفته و وی به طعنه آن را نیازمند تفاسیر ارسطویی و بقراطی دانسته است (الوساطه، همانجا). دربارۀ بیتی دیگر، آمدی گوید: استعاره‌ای است سخت نازیبا و معنایی است پست (الموازنه، 205). در همین قصیده است که ابوتمام خود را «دوستدار آل محمد» می‌خواند (بیت 42) و سپس می‌افزاید که گویند روح سید حمیری، شاعر شیعی مذهب در وی حلول کرده است (بیت 44). قصایدی که وی از آن پس در مدح مأمون گفت، شاید از 3 قصیده در نگذرد. شمار آنها را نمی توان به قطع تعیین کرد، زیرا در نسخ مختلف دیوان، برخی را در مدح معتصم ذکر کرده‌اند، از جملۀ آنهاست قصیده‌ای که در بالا ذکر کردیم. در دیوان ا مرثیه‌ای برای مأمون نیامده است. این امر شاید از آنجا برخاسته باشد که مأمون چندان به او توجه نکرده بود. 
یکی دیگر از ممدوحان ابوتمام و شیفتگان شعر او، اسحاق بن ابراهیم مصعبی (د 235ق) بود (صولی، همان، 221) که از جانب مأمون ولایت شهر بغداد را برعهده داشت. در مجلس هموست که ابوتمام با اسحاق بن ابراهیم موصلی، موسیقی‌دان بزرگ آشنا د. اسحاق مصعبی یک بار به فرمان معتصم، به جنگ سرخ‌جامگان در ناحیۀ جبال رفت. در یکی از مدایح ابوتمام، به دلاوریهای اسحاق در جبل و سفر شاعر به سوی او، اشاره رفته است (چ عزام، 3/261-268). 
از این‌رو شاید بتوان گفت که وی از شام به عراق و از آنجا به جبال رفته است (قس: بهبیتی، 116-118). شاید در همین سالها بود که وی رو به سوی خراسان نهاد تا امیر نیرومند و بخشندۀ آن، عبداللـه بن طاهر را مدح گوید. درست از مسیر او تا نیشابور آگاه نیستیم، اما مسلم است که وی چندی در قومس مانده است، زیرا در دومین قصیده‌ای که برای عبداللـه سروده (عزام، 2/132)، آورده است که در قومس یاران از او پرسیدند ایا آهنگ مطلع الشمس (= ترجمۀ لفظ و لفظ خراسان) داری؟ (صولی، همان، 212). پیش از این اشاره کردیم که در سالهای 210-211ق عبداللـه در مصر بود و ابوتمام در اشعاری، پیروزیهای او را در نبرد بر ضد شورشیان ستوده بود. اینک شگفت نمی‌نماید که شاعر ــ که هنوز در عراق حامیان نیرومندی نیافته و به ثروت قابل ذکری نرسیده ــ قصد دیار پرنعمت خراسان کند و به حاکم شعر دوست آن بپیوندد. 
عبداللـه از 213ق حاکم خراسان شد و به قول ابن خلکان (3/84)، در 215ق به نیشابور درآمد. احتمالاً، همانطور که بهبیتی گمان برده (ص 119)، ابوتمام در 219ق به خراسان رفت. در خراسان شعرا به گرمی تمام از او استقبال کردند. صولی (همان، 115) در این باب، از قول عبیداللـه پسر عبداللـه بن طاهر روایت می‌کند که چون ابوتمام به خراسان رسید، شعرا گرد او جمع شدند تا شعر «این عراقی» را بشنوند، اما او خواهش آنان را اجابت نکرد و ایشان را گفت که در مجلس امیر، شعر او را خواهند شنید (نیز قس: ابوالفرج، 16/389). سپس چون به خدمت امیر درآمد، قصیدۀ بائیۀ شیوایی در مدح او خواند (نک‍ : چ عزام، 1/223-239). در اثنای قصیده، شعرای نیشابور سخت به نشاط آمدند و بانگ برآوردند که کسی جز امیر شایستۀ این شعر نیست، حتی برخی صلۀ خویش را به او بخشیدند. عبداللـه نیز 000‘1 دینار پیش پای او ریخت، اما ابوتمام آن دینارها را برای غلامان باقی گذاشت و امیر را خشمگین ساخت (صولی، همان، 117؛ ابوالفرج، 16/395). با اینهمه، صولی (همان، 211) می‌نویسد که وی چندی بر در بارگاه عبدالـه انتظار کشید و اجازۀ دیدار نیافت. سپس شعری سروده، نزد عبدالـه فرستاد که در آن برخی از کلمات قرآن کریم اقتباس شده بود (مَسَّنا... الضُّرُّ... بِضاعَهٍ مُزْجاهٍ...؛ اشعار را صولی نقل کرده و در دیوان او موجود نیست). عبداللـه را این شیوه خوش نیامد و ر او خشمگین شد. اینک ملاحظه می‌شود که صولی و نیز ابوالفرج خشم عبداللـه را یک بار پس از دیدار با او قرار داده‌اند و یک بار پیش از آن. صولی (همان، 213) سبب دیگری هم نقل می کند که نمی‌دانیم در چه زمان باید نهاد. از این قرار که گوید ابوتمام در اَبَرشهر (نام قدیم نیشابور) عاشق زنی آوازه‌خوان فارسی شد و هربار عبداللـه سراغ وی را می‌گرفت، می‌گفتند نزد آن خواننده است. 
این روایات چنان است که البته خواننده را قانع نمی‌کند، به خصوص که در بیشتر آنها تردید است. مثلاً داستان تضمین الفاظ قرآن کریم را دیگران به ابودلف هم نسبت داده‌اند (نک‍ : خطیب بغدادی، 12/421)، یا گویند که ابوالعَمَیْثَل و ابوسعید ضریر که پیشاپیش اشعار شاعران درگاه عبداللـه را می‌خواندند، قصیدۀ بائیۀ او را نپسندیدند و در آن عیبها یافتند و عاقبت هم به پایمردی ابوالعمیثل جایزه‌ای به او عرضه شد (آمدی، همان، 21-23؛ امین، 4/467-468؛ کعبی، 265 به بعد)، اما مرزبانی (الموشح، 293) می‌افزاید که ابوسعید ضمن انتقاد از این شعر، وی را گفت چرا چیزی که دیگران بفهمند، نمی‌گویی؟ و او پاسخ داد: چرا چیزی را که دیگران می‌گویند، نمی‌فهمی (نیز قس: بدیعی، 134؛ کعبی، امین، همانجاها)؛ باز صولی شعری را که شاعر به عبداللـه نوشته است، نقل می کند (همان، 221-222)، اما می‌افزاید که بنا به روایات دیگر، این شعر را برای ابودلف یا ابن ابی دؤاد یا اسحاق مصعبی نوشته است. 
ملاحظه می‌شود که روایات چه‌سان متعدد، بی‌نظام و گاه متناقضند. از این‌رو بهبیتی برای خشم عبداللـه سبب دیگری یافته که از هوشمندی تهی نیست: ابوتمام، ضمن گشت و گذار در اراف و اکناف خراسان به یکی از بزرگان عرب به نام حفص بن عمر ازدی رسید و او را به قصیدتی مدح گفت. در این قصیدۀ دالیه (نک‍ : چ عزام، 2/118-125) وی به اختلافات میان فارس و عرب اشاره کرده، اعراب پاک‌نژاد اصیل را ارج نهاده و فارسیانی را که با همۀ بی‌خردی زمانی پاک‌نژاد اصیل را ارج نهاده و فارسیانی را که با همۀ بی‌خردی زمانی صاحب عزت شده‌اند، خوار گردانیده است. از سوی دیگر می‌دانیم که طاهریان ا نژاد ایرانی بوده‌اند. از این‌رو بعید نیست که قصیدۀ عرب گرایانه و ایرانی ستیز او که در ستایش مردی ازدی سروده شده، موجب دل آزردگی عبداللـه بن طاهر شده باشد (بهبیتی، 122-123). 
کعبی (ص 280-281) علت خشم عبدالـه را در خود قصیدۀ بائیه می بیند. قصیده از نظر مدح ضعیف است، نام عبداللـه تنها یک بار در آن آمده و اصلاً اشاره‌ای به خاندان طاهر نشده، بلکه از آنان با عنوان آل مصعب، یعنی در واقع عموزادگان ایشان نام برده شده است. علاوه بر آن، اندکی پیش‌تر، ابوتمام قصیده‌ای طولانی و ستایش‌آمیز به اسحاق مصعبی که یکی از فرماندهان او بود، تقدیم کرده و در آن هیچ نامی از فرمانروای خراسان نبرده بود. گذشته از همۀ اینها کعبی به پایان خوش دیدار شاعر از خراسان اعتقادی ندارد و می‌پندارد که روایات مربوط به آن را طرفداران شاعر ساخته‌اند. به هر حال در منابع می‌خوانیم که، آن کس که میان او و عبداللـه بن طاهر آشتی انداخت، شاعر بزرگ دربار طاهری، ابوالعمیثل بود. به قول صولی (همان، 212-213) شاعر خاص درگاه طاهری که می‌دید ابوتمام همچنان به انتظار دیدار امیر نشسته، به خدمت او شتافت و گفت که شاعر از عراق به راه افتاده، جسم و جان خویش را خسته کرده و اینک امید به امیر بسته، گذشته از آن، این اشعار زیبا را نیز در مدحش سروده است... آنگاه امیر او را فرا خواند، روزی را با او به سر برد و 000‘1 دینار همراه یک انگشتری به او صله داد (قس: ابوالفرج، 16/395-396). ما از ذکر روایات گوناگون دیگر در این باب خودداری می کنیم. با اینهمه خوب است اضافه کنیم که طبق روایتی دیگر (نک‍ : ابوتمام، چ محمد سعید، 123، مقدمۀ قصیدۀ لامیه) ابوالعمیثل دو بیت شعر که عبداللـه بن طاهر در مدح افشین سروده بود، به دست شاعر داد تا در آن وزن و معنی شعری بسراید (قس: امین، 4/470). در آن هنگام (220ق/835م) افشین با بابک در جنگ بود. 
پیداست که ابوتمام از اقامت خود در خراسان بهره‌ای نبرد و شاید هم هرگز نتوانست دل عبداللـه را به دست آورد، زیرا هنگامی که عبداللـه در یک روز، دو پسر خود را از دست داد، ابوتمام نزد او شتافت و قصیده‌ای در رثای آن دو و تسلیت امیر سرود (چ خیاط، 379-381). عبداللـه که از او سخت دل‌آزرده بود، نخست گفت: نیکو گفتی و لکن اندوهم بیفزودی و آرامم نساختی، اما سپس او را تشویق کرد و صله‌ای بخشید (صولی، همان، 217-220، به نقل از مبرد؛ ابوالفرج، 16/398-399). وی گویا اشعار فراوانی دربارۀ بدیهای خراسان داشته است که صولی (همان، 226) قول می‌دهد همه را در مجموعۀ اشعارش بیاورد، اما تنها قصیده‌ای که در این باب آورده (همان، 222-223)، شعری است که در آن از سرمای خراسان نالیده و تابستان را ستوده است. 
یکی از ممدوحان او حسن بن رجا، والی فارس است (دربارۀ حسن، نک‍ : صفدی. الوافی، 12/9-11) که صولی یک فصل به اخبار او با شاعر اختصاص داده (همان، 167 به بعد) و اشاره می‌کند که مدت 2 ماه در منزل او اقامت گزیده است (همان، 170). شاید این اشارت دلیل بر آن باشد که شاعر در فارس به خدمت این ممدوح رسیده است. نیز بعید نیست که هنگام بازگشت از خراسان به آنجا رفته باشد. حسن سخت شیفتۀ شعر او بود و صله‌های کلان به او بخشید. در مجلس او و در حضور ابوتمام بود که شیخی خود را به نام ابوتمام معرفی کرد و حتی قصیده‌ای هم در مدح امیر خواند و صله‌ای دریافت داشت و عاقبت چون دانست که کسی فریب او را نخورده، موجب خندۀ اهل مجلس گردید (صولی، همان، 170-171؛ قس: ابوالفرج، 16/392). اما در مسیر بازگشت از خراسان، تنها به توقف او در همدان اشاره شده است، هرچند محمدبن قدامه یک بار او را در قزوین نیز دیده که غرق در کتاب بوده است (ابن معتز، 283-284). 
از این روایت چنین بر می‌آید که وی در قزوین، اقامتی نسبتاً طولانی داشته و در منزل دانشمندی که صاحب کتابخانه‌ای معتبر بوده، می زیسته است. این روایت را هنگام بررسی مذهب او دوباره خواهیم دید. شاید از قزوین به همدان رفته باشد. در همدان، ابوالوفاء بن سلمه از او به گرمی تمام استقبال کرد. چون برف سنگین ابوتمام را از ادامۀ راه باز می‌داشت، ابوالوفاء کتابخانۀ خود را در اختیار او گذاشت و شاعر به کمک منابع آن کتابخانه، حماسه را گرد آورد (خطیب تبریزی، مقدمۀ دیوان الحماسه، 1/4؛ یافعی، 2/100). خطیب تبریزی اضافه می کند که وی چندین کتاب دیگر ن

/ 1 نظر / 15 بازدید
ح.س.م

با عرض سلام ممنون خیلی استفاده کردیم.