ابن درید

دربارة دوره‌های‌ مختلف‌ زندگى‌ او اطلاعات‌ مختصر، اما نسبتاً مفیدی‌ در منابع‌ گرد آمده‌ است‌، ولى‌ چون‌ به‌ سدة 7ق‌ و وفیات‌ ابن‌ خلکان‌ مى‌رسیم‌، این‌ اطلاعات‌ بسیار گسترده‌ و دقیق‌تر مى‌گردد؛ اگر چه‌ احساس‌ مى‌شود که‌ ابن‌ خلکان‌ روایات‌ خود را از آثار قالى‌، شاگرد ابن‌ درید، برگرفته‌، اما باز سایة تردید از ذهن‌ پژوهنده‌ پاک‌ نمى‌گردد و نخستین‌ شبهه‌ از دوران‌ کودکى‌ او پدیدار مى‌شود: گویند وی‌ دوران‌ کودکى‌ را در بصره‌ گذراند و همانجا (ابن‌ ندیم‌، همانجا؛ یغموری‌، 342؛ به‌ خصوص‌ تنوخى‌، محسن‌، 250؛ یاقوت‌، ادبا همانجا، که‌ روایات‌ خود را از قول‌ تنوخى‌ نقل‌ کرده‌ است‌، اما ندانستیم‌ از کجا) و یا در عمان‌ (مرزبانى‌، 425؛ خطیب‌، 2/195؛ ابن‌ جوزی‌، همانجا) پرورش‌ یافت‌. ابن‌ خلکان‌ (4/325) به‌ پرورش‌ او در بصره‌ اشاره‌ کرده‌، مى‌افزاید که‌ نزد ابوحاتم‌ سجستانى‌ (د 255ق‌)، ریاشى‌ (د 257ق‌)، ابن‌ اخى‌ الاصمعى‌ و اشناندانى‌ (د 288ق‌) درس‌ خواند و تا قیام‌ زنگیان‌ و تاراج‌ بصره‌ و قتل‌ ریاشى‌ یا اندکى‌ قبل‌ از آن‌، در بصره‌ ماند و چون‌ احوال‌ را پریشان‌ دید، با عمویش‌ حسین‌ به‌ عمان‌ گریخت‌. این‌ سخن‌ بدان‌ معنى‌ است‌ که‌ وی‌ تا 34 سالگى‌ در بصره‌ بوده‌ و در این‌ صورت‌، روایاتى‌ که‌ پرورش‌ او را در عمان‌ دانسته‌اند، بى‌اعتبار مى‌گردد. به‌ هر حال‌ وی‌ که‌ گویا پدر را از دست‌ داده‌ بود، تحت‌ تکفل‌ عمویش‌ حسین‌ بن‌ درید قرار گرفت‌. 
وی‌ ابوعثمان‌ اشناندانى‌ را به‌ تربیت‌ و تعلیم‌ ابن‌ درید گماشت‌ و او از همان‌ کودکى‌ هوشمندی‌ و قدرت‌ حافظة خود را آشکار ساخت‌؛ داستانى‌ که‌ محسن‌ تنوخى‌ (همانجا) آورده‌ بر این‌ امر گواه‌ است‌: حسین‌ از برادرزادة خویش‌ که‌ شعر حارث‌ بن‌ حلزه‌ را نزد اشناندانى‌ مى‌خواند، خواست‌ که‌ معلقة آن‌ شاعر را حفظ کند و کودک‌ را وعده‌هایى‌ نیز داد. سپس‌، چون‌ عمویش‌ همراه‌ معلم‌ از غذا خوردن‌ بازآمدند، وی‌ نه‌ معلقه‌ که‌ همة دیوان‌ حارث‌ را حفظ کرده‌ بود (نیز قس‌: خطیب‌، 2/196؛ یاقوت‌، ادبا، 18/129-130). احتمالاً چند سال‌ پس‌ از این‌ دوران‌ آموزش‌ بود که‌ اشناندانى‌ در گردشى‌ بر رودخانة بصره‌ شروع‌ به‌ املای‌ معانى‌ الشعر بر او کرد (اشناندانى‌، 3). پس‌ از آن‌ ابن‌ درید روانة عمان‌ شد و 12 سال‌ در آنجا ماند (ابن‌ خلکان‌، 4/325). از این‌ دوران‌، تنها یک‌ روایت‌ عمده‌ باقى‌ مانده‌ است‌، از این‌ قرار که‌ او خود گوید (نک: یاقوت‌، ادبا، 18/141) در عمان‌ با صلت‌ بن‌ مالک‌ شاری‌ (امام‌ فرقه‌ای‌ از خوارج‌) همراه‌ بود. چون‌ باران‌ و سیل‌ فراوان‌ آمده‌ بود و خانه‌ها ویران‌ مى‌شدند، مردم‌ از صلت‌ خواستند به‌ درگاه‌ خداوند نیایش‌ کند تا باران‌ بند آید. وی‌ فردای‌ آن‌ روز چون‌ به‌ دعا مى‌شد، ابن‌ درید را نیز همراه‌ خود برد. به‌ گفتة مسعودی‌، صلت‌ بن‌ مالک‌ در 280ق‌ به‌ دست‌ مأموران‌ خلیفه‌ کشته‌ شد (8/143) و محمد بن‌ نور به‌ یاری‌ مزدوران‌ حبشى‌ خویش‌، سپاه‌ صلت‌ را که‌ بیشتر ازدی‌ بودند، در هم‌ شکست‌. 
ابن‌ درید که‌ از کشته‌ شدن‌ افراد قبیلة خویش‌ دلتنگ‌ بود، در قطعه‌ شعری‌ به‌ مزدوران‌ محمد بن‌ نور تاخت‌ و آن‌ سپاه‌ را «فرومایگان‌» و «سیاه‌ پوستان‌ کوتاه‌ قد» خواند (نک: دیوان‌، 110 و حاشیه‌). ظاهراً اندکى‌ پیش‌ از این‌ ماجرا بین‌ قبایل‌ مختلف‌ عمان‌، از جمله‌ شاخه‌ای‌ که‌ ابن‌ درید از آن‌ برخاسته‌ بود، نزاع‌ درگرفت‌ و خونها ریخته‌ شد. ابن‌ درید نیز در رثای‌ افراد قبیله‌ای‌ که‌ در «روضه‌» کشته‌ شده‌ بودند. قصیده‌ای‌ در 47 بیت‌ ( دیوان‌، 89 -92) سرود و سپس‌ در قصیده‌ای‌ دیگر که‌ این‌ بار بر 60 بیت‌ بالغ‌ است‌. از مردان‌ قبیله‌ خواست‌ که‌ به‌ خونخواهى‌ برخیزند ( دیوان‌، 92-97). ابن‌ درید در این‌ دیار خاطره‌های‌ افسانه‌گون‌ بسیاری‌ از خود به‌ جای‌ گذاشته‌ است‌. بخشى‌ از آنها را عزالدین‌ تنوخى‌ از دوستى‌ عمانى‌ شنیده‌ و در مقدمة وصف‌ السحاب‌ ابن‌ درید نهاده‌ است‌ (ص‌ 96- 98). 
اگر در اقامت‌ 12 سالة او در عمان‌ تردید نکنیم‌، باید چنین‌ نتیجه‌ بگیریم‌ که‌ وی‌، در 269ق‌ که‌ 46 ساله‌ بود، دوباره‌ به‌ بصره‌ بازآمد (ابن‌ خلکان‌، 4/325). شاید در همین‌ سفر بود که‌ بر خانة خرابه‌ای‌ گذشت‌ و شعری‌ بر دیوار آن‌ نوشت‌ (یغموری‌، 343؛ یاقوت‌، ادبا، 18/132). نیز شاید در همین‌ زمان‌ بود که‌ با ابوعبدالله‌ مفجع‌ شاعر شیعى‌ مذهب‌، هجا رد و بدل‌ کرد (ابن‌ ندیم‌، 91) و یحیى‌ بن‌ عبدالوهاب‌ و ابن‌ یحیى‌ از اعیان‌ بصره‌ را مدح‌ گفت‌ ( دیوان‌، 63 -64) و یا کار نزاعش‌ با ابونصر احمد ابن‌ حاتم‌ باهلى‌ به‌ اقامة دعوا نزد ابوخلیفه‌ قاضى‌ معروف‌ بصره‌ (د 305ق‌؛ دربارة وی‌ نک: مسعودی‌، 8/128-134؛ در مورد قصیده‌ نک: I/113 انجامید و قاضى‌ در حضور بزرگان‌ بصره‌ به‌ نفع‌ او حکم‌ کرد (زبیدی‌، 182). حسین‌ عموی‌ ابن‌ درید نیز احتمالاً در همین‌ هنگام‌ درگذشته‌ است‌ (نک: دیوان‌، 69 -70). این‌ بار وی‌ بیش‌ از 30 سال‌ در بصره‌ ماند، بى‌گمان‌ وی‌ در این‌ فاصله‌ بارها به‌ سفر رفته‌، شاید از عمان‌ نیز دیدن‌ کرده‌ باشد و شاید بخشى‌ از روایات‌ عمانى‌، در خلال‌ این‌ سفرها رخ‌ داده‌ باشد، اما هیچ‌ سندی‌ ما را در این‌ باب‌ راهنمایى‌ نمى‌کند. تنها مى‌گویند که‌ وی‌ از عمان‌ به‌ سوی‌ «جزائر البحر» روان‌ شد (مرزبانى‌، 425؛ خطیب‌، 2/195) و به‌ جزیرة ابن‌ عماره‌ (ابن‌ ندیم‌، 67؛ یاقوت‌، ادبا، 18/128؛ «ابن‌ عمر» که‌ بى‌گمان‌ تحریف‌ است‌) رفت‌ و از آنجا روی‌ به‌ فارس‌ نهاد. این‌ مسیر تلفیقى‌ است‌ از ابن‌ خلکان‌ و دیگر منابع‌؛ این‌ منابع‌ مسیر او را گاه‌ عمان‌ - جزائر البحر - فارس‌ نوشته‌اند (ابن‌ ندیم‌، مرزبانى‌، همانجاها) و گاه‌ - عمان‌ - جزائر - بصره‌ - فارس‌ (خطیب‌، همانجا). 
چگونگى‌ رفتن‌ او به‌ فارس‌ و پیوندش‌ به‌ آل‌ میکال‌ در ایران‌، مکان‌ و زمان‌ این‌ پیوند چندان‌ روشن‌ نیست‌، زیرا حکومت‌ و احوال‌ آن‌ خاندان‌ نیز گنگ‌ مانده‌ است‌: شاه‌ بن‌ میکال‌ (د 302ق‌/914م‌) از فرماندهان‌ سپاه‌ طاهریان‌ بود و در بغداد، کوفه‌، بصره‌ و جاهای‌ دیگر به‌ نام‌ ایشان‌ مى‌جنگید، اما منابع‌ ما دربارة 30 سال‌ آخر زندگى‌ او به‌ کلى‌ خاموشند؛ برادرزادة او عبدالله‌ بن‌ محمد بن‌ میکال‌ (د 308ق‌/920م‌) پس‌ از آن‌ چندی‌ نزد صفاریان‌ وزارت‌ کرد، به‌ خلیفه‌ مقتدر پیوست‌ و شاید در آغاز خلیفه‌ او را بر فارس‌ گمارده‌ باشد. به‌ هر حال‌ وی‌ در اواخر عمر، ولایت‌ اهواز را به‌ عهده‌ داشت‌. فرزند او ابوالعباس‌ اسماعیل‌ (د 362ق‌/ 973م‌) در نیشابور زاده‌ شد و در فارس‌ و اهواز دانش‌ آموخت‌ (نک: ه د، آل‌ میکال‌). همة منابع‌ ما تنها به‌ سفر ابن‌ درید به‌ فارس‌ و احیاناً پیوند او به‌ آل‌ میکال‌ اشاره‌ مى‌کنند. بجز حاکم‌ نیشابوری‌ (روایت‌ در انساب‌ سمعانى‌، 12/531؛ یاقوت‌، ادبا، 7/8) و ابن‌ خلکان‌ (4/325) که‌ تصریحى‌ در این‌ باره‌ دارند: حاکم‌ گوید چون‌ عبدالله‌ ولایت‌ بخشهایى‌ از اهواز را یافت‌. ابن‌ درید را به‌ تربیت‌ فرزند خواند. 
با توجه‌ به‌ تاریخ‌ وفات‌ عبدالله‌ و تولد اسماعیل‌، این‌ حادثه‌ باید چند سال‌ پیش‌ از 297ق‌ رخ‌ داده‌ باشد، اما ابن‌ خلکان‌ چنین‌ آورده‌ که‌ «وی‌ در فارس‌، هم‌ صحبت‌ دو پسر (محمد، د 250ق‌ و شاه‌) میکال‌ شد. این‌ دو، در آن‌ هنگام‌ ولایت‌ فارس‌ را به‌ عهده‌ داشتند. ابن‌ درید جمهرة را برای‌ آنان‌ نگاشت‌ و ایشان‌ نیز دیوان‌ فارس‌ را به‌ او سپردند و چنان‌ شد که‌ نامه‌های‌ دولتى‌ همه‌ با نظر او صادر مى‌شد و هیچ‌ امری‌ بدون‌ امضای‌ او انجام‌ نمى‌گرفت‌. سپس‌ در کنار آن‌ دو امیر مالى‌ عظیم‌ فراهم‌ آورد، اما چون‌ سخت‌ بخشنده‌ بود، چیزی‌ برایش‌ باقى‌ نماند. چون‌ آن‌ دو را با «مقصوره‌» مدح‌ گفت‌، 10 هزار درهم‌ صله‌ ستاند، و چون‌ فرزندان‌ میکال‌ عزل‌ شدند و به‌ خراسان‌ انتقال‌ یافتند، وی‌ فارس‌ را ترک‌ گفت‌ و در 308ق‌ وارد بغداد شد» (همانجا). 
ضعف‌ و گنگى‌ این‌ روایت‌ که‌ مورد استناد همة نویسندگان‌ معاصر هم‌ قرار گرفته‌، پوشیده‌ نیست‌؛ اولاً: احتمالاً محمد بن‌ میکال‌، پیش‌ از آنکه‌ ابن‌ درید به‌ ایران‌ آید، در گذشته‌ بوده‌؛ ثانیاً: هیچ‌ نمى‌دانیم‌ که‌ آیا شاه‌ بن‌ میکال‌ هرگز در فارس‌ حکومت‌ کرده‌ یا نه‌؛ ثالثاً: به‌ میکالى‌ اصلى‌ یعنى‌ ابوالعباس‌ اسماعیل‌ که‌ شاگرد وی‌ بوده‌، هیچ‌ اشاره‌ای‌ نرفته‌ است‌؛ رابعاً این‌ دو برادر هرگز عزل‌ و به‌ خراسان‌ تبعید نشده‌اند و آنچه‌ کار را دشوارتر مى‌کند، روایت‌ دیگری‌ است‌ در یاقوت‌ ( ادبا، 18/142): وی‌ در این‌ روایت‌ اشاره‌ مى‌کند که‌ امیر ابونصر احمد میکالى‌ - که‌ رئیس‌ نیشابور بود - همراه‌ ابن‌ درید به‌ گردشگاه‌ رفته‌ است‌. اما این‌ ابونصر، در 416ق‌، یعنى‌ 95 سال‌ بعد از این‌ درید وفات‌ یافته‌ است‌ و معلوم‌ نیست‌ چگونه‌ مى‌توانسته‌ با وی‌ به‌ گردشگاه‌ رود. بدین‌ سان‌ ملاحظه‌ مى‌شود که‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ نمى‌توان‌ مانند برخى‌ از معاصران‌ (مثلاً نک: ابن‌ سالم‌، 10-14) بر این‌ روایات‌، خاصه‌ روایات‌ ابن‌ خلکان‌ که‌ درست‌ نمى‌دانیم‌ از کجا سرچشمه‌ گرفته‌، اعتماد کرد و سالهای‌ زندگى‌ او را به‌ مراحلى‌ دقیق‌ تقسیم‌بندی‌ نمود. 
در هر حال‌، تردید نیست‌ که‌ وی‌ زمانى‌ به‌ تربیت‌ اسماعیل‌ میکالى‌ همت‌ گماشت‌ که‌ او نوجوانى‌ برومند بود که‌ بازار علم‌ را گرم‌ مى‌داشت‌ و مى‌دانیم‌ که‌ این‌ اسماعیل‌ در 270ق‌ تولد یافته‌ است‌، نیز دیدیم‌ که‌ به‌ قول‌ حاکم‌ نیشابوری‌، عبدالله‌ پدر اسماعیل‌، در اواخر عمر که‌ والى‌ بخشهایى‌ از استان‌ اهواز شده‌ بود، ابن‌ درید را نزد خود خواند، هر چند که‌ بنا به‌ دیگر روایات‌، وی‌ در فارس‌ به‌ ایشان‌ پیوسته‌ است‌. در این‌ صورت‌ پیوستن‌ او به‌ آل‌ میکال‌ در آخرین‌ سالهای‌ سدة 3ق‌ معقول‌تر به‌ نظر مى‌رسد. سپس‌، در اینکه‌ وی‌ چند سال‌ در خدمت‌ ایشان‌ بوده‌ نیز به‌ قطع‌ سخن‌ نمى‌توان‌ گفت‌. سخن‌ ابن‌ خلکان‌ (همانجا) بر این‌ تصریح‌ دارد که‌ وی‌ در 308ق‌ به‌ بغداد رفت‌. این‌ تاریخ‌ از آن‌ جهت‌ درست‌ مى‌تواند بود که‌ در همان‌ سال‌، عبدالله‌ درگذشت‌، و از آن‌ جهت‌ نادرست‌ که‌ شاگرد و ممدوحش‌ اسماعیل‌، حدود 10 سال‌ پیش‌ از این‌ تاریخ‌ به‌ نیشابور و از آنجا به‌ هرات‌ نزد احمد سامانى‌ (د 301ق‌) رفت‌ و سپس‌ ریاست‌ نیشابور به‌ او محول‌ شد، اما در این‌ امر تردید نداریم‌ که‌ وی‌ در کهنسالى‌ آل‌ میکال‌ را ترک‌ گفته‌ و به‌ بغداد رفته‌ است‌ (مرزبانى‌، 425؛ خطیب‌، 2/195؛ ابن‌ جوزی‌، 6/261). 
اینک‌ روایات‌ دیگری‌ در دست‌ داریم‌ که‌ کار را از نظر زمان‌ و مکان‌ اندکى‌ آسان‌تر مى‌کند: یاقوت‌ ( ادبا، 18/137- 138) از قول‌ ابوعلى‌ بیهقى‌ تصریح‌ مى‌کند که‌ ابن‌ درید، زمانى‌ که‌ اسماعیل‌ در «فارس‌» بوده‌ «مقصوره‌» را به‌ او تقدیم‌ کرده‌ است‌. همین‌ روایت‌ در مورد جمهرة نیز تکرار مى‌شود: ابن‌ ندیم‌ (ص‌ 67) مى‌نویسد که‌ وی‌ آن‌ کتاب‌ را در فارس‌ املا کرد (نک: یاقوت‌، همان‌، 18/131-132؛ سیوطى‌، المرهر، 1/94)، سپس‌ یاقوت‌ (همان‌، 18/138) روایت‌ جالب‌ توجه‌ دیگری‌ را آورده‌، از این‌ قرار که‌ ابوالعباس‌ اسماعیل‌ خود گوید ابن‌ درید در 297ق‌، جمهرة را از اول‌ تا آخر بر من‌ املا کرد. بدین‌ سان‌ با آنکه‌ مدارک‌ و اسناد تاریخى‌، به‌ چگونگى‌ احوال‌ میکالیان‌ در فارس‌ اشاره‌ نمى‌کنند، اما در اینکه‌ ابن‌ درید دیرزمانى‌ در آن‌ دیار بوده‌، تردید نیست‌. همانجا بود که‌ وی‌ حجر بن‌ احمد جویمى‌ (د 324ق‌/936م‌) را مدح‌ گفته‌ است‌ ( دیوان‌، 64؛ یاقوت‌، همان‌، 18/143). 
از مجموعة این‌ روایات‌ چنین‌ مى‌توان‌ استنباط کرد که‌ ابن‌ درید قبل‌ از 297ق‌، اندکى‌ پس‌ از 70 سالگى‌ به‌ ایران‌ رسید و در 308ق‌ یا اندکى‌ پیش‌ از آن‌ به‌ بغداد رفت‌. به‌ گفتة ابن‌ خلکان‌ (4/325-327) وی‌ چون‌ به‌ بغداد رسید، در منزل‌ على‌ بن‌ محمد بن‌ الحواری‌ فرود آمد. در آن‌ هنگام‌ دیگر مردی‌ کهنسال‌ (هشتاد و چند ساله‌) بود و آوازة دانشش‌ در لغت‌ و شعر همه‌ جا پیچیده‌ بود. از این‌ رو خلیفه‌ مقتدر، او را بزرگ‌ داشت‌ و هر ماه‌ 50 دینار برای‌ او مقرر ساخت‌ که‌ تا پایان‌ عمرش‌ بر جا بود. چون‌ به‌ 90 سالگى‌ رسید، مفلوج‌ شد. نخست‌ او را به‌ تریاق‌ شفا دادند، اما چون‌ از هیچ‌ خوراکى‌ پرهیز نمى‌کرد، دوباره‌ آن‌ بیماری‌ گریبانش‌ بگرفت‌، چندانکه‌ نیمى‌ از بدنش‌ کاملاً بى‌حرکت‌ شد و در دستهایش‌ نیز دیگر توانى‌ نماند. با اینهمه‌ حافظه‌ و هوش‌ خود را از دست‌ نداد، آنچنانکه‌ شاگردش‌ قالى‌ هر چه‌ از او مى‌پرسید، پاسخ‌ مى‌داد و حتى‌ او را گفت‌ که‌ چون‌ درگذرد، قالى‌ در کار علم‌ بى‌پناه‌ خواهد ماند. آخرین‌ سخنى‌ که‌ قالى‌ از او شنید، یک‌ ضرب‌ المثل‌ جاهلى‌ بود (نک: ابن‌ شاکر، 10/223؛ صفدی‌، 2/340-341). 
ابن‌ درید چون‌ درگذشت‌ در گورستان‌ عباسیة بغداد در جانب‌ شرقى‌، پشت‌ بازار «سلاح‌» (ابن‌ ندیم‌، 67) یا گورستان‌ خیزران‌ (خطیب‌، 2/197؛ ابن‌ انباری‌، 178؛ یاقوت‌، ادبا، 18/127) به‌ خاکش‌ سپردند و جحظه‌ شعری‌ در رثایش‌ سرود. حادثه‌ای‌ که‌ در آن‌ روز رخ‌ داد و نظر همه‌ را جلب‌ کرد، آن‌ بود که‌ از در دیگر گورستان‌، جنازة جبایى‌ متکلم‌ معروف‌ را به‌ درون‌ مى‌آوردند و مردم‌ گفتند: «لغت‌ و کلام‌ هر دو مردند» (تنوخى‌، محسن‌، 210؛ خطیب‌، ابن‌ انباری‌، یاقوت‌، همانجاها؛ ابن‌ خلکان‌، 4/328). 
در میان‌ استادان‌ و شاگردان‌ و راویان‌ ابن‌ درید، گروه‌ بسیاری‌ از دانشمندان‌ لغت‌ و نحو و ادب‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد. از استادان‌ او، پیش‌ از این‌ به‌ اشناندانى‌، ابوحاتم‌، ریاشى‌ و ابن‌ الاخى‌ الاصمعى‌ اشاره‌ کردیم‌، اما نام‌ استادان‌ او را تا 23 تن‌ رسانده‌اند (سنوسى‌، 21-23؛ قس‌: سورتى‌، 1/5؛ هارون‌، 5 -6) که‌ از آن‌ میان‌ تَوَّزی‌ (د 233ق‌) نیز شایستة ذکر است‌. شاگردان‌ و راویان‌ او نزدیک‌ به‌ 64 تن‌ بوده‌اند (سنوسى‌، 24-30؛ قس‌: سورتى‌، 1/5 -6؛ هارون‌، 6 - 8) و بى‌گمان‌ هیچ‌ استادی‌ را نمى‌شناسیم‌ که‌ اینهمه‌ نویسنده‌ و دانشمند بزرگ‌ از میان‌ شاگردان‌ و راویانش‌ برخاسته‌ باشند. از جملة آن‌ گروه‌، اینان‌ از همه‌ مشهورترند: ابوعلى‌ قالى‌ (زبیدی‌، 162، 187) که‌ روایات‌ بسیاری‌ از او نقل‌ کرده‌ است‌ (نک: قالى‌، فهرست‌ امالى‌ )، مرزبانى‌ (خطیب‌، 2/195؛ مرزبانى‌، 425)، سیرافى‌ (خطیب‌، همانجا؛ یمانى‌، 93)، ابن‌ شاذان‌ (خطیب‌، همانجا؛ ابن‌ شاکر، 10/222)، ابوالفرج‌ اصفهانى‌ (یاقوت‌، همان‌، 18/128؛ ابن‌ شاکر، همانجا؛ ابوالفرج‌، 17/106)، ابن‌ خالویه‌ (یمانى‌، 101؛ سیوطى‌، بغیة، 1/80)، رمانى‌ (یمانى‌، 221)، حمزة اصفهانى‌ ( التنبیه‌، 75، 91، 92؛ سوائر الامثال‌، 330)، آمدی‌ (ص‌ 269)، ابوعلى‌ فارسى‌ (ابن‌ خلکان‌، 4/327)، شمشاطى‌ (1/306، 367، 2/41، 108)... و سرانجام‌ ابوالحسین‌ على‌ بن‌ احمد که‌ بیشتر با عنوان‌ «غلام‌ ابن‌ درید» از او نام‌ برده‌اند. وی‌ در بغداد، از «مقصورة» استادش‌ دفاع‌ مى‌کرده‌ و انتقادها را پاسخ‌ مى‌گفته‌ است‌ (داوودی‌، 2/126). 
در بغداد بود که‌ بیشتر این‌ بزرگان‌ بر ابن‌ درید گرد آمدند، و اگر این‌ دوره‌ از زندگانى‌ او نبود و قالى‌، مرزبانى‌، سیرافى‌، ابوالفرج‌ و امثال‌ آنان‌ وی‌ را ندیده‌ و احوال‌ و اقوالش‌ را نقل‌ نکرده‌ بودند، شاید اینهمه‌ اثر از وی‌ باقى‌ نمى‌ماند و اطلاع‌ ما از زندگى‌ او، از این‌ هم‌ کمتر مى‌شد. وی‌ در بغداد شهرت‌ و اعتباری‌ داشت‌: از ماهیانه‌ای‌ که‌ مقتدر برایش‌ مقرر کرده‌ بود، بهره‌مند بود؛ گاه‌ به‌ مجالس‌ قاضى‌ معروف‌ عمر بن‌ محمد بن‌ یوسف‌ رفت‌ و آمد داشت‌ (نک: ابن‌ درید، دیوان‌، 79؛ ابن‌ شاکر، 11/50)، یک‌ بار وزیر على‌ بن‌ جراح‌ (د 334ق‌/946م‌) را مورد عتاب‌ قرار داد ( دیوان‌، 80؛ قس‌: یاقوت‌، ادبا، 18/138)، و حتى‌ سلیمان‌ بن‌ مخلد (وزارت‌؛ 318- 319ق‌/930-931م‌) را از آن‌ جهت‌ که‌ مستمری‌ علما را کاسته‌ بود، هجا گفت‌ ( دیوان‌، 75 و حاشیه‌). دانشمندانى‌ که‌ در آن‌ روزگار به‌ خدمت‌ شیخ‌ کهنسال‌ مى‌رفتند، وی‌ را سخت‌ بزرگ‌ داشته‌اند. شاید وصفى‌ که‌ خطیب‌ بغدادی‌ (2/196؛ قس‌: ابن‌ انباری‌، 176؛ یاقوت‌، همان‌، 18/129) از او کرده‌، از همه‌ کوتاه‌تر و جامع‌تر باشد: او «دانشمندترین‌ شعرا و شاعرترین‌ دانشمندان‌» بود. مسعودی‌ (8/304) نیز وی‌ را - چون‌ در لغت‌ به‌ نهایت‌ رسیده‌ و در آن‌ باب‌ نوآوریها کرده‌ - جانشین‌ خلیل‌ مى‌داند. ابوطیب‌ لغوی‌ هم‌ که‌ دربارة او نظر مشابهى‌ داشته‌، از این‌ اندوه‌ مى‌خورد که‌ نتوانسته‌ است‌ او را به‌ سبب‌ کهنسالى‌ استاد ببیند، در عوض‌، از بزرگانى‌ که‌ او را دیده‌اند، اخذ علم‌ کرده‌ است‌ (ص‌ 84). حافظة شگفت‌ او - حتى‌ در پیری‌ - موجب‌ اعجاب‌ همگان‌ شده‌ است‌. پیش‌ از این‌ دیدیم‌ که‌ او برخى‌ آثار را از حفظ املا یا روایت‌ مى‌کرده‌ است‌. ابوطیب‌ (همانجا) او را با خلف‌ احمر قیاس‌ کرده‌، مى‌گوید: علم‌ و شعر در سینة هیچ‌ کس‌ به‌ اندازة سینة خلف‌ و ابن‌ درید جمع‌ نیامده‌ است‌ (نیز نک: یاقوت‌، همان‌، 18/128- 129). ابوالحسن‌ احمد بن‌ یوسف‌ ازرق‌ گوید هرگز ندیده‌ کسى‌ دیوان‌ شعری‌ بخواند و او آن‌ اشعار را حفظ نباشد (تنوخى‌، محسن‌، 250؛ خطیب‌، 2/196). 
ابن‌ درید مردی‌ سخت‌ نیک‌ نفس‌ و خوش‌ خوی‌ و بخشنده‌ بود (نک: زبیدی‌، 184؛ مرزبانى‌، 425). ظاهراً به‌ سبب‌ این‌ بخشندگى‌ از اموال‌ کلانى‌ که‌ میکالیان‌ به‌ وی‌ بخشیده‌ بودند، چیزی‌ برایش‌ باقى‌ نماند (قس‌: زبیدی‌، همانجا)، از این‌ رو چون‌ سائلى‌ به‌ در خانة وی‌ آمد، چیزی‌ جز خمرةنبیذی‌ در خانه‌ نداشت‌ که‌ آن‌ را هم‌ به‌ سائل‌ بخشید و خرده‌گیریهای‌ غلام‌ را به‌ هیچ‌ نگرفت‌ (ابن‌ انباری‌، 177؛ یاقوت‌، همان‌، 18/135- 136). نرم‌ خویى‌ او را بیشتر در مجالس‌ درسش‌ مى‌توان‌ مشاهده‌ کرد: با فقیهى‌ نیشابوری‌ که‌ به‌ شوخ‌ چشمى‌ او را در شرح‌ کلمه‌ای‌ خطاکار خوانده‌ بود، به‌ نرمى‌ رفتار کرد (تنوخى‌، محسن‌، 53)؛ غلط خوانیهای‌ شاگردی‌ جوان‌ و خوش‌روی‌ و نیز انتقاد یکى‌ از حاضران‌ را با بردباری‌ تحمل‌ کرد (یاقوت‌، همان‌، 18/139)، هر چند که‌ این‌ ماجرا موجب‌ شد که‌ کسى‌ در دو بیتى‌ ظریفى‌، مجلس‌ درس‌ استاد را به‌ شکارگاه‌ آهوان‌ زیبا تشبیه‌ کرد (همان‌، 18/139-140)، اما آنچه‌ بیش‌ از همه‌ اعجاب‌ پژوهشگر را نسبت‌ به‌ گشاده‌دلى‌ او برمى‌انگیزد، گفتاری‌ است‌ که‌ در مقدمة جمهرة (1/2-3) دربارة شیوة خود و پیشگامان‌ علم‌ آورده‌ است‌: وی‌ پس‌ از آنکه‌ به‌ بى‌توجهى‌ مردمان‌ نسبت‌ به‌ کسب‌ دانش‌، دشمنى‌ ایشان‌ با آنچه‌ خود نمى‌دانند، اشاره‌ مى‌کند، فروتنانه‌ مى‌گوید: این‌ کتاب‌ را به‌ منظور خرده‌گیری‌ از دانشمندان‌ معاصر و گذشته‌ ننگاشته‌ است‌، و او را آن‌ نرسیده‌ که‌ به‌ چنین‌ کاری‌ دست‌ راند، بلکه‌ باید به‌ راه‌ ایشان‌ رود و از آنان‌ تقلید کند. سپس‌ چون‌ مى‌خواهد به‌ دشواری‌ استفاده‌ از کتاب‌ العین‌ خلیل‌ اشاره‌ کند نخست‌ او را سخت‌ مى‌ستاید و بزرگ‌ مى‌دارد. 
تنها نقطة سیاهى‌ که‌ در این‌ زندگى‌ پربار حرمت‌آمیز پدیدار مى‌شود، همانا میل‌ شدید او به‌ باده‌خواری‌ است‌. ابن‌ شاهین‌ و دیگر شاگردان‌ هر بار به‌ خانة او در مى‌شدند، شراب‌ صافى‌ مى‌بافتند و عودهایى‌ که‌ بر دیوار آویخته‌ بود، و از این‌ حال‌ شرمسار مى‌گشتند، حال‌ آنکه‌ سن‌ ابن‌ درید از 90 درگذشته‌ بود (ابن‌ انباری‌، 176؛ یاقوت‌، همان‌، 18/130). روایت‌ ازهری‌ از این‌ نیز روشن‌تر و خشونت‌آمیزتر است‌. وی‌ گوید (1/31) که‌ به‌ خانة او رفته‌ و چنان‌ مستش‌ دیده‌ که‌ از سخن‌ گفتن‌ عاجز بود. در روایات‌ دیگر آمده‌ است‌ که‌ وی‌ به‌ همین‌ سبب‌، دیگر به‌ دیدن‌ او نرفته‌ است‌ (ابن‌ جوزی‌، 6/262؛ یاقوت‌، همان‌، 18/131). به‌ سبب‌ همین‌ عادت‌ است‌ که‌ دلجى‌ در کتاب‌ خود، الفلاکة و المفلوکون‌، او را در شمار «مفلوکان‌» نهاده‌ است‌ و باز شاید به‌ همین‌ سبب‌ باشد که‌ دارقطنى‌ گفته‌ است‌ «دربارة او سخن‌ بسیار است‌» (ابن‌ جوزی‌، 6/262). اما متأخران‌ این‌ عادت‌ ناشایست‌ را بر وی‌ روا ندانسته‌ و خواسته‌اند او را به‌ نحوی‌ تبرئه‌ کنند. سیوطى‌ اطمینان‌ دارد که‌ او پس‌ از چندی‌ باده‌نوشى‌، توبه‌ کرده‌ است‌ ( بغیة، 1/77). به‌ روزگار ما، سنوسى‌ (ص‌ 18) نیز مى‌خواهد، با توجه‌ به‌ سخنان‌ حکمت‌ آمیز ابن‌ درید و دشمنى‌ اهل‌ زمانه‌ با او، از این‌ اتهام‌ پیراسته‌اش‌ سازد، اما در واقع‌ مردمان‌ زمان‌ را با وی‌ سرستیز نبود و دشمنیها، ظاهراً هرگز از حد چشم‌ و همچشمى‌ و حسادت‌ درنگذشته‌ است‌. تنها دو مورد معارضة خاص‌ با وی‌ در روایات‌ آمده‌ که‌ هر دو مورد نیز به‌ کتاب‌ جمهرة او مربوط است‌: رقیبش‌ نفطویه‌ نحوی‌ (د 323ق‌/935م‌) هنگامى‌ که‌ کتاب‌ جمهرة را دید، هجایى‌ روان‌ و کوتاه‌ و ساده‌ به‌ این‌ مضمون‌ ساخت‌: «ابن‌ درید گاوی‌ است‌ که‌ کتابى‌ به‌ نام‌ جمهرة ساخته‌، اما این‌ کتاب‌، همان‌ العین‌، خلیل‌ است‌ که‌ وی‌ دگرگون‌ کرده‌ است‌» (ابن‌ انباری‌، 179؛ یاقوت‌، همان‌، 18/138؛ سیوطى‌، بغیة، 1/78). 
بیهقى‌ که‌ ماجرای‌ املای‌ جمهرة را نقل‌ مى‌کند، از اینکه‌ مردی‌ چون‌ ابن‌ درید هم‌ از زخم‌ زبان‌ مردم‌ در امان‌ نمى‌ماند، اظهار تأسف‌ مى‌کند (یاقوت‌، همان‌، 18/137- 138؛ سیوطى‌، همانجا). ازهری‌ مى‌گوید نفطویه‌ به‌ من‌ گفته‌ بود که‌ ابن‌ درید مورد اعتماد نیست‌ (1/31). هجایى‌ که‌ ابن‌ درید در حق‌ نفطویه‌ سروده‌، در نکته‌سنجى‌ و ظرافت‌، چیزی‌ از آن‌ هجای‌ نخست‌ کم‌ ندارد (نک: دیوان‌، 76)، اما سخن‌ نفطویه‌ بود که‌ همه‌ جا شهرت‌ یافت‌. مورد دوم‌ روایتى‌ است‌ که‌ ازهری‌ در مقدمة تهذیب‌ خود آورده‌ و ما قبلاً به‌ آن‌ اشاره‌ کردیم‌. نخست‌ ابن‌ درید را به‌ جعل‌ در لغت‌ و ساختن‌ الفاظ بى‌ریشه‌ متهم‌ مى‌کند و سپس‌ مى‌گوید بارها در بغداد به‌ خانة او مى‌رفته‌ و به‌ روایات‌ او گوش‌ فرا مى‌داده‌ تا آن‌ روز که‌ وی‌ را مست‌ یافت‌. به‌ تورق‌ کتاب‌ جمهرة پرداخت‌، اما در آن‌ چیزی‌ که‌ بر دانش‌ عظیم‌ دلالت‌ کند، نیافت‌، و به‌ عکس‌ کلماتى‌ در آن‌ دید که‌ یا از وجه‌ درست‌ خارج‌ بودند یا او ریشة آنها را نمى‌شناخت‌، اما برخى‌ را در کتاب‌ خود آورده‌ تا بعدها معلوم‌ شود (قس‌: یاقوت‌، همان‌، 18/131). 
ابن‌ درید، از آنجا که‌ در کار دین‌ تعصبى‌ نورزیده‌، هیچ‌ اشارتى‌ به‌ مذهب‌ خویش‌ نکرده‌ است‌ و لاجرم‌ همة پژوهشها به‌ چند احتمال‌ ختم‌ مى‌گردد، وی‌ چون‌ خود اهل‌ عمان‌، و در آن‌ دیار، با پیشوای‌ یکى‌ از فرقه‌های‌ خوارج‌ همنشین‌ بوده‌ (نک: آغاز مقاله‌)، ممکن‌ است‌ گمان‌ رود که‌ خارجى‌ بوده‌ است‌ و همچنین‌ مى‌دانیم‌ که‌ قبیلة او ازد غالباً خارجى‌ بوده‌اند (حتى‌ در سدة 7 ق‌، نک: یاقوت‌، بلدان‌، 3/717) و پیش‌ از این‌ هم‌ دیدیم‌ که‌ او سپاهیانى‌ را که‌ با خوارج‌ جنگیده‌اند، نکوهش‌ مى‌کند. اما لحن‌ توهین‌آمیز او نسبت‌ به‌ «دزدی‌ خارجى‌ که‌ میان‌ ازدیان‌ خواری‌ مى‌پراکند» ( دیوان‌، 99، بیت‌ 9)، یا آنجا که‌ مى‌گوید «شُرات‌» صلت‌ را امیرالمؤمنین‌ مى‌خواندند (یاقوت‌، ادبا، 18/141)، این‌ نظر را نقض‌ مى‌کند (نک: سنوسى‌، 19-20). از سوی‌ دیگر، ابن‌ شهر آشوب‌ (ص‌ 148) نام‌ او را در شمار شعرای‌ شیعه‌ آورده‌، به‌ همین‌ جهت‌ غالب‌ نویسندگان‌ معاصر شیعى‌ او را پیرو مذهب‌ خویش‌ خوانده‌ و گاه‌ شعری‌ را که‌ در مدح‌ اهل‌ بیت‌(ع‌) به‌ وی‌ منسوب‌ است‌ (و در دیوان‌ نیامده‌)، دلیل‌ آن‌ دانسته‌اند (نک: حر عاملى‌، 2/256- 259؛ صدر، 158؛ امین‌، محسن‌، 9/155)، اما مهاجاة او با شاعری‌ شیعى‌ به‌ نام‌ مفجع‌ (ابن‌ ندیم‌، 91) همچنانکه‌ خوانساری‌ اشاره‌ کرده‌ (7/308)، ناقض‌ این‌ رأی‌ است‌. شاید بهتر بود این‌ نویسندگان‌ به‌ یکى‌ از کتابهای‌ او به‌ نام‌ المجتنى‌ و نقل‌ قولهایى‌ که‌ از امام‌ على‌(ع‌) کرده‌ است‌ و آنجا که‌ «علیه‌ السلام‌» را به‌ دنبال‌ نام‌ او نهاده‌، استناد مى‌کردند. هر چند که‌ این‌ سند نیز چندان‌ استوار نیست‌، زیرا وی‌، در جاهای‌ دیگر از عبارات‌ «رضى‌ الله‌ عنه‌»، «کرم‌ الله‌ وجهه‌»، «رحمه‌ الله‌» استفاده‌ کرده‌ است‌ (نک: سنوسى‌، 20-21). 
شافعیان‌ نیز کوشیده‌اند او را به‌ مذهب‌ خویش‌ ملحق‌ کنند، چنانکه‌ سبکى‌ (3/138) و اسنوی‌ (1/516) نام‌ او را در طبقات‌ الشافعیة آورده‌اند و ابن‌ قاضى‌ شهبه‌ نیز او را شافعى‌ دانسته‌ است‌ (ص‌ 83). اساس‌ استناد ایشان‌ چیزی‌ جز دو قصیده‌ای‌ که‌ وی‌ در ستایش‌ و رثای‌ شافعى‌ سروده‌، نیست‌ (نک: دیوان‌، 70-72). شخصیت‌ علمى‌ ابن‌ درید را که‌ به‌ قول‌ ابوطیب‌ (ص‌ 84) 60 سال‌ در علم‌ صدارت‌ داشته‌ و در سراسر زندگى‌ جز به‌ تألیف‌ و تدریس‌ مشغول‌ نشده‌ و از دایرة کشاکشهای‌ سیاسى‌ و مذهبى‌ روزگار خود پای‌ بیرون‌ کشیده‌ است‌. از چند جنبه‌ باید بررسى‌ کرد. هر چند که‌ او را نباید با برخى‌ کسان‌ که‌ در زمینة همة معارف‌ روزگار صاحب‌ تألیف‌ و نظر بودند، قیاس‌ کرد، زیرا همة آثاری‌ که‌ از ابن‌ درید مى‌شناسیم‌، گرد لغت‌ و شعر و روایت‌ آن‌ دور مى‌زند، شیوة او در جمع‌آوری‌ این‌ آثار نیز همان‌ شیوة ا

/ 1 نظر / 118 بازدید
مجید عوضوردی مقدم

با سلام خدمت استاد گرام واقعاَ ممنونم از این همه مطالب جالب (یکی از دانشجویان شما)[گل][گل][گل][گل][گل][گل]