محمود درویش (مقاله )

الف)

جاءنی الخبرُ کالصاعقه.هل توقف حقّاً قلبُ الشاعر عن الخفقان ؟و هل استطاع الموتُ الذی راوغه غیرَ مره أن یصرعَه و هو یواصل انطلاقاتِه ، برغم الوجع الشخصیّ و القومیّ ،فی أصقاعٍ شعریهٍ لم یُمع فیها وقعٌ لقدمٍ عربیهٍ قبله؟ هل انتصر الموتُ فی نهایه المطاف علی الشاعر الذی أَثبت بقوه موهبه ،وعمقِ حدوسه، و نفاذِ بصیرته أنّ فی الهوان العربی، المنقسمِ علی ذاته من المحیط إلی الخلیج،و الفاقدِ للرویه و البوصله معاً ، شعراً و حیاه؟

کان الخبر صاعقاً لأننی کنتُ مشغولاً به وقلقاً علیه، أتابع انطلاقتَه من ذروهٍ إلی أخری: فقد کانت السنواتُ الأخیرهُ بحقّ ،و بالتحدید منذ جداریه عام 2000 ، هی سنواتُ انطلاقه فی فتوّهٍ ابداعیهٍ جدیده ، من ذروهٍ شعریهٍ غیرِ مسبوقه إلی ذروهٍ أخری غیر مسبوقه، و من تحقّقٍ شعریّ و إنسانیّ إلی تحقّقٍ شعریّ . إنسانیّ أکبر.

محمود درویش از منظر صبری حافظ از  محو به سوی وجود در دل عالم

خبری به مانند صاعقه به نز من آمد ؛ آیا حق در دل شاعر از خفقان متوقف می شود؟و آیا مرگ توانست که با او زیرکانه رفتار کند به جزء بار دیگر با او کشمکش کند در حالیکه او آزادیهایشان را ادامه می داد،برخلاف درد شخصی و ملیتی در نواحی شعری در آن واقعه ای برای اقدام عربی پیش از آن شنیده نشد؟آیا مرگ در نهایت دور زدن برشاعر پیروز شد که به نیروی موهبت و عمق حدسها و نفوذ بصیرتش ثابت کرد ، اینکه درستی عربی منقسم بر ذاتش از اقیانوس به سوی خلیج و فاقد رؤیت و نادرستی با هم شعر و زندگی است؟

خبر صاعقه بود که من سرگرم به آن بودم و شیفتگی بر اوست و رهایش از منتها درجه به سوی دیگر است پس به تحقیق سالهای اخیر به حق و محدود از دیدار سال 2000 آن سالها رهائیش در مردانگی نوآوری جدید،از نهایت درجه شعری بدون مسبوق به نهایت درجه دیگر سبقت و از تحقق شعری و انسانی به سوی تحقق شعری و انسانی بزرگتر است.

ب)

ثالوثُ الإنجاز و فداحهُ الفقد

استطاع محمود درویش أن یحقّق ثلاثهَ إنجازاتٍ شعریهٍ کبیره لم تجتمع قبله فی شاعرٍ عربیّ واحد ،وهی:

- أن یکون « شاعرَ قضیه » بأرقی معانی هذا المصطلح؛ فأصبح الشعرَ و فلسطینَ معاً ، و تماهی الشعرُ مع الرمز فی کیانٍ واحد.

- و أن یکون شاعراً شعبیّاً ، له سلطهٌ واسعهٌ علی جمهور الشعر و الأدب ترتقی به إلی مرتبه الشاعر النجم الذی یَعشقه جمهورُه و یتکبّد المشقّهَ للذهاب للاستماع إلیه.

- وأن یکون شاعراً طلیعیّاً مهموماً بتوسیع أفق القصیده  وإرهافِ قدراتها التعبیریه و البنیویه عمقاً  و نفاذاً.

و فی الجمع بین هذه الإنجازات الثلاثه یَکم سحرُ محمود درویش  و تحقُّقه المعجِز.فهی إنجازات تبدو متناقضهً فی موروثنا العربیٍ، بل فی موروث الشعر الإنسانی.ذلک لأنه یستحیل علی الشاعر أن یکون شعبیّاً و طلیعیّاً معاً : یُرضی الجماهیرَ الواسعه و یعبِّر عن رواها و صبواتها ، و یستقطب اهتمامَ النخبه المثقفه التی ترنو إلی مستویات شعریه أعمق و تحنّ إلی ارتیاد أصقاعٍ مجهولهٍ علی الدوام.فقد قرّ فی المحفوظ الأدبی أنّ الأمرین متناقضان،و أنّ مَن ینجح فی تحقیق أحدها یُخفق فی إنجاز الآخر، حتی أَثبت محمود درویش عکسَ ذلک.لکنّ هناک تعارضاً ظاهریّاً اَخر: و هو أنه یستحیل أیضاً أن یکون الشاعرُ مهموماً بقضیهٍ ورمزاً بارزاً من رموزها السیاسیه، من دون أن یورّطه هذا الهمُّ فی رمال الإیدیولوجیا الناعمه،و بخاصهٍ أنّ القضایا العربیه ارتبطت بعلوّ النبره و بالمباشره و بنوعٍ من الجعجعه التی یَرفدها الشعرُ بصخبٍ موسیقیّ رنّان . لکنّ درویش أستطاع أن یرتقی بقضیته ، و هی قضیهُ العرب قاطبهً ، إلی آفاق الهمّ الإنسانی الأکبر فی الحقّ و العدل و الحریه.

إنّ کلّ إنجازٍ من هذه الإنجازات الثلاثه کفیل بأن یمنح محقِّقه مکانهَ الشاعر الکبیر.فقد استطاع کثیرٌ من شعرائنا المحدثین أن یتبوّاوا منزلهً کبیرهً بتحقیقِ  واحدٍ من أنجازاته الثلاثه تلک.إذ استطاع أحمد شوقی أو نزار قبّانی أن یکون شاعراً شهیراً بلغته السلسه القادره علی مخاطفه مشاعر الجماهیر و عواطفهم و هو الأمرُ الذی حقَّقه درویش ، بل فاق فیه ما أنجزه الشاعران الکبیران ، لأنه لم یقع فی أسر تلک الجماهیریه کما وقع فیها قبّانی مثلاً ف ولم یستسلم لمطالب الجماهیر و ذوقها( و هو أمرٌ شدیدُ الإغراء و الغوایه)، و إنما تحرّر منها، و صَحبَ جمهورَه معه فی مغامرهٍ مشوّقهٍ تستحقّ دراسهً فی حدّ ذاتها.کما استطاع أدونیس مثلاً أن یکون شاعراً کبیراً من خلال اهتمامه بتوسیع أفق القصیده و إرهاف إمکانیاتها الشعریه و الانطلاق بها فی أصقاعٍ تعبیریهٍ جدیده؛ولکنه بقی شاعرَ النخبه،لا تستسیغُه إلامجموعهٌ محدودهٌ من القرّاء  والمتخصّصین ، و ظلّ أسیرَ إنجازاته المحدوده یجترّها و یکرّس جهده النقدیّ لحمایتها فی واقعٍ یقاومها أو لا یعبأ بها إلّا قلیلاً .أما شعراء القضایا السیاسیه و الفکریه فکثیرونف لعلّ أبرزهم محمد مهدی الجواهری، الذی حصرته قضیته فی قالبٍ شعریٍّ واحدٍ کی یرفدها بما تحتاجه من الصوت الجهیر و الموسیقی الصاخبه.و مع مراوحته الشعریه فی مکانه، کان محتَّماً أن تسوخَ به قضیتُه فی رمال الإیدیولوجیک الناعمه.

کنتُ فی  الشهر الأخیر مشغولاً بمحود درویش ،برغم أنّ  صلتی الشخصیه به  تعود  إلی عده عقود.فقد تلقّفتُ شعره فی مطالع الشباب ضمن مجموعهِ ما عُرف ﺑ «شعراء المقاومه فی الأرض المحتله»(توفیق زیّاد ،راشد حسین،سالم جبران،سمیع القاسم...)حینما هبّت علیناأشعارُهم  عقب جائحه  1967 لتردً إلینا الأملَ.و کتبتُ عنه و عن رفاقه من الشعراء فی مجله الآداب عقب النکسه و قبل أن ألتقی به حینما  وفد إلی القاهره عام 1971 ،و کان أولَ عملٍ له فیها أن انضمّ إلی هیئه تحریر الملحق الأدبی لمجله الطلیعه بجریده الأهرام ،و کنتُ أحدَ محرّریه .منذ ذلک الوقت عرفتُه ،و تابعتُ شعرَه ،و التقیتُ به لماماً فی بیروت و باریس و تونس و غیرها من المنافی التی توزّعت علیها أطرافُ رحلته. ولکنّی فی الشهر الأخیر کنتُ مشغولاًبه بشکلٍ استثنائیّ.فقبل  أقلّمن شهر علی رحیله،و بالتحدید فی السابعه مساء یوم 14 یولیو الماضی، حَضَرتُ آخرَ أمسیاته الشعریه، فی مدینه آرل بجنوب فرنسا. کان الصدیق محمدبرّاده  قد أخبرنی  بأنباء هذه الأمسیه  ،و کنتُفیمدینه آقینیون القربیه أتابع مهرجانَها المسرحیّ السنویّ،فقرّرتُ حضورها معه.وکنتُ قد استمعتُ بمحض المصادفه فی الأسبوع نفسه- علی قناه الجزیره مباشر- إلی أمسیه درویش الشعریه التی  عُقدت بمناسبه الذکری المئویه لبلدیه رام الله، و تضمّنت قصیدتَه الجدیده الجمیله «لاعبُ نرد» التی یؤکّدفیها أنه- کأیّ  شاعر کبیر- یواصل باستمرار تجدیدَ شعره؛بل هو یُدخل الشعرَ العربیَّ هنا فی حوارٍ تناصّیٍّ خلّاق مع أحد أبرز منجزات الشعر الأوروبی، عنیتُ قصیدهَ «رمیه نرد» للشاعر الفرنسی الأشهر ستیفان مالارمیه، التی نقلها إلی العربیه مؤخّراً الشاعرُ المغربی الشهیر محمد بنّیس. و آرل مدینهٌ صغیرهٌ  فی الجنوب الفرنسی تتمیّز بضوئها  النقیّ الساطع الذی شَدَّ إلیه التأثیریون الفرنسیون الرِّحالَ، و أقام فیها الرسّامُ الهولندی الشهیر قینسینت قان جوخ ردحاً من حیاته.وسطَ هذا الضوء الرقیق الصافی، و قبیل  المغیب بساعتین، وقف محمود درویش ، و قد أطّرته أشعّهُ الشمس الرقیقه التی تتسلّل من بین أغصان الشجرتین الضخمتین خلفه،یلقی  قصائده الجمیله علی حشدٍ کبیرٍ من الجمهور الفرنسی،بالرغم من أنّ ثمن التذکره حوالی عشرین یورو.و کان بینهم عدد من العرب بلا شکّ، و لکن الأغلبیه کانت من عشّاق الشعر الفرنسیین. و استطاع مزیجٌ راقٍ من الشعر العمیق الذی یلقیه درویش بالعربیه، متبوعاً بممثّلٍ فرنسی محترف هو دیدییه ساندر یلقی ترجمته الجمیلهَ التی قام بها الشاعرُ الفلسطینی إلیاس صنبر، و یتخلّبه أو یصاحبه (کما حدث مع قصیده«جیتارتان») عزفٌ علی اعود من الأخوین جبران،أن یأسرَ الجمهورَ و أن یستقطبَ إعجابه و تقدیره.

أفضیتُ لمحمود درویش فی  تلک اللیله بإعجابی الشدید بقصائده الأخیره ، و بأننی سأتوجّه بعد شهر إلی إدنبره للحدیث عنه بمناسبه عرض المسرح القومی الفلسطینی لعملٍ مسرحیّ مأخوذٍ  عن قصیدته الطویله جداریه ضمن وقائع مهرجان إدنبره المسرحیّ لهذا العام. وقلت له  إننی أعتزم وضع کلّ أعداد  مجلته  المهمه،الکرمل ، علی  موقع الکلمه الإلکترونی حتی تصبحَ متاحهً للجیل الجدید،و للأجیال القادمه بعده ؛ و هو الأمرُ  الذی  سُرّ به کثیراً و أوصانی  بالمسارعه بإنجازه. ولم أعرف وقتها أنّ هذه من آخر وصایاه .بل خرجتُ لیلتَها من المسرح الرومانی،  وقد غابت الشمس،ولم أفکّر کثیراً فی اختیارات محمود من القصائد لأنّ استجابه الجمهور الفرنسی و العربی لها استحالت موجهً کاسحهً تؤکّد سلطه الشعر علی البشر  وقدرته علی الارتقاء بهم و بالحیاه معاً.و لکنی حینما أستعید الآن ما جری، وأتذکّر أنَ القصیده التی ختم بها أمسیته کانت المقطعَ الأخیر من جداریّه وأنه حین واصل الجمهورُ التصفیقَ لکی یقرأ قصیدهً أخری قرأ«نحبّ الحیاهَ ما استطعنا إلیها سبیلا ،»أُدرکُ أنه کان یحدس و قد کان مشغولاً بفحوصه الطبیه التی سیجریهافی باریس- أنّ أمامه معرکهً مع الموت، و أنه یؤکّد له ولنا ضرورهَ انتصار الحیاه.

«سه چیز اکمال و افراط و عظمت «اشتباه» از دست دادن»

شاعر محمود درویش توانست که سه اجرای شعری بزرگی را برآورده کند که قبل از آن در یک شعر عربی جمع نگردید و آن عبارتند از

- «شاعر  قضیه» به بالاترین مفاهیم می رسد پس شعر و فلسطین با هم جمع گردیده و شاعر  با رمز  در یک کیان وانمود کرده است.

- «شاعر ملی» دارای سلطه وسیع بر جمهور شعر و ادب باشد و ادب به آن سوی مرتبه می یابد که اکثر سفرش عشق  وتحمل مشقت و استقامت و پایداری است.

- اینکه شاعر پیشگام همّ و غم با وسعت افق قصیده و نازک کردن (تیز کردن) ارزشها تعبیری و سر چشمه ای ژرف و نفوذ باشد.در جمع این نکات سه گانه سحر محمود درویش کمین  می کرد و معجزه در آن تحقق می کند (برآورده می شود).پس از آن تکمیلات نقض در موروثی عربی به نظر می آید ، بلکه موروث شعر  انسانی است ، آن بر شاعر غیر  ممکن است اینکه ملی و پیشگامی با هم باشد :گروههای وسیع را خشنود می کند و از زیبایی و جوانی اش تعبیر می کند.و توجه نخبگان را جذب می کند که به سطح شعری عمیق تر می نگرد،و به ردّ نواحی نامشخص بر استمرار تاکید می کند پس در حفظهای ادبی مقرر کرد که دو امر متضاد در تحقیق یکی از آنها موفق می شود و در کامل کردن دیگر ناکام می شود ،تا اینکه محمود درویش عکس آنرا ثابت کند،اما تعارض ظاهری دیگری وجود دارد و آن اینکه هم محال و غیر ممکن است که شاعر دلواپس و بی توجه یا مشوش به قضیه و رمز آشکار از رازهای  سیاسی باشد. بدون اینکه این  همّ وغم در بحر رمال  ایدئولوژی در حالرشد و نموّ او به گرداب و ورطه اندازد، و به ویژه اینکه قضایا عربی به علوّ آگاهی و مباشرت و به نوعی از سرو صدا مرتبط شد که شعر با بانگ موسیقی طنین انداز آنرا بیدار می کند.

اما محمود درویش توانست اینکه به قضیه اش پیشرفت کند در حالیکه آن قضیه همه عرب به سوی کرانه هایهمّ و غم انسانی بزرگتر در حق و عدل و آزادگی است ، یقیناً همه موارد سه گانه ضمانت دارد که به منزلت و مقام شاعر بیفزاید بنابراین بسیاری از شعرا توانستند به این منزلت دست یابند مانند احمد شوقی یا نزارقبّانی که به عواطف و احساسات گروه ها برسند در صورتی که این  امری است محمود درویش آن را محقق کرد.و دو شاعر بزرگ آنرا کامل کردند همانطوریکه أدونیس توانست اینکه شاعر بزرگ از میان توجهش به توسعه افق و کرانه قصیده و باریکی و ظرافت امکانیات شعری و آزادی به آن در نواحی تعبیری جدید باشد؛ اما او شاعر نخبه  باقی بماند در حالیکه آنرا فقط مجموعه محدودی از قاریان و متخصصین متناسب نمی داند و پیوسته گرفتار اتمام معین  خود است و تلاش نقدی خود را برای حمایتش در واقعیت ناراحت می کند و عبوس  می گردد که با او مقاومت  می کند  یا باآن کمی بی اهمیت است اما شاعران قضیه های سیاسی و فکری زیاد هستند  شاید  آشکارترین آنها محمد مهدی جواهری است که قضیه اش  در یک  قالب شعری محاصره کرد  تا آنرا به آنچه از صوت آشکار موسیقی بلند  نیازمند است، بیدار میکند و با گردش شعری در جایگاهش حتمی بود که به  قضیه اش دررمال ایده ئولوژی در  حال رشد غرق می شود.

ج)

مسیرهٌ حیاتیهٌ و شعریه

والآن کفی مواساهً للنفس عن فداحه الفقد باستعاده آخره لقاء، ولنعد إلی محمود درویش الذی وضع الموتٌ الغاشمُ نهایهً لحیاته الحافله.وُلد محمود درویش فی 13 مارس(آذار)1941 فی قریه البروه التی تَبعد تسعهَ کیلومترات شرق عکّا، ومات فی 9 أغسطس(آب)2008 فی مستشفی میموریال هیرمان فی هیوستن بولایه  تکساس الأمیرکیه.و بین الموت و المیلاد عاش الکثیرَ من أحداث عالمنا العربی و تحوّلاته ، و أَنجز الکثیر علی  صعید الشعر و الفکر معاً . و یبدو  أنه کان علی موعد مع القدر منذ بواکیر حیاته : فقد وُلد قبل نشوء دوله الاستیطان الصهیونی فی فلسطین المحتله بسبع سنوات- ولرقم سبعه دلالاتُه الشعریهُ والأسطوریهُ الواسعه- لیکونَ شاهداً علی أهمّ أحداث الواقع العربی فی العصر الحدیث ،و لیکون دائماً أکبرَ من تلک الدوله. وتزوّج أبوه سلیم أمَّه فی عام 1936 ، و هو عامُ الثوره الفلسطینیه الشهیره. وما إن بلغ السابعه من عمره حتی وقعت النکبه، ولم یستطع الصبیّ الصغیر أن یَفهم وقعَأحداثها المزلزله التی دنهت طفولتَه قبل الأوان و غیّرت حیاته إلی غیر رجعه.انتهی زمنُ الرخاء الذی وفّرته له أرضُ الأب و بساتینُه فی البروه ،أوجاهُ جدّه لأمه«أدیب البقاعی »الذی کان مختارَ قریه الدامون المجاوره .وأصبح الأبُ بعد تجریف البروه عاملاً فی محجر، یقطع من الصخر فعلاً لا مجازاً قوتَ أولاده الثمانیه . وبدأ عهدٌجدیدٌ، عهدُ الطفوله الخالیه من الطفوله: فبعد أن استعاد أهلُ البروه قریتهم من أیدی  الصهاینه سلّموها إلی جیش الإنقاذ  العربی،الذی سرعان ما خسرها ،فأزالها الصهاینهُ  من  الخریطه بسبب مقاومه أهلها الباسله،فرحلت أسرهُ محمود إلی لبنان عاماً تقریباً، ثم عادت من جدید لتتحوّل إلی «متسلّلین» لا حقَّ لهم فی أرضهم ، التی ینصّ دستورُها الجائرُ علی أنّ لکلّ یهودیّ حقّاً فیها.ولذلک لم یستطع محمود الصبیّ أن یندرج فی المدرسه کأیّ طفل عادیّ ، وإنما کان یتسلّل إلیها لأنه لم  یکن مُدرَجاً علی کشوف تلامیذها.

لقد أَنکرت سلطاتُ الاستیطان الصهیونی علیه حقَّ الحیاه فی وطنه ، و حقَّ الوجود .أرادت محوَه کما مَحَت قریته عن وجه الخریطه.لکنه سیَفرض  فی نهایه رحلته وجودَه علی العالم کلّه، وسیحظی نبأُ رحیله بتغطیهٍ دولیهٍ لم یحظَ بها عربیٌّ من قبل،کاتباً من المحو الجغرافی و الإنسانی علی السواء ، و تنتهی بأبهی أشکال التحقّق و الوجود فی قلب العالم و فی وعیه معاً.

لکنّ محمود الصبیّ، و هو  الابنُ الثانی للأسره،ربّی ذاکرته علی مخزون جدّه الشفهیّ الخصب من الحکایات و الأشعار التی تقاوم المحوَ و تعید کتابهَ الممحوّ فی الذاکره ؛فذاکرهُ الفلسطینی هی حصنُه أمام عوادی الاغتصاب الصهیونی،وسبیلُه  الأول للتصدّی لمخططات محوه و استلاب أراضیه .و فی عام 1953 ،  و کان لا یزال فی الثانیه عشره من عمره ،  کتب قصیدهً فی  احتفالٍ مدرسیّ(و یا لمراره المفارقه)بمناسبه  تأسیس  دوله الاغتصاب الصهیونی ،عن معاناه طفلٍ  شُرّد، وعاد، لیجدَ الآخرَ یقیم فی بیته ،و یَحرثُ حقلَ أبیه، و یلعبُ أطفالُه بألعابه. و فی الیوم التالی استدعاه الحاکمُ العسکری،«وهدّدنی بشیء خطیر جدّاً لیس بسجنی،بل بمنع  أبی من العمل .  وإذا مُنع أبی من العمل ، فإننی لن أتمکّن من شراء الأقلام و الأوراق لکی أکتب  .ساعتها فهمتُ  أنّ الشعر حکایهٌ أکثرُ جدّیهً ممّا کنتُ اعتقد.وکان علیّ أن أختار بین أن أواصل هذه اللعبهَ الأکثر جدّیهَ مما أتصوّر،أو أن أتوقفَ عنها .وهکذا علّمنی الاضطهادُ بأنّ الشعر قد یکون سلاحاً »... لکنه سلاحٌ ذو حدّین ،لأنّه  جَرَّ علیه المتاعبَ : فقد سُجن بسببه بین عام 1961 و 1967 خمسَ مرات،غیر عملیات تحدید الإقامه الجبریه.

و کان محمود قد  انتمی إلی الحزب الشیوعی و أخذ یعمل فی جریدته،الاتحاد،  التی کان یرأس تحریرَها إمیل حبیبی، والذی جعلها هی و ردیفها الأدبی، الجدید،منفذَ التعبیر العربی عن الهویه  الفلسطینیه.و فی عام 1971 أرسله الحزب فی دوره دراسیه مع الکموسمول فی موسکو، و قرّر بعد انتهائها ألاّ یعود إلی الأسر الصهیونی مرهً أخری، بل توجّه إلی القاهره التی استقبلته مفتوحه القلب و الذارعین.و فی عام 1973 انتقل إلی بیروت و عمل فی مرکز الأبحاث الفلسطینیه ، ثم رئیساً لتحریر شؤون فلسطینیه ، و بعدها أسّس درویته المهمّه الکرمل  عامَ 1981 . و عقب اجتیاح بیروت عام 1982 غادرها إلی تونس ،ثم إلی قیینا لإجراء عملیه تدخل  جراحیّ فی القلب عام 1984 .  عاد بعدها إلی باریس و بقی  فیها حتی عام 1995 . ثم سافر إلی رام الله و استأنف إصدارَ الکرمل من هناک،حتی توقّفت من جدید عام 2006 . لکنه  عاد إلی باریس مرهً أخری عام  1998 لإجراءجراحه ثانیه للقلب المفتوح هذه  المره، و هی الجراحهُ التی کَتب عنها قصیدته الطویله جداریه.رجع بعدها لیعیش  بین  رام الله  و عمّان  ،حتی  کانت رحلتُه الأخیره إلی فرنسا،ثم  الولایات  المتحده حیث تمّت جراحهٌ لتغییر 26 سنتیمتراً   من شریانه الأبهر فی 6 أغسطس، و مات بعدها بأیامٍ ثلاثه.

و لا یمکننی هنا مقاومهُ السؤال الذی یتخلّق  من ملابسات الجراحه و الموت- وقد کنتُ خائفاً من أن یُجری درویش ،رمزُ فلسطین و تجسیدها الأنقی ، أیَّ جراحه فی أمریکا ، حاضرهِ دوله الاستیطان الصهیونی و حامیتِه و شریان حیاته الغاشمه.والحقّ أنّ الرمزیهَ التی تنطوی  علیها الملابساتُ مرعبهً و مترعهً بالقَسوه.

نگاهی به مسیر زندگی و شعر محمود درویش

محمود درویش در 13 مارس (آذار)  یعنی در سال 1941 در روستای البروه 9 کیلومتری شرق عکّا متولد شد و در 9 اغسطس(آب) 2008 در بیمارستان میموریال هیرمان در ایالت تکزاز آمریکا وفات یافت و در میان مرگ و تولد با بسیاری از رویدادها و اتفاقات و تحولات جهان عربی زندگی کرد و بسیاری در  عرصه شعر و فکر و اندیشه با هم به حیات پایان داد و به نظر می آید که او در زمان عنفوان جوانی بود پس قبل از نشو و نمو  دولت سلطه جو صهیونیستی در فلسطین اشغالی  با 7 سال متولد شد تا اینکه شاهد و گواه بر مهمترین اتفاقات و رویدادهای عربی در عصر  جدید و نو باشد و همیشه بزرگتر از آن  دولت باشد و پدرش  سلیم با مادرش در سال 1936 ازدواج کرد در حالیکه آن در سال انقلاب مشهور فلسطین بود و به هفت سالگی نرسیده بود تا اینکه مصیبت و گرفتاری واقع شد(اتفاق افتاد)  و پسر بچه کوچک نتوانست رویداد ایجاد شده را بفهمد که کودکی اش قبل از عنفوان بازداشت و حیاتش را به غیر  بازگشت تغییر داد.

زمان آسایش پایان رسید که سرزمین و باغهای آباء و اجدادیش در روستای البروه فراهم کرد.پدربزرگش او را نزد «ادیب البقاعی»  آورد که روستای دامون همسایگی را برگزیده بود و پدر پس از برکندن روستا البروه کارگر در بیمارستان ارتشی و نظامی شد.

که از روی سختی غذا و قوت فرزندان هشتگانه را می گذراند و عهد وپیمان جدیدی ، عهد کودکی خالی از طفولیت را آغاز کرد :پس از اینکه اهل البروه به روستایشان از دستهای صهیونیستی  برگرداند آنرا به ارتش نجات بخش عربی تسلیم کرد که سریع به او زیان و ضرر رساند،پس صهیونیست آنرا با نقشه به  خاطر مقاومت مردم قهرمانش نابود کرد ، پس خانواده محمود  درویش تقریباً یک سال به سوی لبنان کوچ کردند سپس از نو برگشت تا به  سوی فرار کنندگان دگرگونی و تغییر ایجاد کند که هیچ حقی برای آنها در سرزمینشان نیست،که قانون سرگردانشان مقرر می دارد و تعیین می کند و محمود درویش در گفت و گویی می گوید: به یاددارم که شش ساله بودم در دهکده ای آرام و دلنشین زندگی می کردیم.خوب به خاطرم می آید دریکی از شبهای تابستان که معمولاً عادت اهل ده این است که روی پشت بام بخوابند .مادرم ناگهان مرا از خواب  بیدار کرد و دیدم که داریم با صدها تن از مردم دهکده در میان بیشه ها فرار می کنیم .گلوله های سربی از روی سر ما می گذشت... .

بعدها در مبارزات مردم فلسطین شرکت کرد و این زمانی بود که 14 سال بیشتر نداشت .در شهر حیفا به زندان افتاد و از آن پس مرتب گرفتار پلیس بود .باید مرتب خود را به صورت  هفتگی معرفی می کرد .درسال 1970 برای ادامه تحصیل به مسکو سفر کرد و پس از مدتی به قاهره رفت.

نخستین مجموعه شعرش را در سال 1970 با عنوان «گنجشک های بی بال» منتشر کرد . با مجموعه دومش «برگ های زیتون» جای خود را در شعر فلسطین و جهان عرب باز کرد .محمود درویش چند سال عضو کمیته اجرایی سازمان آزادی بخش فلسطین بود  . درویش همچنین رئیس اتحادیه نویسندگان فلسطینی است و بنیان گذار یکی از مهمترین فصل نامه های ادبی و مدرن جهان  عرب به نام « الکرمل» است . درویش همراه با « ژاک دریدا»  .«پی یر بور دیو» پارلمان بین المللی نویسندگان را تأسیس کردند.

راستی شعرش با نام فلسطین همواره تداعی می شود، محمود درویش است.ایشان دو مجموعه شعر دارد.« برگ های » « عاشقی از فلسطین 1966 »؛ آخر شب 1967 دلدار من ازخواب  خود بر می خیزد، 1970 گنجشک ها درالجلیل می میرند محاصره ای برای مدایح دریا (1984)؛ آن ترانه است سریر زن غریبه (1995)- چون شکوفه بادام یا دورتر (2005) چند کتاب درنثر نیز از او منتشر شده است  که از درخشان ترین آنها یادداشت های روزانه اندوه عادی (1976) و حافظه ای برای فراموشی (1987) است .

 

 

 

مُقتطفاتٌ مِن أشعار محمود درویش

پاره ای  از اشعار محمود درویش

 

سَجِّل :  ثبت کن

أنا  عربیٌّ : من عربی هستم

وَرَقمُ بِطاقَتَی خَمسُون الف   و شناسنامه وهویت من  پنجاه سال

وَاطفالی ثمَانیه           و کودکانم  8 سال هستند .

وتاسِعُهُم  ... سَیاَتی بَعدَ صَیف    ونهمین  آنها ... پس  بعد از تابستان  خواهد آمد .

فَهَل  تغَضَب ؟ پس آیا  خشم می ورزی؟

سَجِّل                       ثبت کن

انا عَرَبی                    من عربی هستم

وَاعمَلُ مَعَ  ِرفاقَ الکَد حِ فی محَجَر       با دوستان  رنج  و سختی در قنطینه و بازداشتگاه  کار می کنم .

وَ اطفالی  ثَمانیه         وکودکانم  هشت تا هستند .

اَسُهلُّ لهَم رَغیبَ الخُبز  برای  آنها گرده های نان رابیرون می کشم .

/ 0 نظر / 75 بازدید