نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢۳

والـلـه ما یسوى أعـیـش الـدنیـا دونـک
به خدا سوگند که من نمی توانم بدون تو در این دنیا زندگی کنم
لا ولا تسـوى حیـاتی بهـالـوجود
و وجود من نیز در این دنیا بدون تو هیچ ارزشی ندارد
دامک إنت الـلی رحـلـت وکـیف
و تا زمانیکه تو هجرت کرده ای من چگونه
باصبر على الـبعاد وکـیف بـنـثـر ها لـورود
چگونه می توانم این دوری تو را تحمل کنم و چگونه این گلها را بدون تو پرپر کنم
ما وعـدت إنـک تـقـا سمـنی المحبـة
مگر این تو نبودی که با من پیمان بستی که در مهربانی با من سهیم باشی
وتـبـقى لی حب ولـدروبی دلـیـل
و عشق من باقی بمانی و بهانه ای برای راه زندگی من باشی


بس حسـافة الـبعـد کان أقـرب وأرحم
ولیکن افسوس که جدایی برای تو آسان تر و دلپذیرتر بود
حسبی الله وحده ونعم الوکیل
روح أنا راضی بغـیـابک یا حیاتی
وجود من به این دوری قانع می باشد ای هستی من
هـذی قسمة لی وهـذی لی نصیب
این سهم من از روزگار و تقدیر من می باشد
کنت شمعة تطـوی وتشـرق حیاتی
تو همچون شمعی بودی که باعث طلوع عشق در زندگیم گشتی
إنطـفـیـت ورحت فی وقت المغـیـب
ولیکن خاموش شدی و به دوردستها سفر کردی