نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢۳

یا شک داری
هل عندک شک
هل عـنـدک شـک أنـک أهم وأغـلى امرأة فی الـدنیا
آیا به حرفم شک می کنی وقتی می گویم که تو مهمترین و باارزش ترین زن دنیا هستی
هل عندک شک
آیا به این شک داری
هل عندک شـک أن دخـولـک فی قـلـبی
آیا به این شک داری که ورود تو به قلب من
هو أعظم یوم بالتاریخ وأجمل خبر فی الدنیا
باشکوه ترین روز و بهترین خبر در تاریخ تمام جهان بود
هل عـنـدک شـک أنـک عمری وحیاتی

آیا به این شک داری که تو وجود وتمام زندگی من هستی
وبأنی من عـیـنـیک سرقت النار

و من از چشمان تو آتش عشق را دزدیدم


وقـمت بأخـطـر ثـوراتی
و حاضر شدم که برای به دست آوردنت خطرناک ترین کارها را انجام بدهم
أیـتها الـوردة والـریحانة والیاقـوتة والسلطانة والشعبیة والشرعـیة بین
جمیع الملکات
ای گل وبوی خوش و یاقوت و ملکه و قانون زندگی و خوبی در بین تمام ملکه های جهان
یا قمرًَا یطلع کل مساءٍ من نافـذة الکلــمات
ای ماه من که هر غروب از لابه لای کلمه هایم متولد می شوی
یا آخر وطن أولـد فیه وأدفـن فیه وأنـشر فیه کـتاباتی
تو آخرین سرزمینی هستی که من قبرم را در آنجا بنا خواهم کرد و در آنجا مدفون خواهم شد و تمام کتاب های عشقم را در آنجا منتشر خواهم کرد
غالـیـتی أنتی غالـیـتی
تو تنها خواستنی من هستی
لا أدری کیف رمانی الـموج على قدمـیـکِ
نمی دانم که چگونه توسط امواج دریا بر روی قدمهای تو افتادم
لا أدری کـیف مشـیـتی إلی
نمی دانم چگونه به سمت من آمدی
وکـیف مشـیـت إلـیـک
و چگونه به تو نزدیک شدم
دافـئـة أنتی کـلـیـلة حب
تو همچون شبهای عاشقانه گرم و پر حرارت هستی
من یوم طرقت الباب علی ابتـدأ العمر

از روزیکه بر در خانه ام کوبیدی من دوباره متولد شدم
کم صار رقـیـقًا قلبـی حین تعلم بین یدیک
هنگامیکه در بین دستان تو بودم قلبم پراحساس ترین کلمه ها را آموخت
کم کان کبـیرًا حظی حین عـثرت یا عمری علیک
چه قدر من خوشبخت بودم که توانستم تو را به دست بیاورم
یا نارًا تحـتاج کــیانی
تو آتش عشقی هستی که وجود من به آن احتیاج دارم
یا فـرحًا یطرد أحزانی
توشادی من هستی که باعث فراموشی تمامی غم ها می گردد
یا جسد یقطع مثل الســیف ویضرب مثل البرکان

تو آن وجودی هستی که من را همچون شمشیر قطعه قطعه می کند و همچون آتشـفشان باعث شعله ورشدن احساساتم می گردد
یا وجـهًا یعـبق مثل حقـول الورد

صورت تو همچون گلزاری من را از بوی خوش گلها سرمست می کند

ویرکض نحـوی کحصان
وهمچون اسب سفید بالداری به طرف من می آید
قـــــــولی قـــــولی لی
بـــگو به من بــــــگو
کیف سأنـقــذ نفـسی من أشـواقی وأحزانی
چگونه می توانم خود را ازاشتیاق و عذاب این عشق نجات بدهم
قولی لی ماذا أفعــل فیکی أنا فی حالة إدمان
به من بگو چه کاری می توانم برای دور شدن از تو انجام بدهم در حالیکه من به این عشق اعتیاد پیدا کردم
قولی لی ما الحــل
به من بگو چاره کارچیست
فأشـواقی وصلت لحـدود الهــذیان
اشتیاق و هیجان من به این عشق به مرز دیوانگی و هذیان رسیده است
قاتلتـی ترقـص حافــیة القـدمیـن بمدخل شـریانی
قاتل احساساتم پابرهنه در بین رگهایم به رقص در می آید
من أین أتـیـت وکیف أتـیـت و
تو ازکجا و چطور به سراغ من آمدی
کـیف عصـفـت بوجدانی
و چگونه هستی من را نابود کردی