نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢۳

دوستم داشته باش
احبینی بلا عـقـد
بدون هیچ ترسی من را دوست داشته باش
وضیعی فی خطوط یدی
و در لابه لای خطهایی که در کف دستان من وجود دارد ناپدید شو
احبینی لاِسبوع لِایام لِساعات
من را برای یک هفته , برای چند روز و حتی برای یک ساعت دوست بدار
فلست انا الذی یهتم بالابد
زیرا من آن کسی نیستم که به ابدیت ایمان داشته باشم
احبینی احبینی
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
تعالى واسقطی مطرا على عطشی وصحرائى
بیا و همچون قطره های باران بر تشنگی و خشکی که درمن وجود دارد ببار


وذوبی فی فمی کالشمع وانعجبی باجزائی
و همچون شمع دربین لبهایم بسوز و با روح من یکی شو
احبینی احبینی
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
احبینی بطهری او بأخطائى
من را همراه با پاکی و گناهی که دارم دوست داشته باش
احبینی وغطینی ایا سقفا من الازهار
دوستم داشته باش و با تن پوشی از گلها من را بپوشان
یا غابات حنائى
ای تویی که همچون جنگلی از مهربانی ومحبت هستی
انا رجلا بلا قدرا
من آن مردی می باشم که هیچ سرنوشتی ندارم
فکونی انتی لی قدری

تو سرنوشت و هدف من باش
احبینی احبینی
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
احبینی ولا تـتـسائلی کیف
بدون آنکه بپرسی چگونه و چطور, دوستم داشته باش
ولا تـتـلعثـمی خجلا
و نگذار شرم و خجالتی که در تو می باشد باعث درنگ تو شود
ولا تـتـساقطی خوفا
و نگذار که ترس در وجود تو رخنه پیدا کند
کونی البحر والمیناء

همچون دریای من و بندرگاهی برای من باش
کونی الارض والمنفى
همچون سرزمینی برای راحتی من و تبعید گاهی برای من باش
کونی الصحوة والأعصار
همچون نسیم و طوفانی برای من باش
کونی اللـیـن والعنفـى
همچون نرمی و به سان خشونتی برای من باش
أحبینی أحبینی
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
معـذبتی وذوبی فی الهواء مثلی کما شـئـتی
همانند من درعشق بسوز و با تمام وجود عاشق من شو
أحبینی بعیدا عن بلاد القهر والکبت
من را به دور از سرزمین ترس و رنج دوست داشته باش
أحبینی أحبینی
دوستم داشته باش , دوست داشته باش