نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢۳

پشت‏سر مرده نباید حرف زد! و صدالبته وقتی آن مرده از بزرگان باشد، تعظیم و تکریمش واجب‏تر است و لازم‏تر «بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد»، اما آنچه نیت من در این مجال است، حرف‏زدن پشت‏سر مرده نیست! چه ادبیات، حافظه جامعه بشری است، مغز زنده و تحلیل‏گر اجتماع انسانی، مجموعه‏ای که همه کردارهای بشر - خودآگاه یا ناخودآگاه - از آن ریشه می‏گیرد یا دست‏کم در آن توضیح داده و توجیه می‏شود. اگر بدنه یک اجتماع دچار بحران‏هایی در حوزه جهان‏بینی و ایدئولوژی باشد حتماً و حتماً باید علت‏های این بیماری را در حوزه ادبیات و در حافظه این جامعه جست، اغلب بحران‏های اجتماعی چیزی شبیه بیماری‏های روانی انسان هستند و طبعاً برای درمان آن‏ها باید وارد حافظه و ذهن جامعه شد و عامل‏های اساسی سازنده فرهنگ اجتماع را مورد بررسی و بازبینی قرار داد و قسمت عمده‏ای از این حافظه و ذهن، ادبیات مکتوب است. اگر جامعه‏ای در حیطه اعتقادات و باورها، تعریف‏ها و اهداف زندگی قوام درستی یافته باشد؛ به جرأت می‏توان گفت در برابر همه عوامل مخرب تمدن، ایمنی می‏یابد و تحت هر شرایطی - مثل بحران‏های اعتقادی، سیاسی و... - پویایی و سرزندگی خود را حفظ می‏کند. حال آن‏که جامعه‏ای که ذهن رشید و پرورده‏ای نداشته باشد حتی در اوج برخورداری هم به درک لذت سعادتمندی نمی‏رسد و حتی گاهی همین رفاه موجب ایجاد بحران و فروپاشی آن می‏شود


پس رویکرد و دغدغه ما در این مجال، درمانگرانه و طبیبانه است نه عیب‏جویانه و نشترزنانه!
در نقد ادبی پیرو هر مکتبی که باشیم و هر جوری که درباره متن و موءلف بیندیشیم، حضور موءلف با تمام ویژگی‏های مثبت و منفی وجودش، در لحظه‏لحظه مواجهه و گفت‏وگوی ما با متن ملموس و غیرقابل‏انکار است. فرض من این است که در محل نزاع ما! مخاطب، انسان متدین است و دغدغه اخلاقی زیستن دارد؛ پس باید بنا به قاعده فلینظر الانسان الی طعامه (عبس، 24) غذای روحش را وارسی کند و ورودی‏های سیستم اندیشه‏اش را شناسایی کند تا بداند رفتارها و منش او تحت‏تأثیر چه داده‏ها و بنیان‏های اولیه‏ای هستند تا بتواند در جریان زندگی به غلط‏گیری از خود و اصلاح رفتارش اقدام کند. ما همه‏چیز را یاد می‏گیریم؛ حتی قرآن و آموزه‏های دینی‏مان را! و طبعاً در پس هر یادگرفتنی، یاددادنی هم هست و البته از یاد نمی‏برم که در جزیی از یادگیری خود یادگیرنده فاعل است و محیط پیرامونش را منفعل می‏کند؛ اما در همه‏حال نقش اساسی آموزگار - دست‏کم به‏عنوان یک میزبان و ناظر - غیرقابل‏انکار است. با این مقدمه حرف من در یک کلام این است که ما به‏عنوان آدم‏های مسلمان باید در تمام آنچه که مربوط به سعادت دنیوی و اخروی‏مان می‏شود، توجه اساسی‏مان معطوف به قرآن باشد و از قرآن راه بپرسیم پس می‏سزد که به هر نوع مطالعه ادبی‏مان نیز پرتوی از خورشید قرآن را بتابانیم تا تجربه بشری از صافی استاندارد وحی عبور کند.
الشعراء یتبعهم الغاوون، ألم‏تر أنّهم فی کل واد یهیمون، و أنّهم یقولون مالایفعلون (شعرا 226 - 224). واقعاً حیرت‏آور است! قرآن یکی از عجیب‏ترین و دقیق‏ترین تعریف‏ها را برای شناسایی یک گروه ارائه داده است و ابتدا هم به تأثیر اجتماعی آنان اشاره کرده است، گمراهان از ایشان پیروی می‏کنند! آدم می‏ترسد به‏خصوص اگر مثل من احساس شاعری هم بکند! گمراهان از ایشان پیروی می‏کنند!
حیران‏اند و سرگشته در هر وادی، چیزهایی می‏گویند که انجام نمی‏دهند! البته مثل هر گروهی شاعران هم بد و خوب دارند، صحیح و سقیم دارند ءالاالذین ءامنوا و عملوا الصالحات و ذکروا الله کثیراً و انتصروا من بعد ما ظلموا و سیعلم الذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون (شعرا، 227).
نکته مهم همین است که آفرینندگان هنری هم مثل همه آدم‏ها هستند و البته در یک جاهایی به دلیل ظرافت‏ها و دقت‏هایشان شکننده‏تر، با دیوی به‏نام خیال رابطه دارند؛ بعضی در بند آن‏اند و بعضی آن را در بند کرده‏اند و به خدمت گرفته‏اند، مهم‏ترین فرق این‏ها با آدم‏های معمولی این است که به‏خاطر جذبه‏ها و جذابیت‏هایی که دارند عده‏ای را به دنبال خودشان می‏کشند، حالا اگر خوب‏اند به سمت خوبی و خیر و اگر بدند به سمت شر و بدی.
خیلی کم مشاهده شده است که منتقدانی به نقد جدی و درست صاحبان آثار بزرگ ادبی بپردازند. شاعران و نویسندگان بزرگ به سبب عمق تأثیر اجتماعی‏شان، تبدیل به آدم‏های تاریخی شده‏اند؛ یعنی مدام در ذهن و زندگی نسل‏های متوالی اجتماع حضور دارند و زنده‏اند؛ به‏همین دلیل باید مورد نقد و مداقه بیشتر قرار گیرند. نکات مثبت و دستاوردهایشان شناسایی و شناسانده شود و هم‏چنین نقطه‏ضعف‏هایشان به دقت معاینه و مشخص شود. به‏ویژه در جنبه‏هایی که بیشتر در آثارشان تأثیرگذار است . اصلاً جدا از آثار، بزرگان، خودشان یک متن جداگانه هستند یعنی ما غیر از استفاده از آثار سعدی و مولوی و حافظ، یک نوع مواجهه و یادگیری در خلال مواجهه با تصویر ذهنی‏مان از آن شخصیت‏ها داریم، مثلاً خیلی از ما زندگی عاشقانه را از مولوی می‏آموزیم، به شیوه حافظ با ناملایمات جهان کنار می‏آییم و... پس خود شاعر جدای تک‏تک آثارش یک متن مهم جداگانه در کتابخانه فرهنگ اجتماع است و باید مورد نقد جدی قرار گیرد، اگر ما در زندگی دینی و شیوه قرآنی حیات نمونه‏های کامل و شیرینی همچون رابطه عاشقانه و معلّمانه حضرت محمد(ص) و حضرت علی(ع) را داریم، نباید وقتی به شوریدگی مجنونانه! مولوی و شمس می‏رسیم خیلی ذوق‏زده شویم و منفعل برخورد کنیم، قبول که این دو بزرگ‏اند و عزیز! خلاقیت و قدرت عجیب آفرینندگی مولوی در حوزه زبان و اندیشه چیزی نیست که بشود انکارش کرد یا حتی در آن تردید کرد. سخن من این است که مثلاً مولوی نباید مولانا باشد! بلکه باید به‏عنوان آقای جلال‏الدین محمد بلخی! مورد تفحص و مطالعه قرار گیرد، چیزهایی - البته بسیاربسیار فراوان - از او بیاموزیم و در اندک مواردی نیز او را از نگاه تیزبین و منتقدانه‏مان معاف نسازیم. ادیبان و شاعران، شاهان ملک معرفت‏اند و لغزش‏های کوچک ایشان، گاه به آشفتگی‏هایی گران در سرزمین معرفت منجر می‏شود «اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ».
خیلی جاها نقطه‏ضعف‏ها و آشوب‏های زندگی این بزرگان را چون بزرگ‏اند نقطه قوت می‏بینیم! انواع و اقسام گوشه‏گیری‏ها و انزواهای بیمارگونه را - مثلاً رهاکردن درس در سال آخر دانشگاه به دلیل نرسیدن به وصل معشوقه! - ما با دیده محبت و حیرت، زیبا می‏بینیم، سر ذوق می‏آییم و کیف هم می‏کنیم! حال آن‏که مثلاً اگر برادر خودمان همین کار را بکند از کوره در می‏رویم! طبیعتاً در چنین وضعیتی این بزرگان خیلی از جایی که باید باشند یعنی استادی سخن و گوشه‏هایی از معرفت، فراتر می‏روند و شأنیتی پیامبرگونه می‏یابند و البته پیامبری‏شان به سوی باطل است و گمراهی الشعرا یتبعم الغاوون.
بگذارید خیلی روشن‏تر حرف بزنم؛ یکی از بزرگان غزل معاصر که آثارش دست به دست می‏گردد در سالیان پیری به دلیل آلودگی قدیمیش به مواد مخدر چنان زندگی رقت‏باری دارد که دیدارش خاطر هر بیگانه و آشنایی را آزرده می‏کند. خیلی احتمال دارد که چنین توانایان ملک سخن، که با ناتوانی‏های حیرت‏آوری در حوزه‏های دیگر زندگانی خویش دست به گریبان‏اند، در حوزه اندیشه نیز مرتکب خبط‏های بزرگ شوند، به یأس و بدبینی دچار شوند، در دامن شکاکیت مفرط بیفتند، به عیاشی و خوش‏باشی بگروند و....
البته غرض این نیست که آثار چنین آدم‏هایی خوانده نشود؛ در همه آدم‏ها یک طیفی از زشتی و زیبایی وجود دارد و باید در یک مواجهه آگاهانه همه طیف درست دیده شود و شناخته شود. اگر خواننده ما خودش آشنا با تعریف‏های قرآنی شادی، آرامش، رضایت و... باشد خودبه‏خود در برابر مشکلات اجتماعی واکسینه و بیمه می‏شود. خطا هم می‏کنند و حتی چرند هم می‏گویند! نظارت استصوابی محمدعلی فروغی بر آثار سعدی ناشی از چنین نگاهی است و به‏همین خاطر هزلیات و هجویات سعدی را به زیور چاپ نیاراسته است!
معلمة امروءالقیس را بخوانید تا به اوج حکمت و ریزبینی حضرت‏علی(ع) - تجلی انسان کامل قرآنی - پی ببری که در یک جمله کوتاه، هم اهمیت و ارزش کار هنری او را بیان می‏کند و هم خود او را بی‏ملاحظه نقد می‏کند:
«آن پادشاه گمراه بهترین شاعر است!».