نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢٢

أنا

اللیلُ یسألُ من أنا
أنا سرُّهُ القلقُ العمیقُ الأسودُ
أنا صمتُهُ المتمرِّدُ
قنّعتُ کنهی بالسکونْ
ولفقتُ قلبی بالظنونْ
وبقیتُ ساهمةً هنا
أرنو وتسألنی القرونْ
أنا من أکون؟
والریحُ تسأل من أنا
أنا روحُها الحیران أنکرنی الزمانْ

أنا مثلها فی لا مکان
نبقى نسیرُ ولا انتهاءْ
نبقى نمرُّ ولا بقاءْ
فإذا بلغنا المُنْحَنى
خلناهُ خاتمةَ الشقاءْ
فإِذا فضاءْ!

 


والدهرُ یسألُ من أنا
أنا مثلهُ جبّارةٌ أطوی عُصورْ
وأعودُ أمنحُها النشورْ
أنا أخلقُ الماضی البعیدْ
من فتنةِ الأمل الرغیدْ
وأعودُ أدفنُهُ أنا
لأصوغَ لی أمسًا جدیدْ
غَدُهُ جلید
والذاتُ تسألُ من أنا
أنا مثلها حیرَى أحدّقُ فی ظلام
لا شیءَ یمنحُنی السلامْ
أبقى أسائلُ والجوابْ
سیظَل یحجُبُه سراب
وأظلّ أحسبُهُ دنا
فإذا وصلتُ إلیه ذابْ
وخبا وغابْ

 

من کیستم

شب از من می‌پرسد کیستم
من همان راز ژرفای سیاهی‌های اویم
من همان سکوت طغیانگر اویم
اعماق درونم را به عدم نقاب بستم
و دلم را با گمان گره بستم
و حال من شتری گم‌گشته در این بیابان
خیره گشته‌ام و می‌پرسند از من اعصار
من کیستم؟
باد می‌پرسد من کیستم
من آن روح سرگردان اویم در فراموشی زمان
من همچو اویم فاقد ‌مکان
هماره می‌رویم و پایانی نیست
می‌گذریم و ماندنی نیست
چون به آن بلندی رسیم
پندار که پایان رنج‌هاست
آن فضا!
روزگار نیز می‌پرسد کیستم
من بسانش سخت در پیچش اعصار
و در بازگشت رستاخیز زمان‌ها
آن گذشته دور را من می‌آفرینم
از درون فتنه‌‌های دلنشین آرزوها
و دوباره من آن را در گور می‌کنم
تا که دیروزی نو برایم بسازم
دیروزی که فردای سخت آن در پیش است
خود نیز می‌پرسم کیستم
من همانندش غرق در حیرت و خیره در تاریکی
نیست چیزی که از آن آرامش ارمغان گیرم
و چنان هماره در پرسش و پاسخم
پاسخی در زیر پوشش سراب
پندار که می‌شود نزدیک
اما چون رسد هیچ است
پنهان و ناپیدا و نیست است