نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢٢

الکولیرا
سکَن اللیلُ
أصغِ إلى وَقْع صَدَى الأنَّاتْ
فی عُمْق الظلمةِ, تحتَ الصمتِ, على الأمواتْ
صَرخَاتٌ تعلو, تضطربُ
حزنٌ یتدفقُ, یلتهبُ
یتعثَّر فیه صَدى الآهاتْ
فی کل فؤادٍ غلیانُ
فی الکوخِ الساکنِ أحزانُ
فی کل مکانٍ روحٌ تصرخُ فی الظُلُماتْ
فی کلِّ مکانٍ یبکی صوتْ
هذا ما قد مَزّقَهُ الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
یا حُزْنَ النیلِ الصارخِ مما فعلَ الموتْ
طَلَع الفجرُ
أصغِ إلى وَقْع خُطَى الماشینْ
فی صمتِ الفجْر, أصِخْ, انظُرْ رکبَ الباکین
عشرةُ أمواتٍ, عشرونا
لا تُحْصِ أصِخْ للباکینا
اسمعْ صوتَ الطِّفْل المسکین
مَوْتَى, مَوْتَى, ضاعَ العددُ
مَوْتَى, موتَى, لم یَبْقَ غَدُ


فی کلِّ مکانٍ جَسَدٌ یندُبُه محزونْ
لا لحظَةَ إخلادٍ لا صَمْتْ
هذا ما فعلتْ کفُّ الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
تشکو البشریّةُ تشکو ما یرتکبُ الموتْ
الکولیرا
فی کَهْفِ الرُّعْب مع الأشلاءْ
فی صمْت الأبدِ القاسی حیثُ الموتُ دواءْ
استیقظَ داءُ الکولیرا
حقْدًا یتدفّقُ موْتورا
هبطَ الوادی المرِحَ الوُضّاءْ
یصرخُ مضطربًا مجنونا
لا یسمَعُ صوتَ الباکینا
فی کلِّ مکانٍ خلَّفَ مخلبُهُ أصداءْ
فی کوخ الفلاّحة فی البیتْ
لا شیءَ سوى صرَخات الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
فی شخص الکولیرا القاسی ینتقمُ الموتْ
الصمتُ مریرْ
لا شیءَ سوى رجْعِ التکبیرْ
حتّى حَفّارُ القبر ثَوَى لم یبقَ نَصِیرْ
الجامعُ ماتَ مؤذّنُهُ
المیّتُ من سیؤبّنُهُ
لم یبقَ سوى نوْحٍ وزفیرْ
الطفلُ بلا أمٍّ وأبِ
یبکی من قلبٍ ملتهِبِ
وغدًا لا شکَّ سیلقفُهُ الداءُ الشرّیرْ
یا شبَحَ الهیْضة ما أبقیتْ
لا شیءَ سوى أحزانِ الموتْ
الموتُ, الموتُ, الموتْ
یا مصرُ شعوری مزَّقَهُ ما فعلَ الموتْ

ترجمه:

 

وبا

شب آرام گشت
گوش به ضربآهنگ صدای ناله‌ها سپار
در دل تاریکی، ژرفای خاموشی، بر جسد مردگان
فریاد ناله‌ها بلند و در افت و خیز
اندوهی می‌جوشد و آتش می‌گیرد
و پژواک ناله‌ها در آن وقفه ایجاد می‌کند
در هر قلبی جوششی
و در آرامش هر کوخی غم‌هایی
سایه‌ای در همه جا در عمق تاریکی فریاد ناله سر داده است
و در هر جا صدایی می‌گرید
این پاره‌ پاره‌هایی است که مرگ بر جای گذاشته است
مرگ مرگ مرگ
ای اندوه نیل که از کار مرگ به فریاد آمده‌ای
صبح دمید
ضربآهنگ گام‌های روندگان را بشنو
در خاموشی سحر بشنو و حرکت گریه‌کنندگان را ببین
ده مرده، بیست مرده …
نمی‌توانی به شمارش آوری به صدای گریه‌کنندگان گوش فراده
صدای کودک بیچاره را بشنو
مردگان مردگان و تعدادشان رفته از کف
مردگان مردگان و دیگر فردایی نمانده است
در هر جا جسدی بی‌جان افتاده که اندوهنگینی بر او می‌گرید
نیست هیچ لحظه بزرگداشتی و هیچ دقیقه سکوتی
این دستاورد مرگ است
مرگ مرگ مرگ
انسان شکایت می‌کند شکایت از کار مرگ
وبا
در غار هراس در بین جسد مردگان
در خاموشی سنگدلانه ابدیت آن جا که مرگ دارو است
درد وبا بیدار گشت
کینه‌ای مدام می‌جوشد
آن دشت روشن دل‌انگیز به ناگاه
فریاد ناله‌های نگران و دیوانه‌وارش به آسمان رفت
صدای گریه‌کنندگان به گوش نمی‌رسد
چنگال مرگ در هر جایی پژواکی وانهاده است
در کلبه آن زن کشاورز در آن خانه
هیچ جز فریاد ناله‌های مرگ
مرگ مرگ مرگ
تجلی مرگ درجسد سنگدل وبا به انتقام نشسته است
خاموشی در جریان است
تنها صدای آهنگ تکبیر
گورکن نیز مرده است و دیگر یاریگری نیست
مؤذن مسجد مرده است
چه کسی مرده را تکریم کند
دیگر جز ناله و آه نمانده است
کودکی بدون مادر و پدر
از قلبی آتشین می‌گرید
و فردا بدون تردید دیو بیماری می‌ربایدش
ای شبح خونریز! واننهادی
جز اندوه مرگ
مرگ مرگ مرگ
ای مصر! احساسم را کار مرگ پاره پاره ساخت