نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢۱

بخش اول : جهان بینی اسلامی در نهج البلاغه
در نهج البلاغه مثل قرآن مجید. اسم جلاله (الله ) بسیار آمده و محور تمام بحثهای علم الهی این دو کتاب این اسم است زیرا کتاب اول ـ یعنی قرآن مجید ـ اصل و وحی و کلام خدا و کتاب دوم ـ یعنی نهج البلاغه ـ فرع و کلام بشر و حجت خداست .
قرآن صفات کمال را برای « الله » اثبات می کند و حمد و تسبیح و تنزیه و ذکر و دعا و تقرب به او را تعلیم می دهد و افعال را به مسمای این اسم مستند می سازد : حمد ویژه « الله » رب العالمین (پروردگار جهانیان ) است که کتاب را بر بنده اش نازل کرده و آسمانها و زمین را آفریده و هرچه در آسمانها و زمین است ملک اوست .
« الله » شکافنده دانه و هسته مالک ملک و مجری فلک است . زنده را از مرده برمی آورد و مرده را از زنده ; آنچه در آسمانها و زمین است تسبیح « الله » می گویند; روزی هر جنبنده ای در روی زمین با « الله » است ; چیزی در آسمانها و زمین از « الله » پنهان نمی ماند; غیر از « الله » معبودی و الهی نیست ; « الله » است که آسمان را بی ستون برافراشته است ; « الله » است که آسمانها و زمین را نگاه داشته و از زوال و سقوط و بیرون رفتن از مسیری که دارند حفظ می کند و اگر آسمانها و زمین متزلزل شوند و از نظام خارج گردند کسی جز او نیست که بتواند آنها را نگه دارد و آرام و ثابت سازد; « الله » احسن الحدیث (قرآن ) را نازل کرده است ; آنچه در آسمانها و زمین است برای « الله » سجده می کنند; « الله » خالق هر چیز است ; از آنچه ستمگران می کنند غافل نیست ; روزی را بسط می دهد و تنگ می سازد; برای هر چیز اندازه ای قرار داده است ; سینه کسی را که بخواهد هدایت کند برای اسلام می گشاید; گناهان را می آمرزد و توبه را می پذیرد; شدیدالعقاب است ; به هر چیزی دانا و به هر کاری تواناست ; بی نیاز بردبار و حکیم است ; ولی و صاحب اختیار مومنان است ; ستم نمی کند; مهربان است ; با پرهیزکاران و نیکوکاران است ; نیکوکاران را دوست می دارد; حکم و فرمان ویژه « الله » است ; انبیا را مبعوث نموده است ; هر کس به غیر آنچه « الله » نازل کرده (و به قانون دیگر) حکم کند فاسق و کافر است ;


 

ابرها را می فرستد و باران را نازل می کند و گیاهان را می رویاند; همه ملک « الله » هستیم و همه به سوی او بازمی گردیم ; و ... و بالجمله در 2702 مورد در قرآن مجید جهان بینی قرآنی و اسلامی مشخص گردیده و اسم جلاله (الله ) برده شده است و با این اسم بزرگ و با منطقی که محور آن « الله » است مشرکان را عاجز و به ضلالت خودشان متوجه کرده است چنانکه می فرماید :
الله الذی خلقکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم هل من شر کائکم من یفعل من ذلکم من شی سبحانه و تعالی عما یشرکون 1.
خلق السموات بغیر عمد ترونها و القی فی الارض رواسی آن تمید بکم و بث فیها من کل دابه و انزلنا من السما ما فانبتنا فیها من کل زوج کریم . هذا خلق الله فارونی ماذا خلق الذین من دونه بل الظالمون فی ضلال مبین 2.
قل ارایتم ما تدعون من دون الله ارونی ماذا خلقوا من الارض ام لهم شرک فی السموات ائتونی بکتاب من قبل هذا او اثاره من علم ان کنتم صادقین 3.
بدیهی است مشرکان در برابر این جهان بینی و منطق محکم جوابی نداشتند و جهت اینکه قرآن محور کلام را با آنها « الله » قرارداده یکی این است که اگرچه آنها قائل به وجود « الله » نبودند و به زبان آن را انکار می کردند و از آن محجوب شده بودند اما با مراجعه به فطرت خویش در نزد خود نمی توانستند او را انکار کنند و دیگر آنکه « الله » در زبان آنها مفهومش همان ذات مستجمع صفات کمال بوده است که یک مسمی بیشتر ندارد و این افعال و خلق و رزق و اماته و احیا را به غیر او نمی توان مستند کرد.
در نهج البلاغه
در نهج البلاغه نیز بر حسب احصای بعضی 4 در 1293 مورد اسم جلاله (الله ) وارد شده است و این کلمه محور بحث الهیات و حمد و ثنای تسبیحی و تمجید و دعا و مواعظ است و اگر بر این 1293 مورد که به صراحت کلمه جلاله ذکر شده است مواردی را نیز که به کنایه و ضمیر بارز یا مستتر به « الله » اشاره شده و محور و موضوع جمله و مطلب قرار گرفته اضافه می کنیم . مثل « لا یبلغ مدحته القائلون و لا یحصی نعماه العادون و لا یودی حقه المجتهدون » 5 و مثل « کلی شی خاضع له . و کل شی قائم به » 6 و مثل « فطر الخلائق بقدرته و نشر الریاح برحمته » 7 ـ از چندین هزار مورد هم بیشتر می شود .
محور بحث
چرا محور بحث و مطلب بیشتر این اسم است چون این اسم و هر اسمی از هر لغت که مرادف با آن باشد ـ چنانکه گفتیم ـ اسمی است که در عرف عرب و اهل هر لسان یک مسمی بیشتر ندارد و آن ذات مستجمع جمیع صفات کمال است و به احدی و کسی و چیزی غیر از او صحت اطلاق ندارد و صحت سلب دارد و وقتی این اسم را بگوییم و هر وصفی از اوصاف کمال را برای آن اثبات نماییم مانند « قضایا قیاساتها معها » ثابت است و کسی نمی تواند بگوید « الله » این وصف کمال را ندارد مثلا خالق و عالم و مالک و رازق و محیی و ممیت نیست و یا این اوصاف کمالیه که در نهج البلاغه است به « الله » مربوط نیست و صف غیر « الله » است زیرا کسی که این صفات را دارد همان « الله » است . به عبارت دیگر یا این اسم و اوصاف آن مسمی و موصوف ندارد (العیاذبالله ) که در این صورت این اوصاف و افعال بدون موصوف و فاعل چگونه توجیه می شود و به چه کسی جز « الله » قابل استناد است 8 و یا مسمی و موصوف دارد که در این صورت مسمی و موصوف آن همان « الله » است و غیر او نمی تواند باشد.
پس اگر معاندی اصل وجود خدا و مسمای « الله » را انکار کند از او خواهیم پرسید که پس موصوف و فاعل این صفات و افعال کیست و اگر « الله » را انکار نکند دیگر نفی صفتی از صفات کمال او و یا اثبات نقصی بر او معنای معقول ندارد زیرا تمام صفات کمال برای « الله » ثابت است و او از نقص مبراست . به همین جهت است که این لفظ بر غیر او از کسانی که خود را به عنوان الوهیت و ربوبیت و مالکیت بر مردم تحمیل کرده و توده را استعباد نموده اند و یا مردم آنها را از روی جهالت خالق و رب و معبود خود گرفته اند صحت اطلاق ندارد و در عرف اهل لسان به واسطه وضع یا به واسطه غلبه علم از برای الله است و از آن غیر او مفهوم نمی شود و باید صفات خاصه خدا را فقط برای خدا دانست و کسی را به آن صفات نشناخت که شرک است . انبیا و موحدان نیز با مشرکان همواره این بحث را داشته اند که صفات خاصه خدا برای غیر او امکان ثبوت ندارد و محال است

بنابراین اگر محور بحث در مطالب توحیدی « الله » باشد (که جهان بینی اسلام و همه ادیان آسمانی از آن درک می شود) و وجود « الله » و اوصاف کمالاتش شناخته شود همه جهالتهای مشرکان و گمراهیهای کسانی که به خدایانی غیر از « الله » معتقد شده اند مرتفع می گردد و چون اصل وجود « الله » در قلمرو اندیشه ها راه یابد آنگاه مفاد این آیه می تواند تحقق یابد که :
قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سوا بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله 9.
و تمام مطلب همین است که غیر خدا پرستش نشود و غیر خدا را بدون اینکه خدا به آنها ولایتی داده باشد ارباب و صاحب اختیار خود نگیرند چنانکه یهود و نصاری احبار و رهبانهای خود را ارباب خویش گرفتند و چنانکه در زمان ما رهبران به اصطلاح ملی و انقلابی حزب یا رژیمی غیرالهی را می پذیرند و آن را حاکم می دانند.
حاصل سخن در باب اسم جلاله (الله ) و اوصافی که در کلام برای آن آورده می شود و فرق آن با اسماالحسنای دیگر خداوند این است که گاهی توصیف شیئی برای تعیین و تمیز آن شی از سایر افرادی است که مفهوم کلی موصوف بر آنها صادق است و گاهی هم توصیف آن به این ملاحظه نیست چون مفهوم لفظ یا شخص معین است و یا مفهومی است که مصداقش منحصر به فرد است بلکه برای این توصیف می شود که همان مفهوم و مسمای معین یا منحصر به فرد به نحو تفصیل معرفی گردد و التفات و توجه به اوصافش حاصل آید و دلیل این تفصیل همان اجمالی است که از لفظ مفهوم می شود مثل جامع جمیع صفات کمال که وقتی پذیرفتیم که « الله » اسم برای آن ذات مستجمع جمیع صفات کمال است تمام این صفات کمال را به تفصیل باید برای او ثابت بدانیم .
به عبارت دیگر گاهی موصوفی که وصف یا اوصافی برایش ثابت می کنیم اوصاف مختلف می گردد پس در اینجا باید وصفی بیاوریم که فرد آن موصوف را تعیین کند. و گاهی موصوفی است که صادق بر کثیرین نیست یا متعدد بودن فرد آن ممتنع است ; در اینجا وصفی که برای او می آوریم خود او را می شناساند یا مسمایی را که به طور مجمل در مقام اسم گذاری تصور شده است به طور تفصیل معرفی می نماید و به نحوی است که آن موصوف بدون آن صفت وجود پیدا نمی کند مثل لفظ « الله » پس اگر در نهج البلاغه جملاتی نظیر « الحمدلله الذی لا یبلغ مدحته القائلون » یا « لاتدرکه الشواهد » می آید وصف مسمی به « الله » را به تفصیل می فرماید چون مسمی یا « الله » و وجود خارجی معین و جامع جمیع صفات کمالیه است یا مفهومی است که فردش در خارج منحصر به فرد است و احتیاج به اینکه وصفی برای او آورده شود تا از افراد دیگر متمایزش سازد نیست ; علاوه بر اینکه چون چنین نیست ـ یعنی محال است که فرد دیگر داشته باشد ـ اصلا چنین وصفی که او را از فرد دیگر متمایز سازد در او تصور نمی شود و باید او را از اینکه موضوع چنین وصفی باشد منزه دانست . علاوه بر این در مثل جمله « الحمدلله » کلام تمام است و محمود معلوم ولی اگر گفتیم « الحمدللعلیم القدیر » یا « للسمیع البصیر » هرچند الف و لام عهد است اولا محمود صریحا معلوم و معین نیست و چون علیم و قدیر مفهومش صادق بر کثیر است هر وصفی بعد از آن بیاوریم آن وصف موصوف را مشخص و متمایز از سایر افراد مفهوم می کند و فایده اش در اینجا این می شود که محمود همان « الله » است و مصداق قادر و علیم در این کلام خدای قادر و علیم است . پس وقتی می گوییم « الحمدلله » مجال این نیست که کسی بگوید چرا جنس یا جمیع افراد حمد مختص به « الله » است چون ذات مستجمع جمیع صفات کمال باید چنین باشد و نفی این اختصاص مستلزم نفی اصل مسمی است . اما اگر گفتیم « الحمد للخبیر البصیر » هرچند الف و لام در الخبیر و البصیر الف و لام عهد است مجال این سئوال تا حدی باقی است چون سمیع و خبیر و بصیر بودن خود به خود این اقتضا را ندارد اما « الله » این اسم جامع و دردرجه بعد هر اسم دیگر که از اسما مختصه باشد این خصوصیت و صراحت را داراست . لذا جمله هایی مثل « الملک لله » و « لله الامر » و « لله ملک السموات والارض » و « انا لله » و « بحول الله و قوته اقوم واقعد » و « لاحول ولا قوه الا بالله » و « قل هوالله احد الله الصمد » همه و همه در افاده معنی اصرح از جمله های دیگر است و خود جمله مانند دلیل بر مفاد آن است و فرق بین موضوع و محمول و صفت و موصوف و مبتدا و خبر به اجمال و تفصیل است
در خاتمه این بیان ـ که تا حدی طولانی شد ـ تذکر این نکته لازم است که از آیات شریفه قرآن مجید استفاده می شود که « الله » در عرف زبان عرب و عصر قرآن مفهومش همان ذات یگانه قادر علیم و جامع جمیع صفات کمال بوده است :
قل من یرزقکم من السما والارض امن یملک السمع والابصار و من یخرج الحی من المیت ویخرج المیت من الحی و من یدبر الامر فسیقولون الله فقل افلا تتقون 10.
قل ارایتم ان جعل الله علیکم اللیل سرمدا الی یوم القیامه من اله غیرالله یاتیکم بضیا11.
قل ارایتم ان جعل الله علیکم النهار سرمدا الی یوم القیامه من اله غیرالله یاتیکم بلیل تسکنون فیه 12.
از این آیات استفاده می شود که مشرکان نیز در برابر این سئوال که صاحب این صفات و اسما و افعال کیست لااقل از روی فطرت نمی توانستند چیزی یا کسی را غیر از « الله » معرفی کنند و « الله » در عرف آنها اسم برای ذاتی بود که فاعل تمام این افعال و صاحب تمام این صفات کمال بود و غیر از آن ذات یگانه کسی را مسمی به این اسم و جامع جمیع صفات کمال نمی دانستند و این با عدم ایمان بسیاری از آنها به خدا منافاتی ندارد زیرا ایمان نداشتن به جامع جمیع صفات کمال (الله ) با حکم فطرت آنها به وجود او و با فهم این مطلب که : « اطلاق الله به غیر او هرکه باشد به دلیل اینکه جامع جمیع صفات کمال نیست جایز نمی باشد » قابل جمع است .




در حدیثی حضرت باقر(ع ) از پدر بزرگوارش حضرت علی ابن الحسین (ع ) روایت فرموده است که امام سجاد فرمود :
حدیث کرد مرا پدرم از برادرش و او ازامیرالمومنین (ع ) که مردی به آن حضرت عرض کرد : مرا خبر بده از « بسم الله الرحمن الرحیم » که معنای آن چیست فرمود : سخن تو (الله ) بزرگ ترین اسمها از نامهای خدای تعالی است و آن اسمی است که سزاوار نیست غیرخدا با آن نامیده شود و مخلوقی به آن نامگذاری نشده است ... الخ 13.
حدیث شریف زیر هم موید همان مطلب است .
در توحید صدوق از ابی هاشم جعفری روایت شده است که گفت : از حضرت ابی جعفر ثانی (ع ) سئوال کردم که : معنی واحد چیست حضرت فرمود :
الذی اجتماع الالسن الیه بالتوحید کما قال الله عز وجل : « ولئن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله » 14.
معنی اینکه خدا واحد است این است که او آنچنان کسی است که همه زبانها نسبت به او یکی هستند و به توحید او اجتماع و اتفاق دارند چنانکه خدای عز وجل فرموده است : « و اگر بپرسی از ایشان که چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرده است هرآینه می گویند : البته خدا » 15.
این حدیث دلالت می کند بر اینکه توحید « الله » در ذات و صفات مورد اتفاق همگان است .
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــ
.1 روم (30 ) آیه .40
.2 لقمان (31 ) آیات 10 و .11
.3 احقاف (46 ) آیه .4
.4 کتاب الکاشف نوشته حجه الاسلام دکتر مصطفوی . ص 17 ستون 20 ذیل کلمه « الله » .
.5 نهج البلاغه خطبه .1
.6 همان .108
.7 همان .1
.8 این سوالی است که جز موحد احدی نمی تواند پاسخگوی آن باشد .
.9 آل عمران (3 ) آیه .64
10 ـ یونس (10 ) آیه .31
11 ـ قصص (28 ) آیه .71
12 ـ همان .72
13 ـ منهاج البراعه ج 1 ص .253
14 ـ لقمان (31 ) آیه 25 و زمر (39 ) آیه .38
15 ـ توحید صدوق مصحح سیدهاشم رسولی محلاتی چاپ جامعه مدرسین قم باب 3 ص .83
قرآن صفات کمال را برای « الله » اثبات می کند و حمد و تسبیح و تنزیه و ذکر و دعا و تقرب به او را تعلیم می دهد و افعال را به مسمای این اسم مستند می سازد : حمد ویژه « الله » رب العالمین « پروردگار جهانیان » امت که کتاب را بر بنده اش نازل کرده و آسمانها و زمین را آفریده و هر چه در آسمانها و زمین است ملک اوست
آنچه در آسمان و زمین است برای « الله » سجده می کنند الله خالق هر چیز است ; الله احسن الحدیث (قرآن ) را نازل کرده است.