نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢٠

 

شاعر وداستان نویس یمنی

هنگام که به خواب می روم
 
اتفاق می افتند

زن همسایه اجرهای ساختمان را غرق اتش می کند 
اتشی که پیوسته اتش گشوده است.
رخدادهای دیگری نیز
از هفت صبح تا هفت شب د خواب می مانم
 
زیرا که اوقاتی برای فراغت ندارم.
رهگذرانی از اینجا گذشتند
که زن همسایه را به خمیازه کشیدن وادارکردند
همان زنی که بر درگاه اپارتمانی ایستاده است



 

که تهی است مگر از
فانوسها وارواحها
وطنین ظرفهایی که از عهد الفونس سیزدهم
به جا مانده است
.
ویاچیزی از این قبیل
رخدادهای دیگری مرا به ادامه خواب تشویق می کنند
دستفروشان محله
کتابهایم را می دزند
کولیان می فروشند وبه عنوان کاغذهای باطله به.

کسی نیست که مر از انچه که اتفاق افتاده است خبرکند.
دزدان خوابم را تجسس می کنند
خوابی که ظریف است وترسناک
با نزاکت لبخند می زنند
وسبزیها را
وگوجه فرنگیها را همچون جسدم
بر رفها میگذارند
ساده رفتار می کنند
حتا هنگام که همدیگر را به وبایی واگیر
می کنند دچار.

ناکام مانده ام

تاریکی بچینم هر گاه تصمیم گرفتم روشنایی را از ساحلهای .

سرم را جا به جا می کنم
رگ گردنم را می فشارم
در خواب می گذرانم وروز را .

انچنیند خوابهای من.