نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/٢٠

عبداللّه . اسم او بفارسی روزبه است و پیش از اسلام آوردن کنیت او ابوعمرو و پس از قبول مسلمانی مکنی به ابومحمد گردید و مقفع پدر او پسر مبارک است و اصل او از جوز شهری از کوره های فارس است . ابن مقفع در اول کاتب داودبن عمربن هبیره و سپس کاتب عیسی بن علی بود. او یکی از نقله از فارسی به عربی است و از کتب اوست : کتاب التاج در سیرت انوشیروان و کتاب خداینامه در سیر و کتاب آیین نامه دراصر و کتاب کلیله و دمنه و کتاب مزدک و کتاب الادب الکبیر معروف به ماقرء حسیس و کتاب الادب الصغیر و کتاب الیتیمة در رسائل . (ابن الندیم ). و در جای دیگر صاحب الفهرست گوید در قدیم ایرانیان عده ای از کتب منطق و طب از یونانی و رومی بفارسی نقل کرده بودند و عبداللّه بن المقفع و دیگران آنرا به عربی تحویل کردند. و نیز ابن الندیم آنجا که بلغای عشره ناس را نام میبردعبداللّه بن مقفع را نخستین آنان میشمارد و نه تن دیگر عمارةبن حمزة و حجربن محمد و محمدبن حجر و انس بن ابی شیخ و سالم و مسعدة و الهریر و عبدالجباربن عدی و احمدبن یوسف باشند. و باز در باب شعرا گوید: ابن المقفعبه عربی شعر میگفته و مقل است . و در مقاله ای راجع به حکما گوید: او یکی از مترجمین و نقله حکمت و سایرعلوم از فارسی به عربی است . و او راست : اختصار قاطیغوریاس ارسطو و اختصار باری ارمیناس ارسطو. و قفطی دراخبارالحکما آورده است که ابن المقفع فاضلی کامل بود و او نخستین کس است که میان مسلمانان بترجمه کتب منطقی پرداخت برای ابوجعفر منصور، و از نژاد فارس است ،الفاظ وی حکمت آمیز و مقاصد او خالی از خلل است و سه کتاب منطقی ارسطو، قاطیغوریاس ، باری ارمینیاس و انالوطیقا را او به عربی برد


و گفته اند که ایساغوجی تالیف فرفوریوس صوری و جز آن را نیز او به زبان عرب نقل کرد و این ترجمه با عباراتی سهل و آسان باشد و نیزترجمه کلیله و دمنه از اوست و او را تالیفات نیکوهست از جمله رساله او در ادب و سیاست و رساله معروف به یتیمه در طاعت سلطان . در کتب لغت عرب آرند که نام او پیش از مسلمانی گرفتن دادبه یا روزبه بن داذ جشنش و کنیت او ابوعمرو است و پدر او را از آنروی مقفع گفتند که حجاج او را بزد و دست وی را گرفت و ترنجیده گشت . و ابن خلکان در ذیل ترجمه حسین بن منصور حلاج گوید: او عبداللّه بن المقفع کاتب مشهور ببلاغت است صاحب رسائل بدیعه . عبداللّه از اهل فارس و در اوّل مجوسی بود سپس بدست عیسی بن علی عم سفاح و منصور دو نخستین خلیفه عباسی مسلمانی گرفت . و در خواص عیسی درآمد و کاتبی او کرد. و از او آمده است : «شربت من الخطب ریّا وَ لَم اضبط لَها رویّا فَغاضت ثُم ّ فاضت فَلا هی هی َ نِظاماً و لَیست غَیرها کلاما». و هیثم بن عدی گوید: ابن المقفع نزد عیسی بن علی شد و گفت مسلمانی در دل من راه کرد و خواهم به دست تو مسلمانی گرفتن . عیسی گفت اسلام آوردن تو فردا بمحضرقوّاد و وجوه مردمان سزاوارتر و چون عشا بگستردند ابن المقفع بر خوان ، هم برسم مجوسان زمزمه گرفت و عیسی بدو گفت با نیّت مسلمانی نیز زمزمه آری ! گفت آری نخواهم شبی را بی دین بروز کردن . و بامداد بدست عیسی مسلمان شد. و ابن مقفع با همه فضل مطعون به زندقه بود و جاحظ گوید ابن المقفع و مطیعبن ایاس و یحیی بن زیاد در دین خویش متهمند و ظریفی گفته جاحظ بشنود و گفت یا للعجب چگونه جاحظ خویشتن را فراموش کرد و از شمار بیفکند. و اصمعی گوید ابن المقفع را مصنفات دلپذیراست و از جمله : الدرة الیتیمه که در فن خود عدیل ندارد و باز اصمعی گفت ابن المقفع را پرسیدند ادب از که فراگرفتی گفت از خویشتن چه نیکوئی های مردمان برداشتم و بدی ها فروگذاشتم . برخی برآنند که ابن المقفع خود کتاب کلیله و دمنه بکرده است و پاره ای گویند که آن به زبان پارسی بود و او بلغت عرب تحویل کرد و تنها دیباچه کتاب ابن المقفع راست . ابن المقفع سفیان بن معاویةبن یزیدبن المهلب بن ابی صفره را سبک داشتی و استهزا کردی و او را جزابن المغتلمة نخواندی و در آن راه گزاف و اغراق رفتی . آنگاه که سلیمان و عیسی پسران علی ، دو عم منصور، ببصره شدند تا برادر خود عبداللّه بن علی رااز دست منصور خط امانی نویسند و این عبداللّه بر برادرزاده خویش منصور خروج کرده و دعوی خلافت کرده بود و منصور جیشی بسرداری ابومسلم خراسانی به مقابلی او فرستاده بود و بومسلم او را بشکسته و عبداللّه بن علی بهزیمت شده و ببرادران خود سلیمان و عیسی پناهیده و نزد آنان مخفی گشته بود و ایشان نزد منصور بخواهشگری برخاستند تا او از عبداللّه خشنود گردد و گناه رفته بر او نگیرد و منصور شفاعت آنان بپذیرفت و بر آن نهادند که از جانب منصور او را امان نامه ای نویسند تا بصحه و امضای خلیفه موشح گردد و چون ببصره آمدند ابن المقفع را بانشاء آن امان داشتند و گفتند در نوشته سخت تاکید کن تا منصور دیگر بار او را نیارد آزردن و یا کشتن و از این پیش بیاوردیم که ابن المقفع کاتب عیسی بن علی بود، ابن المقفع خط امان بکرد و در آن طریق مبالغه و افراط پیمود و حتی در بعض فصول آن نوشت که اگر امیرالمومنین به عم خود عبداللّه عذر آرد زنان او را بی طلاق بیزاری و ستور او وقف و بندگان او آزاد و مسلمانان از بیعت او یله باشند چون نامه بمنصور بردند توشیح را، مضمون آن بر او سخت گران آمد و گفت این زنهارنامه که کرد گفتند مردی به نام ابن المقفع کاتب عمّان تو عیسی و سلیمان . منصور نامه ای به سفیان والی بصره که پیش از این از او یاد کردیم نوشت و به کشتن ابن المقفع فرمان کرد سفیان خود به اسبابی که گفته آمد کینه او بدل داشت ، پس روزی که ابن المقفع دیدار سفیان خواسته بود او را بداشت تا دیگر زائران رخصت انصراف یافتند و سپس او را تنها بپذیرفت و با وی به حجره دیگر شد و در آن جا ابن المقفع را بکشت . و ابن المداینی گوید چون ابن مقفع به حجره سفیان درآمد سفیان او را گفت آنچه مادر مرا بدان برمیشمردی بیاد داری ؟ ابن المقفع بهراسید و بجان خویش زنهار طلبید و او گفت مادر من چنان که تو گفتی مغتلمه باد اگر ترا نکشم بکشتنی نو و بیمانند. پس فرمان کرد تا تنوری را برتافتند و اندامهای او یک یک باز میکرد و در پیش چشم او به تنور می افکند تا جمله اعضای او بشد پس سر تنور استوار کرد و گفت بر مثله تو مرا مواخذتی نرود چه تو زندیقی بودی و دین بر مردمان تباه می کردی . چون سلیمان و عیسی از ابن مقفع بپژوهیدند و دانستند که او تندرست بخانه سفیان اندر شد و باز بیرون نیامد داوری بمنصور برداشتند و سفیان را در بند به خلیفه بردند و گواهان حاضر آمدند و گواهی خویش بگذاردند، منصور گفت تا درنگرم و از آن پس گفت اگر من سفیان را بکشتم و ابن المقفع از این در درآمد (و اشاره بدر پشت سر خویش کرد) و با شمایان سخن گفت گمان برید که من شماها را نکشم !چون شهود این بشنیدند از شهادت بازایستادند و سلیمان و عیسی دم درکشیدند و دانستند قتل ابن المقفع برضای منصور ببود، و در این وقت از عمر ابن المقفع سی و شش سال میگذشت . و هیثم بن عدی گوید: ابن المقفع بر سفیان بسیار استخفاف کردی و از جمله چون سفیان را بینی سخت کلان بود هر گاه به وی درآمدی گفتی سلام علیکما، درود بر شمایان یعنی بر تو و بر بینی تو. و روزی سفیان میگفت من هیچگاه بر خاموشی پشیمانی نخوردم (ماندمت علی سکوت قط). ابن المقفع گفت گنگلاجی زیب و آذین تو است چگونه بر آن پشیمانی خوری . و یک روز در سر جمع از وی پرسید چه گوئی در حکم ارث مرده ای که از او زنی و شوئی بازمانده است . و سفیان میگفت سوگند با خدای که تن او ریزه ریزه از هم باز کنم . و او را بقتل غیله کشتن میخواست تا نامه خلیفه در امر قتل ابن المقفع برسید و او وی را بکشت و بلادری گوید چون عیسی بن علی در امر برادر خویش عبداللّه بن علی ، ببصره شد ابن مقفع را گفت نزد سفیان رو و چنان و چنین کن ابن المقفع گفت جز مرا بدین امر گمار چه من از او بر جان خویش بیم دارم و او گفت دل بد مکن من جان ترا پذرفتاری کنم و ابن المقفع برفت و سفیان با وی آن کرد که بیاوردیم . و برخی گویند که او را بچاه آبخانه درافکند و چاه به سنگ بینباشت و نیز گفته اند که او را بگرمابه کرد و در بروی استوار کرد و او با دمه حمام بتاسه و خبه بمرد و باز ابن خلکان گوید صاحب ما شمس الدین ابوالمظفر یوسف واعظ نواسه شیخ جمال الدین ابوالفرج بن الجوزی واعظ مشهور در تاریخ کبیر خود موسوم به مرآت الزمان اخبار ابن المقفع و قتل او را در سال 145 ه' . ق. می آورد و این مولف را عادت بر آن است که هر واقعه را در سال وقوع آن یاد کند و این دلیل کند که قتل ابن المقفع در سال مذکور بوده است . و از کتاب اخبار بصره عمروبن شیبه برمی آید که قتل او به سال 142 یا 143 بوده است و شعر او در حماسه آمده است و نیز گفته اند او را مرثیه ای است در مرگ ابی عمروبن العلاء المقری و ظاهراً این مرثیه پسر ابن المقفع محمدبن عبداللّه بن المقفع راست