نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳۸٧/٩/۱٧

ورود مضامین عرفان و تصوف به شعر و نثر فارسی مخصوصاً در قرن ششم هجری که از اعاظم کتب صوفیه که به عربی نگاشته شده بود مانند آثار «ابوعبدالرحمن سلمی»، «اللمع فی التصوف» و «آثار ابن عربی» ‌نشأت می گرفت موجب رواج تعداد زیادی اصطلاحات عربی در شعر و نثر فارسی شد

 

نثر فارسی از هزار سال پیش تاکنون، تحولات و تطورات بسیار به خود دیده است:

در اواخر قرن سوم تا اوایل قرن چهارم که ایرانیان پس از دو قرن بی خطی، صاحب خط شدند، کوشیدند پارسی بنویسند و از نوشتن با انشاء عربی به پارسی بازگردند. دراین خط جدید که از عربی اقتباس شد طبعاً همسانی خط و ارتباط و علائقی که با زبان عربی در دویست سال گذشته پیدا کرده بودند موجب ورود لغات عربی به خط و زبان فارسی گشت، اما ایرانیان که مایل بودند زبان پارسی استقلال خود را حفظ کند،

می کوشیدند که در ترجمه کتب عربی به پارسی ـ که بسیاری از آن کتابها را هم خود ایرانیان در زمانی که خط نداشتند به عربی نوشته بودند ـ لغات پارسی به کار ببرند، همانگونه که امروزه مترجمی که مثلاً زبان فرانسه یا انگلیسی یا زبانهای دیگر متنی را ترجمه می کند مایل نیست حتی یک لغت را به صورت اصلی بیاورد و ترجمه ناشده باقی بگذارد.


کتبی که در آغاز شکل گرفتن خط و زبان جدید فارسی(دری) ترجمه شده بیشتر الفاظش پارسی بود و جز لغاتی اصطلاحی که ناگزیر بودند صورت عربی آن را عیناً نقل کنند اکثر الفاظ به فارسی نوشته می شد که نمونه های آن ترجمه تاریخ طبری (موسوم به تاریخ بلعمی) و ترجمه تفسیر طبری و حدودالعالم و نظایر آنهاست. در قرنهای چهارم و پنجم نیز اهتمام به پارسی نویسی ادامه داشت و در اغلب کتب تألیفی این دوران، شواهد گویایی موجود است. اما از اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم که عرفان و تصوف در شعر و نثر فارسی گسترش یافت و تعداد نویسندگان و شاعران صوفی و عارف رو به ازدیاد نهاد، ورود لغات عربی به زبان فارسی افزایش گرفت، زیرا زبان عرفان، زبان رمز و راز و کنایات و اصطلاحات عرفانی بود، و چون لغات و اصطلاحات از کتب عرفانی عربی به فارسی می آمد و معمولاً اصطلاح را چه دینی و چه علمی و چه عرفانی به آسانی نمی شد معادل سازی کرد؛ اصطلاحات عرفانی، همچون اصطلاحات دینی در زبان فارسی شیوع یافت. 

پیش از این ایرانیان، اصطلاحات دینی را هم غالباً به پارسی برگردانده بودند مخصوصاً اصطلاحاتی که زیاد مورد نیاز بود. مثلاً به جای «صلوة» نماز گفتند و به جای «صوم» روزه گرفتند و حتی نام نمازهای پنجگانه را به فارسی وضع کردند: نماز بامداد، نماز پیشین، نماز دیگر،‌نماز شام، نماز خفتن. 

بعضی لغات و اصطلاحات که برای هر روز یا برای همه کس در همه حال مورد حاجت نبود معادل سازی نشد مانند: حرب، غزوه، حج، زکوة و مانند آنها. 

ورود لغات عرفانی به فارسی، تعداد الفاظ اصطلاحی را دو چندان یا چند برابر کرد، چون پیش از آن فقط لغاتی دینی و فلسفی و کلامی که بعضی هم یونانی بود و عربی نبود، همانگونه که به زبان عربی (با وجود آنکه دروازه لغت را عربها به روی لغات بیگانه بسته بودند) وارد شده بود به فارسی هم ورود پیدا کرد، چه به صورت معرب آن و چه به صورت اصلی. اما سیل اصطلاحات عرفانی که از کتب عربی صوفیان به ادب فارسی سرازیر گشت و حتی جملات و کلمات قصار صوفیان که اگر به صورت اصلی ادا نمی شد آن تأثیر را نداشت یا اصولاً مطلوب، مفهوم نمی گشت نظیر «اناالحق» حلاج یا «لیس فی جبتی سوی الله» بایزید بسطامی و نظایر متعدد آنها، موجب شد که پارسی نویسان نتوانند این سیل الفاظ و تعبیرات و عبارات را مهار کنند و به پارسی برگردانند. سُکر و صحو، تجلی و استتار و مراقبه و الفاظ اصطلاحی بی شمار دیگر، الفاظ معدود و محدودی نبودند که بتوان به آسانی آنها را ترجمه کرد، چرا که هرکدام علاوه بر معنای اصطلاحی ـ که اصطلاحی به آسانی قابل تبدیل نیست ـ متکی به عباراتی یا اقوالی بودند نظیر «مشاهده الابرار بین التجلی و الاستتار» که اینگونه عبارات مرجع و مسند و متکای کلماتی چون تجلی و استتار بود. بنابراین اگر می بینیم آن تقیدی که بزرگانی چون فردوسی( در شعر)و بیهقی(در نثر) در پارسی نویسی داشتند، در نویسندگان و شاعران قرن ششم یا هفتم دیده نمی شود، دلیل آن نیست که علاقه نویسندگان قرن ششم به پارسی کمتر بوده است، بلکه موضوع و مطلب کلام و نوشته آنان با موضوعات قرن چهارم متفاوت بود. موضوع کار فردوسی و بیهقی، تاریخ ایران و مسائل مربوط به ایران بود و طبعاً مسائل ایران را با واژه های ایرانی می توان بیان کرد، اما مثلاً کتابی که مربوط به فلسفه یونان باشد طبعاً با اسامی و الفاظ یونانی سروکار پیدا می کند و نمی توان از استعمال لفظ یونانی پرهیز کرد، همچنین است مثلاً تفاوت ترجمه تفسیر طبری که تفسیر قرآن کریم است با ترجمه تاریخ طبری (بلعمی) که با زبان عربی کمتر ارتباط دارد. 

در متون قرنهای چهارم و پنجم نیز آن دسته از نوشته ها که صرفاً مربوط به ایران و ایرانی بوده بیشتر الفاظش فارسی است. اما در همین زمان می بینیم که بعضی نامه ها از سلاطین ایران که به خلفای عباسی نوشته می شد یا تماماً عربی است یا اگر هم می خواستند با فارسی نویسی شخصیت خود و کشور خود را بنمایانند باز لغات عربی در آن بیشتر از نامه های معمولی داخلی بود، و حتی کاتبان سلاطین در 

نامه های داخلی هم برای اظهار فضل مخدوم خود و خود، به نوشتن نامه هایی مشحون از لغات دشوار و حتی مهجور عربی پرداختند. کتابهایی چون «التوسل الی الترسل» و «عنبة الکتبة» شاهد بارز این مطلب است. 

 و این اصطلاحات دهان به دهان می گشت موجب شد که حافظ بگوید: «دهان پر از عربی است.»