دَم أبی
قصة قصیرة جدا
خون پدرم
سبد از دست کودک افتاد. قلب کودک بر روی آسفالت فرو افتاد .
سبد افتاد، سبدی که در آن یک بطری از شراب بود
.
مایع سرخ بر روی آسفالت روان شد
.
کودک یک لحظه هراسناک ایستاد، سپس بر روی زانو نشست وشیشه های بطری را جمع کرد
.
روی مایع کف سفیدی انباشته شد
.
مگس بر آن نشست
.
کودک سدی از خاک ساخت و مایع سرخ را پشت آن جمع کرد
.
کودک بر ساعدهاى خود قرار گرفت. بد نیست بدانید ساعدهاى او بسیار لاغر بود
.
کودک روی ساعدهاى خود شیشه های بطری را جمع کرد وروی هم نهاد وتلاش کرد تا مگر بطری تازه ای بسازد
.
چرا نمی تواند؟ اشکش جاری شد و روی آسفالت ریخت
.
با دست راستش سد دیگری ساخت، سپس با دست چپ وپس از آن با هر دو دست
.

کودک روی زانوهایش برخاست .
صدا زد
:
به من بدهید(در حالی که نمی دانست چه می خواست ) تا در آن خون پدرم را جمع کنم
...
ونیز خون خودم را ...

دم أبی
سقطت السلة من ید الطفل . سقط قلب الطفل فوق الاسفلت
سقطت السلة . سلة بها قارورة خمر
جرى السائل الأحمر فوق الإسفلت .
وقف الطفل لحظة مرعوبا ، ثم وقع على رکبتیه یجمع زجاج القارورة .
تکثفت فوق السائل رغوة بیضاء .
وقع علیها الذباب .
بنى الطفل سدا من التراب جمع وراءه السائل الأحمر .
وقع الطفل على زندیه . لتذکیرکم ، زنداه نحیلان ، نحیلان جدا
وقع الطفل على زندیه یجمع زجاج القارورة . یرکبه فوق بعضه
یحاول صنع قارورة جدیدة . لم لا یحاول ؟
جرى دمه . جرى دمه فوق الاسفلت
بنى سدا آخر بکف یده الیمنى ، ثم الیسرى ، ثم الاثنتین .
قام الطفل على رکبتیه . نادى :
- أعطونی ( لم یدر ماذا یطلب ) . أجمع فیه دم أبی ...
ودمی ..