تاملی بر ادب عرب
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩۳/٩/٢٠

عدد در زبان عربی به دو دسته ی  اصلی و ترتیبی تقسیم می شود

اعداد اصلی: اعدادی هستند که برای شمارش چیزی از آنها استفاده می شود وعبارتند
از:

(1- واحد/ واحدة) (2- اثنان/ اثنتان) (3- ثلاثة/ ثلاث) (4- أربعة/ أربع)
(5- خمسة/ خمس) (6- ستّة/ ستّ) (7- سبعة/ سبع) (8- ثمانیة/ ثمانی) (9- تسعة/ تسع)
(10-  عشرة/  عشر) (11- أحدَ عشرَ/ إحدی عشرةَ) (12- اِثنا عشرَ/ اِثنتا عشرةَ)
(13- ثلاثةَ عشرَ/ ثلاثَ عشرةَ) (14- أربعةَ عشرَ/ أربعَ عشرةَ) (15- خمسةَ عشرَ/
خمسَ عشرةَ) (16- ستَّةَ عشرَ/ ستَّ عشرةَ) (17- سبعةَ عشرَ/ سبعَ عشرةَ)
(18-  ثمانیةَ عشرَ/ تمانی عشرةَ) (19- تسعةَ عشرَ/ تسعَ عشرةَ) (20- عشرون) (21-
واحد و عشرون/ واحدة و عشرون) (22- اثنان و عشرون/ اثنتان و عشرون) (23 – ثلاثة و
عشرون/ ثلاث و عشرون) ... (30- ثلاثون) (40- أربعون) (50- خمسون) (60- ستُّون) (70-
سبعون) (80- ثمانون) (90- تسعون) (100- مِئَة) (101- مئة و واحد/ مئة و واحدة)
(102- مئة و اثنان/ مئة و اثنتان) ... (111- مئة و أحدَ عشرَ/ مئة و إحدی عشرةَ)
... (200- مئتان) (300- ثلاثُمئةٍ) (400- أربعُمئةٍ) (500- خمسُمئةٍ) (600-
ستُّمئةٍ) (700- سبعُمئةٍ) (800- ثمانُمئةٍ) (900- تسعُمئةٍ) (1000- ألف) (2000-
ألفان) (3000- ثلاثةُ آلافٍ) ... (10000- عشرةُ آلافٍ) (11000- أحدَ عشرَ ألفاً)
(12000- اثنا عشرَ ألفاً) (13000- ثلاثةَ عشرَ ألفاً) ... (20000- عشرون ألفاً)
(100000- مئةُ ألفٍ) (200000- مئتا ألفٍ) (300000- ثلاثُمئةِ ألفٍ)  (1000000-
ملیون) (2000000- ملیونان) (3000000- ثلاثةُ ملایینَ) (11000000- أحدَ عشرَ
ملیوناً) ... (1000000000- ملیار) (3000000000- ثلاثةُ ملیاراتٍ) و ...

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩۳/٩/۱٧

جُرجی زیدان (زاده ۱۸۶۱ میلادی در بیروت، درگذشتهٔ ۱۹۱۴ قاهرهنویسنده، روزنامه نگار، ویراستار و آموزگار عرب‌زبان لبنانی است که بابت نوشتن ۲۳ رمان تاریخی و تاسیس نشریه الهلال معروف است. طی نهضت بیداری عرب‌ها و شکل‌گیری جنبش النهضة، قصد او از نوشتن رمان‌های تاریخی، آشنا نمودن مردمان عرب با فرهنگ و تاریخ خود بوده‌است.

زندگی و فعالیت‌:

وی در ۱۱ جمادی‌الثانی ۱۲۷۸ در خانواده‌ای تنگدست و مسیحی در بیروت به‌دنیا آمد. پدرش، حبیب، از اهالی روستای عَین عَنّوب بود که همراه خانواده‌اش به بیروت مهاجرت کرده و در آنجا در اغذیه‌فروشی کار می‌کرد. وی که خود بی‌سواد بود و فقط خواندن و نوشتن و حساب و کتاب مقدماتی را ضروری می‌دانست، زیدان را در پنج سالگی به مدرسه فرستاد تا در آینده در اداره اغذیه‌فروشی به او کمک کند. زیدان، پس از دو سال، به مدرسه رفت و در آنجا حساب، صرف و نحو، خوش‌نویسی و کمی زبان فرانسه آموخت. در یازده سالگی، با اصرار پدرش، تحصیل را رها کرد[ زیدان یک سال واندی در اغذیه‌فروشی نزد پدرش، و سپس دو سال در یک کارگاه کفاشی کار کرد، اما دوباره نزد پدرش بازگشت. در پانزده سالگی به مدرسه‌ای شبانه رفت و در مدت چهار ماه، با تلاش بسیار، زبان انگلیسی آموخت. در همان زمان، تألیف فرهنگی انگلیسی به عربی را آغاز کرد که ناتمام ماند. در اغذیه‌فروشی با بزرگانی نظیر ابراهیم الیازجی (منتقد، شاعر، روزنامه‌نگار و محقق) و عبداللّه بستانی (شاعر، روزنامه‌نگار ونمایشنامه‌نویس) آشنا شد و به عضویت گروه «جمعیة شمس‌البِرّ»، شعبه‌ای از جمعیت جوانان مسیحی در انگلستان، در آمد و در این گروه، با یعقوب صروف (روزنامه‌نگار، مترجم و داستان‌نویس)، سلیم البستانی (روزنامه‌نگار و داستان‌نویس)، و اسکندر البارودی آشنا شد. با تشویق‌ها و راهنمایی‌های بارودی، تصمیم گرفت به دانشکده پزشکی برود. دو ماه دروس مقدماتی را نزد بارودی خواند و در ۱۲۹۸ در رشته پزشکی به کالج پروتستان سوری راه یافت و در سال اول، شاگرد ممتاز شد. در اوایل سال دوم، زیدان و دانشجویان دیگر در اعتراض به کاستی‌های دانشکده و برای احقاق حقوق خود و هواداری از استادی که به علت سخنرانی در باره داروینیسم اخراج شده بود، از رفتن به کلاس خودداری کردند. پس از کشمکش‌های بسیار، دانشکده تصمیم گرفت دانشجویان معترض را اخراج کند.[ سپس او در رشته داروسازی امتحان داد و چندی در این رشته درس خواند، ولی آن را نیمه‌کاره رها کرد و برای ادامه تحصیل به مصر رفت، وی قبل از سفر به مصر به عضویت فراماسونری در آمده بود. در ابتدا قصد داشت در مصر در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهد؛ اما، با پیشنهاد صاحب روزنامه الزمان، یک سال در آنجا مشغول بکار بود. در همان سال در حمله انگلیس به سودان، برای درهم شکستن قیام محمد احمدبن عبداللّه معروف به مهدی سودانی، در سمت مترجم امنیتی به ارتش انگلستان پیوست. در ۱۳۰۲ به بیروت بازگشت و به فراگیری زبان عبری و زبان سریانی پرداخت و به عضویت المجمع العلمی‌الشرقی در آمد. در ۱۳۰۳، اولین کتاب وی، با عنوان الالفاظ العربیة و الفلسفة اللغویة، در بیروت به‌چاپ رسید و به‌سبب انتشار آن، او عضو انجمن سلطنتی آسیایی گردید. در همان سال، به لندن سفر کرد و با آثار مستشرقان آشنا شد. پس از بازگشت به قاهره، در زمستان همان سال به پیشنهاد یعقوب صروف و فارِس نَمِر، در مجله المقتطف استخدام گردید. وی بیشتر به کارهای اجرایی می‌پرداخت، به‌طوری که در مدت یک سال و نیم همکاری، فقط یک مقاله در آنجا به چاپ رساند. در ۱۳۰۶، از سمت خود کناره‌گیری کرد و دو سال در مدرسه العبیدیة الکبری'، به عنوان معلم ارشد، به تدریس زبان عربی پرداخت. در ۱۳۰۸ ازدواج کرد و با مشارکت یکی از دوستانش، چاپخانه کوچکی تأسیس کرد که سال بعد، با کناره‌گیری شریکش، به‌تنهایی اداره آن را برعهده گرفت. وی در اواخر ۱۳۰۹، مجله الهلال را تأسیس نمود از ۱۲۹۸ رابطه عمیق و استواری بین زیدان و مستشرقانی مانند نولدکه، گولدتسیهر، کراچکوفسکی و مارگلیوث و وان‌دایک ایجاد شد و دفتر مجله الهلال محل رفت‌وآمد مستشرقانی بود که به مصر می‌آمدند. زیدان در ۱۹۰۸ به استانبول، در ۱۹۱۲ به کشورهای اروپایی و در ۱۹۱۳ به فلسطین سفر کرد. در ۱۹۱۰، دانشگاه قاهره از وی برای تدریس تاریخ اسلام دعوت کرد. انتخاب یک مسیحی برای تدریس تاریخ اسلام، اعتراض شدید مسلمانان را برانگیخت و زیدان مجبور به کناره‌گیری از این سمت شد. وی در ژوئیه ۱۹۱۴ در منزل خود در قاهره به‌طور ناگهانی درگذشت. شاعرانی چون احمد شوقی، محمد‌حافظ ابراهیم، ولی‌الدین یکن، خلیل مُطران و ایلیا ابوماضی در مرگ او مرثیه‌هایی سرودند.


ادامه مطلب ...
نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩٢/٩/۸
منقول:http://yas84.blogfa.com/

صنت نفسی عما یدنس نفسی     و ترفعت عن جدا کل جبس

 

لغت: النفس: روان. الجدا: بخشش. الجبس: پست و ترسو

 
 

معنی: روان خود را حفظ کردم از آنچه چرکین و آلوده می کند این روان را و خود را بالا گرفتم از بخشش هر آدم فرومایه و پستی. (خود را از قبول بخشش هر پست و فرومایه بالا گرفتم ).

 

2- و تماسکت، حین زعزعنی الدهر     التماسا منه لتسعی و نکسی

 

لغت: تماسکت: ماندم. زعزعنی الدهر: روزگار مرا به شدت حرکت داد. التعس: بدبختی و نابودی. النکس: بازگشت بیماری، سقوطی که سرپائین باشد و پاها بالا قرار بگیرد و اینجا به معنای شکست و سرنگونی است.

 
 

معنی: در آن هنگام که زمانه مرا به قصد سرنگون کردن و نابودی لرزاند خود را استوار داشتم و در برابر حوادث روزگار پایداری پیشه ساختم.

 

3- بلغ من صبابه العیش، عندی        طففتها الایام تطفیف بخس

لغت: ابلغ: جمع بلغه: مقداری از خوراک که آدمی را بسنده باشد، قوت لایموت. الصبابه ی: باقی مانده چیزی. تطفیف: کم فروشی کردن، پیمانه را پر نکردن. البخس: ناقص و کم.

معنی: مقداری از باقیمانده زندگی برای من مانده است هر چند که روزگار کم فروشی کرده و چون کسی که پیمانه را ناقص پر کند از آن کاسته است. (عمرم به پایان رسیده است و اندکی برای من باقیست روزگار کم فروش همین اندک را هم خشک فروشی می کند ).

4- و یعید ما بین وارد الرفه

علل شربه، وارد خمس
لغت: الرفه: رفتن شتر یا گوسفد به آبشخور هر روز و هر ساعت که بخواهد. وارد الرفه: کسی که هر زمانی بخواهد بر آبشخور وارد شود. العلل: بار دوم بارها و پیاپی آب نوشیدن بر خلاف النهل که اولین بار آب آشامیدن است. الخمس: یعنی چهار روز شتر بچرد و روز پنجم بر آب وارد شود و برخی گفته اند سه روز بچرد و روز چهارم بر آب وارد شود.
معنی: فرق زیادی است میان آنکه با رفاه و آسایش هر وقت که بخواهد به آبشخور در آید و دوباره و یا چندباره آب بنوشد و کسی هر پنج روز یک بار بر آب وارد شود.

5- و کان الزمان أصبح محمولاً

هواه مع الأخس الأخس
لغت: الاخس: پست و حقیر و خسیس
معنی: گویا زمانه هوایش با افراد پست است،یعنی زمانه با فرومایگان به نیکی رفتار می کند و به نیکان ظلم و ستم روا می دارد. (گویی زمانه عشقش به فرومایه ترین فرومایگان حمل گردیده است.گویی زمانه عشق را بر پای خسان ایثار کرده است).

6- و اشترائی العراق خطه غبن

بعد بیعی الشام بیعه و کس
لغت: در برخی منابع خطه آمده است ولی در کتاب مجانی الحدیثه خطه آمده است. الخطه: کار دشوار و مهم، اقدام کردن و پرداختن به کاری، برنامه ریزی. الخطه: جایی که کسی در آن فرود آید که پیش از وی دیگری فرو نیامده باشد. الغبن: ضرر کردن در معامله، فریب خوردن در معامله. الوکس: زیان و کاستی در معامله: «باع البضاعه بیعه و کس» کالا را به زیان فروخت.
معنی: خریدن من عراق را، مرا مغبون کرد. (اقامت من در عراق کاری است به زیان من) بعد از فروختنم شام را به ارزانی. (بعد از آنکه از شام رحلت کردم) هم در خریدن عراق و هم در فروختن شام ضرر کردم. شام را ارزان فروختم، یعنی ضرر دادم و عراق را گران خریدم چون سودی در آن نیست و بالاخره رحلت من از شام و اقامتم در عراق به ضرر من شد.

7- لاترزنی، مزاولاً لاختیاری،

عند هدی البلوی، فتنکر مسی
لغت: رازه: او را آزمایش کرد. لاتزرنی: مرا آزمایش مکن. المزاول: اقدام کننده و ادامه دهنده کاری. منظور از هذه البلوی: اینجا همان است که بیت قبل گفت، یعنی رحلت از شام و اقامت در عراق. المس: تماس گرفتن.
معنی: به قصد امتحان مرا در این بلوی و مصیبت (آمدنم به عراق)میازمای. زیرا که ملاقات و برخورد من را بد و ناپسند می شماری. (یعنی چون از این قضیه ناراحتم. پس سر به سرم مگذار.)

8- و قدیما عهدتنی ذاهنات

آییات، علی الدنیئات، شمس
لغت: الهنات: جمع الهنه، مونث الهن: کنایه از چیز است. هذا هنک: این چیز توست. و در اینجا مراد از الهنات: خلق و خوی بد است. «فیه هنات» دارای خلق و خوی بد است. الآبیات: جمع الآبیه مونث الآبی: ناخوش دارنده، الشمس: جمع شمساء: سرکش و گردنکش و سرسخت.
معنی: از دیر باز به خلق و خوی بد، ناپسند، و چموش و سرکش در پستیها، مرا می شناختی.

9- و لقد رابنی نبوابن عمی

بعد لبن من جانبیه و انس
لغت: رابنی: مرا به شک انداخت، با من کاری کرد که من آنرا ناپسند می شمارم. النبو: ناسازگاری و بدرفتاری با خویشان. مراد شاعر از پسر عمو، خلیفه المنتصر است چون بحتری قحطانی است و خلیفه عدنانی و قحطان و عدنان به منزله دو برادر هستند. چون پدران اعراب به شمار می روند و این خود دلیل بر آن است که بحتری این قصیده را پس از قتل متوکل سروده است و گفته شده که مراد از پسر، عموالراهب عبدون بن مخلد است که در اصل یمنی است.
معنی: پسر عموی من پس از نرمی و محبت و گرمی و انس و الفتی که از هر دو جانبش جاری بود به من بی محلی و توهین کرد و مرا نارحت کرد.

10- و إذا ما جفیت، کنت حریاً

أن أری غیر مصبح حیث امسی
لغت: حری: شایسته.
معنی: هرگاه جفا بینم شایسته ام و به من حق داده می شود که سبک سیر سفر کنم و صبح کننده دیده نشوم آنجا که شب را به صبح می آورم و این بیت مقدمه سفر او به مداین و ایوان مداین است. بعد از آنکه به من بی احترامی شد شبانه شام را ترک کردم.

11- حضرت رحلی الهموم، فوجهت

إلی أبیض المدائن عنسی
لغت: الهموم: جمع الهم، نیت و قصد که آدمی در دل داشته باشد، غم و اندوه. العنس: ماده شتر قوی و نیرومند. البیض المدائن: یکی از کاخهای شهر مدائن است.
معنی: غمها به بار اندازم حاضر شدند سپس شتر خود را متوجه کاخ ابیض مدائن (تیسفون پایتخت و مقر شاهنشاه در عهد خسرو اول)ساختم یا قصد سفر کردم و ناقه ام را به جانب کاخ مدائن متوجه ساختم، در وطن غمها به سراغم آمدند مهیای سفر شدم.

12- اتسلی عن الحظوظ، و آسی

لمحل من آل ساسان درس
لغت: آل ساسان: مراد پادشاهان ایران از نسل اردشیر، نوه ی ساسان، مؤسس دولت ساسانی در سال 223م است. درس: کهنه و مندرس. آسی: ناراحتم: أتسلی: تسلیت پیدا کنم، فراموش کنم، الحظوظ: جمع الحظ: بهره و شانس
معنی: ناتسلی یابم و فراموش کنم، بهره و شانسی را که به دیگران رسیده است و غمگین شوم به خاطر مکانی کهنه از آل ساسان.

13- ذکرتییهم الخطوب التوالی

و لقد تذکر الخطوب و تنسی
لغت: الخطوب التوالی: غمها و مشکلاتی پی در پی
معنی: غمها و مشکلات پی در پی آنها را به یاد من آورد و مشکلات و گرفتاریها گاهی چیزی را به یاد آدم و گاهی از یاد می برد. (ضمیر «هم» ممکن است به آل ساسان برگردد یا به خلفای عباسی برگردد که غیر عربها بر حکومت آنها مسلط شده اند).

14- و هم خافضون فی ظل عال

مشرف، یحسر العیون و یخسی
لغت: الخافضون: کسانی که در ناز و نعمت و زندگی مرفه بسر برند. ضمیر «هم» به آل ساسان برمی گردد. ظل عال: قصر و کاخ با شکوه. یحسر العیون: چشمها را ضعیف و کم سو می کند. یخسی العیون: چشمها را خسته و درمانده می کند.
معنی: در حالی که (ساسانیان) در سایه قصر بلند و مشرف بر صحراهای اطراف در ناز و نعمت آرمیده اند و این قصرها آنقدر بلند است که چشمها را کم سو و خسته و درمانده می کند، وقتی انسان به این کاخها نگاه می کند چشم را می زند و دیده به بلندای آن نمی رسد.

15- مغلق بابه، علی جبل القیق

ألی دارتی خلاط و مکس
لغت: القیق: نام کوهی است که (قفقاز). خلاط و مکس. (ساکنان آن کاخ از قفقاز تا خلاط و مکس حاکم بودند. گفته شده در منطقه کوه قفقاز ملتهای زیاد با زبانهای مختلف زندگی می کرده اند. لذا معنای بیت این است که گویا کاخ بر ملتهای مختلف بسته است چون در آن کنیزان و خادمان از ملتهای مختلف یا زبانهای مختلف وجود دارد، و دیگر نیازی به کسی نیست.)

16- حلل ثم تکن، کأطلال سعدی

فی قفار من البسابس ملس
لغت: الحلل: جمع حله، محله ها، اطلال سعدی، ویرانه های سعدی در شبه جزیره عربستان، القفقاز: خالی از سکنه، البسابس، جمع البسبس: زمین خالی از سکنه: ملس، جمع ملساء: زمین خالی از گیاه و علف.
معنی: (در این بیت شاعر مقایسه می کند سرزمین خوش آب و هوای ایران را با سرزمین خشک و بی آب و علف شبه جزیره ی عربستان و می گوید ): منزلهایی آباد که چون ویرانه های سعدی در زمینهای بی آب و علف و خالی از سکنه نبود.

17- و مساع، لولا المحاباه منی

لم تطقها مسعاه عنس و عبس
لغت: المساعی: جمع المسعاه: بزرگواری و مکرمت. الحابه: تمایل و توجه، جانبداری کن. لولا المحاباه منی: اگر تمایل و توجه و جانبداری من به عربیت نبود. چون خودم عرب هستم. العنس: قبیله قحطانی در یمن. العبس: قبیله عدنانی در نجد.
معنی: کوششها و کرامتها و بزرگیهایی در ایران می بینیم که اگر عرب نبودم تا از عربیت حمایت و جانبداری کنم می گفتم کرامتهای قبایل عنس و عبس یعنی کل عرب به ایشان نمی رسد و توانایی رسیدن به این کرامتها را ندارند

18- نقل الدهر عهدهن من الجد

ده، حتی غدون انضاء لبس
لغت: انضاء جمع انضو: لاغری و اینجا کهنگی و اندراس اللبس: اشتباه یا جمع اللباس است به معنای جامه. الحده: نوی و تازگی
معنی: روزگار زمان آنها را از نوی و تازگی بگرداند تا اینکه آنقدر کهنه شوند که انسان در تشخیص آن دچار اشتباه می شود یا تا اینکه کهنه جامگان شدند.

19- فکان الجرماز، من عدم الان

س،و إخلاقه، بنیه رمس
لغت: الجرماز: گونه ای از انواع کاخ و ساختمان، نام ساختمانی در مدائن که از بین رفته است. البنیه: ساختمان: الرمس: قبر.
معنی: قصر جرماز به خاطر نداشتن انیس و مونس و کهنه شدنش مانند ساختمان گورستانی است.

20- لوتراه، علمت ان اللیالی

جعلت مأتما، بعد عرس
معنی: اگر تو آنرا بنگری درمی یابی که روزگار بعد از عروسی و شادی، عزا در آن به پا کرده است.

21- و هو ینبک من عجائب قوم

لا یشاب البیات فیهم بلیس
لغت: اللَبس و اللُبس: اشتباه
معنی: و آن ساختمان به تو خیر از عجائب قومی می دهد که سخن در باره ی ایشان به اشتباه نمی آمیزد. (ضمیر «هو» به قصر جرماز بر می گردد.

22- فاذا ما رأیت صوره أنطا

کیه، ارتعت بین روم و فرس
لغت: أنطاکیه: شهری است در شمال سوریه و الآن جزء ترکیه است. تصویر شهر انطاکیه در ایوان مدائن بود. ارتعت: إرتاع: یرتاع: ترسیدی.
معنی: چون نقش نبرد انطاکیه را که بین دو کشور روم و ایران بود بر ایوان مدائن ببینی می ترسی.

23- والمنایا موائل و أنوشرو

ان یزجی الصفوف تحت الدرفس
لغت: موائل، جمع لامائله: پایه چراغ، اینجا یعنی حضور داشتن، یزجی: می راند. الدرفس: پرچم بزرگ، درفش کاویانی.
معنی: و مرگها ایستاده اند و انوشیروان صفهای سپاه را زیر درفش کاویانی می راند و پس و پیش می کند

24- فی اخضرار من اللباس، علی إص

فر، یختال فی صبیغه و رس
لغت: یختال: کبر می ورزد: الورس: گیاهی است مانند کنجد، پوست دانه آن قرمز است و در رنگرزی بکار می رود.
معنی: و او در لباسهای سبز بر اسبی زرد رنگ که متمایل به قرمز چون گیاه و رس است با تکبر راه می رود.

25- و عراک الرجال، یبن

یدیه، فی خفوت منهم و اغماض جرس
لغت: العراک: در گیری. الخفوت: سکوت. الجرس: صدای کم
معنی: و در درگیری مردان در مقابل او در آرامش و سکوت و بدون سرو صدا انجام می شود.

26- من مشیح یهوی بعامل رمح

و ملیح من السنان بترس
لغت: المشیح: یورش کننده «مقابل مشیح یهوی بر محه» جنگجویی که با نیزه به دشمن روی آورد و حمله کند. عامل الرمح: قسمت نزدیک به سر نیزه. السنان: سرنیزه. الملیح: کسی که بترسد و از چیزی پرهیز کند. الترس: سپر. ملیح من السنان بترس: کسی که در برابر نیزه ای که به سوی او می آید در پناه سپر قرار گیرد.
معنی: در آن تصویر کسانی هستند که با نیزه و سر نیزه حمله می کنند و کسانی دیگر که از ترس نیزه در پناه سپر قرار می گیرند.

27- تصف العین انهم جد احیا

ءَ، لهم، بینهم، اشاره خرس
لغت: الجد: حقیقی و واقعی، تلاش و کوشش
معنی: بقدری این تصویر دقیق است که چشم می پندارد آن افراد زنده هستند با هم می جنگند ولی لال هستند و صدایی از آنها خارج نمی شود.

28- یعتلی فهم ارتیابی، حتی

تتقراهم یدای بلمس
لغت: یعتلی: زیاد می شود. تتقراهم، آنها را دنبال می کند.
معنی: شک من درباره زنده بودن آنها بالا می رود تا جایی که دستان من به دنبال آنها می رود تا آنها را لمس کند و دریابد که واقعاً زنده هستند یا نه.

30- من مدام تقولها هی نجم،

اصوأ اللیل، أو مجاجه شمس
لغت: المدام: شراب. تقولها: می پنداری. المجاجه: عصاره هر چیزی و اینجا مراد اشعه خورشید است.
معنی: از شرابی ما را سیراب کرد، که تو پنداری ستاره ائی است که شب را روشن می کند یا شعاع خورشید است.

31-و تراها، إذا أجدت سرورا

و ارتیاحا للشارب المتحسی

32- افرغت فی الزجاج من کل قلب،

فهی محبوبه الی کل نفس
لغت: أجدت: تازگی بخشید. نو کرد. المتحسی: کسی که شراب را جرعه جرعه بخورد. اُفرغت: ریخته شد.
معنی: آن هنگام که این باده، شادی جرعه نوش را تازه و نو گرداند گوئی که از هر دلی در پیاله ریخته شده است. از این رو نزد هر روانی محبوب است.

33-و توهمت أن مسری ابروی

ز معاطیّ، والبلهبذ إنسی
لغت: المعاطی: هم پیاله. البلهبذ: باربد یا باربذ، نام مطرب خسرو پرویز است که اصل جهرمی بوده است. الانس: همدم
معنی: و خیال کردم که خسرو پرویز هم پیاله من و باربد همدم من است.

34- حلم مطبق علی اشک عینی

أم أمان غیرن ظنی و حدسی؟
لغت: الحلم: رویا، خواب که شخص خفته می بیند. الامانی: جمع الامنیه آرزو.
معنی: آیا آنچه را که می بینم رویا است که چشم مرا به شک انداخته است یا آرزوهایی که حدس و گمان مرا تغییر داده است.

35- و کان الایوان من عجب اصن

عه، جوب فی جنب أرعن جلس
لغت: الجوب: اگر مصدر جاب یجوب باشد به معنای بریدن و شکافتن است و گرنه به معنای سپر است. الارعن: نادان و تهی مغز، کوه بلند و دراز. الجلس: نادان، گول، ابله، قوی هیکل و احمق. الجلس: زمین سخت، زمین بلند.
معنی: این بیت را به دو طریق می توان معنی کرد:
1-این کاخ آنقدر شگفت انگیز ساخته شده است که مانند سپری است بر روی سر مرد قوی هیکل و احمق، از جهت گرد بودن طاقهای آن و اینکه در کنار ساختمان عظیمی بنا شده است.
2-این کاخ، شگفت انگیز ساخته شده و مانند شکافی (غاری) است که در کنار کوهی عظیم و بلند ایجاد شده باشد.

36- یتظنی، من الکابه، أن یب

دو لعینی مصبح أو ممسی،

37- مزحجا بالفراق عن انس إلف

عز، أو مرهقاً بتطلیق عرس
لغت: المزعج: ناراحت شده. الکابه: غم و اندوه. یبدوله: برای او امری آشکار شد، پدید آمد. الانس: مهربانی و همدمی. الألف، دوست، رفیق.المرهق: به زحمت افتاده، مظلوم.
معنی: ایوان، از شدت غم و اندوه، در برابر دیدگان مسافران و رهگذرانی که صبح و شام بر آن می گذرند چنین می نماید که گوئی از دوری دوست دمساز و ارجمند ملول گشته یا به طلاق همسر مهربان خود مجبور گردیده است. (این ایوان از بس محزون و غم آلوده و پریشان است که گوئی کسی است که از دوست عزیز و نایاب خود جدا شده یا همسر غمگسار خود را به اجبار رها کرده است.)

38-عکست حظه اللیالی، و بات ال

مشتری فیه، و هو کوکب نحس
لغت: المشتری: سیاره مشتری که در انگلیسی آنرا ژوپیتر و در فارسی برجیس می نامند و آن سیاره خوشبختی است ولی شاعر معتقد است که در این قصر به خاطر مصائبی که در آن پیش آمده، سیاره ی مشتری، نحس و شوم گشته است.
معنی: روزگار بخت و اقبال این قصر را برگردانده است و مشتری که سیاره ی خوشبختی است در این قصر بدل به سیاره ی بدبختی شده است.

39- فهو یبدی بجلدا، و علیه

کلکل من کلاکل الدهر مرسی
لغت: التجلد: صبر. الکلاکل: سینه. المرسی: ثابت و استوار.
معنی: او صبر خود را آشکار می کند. (صبر پیشه می سازد) و او را سینه ای است ثابت و استوار از سینه های دنیا (روزگار).

40- لم یعبه أن بز من بسط الذی

باج، و استل من ستنور الدمقس
لغت: بز: گرفته شد. استل: کشیده شد، همچنان که شمشیر از نیام بیرون کشیده می شود. الدیباج: دیبا، لباسی که تار و پودش ابریشم باشد. اصل کلمه فارسی و «دیوبافت» است. الدمقس: ابریشم سفید.
معنی: بر او عیبی وارد نشد (خرده گرفته نشد) که فرشهای حریر از او گرفته شد و پرده های ابریشم سفید از آن بیرون کشیده شد.

41- مشمخر، تغلوله شرفات

رفعت فی رووس رضوی و قدس
لغت: المشمخر: بلند. تغلو: بالا می رود. الشرفه: طبقه بالای ساختمان، بالکن. رضوی: نام کوهی است در مدینه نزدیک ینبع. قدس: نام کوهی است بلند در سرزمین نجد.
معنی این کاخ بسیار بلند است با بالکنهای بلند که گویا این بالکنها بر قله دو کوه رضوی و قدس قرار گرفته (این کاخ به مانند آن دو کوه است در بلندی).

42- لابسات من البیاض، فماتب

صرمنها، الافلانل برس
لغت: الفلائل: جمع فلیله، موی انبوه، در بسیاری از کتابها به جای این کلمه غلائل آمده است و غلائل جمع غلاله است یعنی زیرپوش، زیرپیراهنی. البرس: پنبه.
معنی: بالکنها سفیدپوش هستند به گونه ای که چشم، آنها را فقط به صورت انبوهی از پنبه می بیند.

43- لیس بدری أصنع إنس لجنء

سکنوه، أم صنع جن لإنس
معنی: معلوم نیست که انسان برای جن ساخته شده است که اجنه در آن سکوت کند یا اجنه آن را برای انسان ساخته اند.

44- غیر انی أراه یشهد أن لم

یک بانیه، فی الملوک، بنکس
لغت: النکس: مرد ناتوان و فرومایه که سودی به دیگران نداشته باشد. آنکه از دلیری و بخشش به دور باشد.
معنی: البته من معتقدم که این کاخ بیانگر این است که سازنده آن در میان پادشاهان آدم پست و فرومایه ای نبوده است.

45- فکانیأاری المراتب و القوم،

إذا ما بلغت آخر حسی
معنی: وقتی کاملاًاحساس می کنم گویا آن درجات و آن قوم را می بینم. (در اینجا شاعر به عالم خیال رفته و می گوید من ایرانیان را می بینم و حتی مراتب و جایگاه آنها را احساس می کنم )

46- و کان الوفود ضاحین حسری

من وقوف، خلف الزحام، و خنس
لغت: الوفود: هیئتهای نمایندگی. الضاحین: آفتاب نشینان، کسانی که زیر آفتاب هستند. الحسری: جمع حسیر: درمانده و خسته. سربرهنه. الزحام: ازدحام جمعیت، فشار مردم در جای تنگ، الخنس: جمع الاخنس: عقب مانده.
معنی: گویا هیئتهای نمایندگی در زیر آفتاب پشت سر هم به خدمت خسرو می روند و بخاطر احترام به او سرهای خود را برهنه کرده اند. و یا چون زیاد به نوبت ایستاده اند خسته و درمانده شده اند.

47- و کان القیان، وسطالمقاص

یر،یرجحن بین حو و لغس
لغت: القیان جمع القینه: کنیزان آواز خوان. المقاصیر جمع المقصوره: خانه وسیع و محفوظ، یکی از اتاقهای خانه، یرجحن: تاب می خورند. الحو جمع الحواء: زنی با لبهای کبود و گندمگون. لعس، جمع العساء: زنی با لبان سیاه.
معنی: گویا کنیزان آواز خوان با لبانی کبود و سیاه وسط اتاقها تاب می خورند. (می رقصند)

48- و کان الاقاء اول من أم

س،و وشک الفراق أول أمس
معنی: گویا دیدار من با ساسانیان پریروز رخ داده است و دیروز از آنها جدا شدم.

49- و کان الذی یرید اتباعا

طامع فی الحوقهم صبح خمس
معنی: گویا کسی که می خواهد به دنبال آنها برود، صبح روز پنجم به آنها خواهد رسید.

50- عمرت للسرور دهرا فصارت

للتعزی، رباعهم و التاسی
لغت: الرباع جمع الربع: خانه، محله.
معنی: خانه های آنها مدتی را در شادی گذرانده سپس به عزا و غم و ماتم گرفته شده است (زمانی آباد شدند تا ساکنان و بینندگان آن شاد گردند لیک چون دست روزگار ساسانیان را فرو گرفت کاخهای آباد به ویرانی گرایید و شادمانی بینندگان به اندوه منتهی شد.)

51- فلها أن أعینها بدموع

موقفات علی الصبابه، حبس
معنی: حق آن خانه ها است که من آنها را یاری کنم با اشکهایی که بر عشق، محبوس شده است. (اشکی که در سوز عشق ریخته نشده است.)

52- ذاک عندی و لیست الدار داری،

باقتراب منها، و لا الجنس جنسی
معنی: آنجا متعلق به من است در حالی که نه خانه من نزدیک آنجاست و نه من از جنس آنها هستم.

53- غیر نعمی لأهلها عند اهلی،

غرسوا، من ذکائها، خیر غرس
لغت: النهی: نیکی و احسان. الذکاء: تمام هر چیزی و اینجا مراد نیکی و احسان است.
معنی: جز حق نعمتی که صاحبان آنجا را بر مردم من است و نهال نعمتی که با بالیدنش بهترین درختی است که کاشته اند. و از پرباری و فزونی خود نهال نیکی را در میان ما نشاندند. (نیکی کردند و نیکی آنها روی کار آوردن دولت عباسی بود. شاید شاعر در این بیت و ابیات بعد اشاره می کند به کمک ایرانیان در زمان انوشیروان به سیف بن ذی یزن پادشاه یمن در جنگ با حبشه به رهبری فرمانده «اریاط» چون شاعر قحطانی است و منسوب به یمنی ها است.)

54- أیدوا ملکنا و شدوا قواه

بکماه، تحت السنور، حمس
لغت: الکماه: جمع الکمی: شجاع، غرق در سلاح. السنور: یک نوع زره. حمس: جمع أحمس: نیرومند و غیرتمند.
معنی: آنها پادشاهان ما را تایید کردند و با نیروهای غرق در سلاح و زره پوش و غیرتمند ما را یاری کردند.

55- و أعانوا علی اکتائب أریا

ط بطعن عی النحور، و دعس
لغت: کتائب جمع کتیبه: لشکر. أریاط: نام فرمانده سپاه حبشیها. الدعس: لگدمال کردن، نیزه زدن
معنی: به سیف بن ذی یزن کمک کردند و به لشکریان اریاط حمله بردند و نیزه در سینه آنها فرو بردند و آنها را لگدمال کردند.

56- و أرانی، من بعد، أکلف بالاش

راف طراً من کل سنخ و إس
لغت: کلف به: شیفته او شد. طرا: همه. السنخ: اصل و نسب. الاس: پایه و اصل
معنی: از این به بعد این ایوان مرا بر آن داشت که شیفته تمام اشراف شوم از هر تیره و نژادی که باشند.

نکاتی صرفی و نحوی و بلاغی:

1.شاعر نفس و روان خود را به جامه ای پاک تشبیه که آنرا از چرکین شدن بدور داشته است. استعاره ی بالکنایه و تخییلیه.
2.التماس: مفعول له.
3.بلغ: مبتدا و عندی به خبر. تطفیف: مفعول مطلق نوعی. شاعر ایام را به فروشنده ای تشبیه کرده است و تطفیف را برای آن بکار برده و عیش را به کالا و متاع تشبیه کرده است.
4.بعید: خبر مقدم. ما: مبدای مؤخر. علل صفت سبی برای رفه. شرب: فاعل علل.
5.محمولا:خبر أصبح و هوی اسم آن تقدیرا مرفوع
6.اشتراء: مبتدا. العراق: مفعول به برای اشتاء. خطه: بدل برای عراق. بعد: ظرف متعلق به خبر محذوف.
7.مزاولا: حال.
8.قدیما: مفعول فیه. ذا: حال. آبیات: صفات برای هنات و شمس صفت دوم برای هنات.
10.مصدر مؤول مجرور است به حرف جز محذو ف. غیر: مفعول به دوم.
11.عنس: مفعول به برای فعل وجهت.
12.من آل: جار و مجرور متعلق است به صفت محذوف. درس: صفت دوم برای محل.
14.عال: صفت برای موصف محذوف یعنی قصر عال. مشرف: صفت دوم. یا صفت برای عال چون عالی صفتی است که جانشین موصوف شده است پس می تواند موصوف هم واقع شود.
15.مغلق: صفت برای قصر محذوف در بیت قبل. باب: نایب فاعل برای مغلق.
16.حلل: خبر برای مبتدای محذوف: «دهی»
17.مساع: معطوف به حلل و تقدیرا مرفوع. المحاباه: مبتدا و خبر آن «موجود» محذوف.
18.أنضاء: خبر برای غدون.
31.سرورا: مفعول به برای اجدت.
32.حلم: خبر برای مبتدای محذوف. مطبق برای حلم. عین مفعول به است برای مطبق.
36. نائب فاعل یتظنی: ضمیر مستتر هو است که به ایوان بر می گردد و مصدر مؤول «أن یبدو» مفعول به دوم است. مزعجاً حال است برای فاعل یبدو.
40. مصدر مؤول «أن بز» فاعل برای لم یعب.

http://aladab.mihanblog.com

نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩٢/٩/۸

چشمانت جنگلی از درختان نخلند در آغاز صبح
عیناکِ غابتا نخیلٍ ساعةَ السحر
Your eyes are two palm tree forests in early light,

یا دو ایوان بلند که ماه در دوردستشان می درخشد
أو شرفتانِ راحَ ینأى عنهُما القمر
Or two balconies from which the moonlight recedes

چشمانت وقت تبسم
چون تاکستانی است پر از برگ
عیناکِ حین تبسمانِ تُورقُ الکروم
When they smile, your eyes, the vines put forth their leaves,

و رقص نور هاست در چشمت چون رقص هزار ماه در برکه
وترقصُ الأضواءُ .. کالأقمارِ فی نهر
And lights dance .. like moons in a river

انگار پارو یی موج انداخته است بر آن ها در آغاز صبح
یرجُّهُ المجدافُ وَهْناً ساعةَ السحر...
Rippled by the blade of an oar at break of day
و انگار ستارگان در ژرفای چشمانت می تپند
کأنّما تنبضُ فی غوریهما النجوم
As if stars were throbbing in the depths of them . . .

و در مه مبهم اندوه شناورند
وتغرقان فی ضبابٍ من أسىً شفیف
And they drown in a mist of sorrow translucent

چون دریایی که دست غروب لمسش کند
کالبحرِ سرَّحَ الیدینِ فوقَهُ المساء
Like the sea stroked by the hand of nightfall;

پر از لرزش پاییز و هرم زمستانند
دفءُ الشتاءِ فیه و ارتعاشةُ الخریف
The warmth of winter is in it, and the shudder of autumn,

پر از نور و مرگ و تولد و تاریکی
و الموتُ و المیلادُ و الظلامُ و الضیاء
And death and birth, darkness and light;

ولرزش گریه ها
روی پری روحم فرو می ریزد
فتستفیقُ ملء روحی، رعشةُ البکاء
A sobbing flares up to tremble in my soul

اوجی مهار ناشدنی که آسمان را در بر می کشد
ونشوةٌ وحشیةٌ تعانق السماء
And a savage elation embracing the sky,

چون شیدایی طفلی که از ماه می هراسد
کنشوةِ الطفلِ إذا خاف من القمر
Frenzy of a child frightened by the moon.

گویی رنگین کمان ها ابر می نوشند و قطره قطره در باران آب می شوند ....
کأنَّ أقواسَ السحابِ تشربُ الغیوم..
وقطرةً فقطرةً تذوبُ فی المطر ...
It is as if archways of mist drank the clouds
And drop by drop dissolved in the rain …

انگار کودکان در باغ های انگور قهقهه سر می دهند
وکرکرَ الأطفالُ فی عرائش الکروم
As if children snickered in the vineyard bowers,

و سکوت گنجشکان را بر درخت می شکنند
ودغدغت صمتُ العصافیرِ على الشجر
The song of the rain rippled the silence of birds in the trees

سرود باران
چیک...
چیک....
چیک ....
أنشودةُ المطر
مطر
مطر
مطر
Rain song
Drop,
Drop,
Drop,

غروب خمیازه می کشد و ابر ها اشک های سنگینشان را فرو می بارند:
تثاءبَ المساءُ و الغیومُ ما تزال
تسحّ ما تسحّ من دموعها الثقال :
Evening yawned, from low clouds
Heavy tears are streaming still.

توگویی طفلی است که قبل از خواب راجع مادرش که در جستجویش است هذیان می گوید
کأنّ طفلاً باتَ یهذی قبلَ أنْ ینام
بأنّ أمّه - التی أفاقَ منذ عام
It is as if a child before sleep were rambling on
About his mother (a year ago he went to wake her, did not find her; Then
when he kept on asking,

و به او می گویند مادرش پس فردا بر خواهد گشت
فلم یجدْها، ثم حین لجَّ فی السؤال
قالوا له : " بعد غدٍ تعود" –
he was told:
"After tomorrow, she'll come back again"

بی شک او برخواهد گشت
لابدّ أنْ تعود
That she must come back again,

دوستانش به نجوا می گویند او آنجاست کنارآن تپه , برای همیشه به خواب مرگ
فرو شده است
و إنْ تهامسَ الرفاقُ أنّها هناک
فی جانبِ التلِ تنامُ نومةَ اللحود،
Yet his playmates whisper that she is there
In the hillside, sleeping her death for ever,

از خاک اطرافش می خورد و باران می نوشد
تسفُّ من ترابها و تشربُ المطر
Eating the earth around her, drinking the rain;

تو گویی ماهیگیری غمگین تورهایش را بر می چیند
و بر سرنوشت و آب ها لعنت می فرستد
کأنّ صیاداً حزیناً یجمعُ الشباک
ویلعنُ المیاهَ و القدر
As if a forlorn fisherman gathering nets
Cursed the waters and fate

و وقتی ماه فرو شد آوازی در افق می پیچد
چیی
چیی
باران ...
چیک
چیک
باران...
و ینثرُ الغناء حیث یأفلُ القمر
مطر، مطر، المطر
مطر، مطر، المطر
And scattered a song at moonset,
Drip, drop, the rain
Drip, drop, the rain

بانوی من!
می دانی باران می تواند چه اندوهانی به همراه داشته باشد ؟
أتعلمین أیَّ حزنٍ یبعثُ المطر ؟
Do you know what sorrow the rain can inspire?

و ناودان ها وقتی فرو می ریزند چگونه هق هق می کنند؟
وکیف تنشجُ المزاریبُ إذا انهمر ؟
And how gutters weep when it pours down?

و چه حس عجیبی به آدم تنها در باران دست می دهد؟
و کیف یشعرُ الوحیدُ فیه بالضیاع؟
Do you know how lost a solitary person feels in the rain?

باران بی انتهاست
به اندازه ی خون های ریزان
به اندازه گرسنگان
به اندازه عشق
به اندازه ی کودکان
به اندازه ی مرگ.
بلا انتهاء_ کالدمِ المُراق، کالجیاع کالحبّ کالأطفالِ کالموتى –
Endless,- like spilt blood, like hungry people, like love, like
children, like the dead,-

چشمان تو و باران ها
سرگردانم می کنند
هو المطر
ومقلتاک بی تطیفان مع المطر
Endless the rain.
Your two eyes take me wandering with the rain,

در سراسر خلیج تندر هایی بر سواحل عراق دست می سایند
وعبرَ أمواجِ الخلیجِ تمسحُ البروق
سواحلَ العراقِ
Lightning's from across the Gulf sweep
The shores of Iraq

مروارید ها و ستارگانشان
گویی می خواهند درخشش آغازند
بالنجومِ و المحار،
کأنها تهمُّ بالبروق
With stars and shells,
As if a dawn were about to break from them

اما شب رویشان روکشی از خون می کشد
فیسحبُ اللیلُ علیها من دمٍ دثار
But night pulls over them a coverlet of blood.

رو به خلیج فریاد می زنم:
ای خلیج !
أصیحُ بالخیلج : " یا خلیج
I cry out to the Gulf: "O Gulf,

ای بخشنده ی لولو و صدف و مرگ!
یا واهبَ اللؤلؤ و المحارِ و الردى
Giver of pearls, shells and death!"

و صدا چون ضجه ای انعکاس می یابد:
فیرجع الصدى کأنّهُ النشیج :
And the echo replies, as if lamenting:

ای خلیج! ای بخشنده ی لولو و صدف و...
"یا خلیج: یا واهب المحار و الردى "

می شنوم که عراق از تندر ها در خود گنجینه می سازد
أکادُ أسمعُ العراقَ یذخرُ الرعود
I can almost hear Iraq husbanding the thunder,

و در بیابان ها و کوهستان ها آذرخش می اندوزد
و یخزنُ البروقَ فی السهولِ و الجبال
Storing lightning in the mountains and plains,

تا زمانی که مردان از آن مهر و موم برگیرند
حتى إذا ما فضّ عنها ختمَها الرجال
So that if the seal were broken by men

طوفان ها در این وادی از ثمودیان هیچ اثری باقی نخواهند گذاشت
لم تترک الریاحُ من ثمود
فی الوادِ من أثر
The winds would leave in the valley not a trace of Thamud.

می شنوم که نخل ها باران می نوشند
أکادُ أسمعُ النخیلَ یشربُ المطر
I can almost hear the palmtrees drinking the rain,

و می شنوم که روستا ها مویه سر می دهند
و مهاجران با پارو ها و بادبان ها می جنگند
و أسمعُ القرى تئنّ ،
و المهاجرین
یصارعون بالمجاذیفِ و بالقلوع
Hear the villages moaning and emigrants
With oar and sail fighting

طوفان ها و تندر های خلیج آواز می خوانند :
باران باران باران ....
عواصفَ الخلیجِ و الرعود ، منشدین
مطر .. مطر .. مطر
The Gulf winds of storm and thunder, singing
Rain.. rain..rain (Drip, drop, the rain)

و در عراق گرسنگی است
وفی العراقِ جوعٌ
And there is hunger in Iraq,

و وقت درو
غله ها و خرمن هاشان
به هر طرف پراکنده می شود
وینثرُ الغلال فیه موسم الحصاد
The harvest time scatters the grain in-it,

تا غرابان و ملخ ها شکمی از عزا درآورند
لتشبعَ الغربانُ و الجراد
That crows and locusts may gobble their fill,

دانه ها و سنگ آسیاب ها بر هم ساییده می شوند
و تطحن الشوان و الحجر
Granaries and stones grind on and on,

آسیاب حول محورش می چرخد و انسان ها حول محور آن
باران باران باران
و تطحن الشوان و الحجر
رحىً تدورُ فی الحقولِ … حولها بشر
مطر
مطر
مطر
Mills turn in the fields, with humans turning
Drip, drop, the rain
Drip, Drop, Drop

و چه اشک ها که نریختیم شب کوچ!
وکم ذرفنا لیلةَ الرحیل من دموع
How many tears we shed when came the night for leaving

و از ترس ملامت- باران را بهانه آوردیم
چیک, چیک
چیک, چیک
ثم اعتللنا - خوفَ أن نُلامَ - بالمطر
مطر
مطر
We made the rain an excuse, not wishing to be blamed
Drip, drop, the rain
Drip, drop, the rain

گاه کودکیمان
آسمان در زمستان ابری می شد
و منذ أن کنّا صغاراً، کانت السماء
تغیمُ فی الشتاء
Since we had been children, the sky
Would be clouded in wintertime,

و باران می آمد
و یهطلُ المطر
And down would pour the rain,

و هر سال گاه سرسبزی زمین
گرسنه می شدیم
وکلّ عامٍ - حین یُعشبُ الثرى- نجوع
And every year when earth turned green the hunger struck us.

عراق سالی را بی گرسنگی سر نکرد
چیک, چیک
چیک, چیک
ما مرَّ عامٌ و العراقُ لیسَ فیه جوع
مطر
مطر
مطر
Not a year has passed without hunger in Iraq.
Rain
Drip, drop, the rain
Drip, drop

در هر قطره ی باران
فی کلّ قطرةٍ من المطر
In every drop of rain

در جوانه های سرخ و زرد دانه ها و لاله ها
حمراءَ أو صفراءَ من أجنّة الزهر
A red or yellow color buds from the seeds of flowers.

و در تمام اشک های گرسنگان و برهنگان
و کلّ دمعةٍ من الجیاعِ و العراة
Every tear wept by the hungry and naked people

و در تمام قطره های خون بردگان
And every spilt drop of slaves' blood

خنده ای است در انتظار آغاز تازه ای
فهی ابتسامٌ فی انتظارِ مبسمٍ جدید
Is a smile aimed at a dawn

یا نوک پستانی که بر لبان کودک گرسنه ای بشکوفد
أو حلمةٌ تورّدتْ على فمِ الولید
A nipple turning rosy in an infant's lips

در جهان فردای جوان و زندگی بخش
In the young world of tomorrow, bringer of life.
چیک, چیک
چیک, چیک
مطر
مطر
مطر
Drip.....
Drop.....
(the rain . . .In the rain)

عراق روزی در باران شکوفه خواهد داد
سیعشبُ العراقُ بالمطر
Iraq will blossom one day

رو به خلیج فریاد می زنم:
ای خلیج !
أصیحُ بالخلیج : " یا خلیج:
I cry out to the Gulf: "O Gulf:

ای بخشنده ی لولو و صدف و مرگ
یا واهبَ اللؤلؤ و المحار و الردى"
Giver of pearls, shells and death!"

و صدا چون ضجه ای انعکاس می یابد:
فیرجع الصدى کأنه النشیج :
The echo replies as if lamenting

ای خلیج ای بخشنده ی لولو و صدف و...
"یا خلیج: یا واهب المحار و الردى"
'O Gulf: Giver of shells and death."

خلیج به خاطر بخشش زیادش
کف آب های شور و صدف
روی ماسه ها
می پراکند
وینثرُ الخلیجُ من هباته الکثار
على الرمال ، رغوه الأجاج ، و المحار
And across the sands from
among its lavish gifts
The Gulf scatters fuming froth and shells

و استخوان بینوا مهاجران غرق شده را که از ژرفای خلیج و سکون آن برای همیشه
مرگ می نوشند
و ما تبقى من عظام بائس غریق
من المهاجرین ظل یشرب الردى
من لجة الخلیج و القرار
And the skeletons of miserable drowned emigrants
Who drank death forever
From the depths of the Gulf, from the ground of its silence,

و در عراق هزاران افعی
می صافی در می کشند
وفی العراق ألف أفعى تشرب الرحیق
And in Iraq a thousand serpents drink the nectar

از شکوفه ای که فرات آن را با شبنم پرورانده است
من زهرة یربها الرفات بالندى
From a flower the Euphrates has nourished with dew.

و پژواک صدا را می شنوم
که در خلیج می پیچد :
و أسمعُ الصدى
یرنّ فی الخلیج:
مطر
مطر
مطر
I hear the echo
Ringing in the Gulf:
Rain . . .
Drip, drop, the rain . . .
Drip, drop.

در هر قطره ی باران
فی کل قطرةٍ من المطر
In every drop of rain

در جوانه های سرخ و زرد دانه ها و لاله ها
حمراءَ أو صفراءَ من أجنةِ الزهر
A red or yellow color buds from the seeds of flowers.

و در تمام اشک های گرسنگان و برهنگان
وکلّ دمعةٍ من الجیاعِ و العراة
Every tear wept by the hungry and naked people

و در تمام قطره های خون بردگان
وکل قطرةٍ تُراق من دمِ العبید
And every spilt drop of slaves' blood

خنده ای است در انتظار آغاز تازه ای
فهی ابتسامٌ فی انتظارِ مبسمٍ جدید
Is a smile aimed at a dawn

یا نوک پستانی که بر لبان کودک گرسنه ای بشکوفد
أو حلمةٌ تورّدت على فمِ الولید
A nipple turning rosy in an infant's lips

در جهان فردای جوان و زندگی بخش
فی عالمِ الغدِ الفتی ، واهبِ الحیاة
In the young world of tomorrow, bringer of life.

و باران همچنان می بارد ....
ویهطلُ المطرُ
And still the rain pours down
منقول:http://araabi.persianblog.ir

 

http://aladab.mihanblog.com

نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩٢/٩/۸
ابو تمام
تحلیل النص الأدبی
فتح عموریة.. السیف أصدق إنباء
17 من رمضان 223 هـ

 

کانت وصیة الخلیفة المأمون لأخیه المعتصم وهو على فراش المرض أن یقضی على فتنة بابک الخُرَّمی، وکان زعیم فرقة ضالة، تؤمن بالحلول وتناسخ الأرواح، وتدعو إلى الإباحیة الجنسیة. وبدأت تلک الفتنة تطل برأسها فی أذربیجان، ثم اتسع نطاقها لتشمل همدان وأصبهان، وبلاد الأکراد وجرحان. وحاول المأمون أن یقضی علیها فأرسل الحملات تترى لقمع تلک الفتنة، لکنه توفی دون أن یحقق نجاحًا، تارکًا للمعتصم مهمة القضاء علیها.
وما إن تولى المعتصم الخلافة حتى انصرف بکلیته للقضاء على فتنة بابک الخرمی مهما کلفه الأمر، وخاصة بعد أن شغلت الخلافة سنوات طویلة، وأنهکت میزانیة الدولة، وأهلکت الرجال والأبطال. واستغلت الدولیة البیزنطیة انشغال الخلیفة المعتصم بالقضاء على تلک الفتنة الهوجاء وراحت تعتدی على حدود الدولة العباسیة، وجهزت لذلک جیشًا ضخمًا قادة إمبراطور الدولة، حیث هاجم شمال الشام والجزیرة.
وکان بابک الخرمی -حین ضاق علیه الحصار، واشتد الخناق علیه، وأیقن ألا مفر من الاستسلام- قد اتصل بإمبراطور الروم یحرضه على غزو الدولة العباسیة؛ لیخف الحصار علیه، وزین له أمر الهجوم بأن معظم جیوش الدولة مشغول بالقضاء علیه، ولم یبق فی العاصمة قوة تدافع عنها، ووعده باعتناق المسیحیة هو وأتباعه.
عزز ذلک الأمر من رغبة الإمبراطور فی الهجوم على الدولة العباسیة، ودخل بقواته مدینة "زبطرة" التی تقع على الثغور وکانت تخرج منها الغزوات ضد الروم. وقتل الجیش البیزنطی من بداخل المدینة من الرجال، ثم انتقل إلى "ملطیة" المجاورة، فأغار علیها وعلى کثیر من الحصون، ومثّل الجیش الرومی بمن وقع فی یده من المسلمین، وسمل أعینهم، وقطع آذانهم وأنوفهم، وسبى أکثر من ألف امرأة مسلمة، ورجع الجیش البیزنطی إلى القسطنطینیة فرحًا بما حقق، واستُقبل من أهلها استقبالا رائعًا.
النفیر
وصلت هذه الأنباء المروعة إلى أسماع الخلیفة المعتصم وکان قد أوشک على قمع فتنة بابک الخرمی. وحکى الهاربون الفظائع التی ارتکبها الروم مع المسلمین، فاستعظم الخلیفة ما حدث، وأمر بعمامة الغزاة فاعتمّ بها، ونادى لساعته بالنفیر والاستعداد للحرب، وبعث بنجدة إلى أهل زبطرة بقیادة "عجیف بن عنبسة"، استطاعت أن ترد إلیها الهاربین من أهلها تطمئنهم، وفی هذه الأثناء تمکن "الأفشین" أبرع قادة المعتصم من القضاء على الفتنة وألقى القبض على بابک الخرمی فی (10 من شوال 222هـ = 16 من سبتمبر 837 م).
وکان المعتصم قد سأل: أی بلاد الروم أمنع وأحصن؟ فقیل: عموریة؛ لم یعرض لها أحد من المسلمین منذ کان الإسلام وهی عین النصرانیة، فسارع بتعبئة الحملة وتجهیز الجیش بکل ما یحتاجه، حتى قیل: إنه لم یتجهز قبله مثله، وخرج إلى عموریة فی (جمادى الأولى 223هـ= إبریل 838م) ولم تکن من عادة الحملات الکبرى الخروج فی ذلک الوقت، غیر أن الخلیفة کان متلهفا للقاء، ورفض قبول توقیت المنجّمین الذین تنبئوا بفشل الحملة إذا خرجت فی هذا التوقیت، وهذا ما عبر عنه الشاعر الکبیر "أبو تمام" فی بائیته الخالدة التی استهلها بقوله:



السیف أصدق أنبـاءً مـن الکتـبفی حدّه الحد بیـن الجـد واللعـب
بیض الصفائح لا سود الصحائف فیمتونهـن جـلاء الشـک والریـب
والعلم فی شهـب الأرمـاح لامعـةًبین الخمیسین لا فی السبعة الشهـب
أین الروایة؟ أم أین النجـوم؟ ومـاصاغوه من زخرف فیها ومن کذب
تخـرصًـا وأحادیـثـا ملـفـقـةلیست بنبـع إذا عُـدّت ولا غـرب
عجائبـا زعمـوا الأیـام مجفـلـةعنهن فی صفر الأصفار أو رجـب


فتح أنقرة
وعند "سروج" قسم المعتصم جیشه الجرار إلى فرقتین: الأولى بقیادة الأفشین، ووجهتها أنقرة، وسار هو بالفرقة الثانیة، وبعث "أشناس" بقسم منها إلى أنقرة ولکن من طریق آخر، وسار هو فی إثره، على أن یلتقی الجمیع عند أنقرة.
علم المعتصم من عیونه المنتشرین فی المنطقة أن الإمبراطور البیزنطی قد کمن شهرًا لملاقاة الجیش الإسلامی على غرّة، وأنه ذهب لمفاجأة الأفشین، وحاول الخلیفة أن یحذر قائده، لکنه لم یستطع، واصطدم الأفشین بقوات الإمبراطور عند "دزمون" وألحق الأفشین بالإمبراطور البیزنطی هزیمة مدویة فی (25 من شعبان 223 هـ= 838م) ولم یحل دون النصر الضباب الکثیف الذی أحاط بأرض المعرکة أو المطر الغزیر الذی انهمر دون انقطاع، وهرب الإمبراطور إلى القسطنطینیة، وبقی قسم من جیشه فی عموریة بقیادة خاله "یاطس" حاکم "أناتولیا".
دخلت جیوش المعتصم أنقرة التی کانت قد أخلیت بعد هزیمة الإمبراطور، وتوجهت إلى عموریة فوافتها بعد عشرة أیام، وضربت علیها حصارًا شدیدًا.
حصار عموریة
بدأ الحصار فی (6 من رمضان 223هـ= 1 من أغسطس 838م)، وأحاطت الأبراج الحربیة بأسوار المدینة، فی الوقت نفسه بعث الإمبراطور البیزنطی برسوله یطلب الصلح، ویعتذر عما فعله جیشه بزبطرة، وتعهد بأن یبنیها ویردّ ما أخذه منها، ویفرج عن أسرى المسلمین الذین عنده، لکن الخلیفة رفض الصلح، ولم یأذن للرسول بالعودة حتى أنجز فتح عموریة.
ابتدأت المناوشات بتبادل قذف الحجارة ورمی السهام فقُتل کثیرون. وکان یمکن أن یستمر هذا الحصار مدة طویلة، لولا أن أسیرًا عربیًا قد أسره الروم دلّ الخلیفة المعتصم على جانب ضعیف فی السور، فأمر المعتصم بتکثیف الهجوم علیه حتى انهار، وانهارت معه قوى المدافعین عنه بعد أن یئسوا من المقاومة، واضطر قائد الحامیة "یاطس" إلى التسلیم، فدخل المعتصم وجنده مدینة عموریة فی (17 من رمضان 223هـ= 12 من أغسطس 838م). وقد سجل أبو تمام هذا النصر العظیم وخلّد ذکرى المعرکة، فقال:



فتح الفتوح تعالى أن یحیـط بـه
نظمٌ من الشعر أو نثر من الخطب
فتح تفتّـح أبـواب السمـاء لـه
وتبرز الأرض فی أثوابها القشب
یا یوم وقعة عموریة انصرفـت
عنک المنى حُفّلا معسولة الحلـب


ثم یصور الأهوال التی نزلت بالمدینة حتى اضطرت إلى التسلیم تصویرا رائعًا، فیقول:



لقـد ترکـتَ أمیـر المؤمنیـن بهـا
للنار یوما ذلیل الصخـب والخشـب
غادرت فیها بهیم اللیل وهو ضحـى
یشلّـه وسطهـا صبـح مـن اللهب
حتى کأن جلابیـب الدجـى رغبـت
عن لونها وکأن الشمـس لـم تغـب
خلیفـة الله جـازى الله سعیـک عـن
جرثومة الدیـن والإسـلام والحسَـب
بصرت بالراحة الکبرى فلـم ترهـا
تُنال إلا علـى جسـر مـن التعـب
إن کان بین صروف الدهر من رحـم
موصولة أو زمـام غیـر منقضـب
فبین أیامـک اللاتـی نُصـرت بهـا
وبیـن أیـام بـدرٍ أقـرب النسـب
أبقت بنی الأصفر الممراض کما سْمهم
صُفْرَ الوجوه وجلّت أوجـه العـرب



وبعد هذا النصر قرر المعتصم المسیر إلى القسطنطینیة، لکن هذا المشروع لم یقیض له أن ینفذ، بعد أن اکتشف المعتصم مؤامرة للتخلص منه دبرها بعض أقربائه، کما أن فتح القسطنطینیة یحتاج إلى قوى بحریة کبیرة لم یکن یملکها ساعتها، فتوقف المشروع إلى حین.

أما شاعرنا
244 ـ أبو تمام ( 188 ـ 231هـ = 804 ـ 846م )
فهو حبیب بن أوس بن الحارث الطائی، من حوران، من قریة جاسم، فی بلاد الشام. ولد فی أیام الرشید، وقیل اسم والده تَدْرَس، وکان نصرانیـاً فأسلم وتسمی أوس، وانتمی لقبیلة طیء. نشـأ أبو تمام فقیراً، فکان یعمل عند حائک ثیاب فی دمشق، ثم رحل إلی مصر. فکان وهو صغیر یسقى الماء فی جامع عمرو بن العاص، ویتردد علی مجالس الأدباء والعلماء، ویأخذ عنهم. وکان یتوقد ذکاء، ونظم الشعر فی فترة مبکرة من حیاته. ثم عاد من مصر إلی الشام. ویُعد أبوتمام من أعلام الشعر العربی فی العصر العباسی. عُرِف بخیاله الواسع، ویمتاز عن شعراء عصره بأنه صاحب مذهب جدید فی الشعر یغوص علی المعانی البعیدة، التی لا تُدرک إلاّ بإعمال الذهن والاعتماد على الفلسفة والمنطق فی عرض الأفکار. یعدُّ أول شاعر عربی عنی بالتألیف، فقد جمع مختارات من أجمل القصائد فی کتاب سماه ( الحماسة ). أکثر شعره فی الوصف والمدح والرثاء، له دیوان شعر مطبوع.
ومن مشهور شعره قصیدته فی فتح عموریة، التی مدح فیها الخلیفة المعتصم،

القصیدة




السَّیْـفُ أَصْـدَقُ أَنْبَـاءً مِـنَ الکُتُـبِ
فـی حَـدهِ الحَـدُّ بَیْـنَ الجِـد واللَّعِـبِ
بیضُ الصَّفَائِحِ لاَ سُودُ الصَّحَائِـفِ فـی
مُتُونِهـنَّ جـلاءُ الـشَّـک والـریَـبِ
والعِلْـمُ فـی شُهُـبِ الأَرْمَـاحِ لاَمِعَـةً
بَیْنَ الخَمِیسَیْـنِ لافـی السَّبْعَـةِ الشُّهُـبِ
أَیْنَ الروایَـةُ بَـلْ أَیْـنَ النُّجُـومُ وَمَـا
صَاغُوه مِنْ زُخْرُفٍ فیها ومـنْ کَـذِبِ
تَخَرُّصَـاً وأَحَادِیثـاً مُلَفَّـقَـةً لَیْـسَـتْ
بِـنَـبْـعٍ إِذَا عُـــدَّتْ ولاغَـــرَبِ
عَجَائِبـاً زَعَـمُـوا الأَیَّــامَ مُجْفِـلَـةً
عَنْهُنَّ فی صَفَـرِ الأَصْفَـار أَوْ رَجَـبِ
وخَوَّفُوا النـاسَ مِـنْ دَهْیَـاءَ مُظْلِمَـةٍ
إذَا بَـدَا الکَوْکَـبُ الْغَرْبِـیُّ ذُو الذَّنَـب
ِوَصَیَّـروا الأَبْـرجَ العُلْـیـا مُرَتِّـبَـةً
مَـا کَـانَ مُنْقَلِبـاً أَوْ غیْـرَ مُنْقَـلِـبِ
یقضون بالأمـرِ عنهـا وهْـیَ غافلـةٌ
مادار فـی فلـکٍ منهـا وفـی قُطُـبِ
لـو بیَّنـت قـطّ أَمـراً قبْـل مَوْقِعِـه
لم تُخْـفِ ماحـلَّ بالأوثـانِ والصُّلُـبِ
فَتْـحُ الفُتـوحِ تَعَالَـى أَنْ یُحیـطَ بِــهِ
نَظْمٌ مِن الشعْرِ أَوْ نَثْـرٌ مِـنَ الخُطَـبِ
فَتْـحٌ تفَتَّـحُ أَبْـوَابُ السَّـمَـاءِ لَــهُ
وتَبْـرزُ الأَرْضُ فـی أَثْوَابِهَـا القُشُـب
ِیَـا یَـوْمَ وَقْعَـةِ عَمُّوریَّـةَ انْصَرَفَـتْ
مِنْـکَ المُنَـى حُفَّـلاً مَعْسُولَـةَ الحَلَـبِ
أبقیْتَ جِدَّ بَنِـی الإِسـلامِ فـی صعَـدٍ
والمُشْرِکینَ ودَارَ الشـرْکِ فـی صَبَـب
ِأُمٌّ لَهُـمْ لَـوْ رَجَـوْا أَن تُفْتَـدى جَعَلُـوا
فدَاءَهَـا کُــلَّ أُمٍّ مِنْـهُـمُ وَأَبــوَبَ
رْزَةِ الوَجْـهِ قَـدْ أعْیَـتْ رِیَاضَتُـهَـا
کِسْرَى وصدَّتْ صُدُوداً عَنْ أَبِی کَـرِبِ
بِکْـرٌ فَمـا افْتَرَعَتْهَـا کَـفُّ حَـادِثَـةٍ
وَلا تَرَقَّـتْ إِلَیْـهَـا هِـمَّـةُ الـنُّـوَبِ
مِنْ عَهْـدِ إِسْکَنْـدَرٍ أَوْ قَبـل ذَلِـکَ قَـدْ
شَابَتْ نَواصِی اللَّیَالِی وهْـیَ لَـمْ تَشِـبِ
حَتَّـى إذَا مَخَّـضَ اللَّـهُ السنیـن لَهَـا
مَخْضَ البِخِیلَـةِ کانَـتْ زُبْـدَةَ الحِقَـبِ
أَتَتْهُـمُ الکُـرْبَـةُ الـسَّـوْدَاءُ سَــادِرَةً
مِنْهَـا وکـانَ اسْمُهَـا فَرَّاجَـةَ الکُرَبِـج
َرَى لَهَـا الفَـألُ بَرْحَـاً یَـوْمَ أنْـقِـرَةٍ
إذْ غُودِرَتْ وَحْشَةَ السَّاحَـاتِ والرِّحَـب
ِلمَّا رَأَتْ أُخْتَهـا بِالأَمْـسِ قَـدْ خَرِبَـتْ
کَانَ الْخَرَابُ لَهَا أَعْـدَى مـن الجَـرَبِ
کَمْ بَیْنَ حِیطَانِهَـا مِـنْ فَـارسٍ بَطَـلٍ
قَانِـی الذَّوائِـب مـن آنـی دَمٍ سَـربِ
بسُنَّـةِ السَّیْـفِ والخطـی مِـنْ دَمِــه
لاسُنَّـةِ الدیـن وَالإِسْـلاَمِ مُخْتَـضِـب
ِلَقَـدْ تَرَکـتَ أَمیـرَ الْمُؤْمنیـنَ بِـهـا
لِلنَّارِ یَوْمـاً ذَلیـلَ الصَّخْـرِ والخَشَـبِ
غَادَرْتَ فیها بَهِیمَ اللَّیْـلِ وَهْـوَ ضُحًـى
یَشُلُّـهُ وَسْطَهَـا صُبْـحٌ مِـنَ اللَّـهَـبِ
حَتَّى کَـأَنَّ جَلاَبیـبَ الدُّجَـى رَغِبَـتْ
عَنْ لَوْنِهَـا وکَـأَنَّ الشَّمْـسَ لَـم تَغِـبِ
ضَوْءٌ مِـنَ النَّـارِ والظَّلْمَـاءُ عاکِفَـةٌ
وَظُلْمَةٌ مِنَ دُخَانٍ فـی ضُحـىً شَحـبِ
فالشَّمْـسُ طَالِعَـةٌ مِـنْ ذَا وقـدْ أَفَلَـتْ
والشَّمْـسُ وَاجِبَـةٌ مِـنْ ذَا ولَـمْ تَجِـبِ
تَصَرَّحَ الدَّهْـرُ تَصْریـحَ الْغَمَـامِ لَهـا
عَنْ یَوْمِ هَیْجَـاءَ مِنْهَـا طَاهِـرٍ جُنُـبِ
لم تَطْلُعِ الشَّمْـسُ فیـهِ یَـومَ ذَاکَ علـى
بانٍ بأهلٍ وَلَـم تَغْـرُبْ علـى عَـزَبِ
مَا رَبْـعُ مَیَّـةَ مَعْمُـوراً یُطِیـفُ بِـهِ
غَیْلاَنُ أَبْهَى رُبىً مِـنْ رَبْعِهَـا الخَـرِبِ
ولا الْخُـدُودُ وقـدْ أُدْمیـنَ مِـنْ خجَـلٍ
أَشهى إلى ناظِری مِـنْ خَدهـا التَّـرِبِ
سَماجَـةً غنِیَـتْ مِنَّـا العُیـون بِـهـا
عَنْ کل حُسْـنٍ بَـدَا أَوْ مَنْظَـر عَجَـبِ
وحُسْـنُ مُنْقَـلَـبٍ تَبْـقـى عَوَاقِـبُـهُ
جَـاءَتْ بَشَاشَتُـهُ مِـنْ سُـوءِ مُنْقَلَـبِ
لَوْ یَعْلَمُ الْکُفْرُ کَمْ مِـنْ أَعْصُـرٍ کَمَنَـتْ
لَـهُ العَواقِـبُ بَیْـنَ السُّمْـرِ والقُضُـبِ
تَدْبیـرُ مُعْتَصِـمٍ بِاللَّـهِ مُنْتَقِـمٍ لِـلَّـهِ
مُرْتَـقِـبٍ فــی الـلَّـهِ مُـرْتَـغِـبِ
ومُطْعَـمِ النَّصـرِ لَـمْ تَکْهَـمْ أَسِنَّـتُـهُ
یوْماً ولاَ حُجِبَـتْ عَـنْ رُوحِ مُحْتَجِـب
ِلَمْ یَغْـزُ قَوْمـاً، ولَـمْ یَنْهَـدْ إلَـى بَلَـدٍ
إلاَّ تَقَدَّمَـهُ جَـیْـشٌ مِــنَ الـرعُـب
ِلَوْ لَمْ یَقُدْ جَحْفَلاً، یَـوْمَ الْوَغَـى، لَغَـدا
مِنْ نَفْسِهِ، وَحْدَهَا، فـی جَحْفَـلٍ لَجِـبِ
رَمَـى بِـکَ اللَّـهُ بُرْجَیْهَـا فَهَدَّمَـهـا
ولَوْ رَمَى بِکَ غَیْـرُ اللَّـهِ لَـمْ یُصِـبِ
مِـنْ بَعْـدِ مـا أَشَّبُوهـا واثقیـنَ بِهَـا
واللَّـهُ مِفْتـاحُ بَـابِ المَعقِـل الأَشِـبِ
وقـال ذُو أَمْرِهِـمْ لا مَرْتَـعٌ صَــدَدٌ
للسَّارِحینَ ولیْـسَ الـوِرْدُ مِـنْ کَثَـبِ
أَمانیاً سَلَبَتْهُـمْ نُجْـحَ هَاجِسِهـا ظُبَـى
السُّیُـوفِ وأَطْـرَاف القـنـا السُّـلُـبِ
إنَّ الحِمَامَیْنِ مِـنْ بِیـضٍ ومِـنْ سُمُـرٍ
دَلْوَا الحیاتین مِـن مَـاءٍ ومـن عُشُـبٍ
لَبَّیْـتَ صَوْتـاً زِبَطْرِیّـاً هَرَقْـتَ لَـهُ
کَأْسَ الکَرَى وَرُضَابَ الخُـرَّدِ العُـرُبِ
عَداکَ حَـرُّ الثُّغُـورِ المُسْتَضَامَـةِ عَـنْ
بَرْدِ الثُّغُور وعَـنْ سَلْسَالِهـا الحَصِـبِ
أَجَبْتَهُ مُعْلِنـاً بالسَّیْـفِ مُنْصَلِتـاً وَلَـوْ
أَجَبْـتَ بِغَیْـرِ السَّیْـفِ لَــمْ تُـجِـبِ
حتّى تَرَکْـتَ عَمـود الشـرْکِ مُنْعَفِـراً
ولَـم تُعَـرجْ عَلـى الأَوتَـادِ وَالطُّنُـب
ِلَمَّا رَأَى الحَـرْبَ رَأْیَ العیـن تُوفَلِـسٌ
والحَرْبُ مُشْتَقَّةُ المَعْنَـى مِـنَ الحَـرَبِ
غَـدَا یُصَـرفُ بِالأَمْـوال جِرْیَتَـهـا
فَعَـزَّهُ البَحْـرُ ذُو التَّیـارِ والـحَـدَبِ
هَیْهَاتَ! زُعْزعَتِ الأَرْضُ الوَقُـورُ بِـهِ
عَن غَـزْوِ مُحْتَسِـبٍ لاغـزْو مُکتسِـبِ
لـمْ یُنفِـق الذهَـبَ المُرْبـی بکَثْـرَتِـهِ
على الحَصَى وبِـهِ فَقْـرٌ إلـى الذَّهَـبِ
إنَّ الأُسُـودَ أسـودَ الغـیـلِ همَّتُـهـا
یَومَ الکَرِیهَةِ فـی المَسْلـوب لا السَّلـبِ
وَلَّـى، وَقَـدْ أَلجَـمَ الخطـیُّ مَنْطِـقَـهُ
بِسَکْتَةٍ تَحْتَهـا الأَحْشَـاءُ فـی صخَـبِ
أَحْذَى قَرَابینه صَرْفَ الـرَّدَى ومَضـى
یَحْتَـثُّ أَنْجـى مَطَایـاهُ مِـن الهَرَبِـم
ُوَکلاً بِیَفَاعِ الأرْضِ یُشْرِفُـهُ مِـنْ خِفّـةِ
الخَـوْفِ لامِــنْ خِـفَّـةِ الـطـرَبِ
إنْ یَعْدُ مِنْ حَرهَـا عَـدْوَ الظَّلِیـم، فَقَـدْ
أَوْسَعْتَ جاحِمَهـا مِـنْ کَثْـرَةِ الحَطَـبِ
تِسْعُونَ أَلْفـاً کآسـادِ الشَّـرَى نَضِجَـتْ
جُلُودُهُـمْ قَبْـلَ نُضْـجِ التیـنِ والعِنَـبِ
یارُبَّ حَوْبَاءَ لمَّا اجْتُثَّ دَابِرُهُـمْ طابَـتْ
ولَـوْ ضُمخَـتْ بالمِسْـکِ لـم تَـطِـبِ
ومُغْضَبٍ رَجَعَتْ بِیـضُ السُّیُـوفِ بِـهِ
حَیَّ الرضَا مِنْ رَدَاهُمْ مَیـتَ الغَضَـب
ِوالحَرْبُ قائمَةٌ فی مـأْزِقٍ لَجِـجٍ تَجْثُـو
القِیَـامُ بِـه صُغْـراً علـى الـرُّکَـبِ
کَمْ نِیلَ تحتَ سَناهَـا مِـن سَنـا قمَـرٍ
وتَحْتَ عارِضِها مِـنْ عَـارِضٍ شَنِـبِ
کَمْ کَانَ فی قَطْعِ أَسبَـاب الرقَـاب بِهـا
إلـى المُخَـدَّرَةِ العَـذْرَاءِ مِـنَ سَبَـبِ
کَمْ أَحْـرَزَتْ قُضُـبُ الهنْـدِی مُصْلَتَـةً
تَهْتَزُّ مِـنْ قُضُـبٍ تَهْتَـزُّ فـی کُثُـبِ
بیـضٌ، إذَا انتُضِیَـتْ مِـن حُجْبِـهَـا،
رَجعَتْ أَحَقُّ بالبیض أتْرَاباً مِنَ الحُجُـبِ
خَلِیفَةَ اللَّهِ جـازَى اللَّـهُ سَعْیَـکَ عَـنْ
جُرْثُومَـةِ الدیْـنِ والإِسْـلاَمِ والحَسَبِـبَ
صُرْتَ بالرَّاحَـةِ الکُبْـرَى فَلَـمْ تَرَهـا
تُنَـالُ إلاَّ علـى جسْـرٍ مِـنَ التَّـعـبِ
إن کـان بَیْـنَ صُـرُوفِ الدَّهْـرِ مِـن
رَحِمٍ مَوْصُولَةٍ أَوْ ذِمَامٍ غیْـرِ مُنْقَضِـب
ِفبَیْـنَ أیَّامِـکَ اللاَّتـی نُصِـرْتَ بِهَـا
وبَیْـنَ أیَّـامِ بَـدْرٍ أَقْــرَبُ النَّـسَـب
ِأَبْقَـتْ بَنـی الأصْـفَـر المِـمْـرَاضِ
کاسْمِهمُ صُفْرَ الوجُوهِ وجلَّتْ أَوْجُهَ العَرَبِ





الهدف من دراسة النص الأدبی :
الوقوف على إبداعات الأدیب فی نصه وماتجلى فیه
من جمالیات جعلت القارئ ینفعل بها ویتأثر
مثلما انفعل بها الأدیب من قبل وتأثر ؛ انفعالاً وتأثراً یجعلانه
مشدوداً إلى مافی النص من سمات فنیة ترقى بالأدب , ومن
قیم موضوعیة تسمو بالإنسان إلى مراقی التقدم والکمال .

صفات الناقد الجید

-سلامة الذوق ؛ لأن المتنبی یقول :

ومن یک ذا فم مریض ,,, یجد مراً به الماء الزلالا .

-دقة الحس , فلابد من أن یتجاوب الناقد والأثر الأدبی
وینفعل به انفعالاً عمیقاً , فینتقل بکل حواسه إلى الجو
الذی عاش فیه الأدیب ویتقمص شخصیته .

- التجرد , فلایکون لهواه منفذاً إلى حکمه , فقد أنصف
النقاد المسلمون قبلاً الأخطل النصرانی , فینبغی أن لایکون
للهوا سلطان على حکم الناقد .

قبل تحلیل النص :

- معرفة الأدیب ( فالأدب یفسر الأدیب ,
وحیاة الأدیب تفسر الأدب )
فبعض النصوص الخالدة لانستطیع فهمها إلا بمعرفة قائلیها ,
ولانستطیع أن نعلل بعض الظواهر الأدبیة إلا بذلک
( لم أجاد الحطیئة الهجاء ولم یجد الفخر؟!!!)
علماً بأن من الباحثین من یرى إبعاد الآثار الأدبیة عن أجوائها.

-المناسبة :
وهی السبب المباشر لإنشاء النص , فالقصیدة
کالبرکان یعتمل بالتوتر تحت سطح الأرض وساعة انفجاره تأتی متأخرة عن ساعة تکوینه , وهناک فئة من النقاد ترى
إبعاد النص عن مناسبته , وعن صاحبه لکی یحلل النص دون
نظر إلى الظروف المحیطة به , وهذا صحیح , ولکن المناسبة کالضوء الذی یساعدنا على رؤیة ماتحت النص , وعلى الدارس
أن لایغرق فی دراسة مناسبة النص وقائله , فتکون دراسة نفسیة .

- الزمان والمکان :
فمعرفة الزمان مهمة لمعرفة تطور الأجناس , والظواهر الأدبیة
ولمعرفة فضل من تقدم ومزیة من تأخر , ومعرفة المکان
تساعد على وصف الظواهر الأدبیة وتفسیرها , فأدب الصحراء
یختلف عن أدب المدینة , وأدب الریف یمتاز عن أدبی المدینة
والصحراء .

- قراءة النص :
على دارس النص أن یخلص إلى قراءة النص قراءة صحیحة
واعیة , تفحص عن فهمه له , وإحساسه به , ووقوفه على
مضمونه .

# تحلیل النص :

وهنا یتناول الشکل والمضمون کل على
حدة , دون أن ینسى أنهما مرتبطان بلا انفصال .

عناصر النص الأدبی:

الشکل :
1-بناء القصیدة:
- المطلع .
-الخاتمة .
-الطول .
-الوحدة .

2- اللغة ( الأسلوب ).
3- الصورة الأدبیة .
4- الموسیقا .

المضمون :

1- الأفکار .
2- العاطفة

أولاً : الشکل /

المطلع :
البیت الأول فاتحة القصیدة متى ماعثر علیها الشاعر انصب على موضوعه لأنه المفتاح الذی یدخل به المتلقی إلى فضاء النص .

# من الشروط التی حددت لجودة المطلع :

1-أن یکون خالیاً من المآخذ النحویة .
2- أن یکون معبراً عن مضمون النص وأن تراعى فیه جودة اللفظ
والمعنى معاً, ومن المطالع التی توحی بموضوعها قول أبی تمام :

السیف أصدق أنباء من الکتب ... فی حده الحد بین الجد واللعب

فموضوعها هنا ( الحرب والحماسة ).

کذلک لابد أن لا یکون مما یتشاءم منه أو یتطیر به , بل حسن الوقع على النفس بعیداً عن التعقید , واضحاً سلس النغم والجرس .

3-إن لم یکن رائعاً فینبغی أن لایکون بارداً کقول أبی العتاهیة :

ألا مالسیدتی مالها ... أدلاًّ فأحمل إدلالها

فمثل هذا الکلام لایناسب فی بدایة قصیدة تلقى بمناسبة اجتماعیةکبیرة یبایع فیها المهدی بالخلافة.

4-أن یکون نادراً انفرد الشاعر باختراعه کقول المتنبی :
الرأی قبل شجاعة الشجعان ... هو أول وهی المحل الثانی

ب الخاتمة :

استحسن نقادنا الأقدمون أن یکون البیت الأخیر مختاراً رائعاً
لأنه آخر ما یرتسم فی النفس ویعیه السمع.
وأحسن الانتهاء ماجمع الجودة والإشعار بتمام الکلام .
ومن ذلک قول علی السنوسی فی قصیدته ( کیف أصبحت )
کیف أصبحت وماذا تصنعین ... وإلى أی مکان تنظرین
ینعی على الأمة الإسلامیة ماوصلت إلیه من ذلة وهوان أمام أعدائها
ویثیر الحماسة لاسترداد الحقوق المسلوبة , فیختم القصیدة
بهذا البیت الملیء حماسة :

أفما آن لنا یاأمتی ... أن نرد الصاع للمستهترین

الطول /
لم یحدد القدماء طولاً معیناً للقصیدة ,
وکان شعراء العرب یمیلون إلى القصائد القصیرة لأسباب فنیة
واجتماعیة ونفسیة
منها : الرغبة فی التنقیح , والاکتفاء بماقل ودل .
ومنها :أن القصیدة القصیرة أروج وأسیر عند الحفاظ والرواة .
ومنها : حرصهم على تجنیب السامع السآمة والملل .

والمعدل المألوف الذی اتفق علیها شعراء المعلقات
ومن بعدهم حتى العصر الأموی یراوح بین ( 20--> 50 بیتاً ).

فالطول یحدد باعتبار المتلقی وباعتبار الوقت وکذا القائل
ویحدد بالتجربة الشعریة والثروة اللغویة .
وبالغرض من القصیدة , وبالوزن والقافیة , وکان ابن الرومی
یمیل إلى الأوزان والقوافی التی تساعد على إطالة القصیدة .

الوحدة :

وهی إما موضوعیة أو عضویة

1-الوحدة الموضوعیة :
إذا کان النص فی موضوع واحد , فهو ذو وحدة موضوعیة
فتکون القصیدة مدحاً أو وصفاً أو رثاءاً ......., وأغلب
الشعراء القدماء لم یلتزموا بوحدة الموضوع .
ولیست وحدة الموضوع أن یکون النص مدیحاً أو غزلاً
أو رثاءاً فحسب بل أن یکون النص مراعیاً مقتضى الحال
أی ( الغرض الأساس من القصیدة ).

2-الوحدة العضویة :
فلابد أن تکون عملاً فنیاً تاماً , فهی کالجسم الحی یقوم
کل قسم منها مقام جهاز من أجهزته , ولایغنی عنه غیره
فی موضعه إلا کما تغنی الأذن عن العین أو القدم عن الکف
أو القلب عن المعدة .
ومن علامات الوحدة العضویة براعة الأسلوب القصصی الذی
یساعد على الترابط والتلاحم فی القصیدة .

والوحدة العضویة فی الأدب القصصی أصل من أصوله
ولایجوز إهماله ولایمکن أن یسمى العمل الأدبی قصة بدونه
لأن القصة مبنیة على تلاحم الأجزاء مرتبة تعتمد على توالی
الأحداث وتأثیرها فی نفوس المتلقین .


الحدیث عن أبی تمام ..

الإسلام فی شعره .. بقلم: صدقی البیک

إنه حبیب بن أوس الطائی، خرج من إحدى قرى حوران فی جنوب سوریة، وأصبح شاعر المعتصم ومن حوله من القواد والولاة.


وإذا بدأنا بقصیدته (فتح عموریة) وجدناها تزخر بهذه المفاهیم، فالأبیات التی تفتتح بها القصیدة تمثل مفهوماً إسلامیاً واضحاً وهو محاربة الشعوذة وادعاء علم الغیب «کذب المنجمون ولو صدقوا» فلو کانت هذه الأجرام السماویة تدل على المستقبل لکشفت ما بمعالم الکفر:


لو بینت قط أمراً قبل موقعه
لم تخف ماحل بالأوثان والصلب

ولکن النصر الذی وفضح زیف المنجمین وکذبهم، کان فتحاً مبیناً وعملاً صالحاً یتقبله رب السماء.

فتح تفتح أبواب السماء له
وتبرز الأرض فی أثوابها القشب

وعندما یخاطب المعتصم یبین له أن مافعله کان رفعاً لنصیب الإسلام وقعراً لعمود الشرک، فالمعرکة بین الإسلام والشرک، وأحدهما فی صعود والآخر فی انحدار:

أبقیت جد بنی الإسلام فی صعد
والمشرکین ودار الشرک فی صبب

ویتمنى لو أن الکفر کان یعلم أن عاقبة أمره مرهونة بسیوف المسلمین من زمن سحیق، وأن ذلک التدمیر والإیقاع بالعدو هو من تدبیر رجل یعتصم بحبل الله وکل عمله لله:

لو یعلم الکفر کم من أعصر کنت
له العواقب بین السمر والقضب

تدبیـر معتصم بالله، منتقـم
لله، مرتقـب فی الله مرتغـب

ویختم قصیدته بالدعاء للخلیفة بأن یجزیه الله خیر الجزاء على ما قدمه من الخیر والنصر للإسلام، فإن هناک رابطة قویة تشد هذه المعرکة إلى أختها فی بدر.

خلیفة الله جازى الله سعیک عن
جرثومة الدین والإسلام والحسب

فبین أیامک اللاتی نصرت بها
وبین أیـام بدر أقرب النسـب

قصة فتح عموریة

فی تاریخ الطبری 9 \ 56-57 و الکامل فی التاریخ 6 \ 479 و ما بعدها , و النجوم الزاهرة 2 \ 238 .فی الحدیث عن السبب فی غزو المعتصم بالله لعموریة :



خرج توفیل بن میخایل ملک الروم إلى بلاد المسلمین فی سنة ثلاث و عشرین و مئتین , و أوقع بأهل زبطرة و غیرها , و یقال :



قتل من بها من رجال و سبى الذریة و النساء , و أغار على أهل ملطیة و غیرها من حصون المسلمین , و سبى المسلمات , و مثل بمن صار فی یده من المسلمین و سمل أعینهم , و قطع أنوفهم و آذانهم .



فبلغ الخبر المعتصم فاستعظمه , و کبر لدیه , و بلغه أیضاً أن إمرأة هاشمیة صاحت و هی أسیرة فی ید الروم :



وا معتصماه !



فأجابها و هو جالس على سریره :



لبیک لبیک !



و نهض من ساعته , و صاح فی قصره :



النفیر النفیر



ثم رکب دابته , و سمّط خلفه حقیبة فیها زاده , فلم یمکنه المسیر إلا بعد التعبئة , و جمع العساکر , فجلس فی دار العامة و أحضر قاضی بغداد و آخرین من أهل العدل , فأشهدهم على ماله فجعل ثلثاً لولده و ثلثاً لله تعالى و ثلثاً لموالیه .

ثم سار فعسکر بغربی دجلة للیلتین خلتا من جمادى الأولى و و وجه مجموعة من قواده إلى زبطرة معونة لأهلها , فوجدوا ملک الروم قد إنصرف عنها إلى بلاده , بعدما فعل ما فعل , فوقفوا حتى تراجع الناس إلى قراهم و اطمأنوا .

فلما ظفر المعتصم ببابک قال : أی بلاد الروم أمنع و أحصن ؟ فقیل : عموریة , لم یتعرض لها أحد منذ کان الإسلام , و هی عین النصرانیة , و هی أشرف عندهم من القسطنطینیة . فسار المعتصم إلیها و قیل : کان مسیره فی سنة اثنین و عشرین , و قیل : أربعة و عشرین , و تجهز جهازاً لم یتجهزه خلیفة قبله قط من السلاح , و العدة و الآلة , غیرها

و لما علم بذلک الروم فقالوا :

و الله إنا لنروی أنه لا یفتحها إلا أولاد الزنا !

و إن هؤلاء أقاموا إلى زمان التین و العنب لا یفلت منهم أحداً !

فبلغ ذلک المعتصم فقال :

أما "إلى وقت التین و العنب " فأرجو أن ینصرنی الله قبل ذلک , و أما" أن یفتحها أولاد الزنا " فما أرید أکثر ممن معی منهم

فجهز جیشه و أعد عدده و خرج للغزو .

و یقال : لما نزل المعتصم على عموریة هجم الشتاء , فأرسل إلیه أهلها أن عموریة لا تفتح إلا بعد نضج التین و العنب .

و یقال : أن بعض من کان بعموریة من الرهبان قال :

إنا نجد فی کتبنا أنه لا یفتح عموریة إلا ملک یغرس فی ظهرها التین و الکرم , و یقیم حتى تثمر , فأمر المعتصم بأن یغرس التین و الکرم فکان فتحها قبل ذلک .

و یقول السیوطی : و کان لما تجهز المعتصم بالله لغزو عموریة حکم المنجمون أن ذلک طالع نحس , و أنه یکسر , فکان من نصره و ظفره ما لم یخفَ ( انظر : تاریخ الخلفاء ص 336 ) .

قلنا أن المعتصم تجهز جهازاً لم یتجهزه خلیفة قط من السلاح و العدد , و توجه إلى بلاد الروم , فأقام عند نهر اللمیس فیها , و هو عند سلوقیة قریباً من البحر و أراد المعتصم أن یوقع الرعب فی قلوب الروم قبل أن یصل إلى عموریة و لهذاّ دبّر النزول على أنقرة , فإذا فتحها الله علیه صار إلى عموریة , إذ لم یکن مما یقصد له فی بلاد الروم أعظم من هاتین المدینتین , و الأحرى أن تجعل غایته التی یؤمها .

و تمکن من تدمیر أنقرة أسر جنودها و قتل فرسانها و سبی نسائها ثم جعل العسکر ثلاث عساکر میمنة و میسرة و قلب و أمر کل عسکر أن یکون له میمنة و میسرة و امرهم ان یحرقوا القرى و یخربوها و بأخذوا من لحقوا فیها ففعلوا حتى وافوا عموریة , و داروا حولها و قام المعتصم بتقسیم عموریة بین قواده , و جعل لکل منهم أبراجا منها على قدر أصحابه , و علم أن موقعا من المدینة وقع سوره من سیل قد أتاه , فبنی وجهه بالأحجار و لم یدعم ما وراءه فرأى المعتصم ذلک المکان فأمر فضربت له خیمة هناک و نصب المجانیق على ذلک الموضع , فانفرج السور عن ذلک الموضع و اندفع المسلمون و هم یکبرون , و تفرقت الروم عن أماکنها و قد غلبهم الرعب فجعل المسلمون یقتلونهم فی کل مکان حیث وجدوهم , و أخذ المسلمون من عموریة أموالاً لا تعد و لا توصف , فحملوا منها ما أمکن حمله , و أمر المعتصم بتهدیم أبراجها , و إحراق ما بقی منها , و إحراق ما بقی من المجانیق و الآلات کی لا یتقوى بها الروم على شیء من حرب المسلمین , و کانت إقامته فی عموریة خمسة و عشرین یوماً لا غیر .
http://aladab.mihanblog.com
نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩٢/٩/٧

نویسنده:دکتر یدالله رفیعی(استادیار دانشگاه آزاد اسلامی تبریز)

چکیده

در این مقاله پس از شرح حال مختصر بحتری، شاعر قصیده، تمام ابیات قصیده، ذکر و لغات هر بیت به فارسی ترجمه شده است. در پایان، نکات صرفی، نحوی و بلاغی به طور مشروح آمده است. ابیات به گونه ای شرح شده است که برای خواننده اطلاعات ذیل حاصل می شود:
1.علت مهاجرت بحتری از شام به عراق.
2.مقایسه ی بین سرزمین ایران و شبه جزیره عربستان از نظر آب و هوا و همت مردم آن، در آباد کردن سرزمینشان.
3.شرح اجزاء مختلف کاخ و توصیف نحوه ی معماری و هنرهای تزیینی که در آن به کار رفته است.
4.چگونگی ملاقات خسرو پرویز با هیأتهای نمایندگی که از نقاط مختلف به آنجا می آمده اند.
5. بیات
6. بیان عزت و شوکت ساسانیان و گونگی ذلیل شدن آنها.
7.جنگهای ایرانیان در زمان ساسانیان، و موارد بسیار دیگر که در مقاله به ان اشاره شده است.
واژه های کلیدی: بحتری، منبج، دالیه، چموش و سرکش

متن:

ابوعباده ولیدبن یحیی بن ابحتری به سال 821م/206ه در منبج، میان حلب و فرات، متولد شد، منبج شهری است در سوریه از توابع استان حلب. بحتری در آنجا پرورش یافت و در آنجا درس خواندن آغاز کرد. از این رو تا پایان عمر همچنان بدان دلبسته بود و در شعر خود فراوان از آن یاد کرده است. قوم او که همه از قبیله ی طی بودند در حوالی منبج می زیستند و او میان آنان زیست و از فصاحتشان بهره گرفت.
بحتری هنوز جوان بود که ابوتمام به ذروه ی اشتهار رسیده، و آوازه ی شعرش در همه جا پیچیده، و درهای قصر خلیفه و سراهای وزیران به رویش گشوده شده بود، که به اتفاق روات بحتری به او پیوست.
بحتری در زمان مأمون (813-833م) متولد شد ولی در عهد معتصم (833-842م) بود که قدم به ماجراهای زندگی نهاد. عمرش به درازا کشید، تا ده تن از خلفای بنی عباس را در خاک کرد. در سال 840م/226ه یعنی در أواخر خلافت معتصم، بحتری عازم سفر عراق شد. زیرا آوازه ی تمدن و فرهنگ عراق همه جا را گرفته بود. بحتری در این ایام، جوانی جویای نام و نیرومند بود. او در راه عراق با گرگی برخورد کرد، و نبرد خود را با این گرگ در قصیده ی زیبایی مشهور به «دالیه» آورده است. در این روزها ابوتمام و از پی او دعبل خزاعی وفات یافتند و بحتری هر دو را مرثیه گفت ولی این مرثیه ها در دیوان او ثبت نشده، بلکه «صولی» آنرا در اخبار ابوتمام آورده است. پس از وفات این دو تن میدان برای بحتری خالی شد و دیگر در این ملک منازعی نداشت. در این ایام متوکل را وزیری صاحب نفوذ و با جاه و جلال به نام فتح بن خاقان بود و بحتری کتاب «الحماسه» خود را که به تقلید از «الحماسه» ابوتمام جمع کرده بود، بدو تقدیم کرد. بحتری در همه ی ابواب شعر که در نزد عرب شناخته شده بود سرکشیده و بیشتر معانی قدیم را تقلید کرده است. ولی او در وصف سرآمد شاعران است. او زیبایی را در دو جلوه ی طبیعی و مصنوعی، مخصوصاً در بناهای پرشکوهی که بغداد را آراسته بود، شناخت. پس اوصاف بحتری دو شاخه بارز دارد، وصف طبیعت و وصف بناها.
بحتری در همه ی احوال گاهگاهی به منبج «زادگاهش» سر می زند. اما در عهد معتضد (92-902م) بدانجا رفت تا روزهای واپسین عمر را در آنجا بگذارند. در سال 897م/284ه در حدود هشتاد سالگی مرگش فرا رسید و در آنجا دیده از جهان فرو بست.
یکی از قصاید مشهور بحتری قصیده ای است در وصف ایوان کسری. بحتری چون به پیری می رسد جهت رهایی یافتن از دردها و رنجهای خود، به مدائن رو می آورد و چون آثار بجا مانده از کاخ خسروان ایران را می بیند به توصیف آن می پردازد.

ترجمه


ادامه مطلب ...
نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩٢/٩/٧

/ سقتنی حمیَّا الحبّ راحة مقلتی       وکأسی محیَّا منْ عن الحسن جلَّت

دست دیده ام شراب عشق را به من نوشاند در حالی که جام من رخسار کسی بود که از زیبایی ظاهری منزه و فراتر است .

۲ / فأوهمْتُ صَحبی أنّ شُرْبَ شَرَابهم،           به سرَّ سرّی فی انتشائی بنظرة  

من با سرمستی ام از نگاهی ، هم نشینانم را به این گمان اشتباه انداختم که وجود من از نوشیدن باده‌ی آنان شاد گشته است .

 ۳ / وبالحدق استغنیتُ عنْ قدحی ومنْ           شمائلها لا منْ شمولیَ نشوتی

چشمان یار مرا از قدحم بی نیاز کرد و سرمستی من ناشی از خلق و خوی اوست نه از باده ی سرد خود

۴ / ففی حان سکری، حانَ شُکری لفتیة ،       بهمْ تمَّ لی کتمُ الهوى مع شهرتی

در میخانه ی مستی ام ، وقت آن رسید که از جوانانی سپاسگزاری کنم که در پنهان کردن عشق در عین شهرت و آوازه ام ، برایم فراهم گشت

۵ / ولمَّا انقضى صحوی تقاضیتُ وصلها          ولمْ یغْشَنی، فی بسْطها، قبضُ خَشیتی

آنگاه که هشیاری ام به پایان رسید ، خواستار وصال او شدم ، هنگام شادی و گشاده رویی او هرگز اندوه و گرفتگی ترس ، مرا فرا نگرفت .

 ۶ / وأبْثَثْتُها ما بی، ولم یکُ حاضری          رقیبٌ لها حاظ بخلوة  جلوتی

من درد دل خویش را با او باز گفتم و رقیبی حضور نداشت که در آن خلوت با تجلی بهره مند شود .

 ۷ / وقُلْتُ، وحالی بالصّبابَة  شاهدٌ،          ووجدی بها ماحیَّ والفقدُ مثبتی

آنگاه که حالم شاهد دلدادگی ام بود و اشتیاقم به او مرا نابود می کرد و ترس از دست دادنش مرا نگه می داشت ، به او گفتم :

 ۸ / هَبی، قبلَ یُفنی الحُبُّ منّی بقیّة ً         أراکَ بها، لی نظرَة َ المتَلَفّت

پیش از آنکه عشق ، باقی مانده ی جان مرا نابود کند – که بتوانم با آن تو را ببینم – گوشه ی چشمی به من بنما .

 ۹ / ومنّی على سَمعی بلَنْ، إن          منَعت أن أراک فمنْ قبلی لغیریَ لذَّت

اگر مرا از دیدار خویش باز می داری ، دست کم با جواب لن ترانی = هرگز مرا نخواهی دید ، بر گوشم منت بگذار . زیرا پیش از من نیز دیگری ( جناب موسی علیه السلام) از شنیدن آن لذت برده است .

 ۱۰ / فعندی لسکری فاقة ُ لإفاقة            لها کبدی لولا الهوى لمْ تفتّت

من دارای مستی ای هستم که هشیاری به آن نیازمند است و اگر عشق نبود جگر من بخاطر آن پاره پاره نمی شد .

 ۱۱ / و لو ان ما بی بالجبال و کان طو              ر سینا بها قبل التجلی لدکت

اگر آن وجدی که من دارم بر کوهها فرود می آمد – حتی اگر کوه سینا هم با آن کوهها بود – پیش از تجلی از هم پاشیده می شدند .

۱۲ / هوی عبره نمت به و جوی نمت         به حرق ادواوها  بی اودت

 عشق من عشقی است که اشک رازش را بر ملا می سازد و شدت اشتیاق آتشش را فروزان تر می کند و دردهای آن مرا هلاک کرده است .

۱۳ / فطوفانُ نوح، عندَ نَوْحی، کأدْمَعی؛         وإیقادُ نیران الخلیل کلوعتی

 هنگام ناله و زاری ، سیلاب نوح علیه السلام همانند اشک چشم من است و فروزندگی آتش حضرت ابراهیم علیه السلام همانند سوز و گداز من است .

 ۱۴ / ولولا زفیری أغرقتنی أدمعی         ولولا دموعی أحرقتنی زفرتی

 اگر آهم نبود اشکهایم مرا غرق کرده بود و اگر اشکهایم نبود ، آه سوزانم مرا آتش زده بود .

 ۱۵ / وحزنی ما یعقوبُ بثَّ أقلَّهُ         وکُلُّ بلى أیوبَ بعْضُ بَلیّتی

 آنچه حضرت یعقوب علیه السلام از آن بی تابی می کرد در مقابل اندوه من اندک است و بلاهایی که بر حضرت ایوب علیه السلام فرود آمد تنها جزئی از مصیبت های من است .

 ۱۶/ وآخرُ مالاقى الألى عشقوا إلی الرَّ          ـرّدى ، بعْضُ ما لاقیتُ، أوّلَ محْنَتی

 نهایت سختی هایی که عاشقان دیده اند و آنان را به هلاکت کشانیده است ، قسمتی از سختی هایی است که من در ابتدای راه عشقم دیده ام .

 ۱۷/  فلو سمعت اذن الدلیل تاوهی            لآلام اسقام بجسمی اضرت

اگر گوش راهبر کاروان آه درد آلود مرا که ناشی از درد بیماری هایی است که به پیکرم آسیب رسانده است می شنید

http://aladab.mihanblog.com

نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩٢/٩/٧
بوصیری و بُرده ی او :
اینک به شرح یکی دیگر از قصائد مهم زبان و ادبیات عربی می پردازیم که توسط شخصی به نام بوصیری که بنابر قول مشهور اهل مصر و یا مغرب بوده است و در عهد ترکی مقارن با سالهای ( 696 ـ 608 ق ) می زیسته است . وی که شیعه زیدیه بود و در کتابت و شعر مهارت ویژه ای داشت ، از مشهورترین قصائدش « قصیده برده » و نیز « همزیه » او در مدح پیامبر اکرم (ص) می باشد ، اما برده بوصیری ، که در روایات علت نامگذاری آن ، به این خاطر بود که شاعر گویا قبل از سرودن این اشعار بیمار و حتی فلج بوده و پس از سرودن این اشعار زیبای خود در مدح پیامبر اکرم (ص) خواب می بیند که حضرت محمد (ص) به خواب وی آمده و ردای خویش را به وی عطا می کند و نیز دست مبارک خویش را بر پیکر بیمار شاعر می کشد و شاعر به هنگام صبح می بیند که هیچ گونه بیماری ندارد و به روایتی هم فلج بوده و از فلج رهایی می یابد ، اما هر چه هست این قصیده 116 بیتی در مدح و ستایش پیامبر را می توان به جرات یکی از بی نظیرترین قصائد سروده شده در مدح پیامبر (ص) دانست این قصائد و علی الخصوص « برده » به زبانهای هندی ، فارسی، ترکی ، آلمانی ، فرانسوی و انگلیسی ترجمه گردیده است . این شعر در نهایت جزالت و استواری و کمال زیبایی و متانت و حسن استعمال فنون بدیعی ممتاز است . اینک به نمونه هایی از این قصیده زیبا اشاره می نماییم :

مطلع قصیده :
1 ـ امن تذکر جیران بذی سلم
مزجت دمعا جری من مقله بدم
 
آیا به خاطر یاد همسایگان منطقه ذی سلم است ( منطقه ای میان مکه و مدینه ) که اشکی آمیخته با خون از چشمانت جاری نموده ای . مقصود شاعر از جبران ، پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) می باشد ( یعنی به خاطر ساکنان ذی سلم که همان پیامبر و ائمه بودند اشک پر خونی می ریزی ) .

2 ـ ام هبت الریح من تلقاء کاظمه
و اومض البرق فی الظلماء من اضم
یا این که باد از سمت کاظمه ( مکانی در جنوب بصره ) بوی خوش پیامبر (ص) را می آورد و یا اینکه برقی در ظلمت شب از جانب کوه اظم ( نزدیک مدینه ) درخشیده است .
 

3 ـ فما لعینیک ان قلت اکففا همتا
و ما لقلبک ان قلت استفق یهم

 

چشمانت را چه شده که وقتی به آنها می گویی باز ایستید ( از اشک ریختن ) مثل سیل جاری می گردند و قلبت را چه شده که وقتی که می گویی آرام باش ، دیوانه می شود و بی تاب می گردد .

 

4 ـ ایحسب الصب ان الحب منکتم
ما بین منسجم منه و مضطرم

 

آیا عاشق می پندارد که عشقش در لابلای اشک ریزان و قلب سوزانش نهفته خواهد ماند .
5 ـ نعم سری طیف من اهوی فارفنی
و الحب یعترض اللذات بالالم

 

 
 

بله ، زمانی که شبح و تصویر یار از چشمانم گذشت مرا بیدار کرد ( طوری که دیگر بی جواب شدم ) و عشق همیشه لذتها را با درد و رنج همراه می سازد ، یعنی عشق با اینکه لذت بخش است ولی سخت و دردناک است .


ادامه مطلب ...
نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩٢/٩/٧

نقد در اصطلاح لغویون به جدا کردن درهم های سره از ناسره اطلاق می شود.و اصطلاحاً به بررسی و ارزیابی آثار ادبی و علمی و صدور حکم در مورد آنها.

سابقه نقد ادبی به یونان باستان و قبل از سقراط و افلاطون و ارسطو بر می گردد.نقد در آن ایام نقد غیر علمی بود که بر پایه و اساس منطقی استوار نبود.داوران در آن زمان با قرعه کشی، حکم به برتری اثری می دادند، هرچند در این کار رشوه هم کار خود را می کرد.

همواره بین منتقدان ادبی و صاحبان آثار ادبی مشاجرات لفظی شدیدی وجود داشته اشت، هم در دوره معاصر و هم در ادوار گذشته.لافونتین نقد را "حربه عاجزان" می نامد، و استندال آن را نتیجه شکست و ناکامی منتقدان در ابداع تلقی کرده است.

یکی از مسائل مهم در حوزه نقد ادبی این که که شعر نتیجه الهام به شاعر است یا اینکه شاعر خود را به زحمت انداخته، در اثر تلاش و کوشش فکری حاصل می شود.سقراط میگوید:اشعاری از شعرا را که بیشتر به نظر می رسید نتیجه اندیشه و تفکر شعرا است بر ایشان خواندم، ولی ای جماعت یونانیان شرم دارم این حقیقت را بگویم که اینان معنا و مفهوم شعر خود را نمی دانستند.سقراط نتیجه می گیرد که شعر به شعرا الهام میشود.در ادبیات ایران هم اشعاری یافت میشود که دایر بر این نظریه است:

پیش و پسی بست صف اولیا                             پس شعرا آمدند پیش انبیا

افلاطون هرچند معتقد به جنبه الهامی شعر اشت، ولی شعرا در مدینه فاضله او رتبه چندان خوبی ندارند.افلاطون فلاسفه را در رتبه اول قرار داده و شعرا را به همراه نقاشان در مرتبه ششم.علت این امر به نظر بنده این است که افلاطون در مُثُلش دیدگاههای خاص خود رادارد.وی معتقد است که هر چیزی در عالم مثل و ماورای طبیعت شکل کاملش را دارد که عاری از هرگونه عیب و نقص است.به نظر افلاطون اگر درختی را در نظر بگیریم، آن درخت در عالم مثل وجود دارد ولی ما قادر به رؤیت آن نیستیم،لذا نقاش به ترسیم جلوه ای از درخت عالم مثل می پردازد و شاعر در توصیف درخت به نقاشی،رسّام اکتفا می کند.لذا شاعران در مدینه فاضله مرتبه بالایی ندارند.

در ادبیات عرب و مخصوصاً در دوره جاهلی وضع به همین منوال بوده است.شعرا اعتقاد داشتند که شیاطین شعر را به آنان القا می کنند.حسان بن ثابت می گوید:

و لی صاحب من بنی الشیصبان              فطوراً أقول و طوراً هوه

لذا شعرا برای شیاطین خود اسمهای عجیب و غریبی ابتخاب کرده بودند که بیان اسمشان در این مجال نمی گنجد.این مسئله در دوره اموی هم بوده است و شعرا بر سر مذکر و مونث بودن شیاطینشان با هم مفاخره می کردند.رؤبة بن العجاج می گوید:

إنی و کلّ شاعر من البشر             شیطانه أنثی و شیطانی ذکر

اما در مورد اصول و معیارهای نقد ادبی در دوره جاهلیت می توان گفت که معیارهای خاصی بین منتقدان نبوده است و آنان در اکثر موارد به صورت ذوقی حکم به برتری شاعری می دادند.چون ضابطه و معیار خاصی نبود هرکس بسته به ذوق و حسّ خود شاعری را برتر از دیگران معرفی میکرد.لذا در لابلای کتب برجای مانده از قدما به کثرت امثال چنین جملاتی را میبینیم که: هو أشعر الشعرا...هو أفضل الشعرا..و...

مسأله دیگری که مورد توجه منتقدان ادبی بوده و هست تنقیح و تجدید نظر در ابیات قصیده است.در تاریخ ادبیات عرب به کثرت می خوانیم که شعرای قدیم روزهای متمادی و بلکه ماهها و سالها در سرودن قصیده ای درنگ می کردند.شعرایی همچون زهیر بن أبی سلمی و نابغه و أوس بن حجر به عبید الشعر(بردگان شعر) معروف هستند.اینان چنان در قصائد خود اندیشه می کردند و حساسیت به خرج می دادند که به خاطرش این لقب به آنان داده شده است.حطیئه که راوی زهیر بوداز وی نقل شده است که: خیر الشعر الحولیِ المحکّک.بهترین شعر آن است که یک سال بماند و پیراسته گردد.

شعر عربی در دوره جاهلیت و قرن اول به صورت مکتوب به نسل های بعد منتقل نشده است، بلکه روایت و نقل سینه به سینه آن را به گردآورندگان شعر در آغاز قرن دوم رسانده است.بسیار اتفاق می افتاد که شاعر قصیده ای را می سرود و راویان آن را نقل می کردند، بعد شاعر در آن اندیشه کرده و ابیاتی را تغییر می داد و بر آن می افزود و از آن می کاست.این است رمز اختلاف ابیات برخی قصائد گذشتگان.

از یک سو اگر ما معتقد به الهامی بودن شعر باشیم و از سوی دیگر اندیشه شاعر در قصیده و تغییر دادن و کم و کاست، و تنقیح آن باشیم، چگونه تعارض بین این دو را حل کنیم.اگر شعر الهامی است پس شعرا چرا بعداً در آن تغییراتی بوجود می آورند؟

شاید بتوان گفت که شعر در مرحله خلقش الهامی است، یعنی معنا و مفهوم به دل شاعر الهام میشود نه الفاظ.بعد شاعر الفاظ و قافیه و روی و امثال اینها را خود بر می گزیند.و این طبیعی است آنچه انتخابش دست شاعر است توسط خود او دستخوش تغییر گردد.  

نقد شعر در دوره جاهلی به این منوال بوده است تا اینکه وضع در دوره اموی تا حدودی ضابطه مند میشود.هرچند در خیلی مواقع میراث دوره جاهلی در نقد شعر و شعرا همچنان حاکم بود.ولی روی هم رفته نسبت به دوره گذشته تغییرات اساسی در نقد ادبی بوجود آمد.که در نوشته های آتی به آن خواهم پرداخت.

منبع:

http://jamaltalebi.blogfa.com

نویسنده: مجید عوضوردی مقدم - ۱۳٩٢/۸/۱۳

ویسنده:دکتر یدالله رفیعی(استادیار دانشگاه آزاد اسلامی تبریز)

چکیده

در این مقاله پس از شرح حال مختصر بحتری، شاعر قصیده، تمام ابیات قصیده، ذکر و لغات هر بیت به فارسی ترجمه شده است. در پایان، نکات صرفی، نحوی و بلاغی به طور مشروح آمده است. ابیات به گونه ای شرح شده است که برای خواننده اطلاعات ذیل حاصل می شود:
1.علت مهاجرت بحتری از شام به عراق.
2.مقایسه ی بین سرزمین ایران و شبه جزیره عربستان از نظر آب و هوا و همت مردم آن، در آباد کردن سرزمینشان.
3.شرح اجزاء مختلف کاخ و توصیف نحوه ی معماری و هنرهای تزیینی که در آن به کار رفته است.
4.چگونگی ملاقات خسرو پرویز با هیأتهای نمایندگی که از نقاط مختلف به آنجا می آمده اند.
5. بیات
6. بیان عزت و شوکت ساسانیان و گونگی ذلیل شدن آنها.
7.جنگهای ایرانیان در زمان ساسانیان، و موارد بسیار دیگر که در مقاله به ان اشاره شده است.
واژه های کلیدی: بحتری، منبج، دالیه، چموش و سرکش

متن:

ابوعباده ولیدبن یحیی بن ابحتری به سال 821م/206ه در منبج، میان حلب و فرات، متولد شد، منبج شهری است در سوریه از توابع استان حلب. بحتری در آنجا پرورش یافت و در آنجا درس خواندن آغاز کرد. از این رو تا پایان عمر همچنان بدان دلبسته بود و در شعر خود فراوان از آن یاد کرده است. قوم او که همه از قبیله ی طی بودند در حوالی منبج می زیستند و او میان آنان زیست و از فصاحتشان بهره گرفت.
بحتری هنوز جوان بود که ابوتمام به ذروه ی اشتهار رسیده، و آوازه ی شعرش در همه جا پیچیده، و درهای قصر خلیفه و سراهای وزیران به رویش گشوده شده بود، که به اتفاق روات بحتری به او پیوست.
بحتری در زمان مأمون (813-833م) متولد شد ولی در عهد معتصم (833-842م) بود که قدم به ماجراهای زندگی نهاد. عمرش به درازا کشید، تا ده تن از خلفای بنی عباس را در خاک کرد. در سال 840م/226ه یعنی در أواخر خلافت معتصم، بحتری عازم سفر عراق شد. زیرا آوازه ی تمدن و فرهنگ عراق همه جا را گرفته بود. بحتری در این ایام، جوانی جویای نام و نیرومند بود. او در راه عراق با گرگی برخورد کرد، و نبرد خود را با این گرگ در قصیده ی زیبایی مشهور به «دالیه» آورده است. در این روزها ابوتمام و از پی او دعبل خزاعی وفات یافتند و بحتری هر دو را مرثیه گفت ولی این مرثیه ها در دیوان او ثبت نشده، بلکه «صولی» آنرا در اخبار ابوتمام آورده است. پس از وفات این دو تن میدان برای بحتری خالی شد و دیگر در این ملک منازعی نداشت. در این ایام متوکل را وزیری صاحب نفوذ و با جاه و جلال به نام فتح بن خاقان بود و بحتری کتاب «الحماسه» خود را که به تقلید از «الحماسه» ابوتمام جمع کرده بود، بدو تقدیم کرد. بحتری در همه ی ابواب شعر که در نزد عرب شناخته شده بود سرکشیده و بیشتر معانی قدیم را تقلید کرده است. ولی او در وصف سرآمد شاعران است. او زیبایی را در دو جلوه ی طبیعی و مصنوعی، مخصوصاً در بناهای پرشکوهی که بغداد را آراسته بود، شناخت. پس اوصاف بحتری دو شاخه بارز دارد، وصف طبیعت و وصف بناها.
بحتری در همه ی احوال گاهگاهی به منبج «زادگاهش» سر می زند. اما در عهد معتضد (92-902م) بدانجا رفت تا روزهای واپسین عمر را در آنجا بگذارند. در سال 897م/284ه در حدود هشتاد سالگی مرگش فرا رسید و در آنجا دیده از جهان فرو بست.
یکی از قصاید مشهور بحتری قصیده ای است در وصف ایوان کسری. بحتری چون به پیری می رسد جهت رهایی یافتن از دردها و رنجهای خود، به مدائن رو می آورد و چون آثار بجا مانده از کاخ خسروان ایران را می بیند به توصیف آن می پردازد.

ترجمه

1- صنت نفسی عما یدنس نفسی

و ترفعت عن جدا کل جبس
لغت: النفس: روان. الجدا: بخشش. الجبس: پست و ترسو
معنی: روان خود را حفظ کردم از آنچه چرکین و آلوده می کند این روان را و خود را بالا گرفتم از بخشش هر آدم فرومایه و پستی. (خود را از قبول بخشش هر پست و فرومایه بالا گرفتم ).

2- و تماسکت، حین زعزعنی الدهر

التماسا منه لتسعی و نکسی
لغت: تماسکت: ماندم. زعزعنی الدهر: روزگار مرا به شدت حرکت داد. التعس: بدبختی و نابودی. النکس: بازگشت بیماری، سقوطی که سرپائین باشد و پاها بالا قرار بگیرد و اینجا به معنای شکست و سرنگونی است.
معنی: در آن هنگام که زمانه مرا به قصد سرنگون کردن و نابودی لرزاند خود را استوار داشتم و در برابر حوادث روزگار پایداری پیشه ساختم.

3- بلغ من صبابه العیش، عندی

طففتها الایام تطفیف بخس
لغت: ابلغ: جمع بلغه: مقداری از خوراک که آدمی را بسنده باشد، قوت لایموت. الصبابه ی: باقی مانده چیزی. تطفیف: کم فروشی کردن، پیمانه را پر نکردن. البخس: ناقص و کم.
معنی: مقداری از باقیمانده زندگی برای من مانده است هر چند که روزگار کم فروشی کرده و چون کسی که پیمانه را ناقص پر کند از آن کاسته است. (عمرم به پایان رسیده است و اندکی برای من باقیست روزگار کم فروش همین اندک را هم خشک فروشی می کند ).

4- و یعید ما بین وارد الرفه

علل شربه، وارد خمس
لغت: الرفه: رفتن شتر یا گوسفد به آبشخور هر روز و هر ساعت که بخواهد. وارد الرفه: کسی که هر زمانی بخواهد بر آبشخور وارد شود. العلل: بار دوم بارها و پیاپی آب نوشیدن بر خلاف النهل که اولین بار آب آشامیدن است. الخمس: یعنی چهار روز شتر بچرد و روز پنجم بر آب وارد شود و برخی گفته اند سه روز بچرد و روز چهارم بر آب وارد شود.
معنی: فرق زیادی است میان آنکه با رفاه و آسایش هر وقت که بخواهد به آبشخور در آید و دوباره و یا چندباره آب بنوشد و کسی هر پنج روز یک بار بر آب وارد شود.

5- و کان الزمان أصبح محمولاً

هواه مع الأخس الأخس
لغت: الاخس: پست و حقیر و خسیس
معنی: گویا زمانه هوایش با افراد پست است،یعنی زمانه با فرومایگان به نیکی رفتار می کند و به نیکان ظلم و ستم روا می دارد. (گویی زمانه عشقش به فرومایه ترین فرومایگان حمل گردیده است.گویی زمانه عشق را بر پای خسان ایثار کرده است).

6- و اشترائی العراق خطه غبن

بعد بیعی الشام بیعه و کس
لغت: در برخی منابع خطه آمده است ولی در کتاب مجانی الحدیثه خطه آمده است. الخطه: کار دشوار و مهم، اقدام کردن و پرداختن به کاری، برنامه ریزی. الخطه: جایی که کسی در آن فرود آید که پیش از وی دیگری فرو نیامده باشد. الغبن: ضرر کردن در معامله، فریب خوردن در معامله. الوکس: زیان و کاستی در معامله: «باع البضاعه بیعه و کس» کالا را به زیان فروخت.
معنی: خریدن من عراق را، مرا مغبون کرد. (اقامت من در عراق کاری است به زیان من) بعد از فروختنم شام را به ارزانی. (بعد از آنکه از شام رحلت کردم) هم در خریدن عراق و هم در فروختن شام ضرر کردم. شام را ارزان فروختم، یعنی ضرر دادم و عراق را گران خریدم چون سودی در آن نیست و بالاخره رحلت من از شام و اقامتم در عراق به ضرر من شد.

7- لاترزنی، مزاولاً لاختیاری،

عند هدی البلوی، فتنکر مسی
لغت: رازه: او را آزمایش کرد. لاتزرنی: مرا آزمایش مکن. المزاول: اقدام کننده و ادامه دهنده کاری. منظور از هذه البلوی: اینجا همان است که بیت قبل گفت، یعنی رحلت از شام و اقامت در عراق. المس: تماس گرفتن.
معنی: به قصد امتحان مرا در این بلوی و مصیبت (آمدنم به عراق)میازمای. زیرا که ملاقات و برخورد من را بد و ناپسند می شماری. (یعنی چون از این قضیه ناراحتم. پس سر به سرم مگذار.)

8- و قدیما عهدتنی ذاهنات

آییات، علی الدنیئات، شمس
لغت: الهنات: جمع الهنه، مونث الهن: کنایه از چیز است. هذا هنک: این چیز توست. و در اینجا مراد از الهنات: خلق و خوی بد است. «فیه هنات» دارای خلق و خوی بد است. الآبیات: جمع الآبیه مونث الآبی: ناخوش دارنده، الشمس: جمع شمساء: سرکش و گردنکش و سرسخت.
معنی: از دیر باز به خلق و خوی بد، ناپسند، و چموش و سرکش در پستیها، مرا می شناختی.

9- و لقد رابنی نبوابن عمی

بعد لبن من جانبیه و انس
لغت: رابنی: مرا به شک انداخت، با من کاری کرد که من آنرا ناپسند می شمارم. النبو: ناسازگاری و بدرفتاری با خویشان. مراد شاعر از پسر عمو، خلیفه المنتصر است چون بحتری قحطانی است و خلیفه عدنانی و قحطان و عدنان به منزله دو برادر هستند. چون پدران اعراب به شمار می روند و این خود دلیل بر آن است که بحتری این قصیده را پس از قتل متوکل سروده است و گفته شده که مراد از پسر، عموالراهب عبدون بن مخلد است که در اصل یمنی است.
معنی: پسر عموی من پس از نرمی و محبت و گرمی و انس و الفتی که از هر دو جانبش جاری بود به من بی محلی و توهین کرد و مرا نارحت کرد.

10- و إذا ما جفیت، کنت حریاً

أن أری غیر مصبح حیث امسی
لغت: حری: شایسته.
معنی: هرگاه جفا بینم شایسته ام و به من حق داده می شود که سبک سیر سفر کنم و صبح کننده دیده نشوم آنجا که شب را به صبح می آورم و این بیت مقدمه سفر او به مداین و ایوان مداین است. بعد از آنکه به من بی احترامی شد شبانه شام را ترک کردم.

11- حضرت رحلی الهموم، فوجهت

إلی أبیض المدائن عنسی
لغت: الهموم: جمع الهم، نیت و قصد که آدمی در دل داشته باشد، غم و اندوه. العنس: ماده شتر قوی و نیرومند. البیض المدائن: یکی از کاخهای شهر مدائن است.
معنی: غمها به بار اندازم حاضر شدند سپس شتر خود را متوجه کاخ ابیض مدائن (تیسفون پایتخت و مقر شاهنشاه در عهد خسرو اول)ساختم یا قصد سفر کردم و ناقه ام را به جانب کاخ مدائن متوجه ساختم، در وطن غمها به سراغم آمدند مهیای سفر شدم.

12- اتسلی عن الحظوظ، و آسی

لمحل من آل ساسان درس
لغت: آل ساسان: مراد پادشاهان ایران از نسل اردشیر، نوه ی ساسان، مؤسس دولت ساسانی در سال 223م است. درس: کهنه و مندرس. آسی: ناراحتم: أتسلی: تسلیت پیدا کنم، فراموش کنم، الحظوظ: جمع الحظ: بهره و شانس
معنی: ناتسلی یابم و فراموش کنم، بهره و شانسی را که به دیگران رسیده است و غمگین شوم به خاطر مکانی کهنه از آل ساسان.

13- ذکرتییهم الخطوب التوالی

و لقد تذکر الخطوب و تنسی
لغت: الخطوب التوالی: غمها و مشکلاتی پی در پی
معنی: غمها و مشکلات پی در پی آنها را به یاد من آورد و مشکلات و گرفتاریها گاهی چیزی را به یاد آدم و گاهی از یاد می برد. (ضمیر «هم» ممکن است به آل ساسان برگردد یا به خلفای عباسی برگردد که غیر عربها بر حکومت آنها مسلط شده اند).

14- و هم خافضون فی ظل عال

مشرف، یحسر العیون و یخسی
لغت: الخافضون: کسانی که در ناز و نعمت و زندگی مرفه بسر برند. ضمیر «هم» به آل ساسان برمی گردد. ظل عال: قصر و کاخ با شکوه. یحسر العیون: چشمها را ضعیف و کم سو می کند. یخسی العیون: چشمها را خسته و درمانده می کند.
معنی: در حالی که (ساسانیان) در سایه قصر بلند و مشرف بر صحراهای اطراف در ناز و نعمت آرمیده اند و این قصرها آنقدر بلند است که چشمها را کم سو و خسته و درمانده می کند، وقتی انسان به این کاخها نگاه می کند چشم را می زند و دیده به بلندای آن نمی رسد.

15- مغلق بابه، علی جبل القیق

ألی دارتی خلاط و مکس
لغت: القیق: نام کوهی است که (قفقاز). خلاط و مکس. (ساکنان آن کاخ از قفقاز تا خلاط و مکس حاکم بودند. گفته شده در منطقه کوه قفقاز ملتهای زیاد با زبانهای مختلف زندگی می کرده اند. لذا معنای بیت این است که گویا کاخ بر ملتهای مختلف بسته است چون در آن کنیزان و خادمان از ملتهای مختلف یا زبانهای مختلف وجود دارد، و دیگر نیازی به کسی نیست.)

16- حلل ثم تکن، کأطلال سعدی

فی قفار من البسابس ملس
لغت: الحلل: جمع حله، محله ها، اطلال سعدی، ویرانه های سعدی در شبه جزیره عربستان، القفقاز: خالی از سکنه، البسابس، جمع البسبس: زمین خالی از سکنه: ملس، جمع ملساء: زمین خالی از گیاه و علف.
معنی: (در این بیت شاعر مقایسه می کند سرزمین خوش آب و هوای ایران را با سرزمین خشک و بی آب و علف شبه جزیره ی عربستان و می گوید ): منزلهایی آباد که چون ویرانه های سعدی در زمینهای بی آب و علف و خالی از سکنه نبود.

17- و مساع، لولا المحاباه منی

لم تطقها مسعاه عنس و عبس
لغت: المساعی: جمع المسعاه: بزرگواری و مکرمت. الحابه: تمایل و توجه، جانبداری کن. لولا المحاباه منی: اگر تمایل و توجه و جانبداری من به عربیت نبود. چون خودم عرب هستم. العنس: قبیله قحطانی در یمن. العبس: قبیله عدنانی در نجد.

معنی: کوششها و کرامتها و بزرگیهایی در ایران می بینیم که اگر عرب نبودم تا از عربیت حمایت و جانبداری کنم می گفتم کرامتهای قبایل عنس و عبس یعنی کل عرب به ایشان نمی رسد و توانایی رسیدن به این کرامتها را ندارند

- نقل الدهر عهدهن من الجد
ده، حتی غدون انضاء لبس
لغت: انضاء جمع انضو: لاغری و اینجا کهنگی و اندراس اللبس: اشتباه یا جمع اللباس است به معنای جامه. الحده: نوی و تازگی
معنی: روزگار زمان آنها را از نوی و تازگی بگرداند تا اینکه آنقدر کهنه شوند که انسان در تشخیص آن دچار اشتباه می شود یا تا اینکه کهنه جامگان شدند.

19- فکان الجرماز، من عدم الان

س،و إخلاقه، بنیه رمس
لغت: الجرماز: گونه ای از انواع کاخ و ساختمان، نام ساختمانی در مدائن که از بین رفته است. البنیه: ساختمان: الرمس: قبر.
معنی: قصر جرماز به خاطر نداشتن انیس و مونس و کهنه شدنش مانند ساختمان گورستانی است.

20- لوتراه، علمت ان اللیالی

جعلت مأتما، بعد عرس
معنی: اگر تو آنرا بنگری درمی یابی که روزگار بعد از عروسی و شادی، عزا در آن به پا کرده است.

21- و هو ینبک من عجائب قوم

لا یشاب البیات فیهم بلیس
لغت: اللَبس و اللُبس: اشتباه
معنی: و آن ساختمان به تو خیر از عجائب قومی می دهد که سخن در باره ی ایشان به اشتباه نمی آمیزد. (ضمیر «هو» به قصر جرماز بر می گردد.

22- فاذا ما رأیت صوره أنطا

کیه، ارتعت بین روم و فرس
لغت: أنطاکیه: شهری است در شمال سوریه و الآن جزء ترکیه است. تصویر شهر انطاکیه در ایوان مدائن بود. ارتعت: إرتاع: یرتاع: ترسیدی.
معنی: چون نقش نبرد انطاکیه را که بین دو کشور روم و ایران بود بر ایوان مدائن ببینی می ترسی.

23- والمنایا موائل و أنوشرو

ان یزجی الصفوف تحت الدرفس
لغت: موائل، جمع لامائله: پایه چراغ، اینجا یعنی حضور داشتن، یزجی: می راند. الدرفس: پرچم بزرگ، درفش کاویانی.
معنی: و مرگها ایستاده اند و انوشیروان صفهای سپاه را زیر درفش کاویانی می راند و پس و پیش می کند

24- فی اخضرار من اللباس، علی إص

فر، یختال فی صبیغه و رس
لغت: یختال: کبر می ورزد: الورس: گیاهی است مانند کنجد، پوست دانه آن قرمز است و در رنگرزی بکار می رود.
معنی: و او در لباسهای سبز بر اسبی زرد رنگ که متمایل به قرمز چون گیاه و رس است با تکبر راه می رود.

25- و عراک الرجال، یبن

یدیه، فی خفوت منهم و اغماض جرس
لغت: العراک: در گیری. الخفوت: سکوت. الجرس: صدای کم
معنی: و در درگیری مردان در مقابل او در آرامش و سکوت و بدون سرو صدا انجام می شود.

26- من مشیح یهوی بعامل رمح

و ملیح من السنان بترس
لغت: المشیح: یورش کننده «مقابل مشیح یهوی بر محه» جنگجویی که با نیزه به دشمن روی آورد و حمله کند. عامل الرمح: قسمت نزدیک به سر نیزه. السنان: سرنیزه. الملیح: کسی که بترسد و از چیزی پرهیز کند. الترس: سپر. ملیح من السنان بترس: کسی که در برابر نیزه ای که به سوی او می آید در پناه سپر قرار گیرد.
معنی: در آن تصویر کسانی هستند که با نیزه و سر نیزه حمله می کنند و کسانی دیگر که از ترس نیزه در پناه سپر قرار می گیرند.

27- تصف العین انهم جد احیا

ءَ، لهم، بینهم، اشاره خرس
لغت: الجد: حقیقی و واقعی، تلاش و کوشش
معنی: بقدری این تصویر دقیق است که چشم می پندارد آن افراد زنده هستند با هم می جنگند ولی لال هستند و صدایی از آنها خارج نمی شود.

28- یعتلی فهم ارتیابی، حتی

تتقراهم یدای بلمس
لغت: یعتلی: زیاد می شود. تتقراهم، آنها را دنبال می کند.
معنی: شک من درباره زنده بودن آنها بالا می رود تا جایی که دستان من به دنبال آنها می رود تا آنها را لمس کند و دریابد که واقعاً زنده هستند یا نه.

30- من مدام تقولها هی نجم،

اصوأ اللیل، أو مجاجه شمس
لغت: المدام: شراب. تقولها: می پنداری. المجاجه: عصاره هر چیزی و اینجا مراد اشعه خورشید است.
معنی: از شرابی ما را سیراب کرد، که تو پنداری ستاره ائی است که شب را روشن می کند یا شعاع خورشید است.

31-و تراها، إذا أجدت سرورا

و ارتیاحا للشارب المتحسی

32- افرغت فی الزجاج من کل قلب،

فهی محبوبه الی کل نفس
لغت: أجدت: تازگی بخشید. نو کرد. المتحسی: کسی که شراب را جرعه جرعه بخورد. اُفرغت: ریخته شد.
معنی: آن هنگام که این باده، شادی جرعه نوش را تازه و نو گرداند گوئی که از هر دلی در پیاله ریخته شده است. از این رو نزد هر روانی محبوب است.

33-و توهمت أن مسری ابروی

ز معاطیّ، والبلهبذ إنسی
لغت: المعاطی: هم پیاله. البلهبذ: باربد یا باربذ، نام مطرب خسرو پرویز است که اصل جهرمی بوده است. الانس: همدم
معنی: و خیال کردم که خسرو پرویز هم پیاله من و باربد همدم من است.

34- حلم مطبق علی اشک عینی

أم أمان غیرن ظنی و حدسی؟
لغت: الحلم: رویا، خواب که شخص خفته می بیند. الامانی: جمع الامنیه آرزو.
معنی: آیا آنچه را که می بینم رویا است که چشم مرا به شک انداخته است یا آرزوهایی که حدس و گمان مرا تغییر داده است.

35- و کان الایوان من عجب اصن

عه، جوب فی جنب أرعن جلس
لغت: الجوب: اگر مصدر جاب یجوب باشد به معنای بریدن و شکافتن است و گرنه به معنای سپر است. الارعن: نادان و تهی مغز، کوه بلند و دراز. الجلس: نادان، گول، ابله، قوی هیکل و احمق. الجلس: زمین سخت، زمین بلند.
معنی: این بیت را به دو طریق می توان معنی کرد:
1-این کاخ آنقدر شگفت انگیز ساخته شده است که مانند سپری است بر روی سر مرد قوی هیکل و احمق، از جهت گرد بودن طاقهای آن و اینکه در کنار ساختمان عظیمی بنا شده است.
2-این کاخ، شگفت انگیز ساخته شده و مانند شکافی (غاری) است که در کنار کوهی عظیم و بلند ایجاد شده باشد.

36- یتظنی، من الکابه، أن یب

دو لعینی مصبح أو ممسی،

37- مزحجا بالفراق عن انس إلف

عز، أو مرهقاً بتطلیق عرس
لغت: المزعج: ناراحت شده. الکابه: غم و اندوه. یبدوله: برای او امری آشکار شد، پدید آمد. الانس: مهربانی و همدمی. الألف، دوست، رفیق.المرهق: به زحمت افتاده، مظلوم.
معنی: ایوان، از شدت غم و اندوه، در برابر دیدگان مسافران و رهگذرانی که صبح و شام بر آن می گذرند چنین می نماید که گوئی از دوری دوست دمساز و ارجمند ملول گشته یا به طلاق همسر مهربان خود مجبور گردیده است. (این ایوان از بس محزون و غم آلوده و پریشان است که گوئی کسی است که از دوست عزیز و نایاب خود جدا شده یا همسر غمگسار خود را به اجبار رها کرده است.)

38-عکست حظه اللیالی، و بات ال

مشتری فیه، و هو کوکب نحس
لغت: المشتری: سیاره مشتری که در انگلیسی آنرا ژوپیتر و در فارسی برجیس می نامند و آن سیاره خوشبختی است ولی شاعر معتقد است که در این قصر به خاطر مصائبی که در آن پیش آمده، سیاره ی مشتری، نحس و شوم گشته است.
معنی: روزگار بخت و اقبال این قصر را برگردانده است و مشتری که سیاره ی خوشبختی است در این قصر بدل به سیاره ی بدبختی شده است.

39- فهو یبدی بجلدا، و علیه

کلکل من کلاکل الدهر مرسی
لغت: التجلد: صبر. الکلاکل: سینه. المرسی: ثابت و استوار.
معنی: او صبر خود را آشکار می کند. (صبر پیشه می سازد) و او را سینه ای است ثابت و استوار از سینه های دنیا (روزگار).

40- لم یعبه أن بز من بسط الذی

باج، و استل من ستنور الدمقس
لغت: بز: گرفته شد. استل: کشیده شد، همچنان که شمشیر از نیام بیرون کشیده می شود. الدیباج: دیبا، لباسی که تار و پودش ابریشم باشد. اصل کلمه فارسی و «دیوبافت» است. الدمقس: ابریشم سفید.
معنی: بر او عیبی وارد نشد (خرده گرفته نشد) که فرشهای حریر از او گرفته شد و پرده های ابریشم سفید از آن بیرون کشیده شد.

41- مشمخر، تغلوله شرفات

رفعت فی رووس رضوی و قدس
لغت: المشمخر: بلند. تغلو: بالا می رود. الشرفه: طبقه بالای ساختمان، بالکن. رضوی: نام کوهی است در مدینه نزدیک ینبع. قدس: نام کوهی است بلند در سرزمین نجد.
معنی این کاخ بسیار بلند است با بالکنهای بلند که گویا این بالکنها بر قله دو کوه رضوی و قدس قرار گرفته (این کاخ به مانند آن دو کوه است در بلندی).

42- لابسات من البیاض، فماتب

صرمنها، الافلانل برس
لغت: الفلائل: جمع فلیله، موی انبوه، در بسیاری از کتابها به جای این کلمه غلائل آمده است و غلائل جمع غلاله است یعنی زیرپوش، زیرپیراهنی. البرس: پنبه.
معنی: بالکنها سفیدپوش هستند به گونه ای که چشم، آنها را فقط به صورت انبوهی از پنبه می بیند.

43- لیس بدری أصنع إنس لجنء

سکنوه، أم صنع جن لإنس
معنی: معلوم نیست که انسان برای جن ساخته شده است که اجنه در آن سکوت کند یا اجنه آن را برای انسان ساخته اند.

44- غیر انی أراه یشهد أن لم

یک بانیه، فی الملوک، بنکس
لغت: النکس: مرد ناتوان و فرومایه که سودی به دیگران نداشته باشد. آنکه از دلیری و بخشش به دور باشد.
معنی: البته من معتقدم که این کاخ بیانگر این است که سازنده آن در میان پادشاهان آدم پست و فرومایه ای نبوده است.

45- فکانیأاری المراتب و القوم،

إذا ما بلغت آخر حسی
معنی: وقتی کاملاًاحساس می کنم گویا آن درجات و آن قوم را می بینم. (در اینجا شاعر به عالم خیال رفته و می گوید من ایرانیان را می بینم و حتی مراتب و جایگاه آنها را احساس می کنم )

46- و کان الوفود ضاحین حسری

من وقوف، خلف الزحام، و خنس
لغت: الوفود: هیئتهای نمایندگی. الضاحین: آفتاب نشینان، کسانی که زیر آفتاب هستند. الحسری: جمع حسیر: درمانده و خسته. سربرهنه. الزحام: ازدحام جمعیت، فشار مردم در جای تنگ، الخنس: جمع الاخنس: عقب مانده.
معنی: گویا هیئتهای نمایندگی در زیر آفتاب پشت سر هم به خدمت خسرو می روند و بخاطر احترام به او سرهای خود را برهنه کرده اند. و یا چون زیاد به نوبت ایستاده اند خسته و درمانده شده اند.

47- و کان القیان، وسطالمقاص

یر،یرجحن بین حو و لغس
لغت: القیان جمع القینه: کنیزان آواز خوان. المقاصیر جمع المقصوره: خانه وسیع و محفوظ، یکی از اتاقهای خانه، یرجحن: تاب می خورند. الحو جمع الحواء: زنی با لبهای کبود و گندمگون. لعس، جمع العساء: زنی با لبان سیاه.
معنی: گویا کنیزان آواز خوان با لبانی کبود و سیاه وسط اتاقها تاب می خورند. (می رقصند)

48- و کان الاقاء اول من أم

س،و وشک الفراق أول أمس
معنی: گویا دیدار من با ساسانیان پریروز رخ داده است و دیروز از آنها جدا شدم.

49- و کان الذی یرید اتباعا

طامع فی الحوقهم صبح خمس
معنی: گویا کسی که می خواهد به دنبال آنها برود، صبح روز پنجم به آنها خواهد رسید.

50- عمرت للسرور دهرا فصارت

للتعزی، رباعهم و التاسی
لغت: الرباع جمع الربع: خانه، محله.
معنی: خانه های آنها مدتی را در شادی گذرانده سپس به عزا و غم و ماتم گرفته شده است (زمانی آباد شدند تا ساکنان و بینندگان آن شاد گردند لیک چون دست روزگار ساسانیان را فرو گرفت کاخهای آباد به ویرانی گرایید و شادمانی بینندگان به اندوه منتهی شد.)

51- فلها أن أعینها بدموع

موقفات علی الصبابه، حبس
معنی: حق آن خانه ها است که من آنها را یاری کنم با اشکهایی که بر عشق، محبوس شده است. (اشکی که در سوز عشق ریخته نشده است.)

52- ذاک عندی و لیست الدار داری،

باقتراب منها، و لا الجنس جنسی
معنی: آنجا متعلق به من است در حالی که نه خانه من نزدیک آنجاست و نه من از جنس آنها هستم.

53- غیر نعمی لأهلها عند اهلی،

غرسوا، من ذکائها، خیر غرس
لغت: النهی: نیکی و احسان. الذکاء: تمام هر چیزی و اینجا مراد نیکی و احسان است.
معنی: جز حق نعمتی که صاحبان آنجا را بر مردم من است و نهال نعمتی که با بالیدنش بهترین درختی است که کاشته اند. و از پرباری و فزونی خود نهال نیکی را در میان ما نشاندند. (نیکی کردند و نیکی آنها روی کار آوردن دولت عباسی بود. شاید شاعر در این بیت و ابیات بعد اشاره می کند به کمک ایرانیان در زمان انوشیروان به سیف بن ذی یزن پادشاه یمن در جنگ با حبشه به رهبری فرمانده «اریاط» چون شاعر قحطانی است و منسوب به یمنی ها است.)

54- أیدوا ملکنا و شدوا قواه

بکماه، تحت السنور، حمس
لغت: الکماه: جمع الکمی: شجاع، غرق در سلاح. السنور: یک نوع زره. حمس: جمع أحمس: نیرومند و غیرتمند.
معنی: آنها پادشاهان ما را تایید کردند و با نیروهای غرق در سلاح و زره پوش و غیرتمند ما را یاری کردند.

55- و أعانوا علی اکتائب أریا

ط بطعن عی النحور، و دعس
لغت: کتائب جمع کتیبه: لشکر. أریاط: نام فرمانده سپاه حبشیها. الدعس: لگدمال کردن، نیزه زدن
معنی: به سیف بن ذی یزن کمک کردند و به لشکریان اریاط حمله بردند و نیزه در سینه آنها فرو بردند و آنها را لگدمال کردند.

56- و أرانی، من بعد، أکلف بالاش

راف طراً من کل سنخ و إس
لغت: کلف به: شیفته او شد. طرا: همه. السنخ: اصل و نسب. الاس: پایه و اصل
معنی: از این به بعد این ایوان مرا بر آن داشت که شیفته تمام اشراف شوم از هر تیره و نژادی که باشند.

نکاتی صرفی و نحوی و بلاغی:

1.شاعر نفس و روان خود را به جامه ای پاک تشبیه که آنرا از چرکین شدن بدور داشته است. استعاره ی بالکنایه و تخییلیه.
2.التماس: مفعول له.
3.بلغ: مبتدا و عندی به خبر. تطفیف: مفعول مطلق نوعی. شاعر ایام را به فروشنده ای تشبیه کرده است و تطفیف را برای آن بکار برده و عیش را به کالا و متاع تشبیه کرده است.
4.بعید: خبر مقدم. ما: مبدای مؤخر. علل صفت سبی برای رفه. شرب: فاعل علل.
5.محمولا:خبر أصبح و هوی اسم آن تقدیرا مرفوع
6.اشتراء: مبتدا. العراق: مفعول به برای اشتاء. خطه: بدل برای عراق. بعد: ظرف متعلق به خبر محذوف.
7.مزاولا: حال.
8.قدیما: مفعول فیه. ذا: حال. آبیات: صفات برای هنات و شمس صفت دوم برای هنات.
10.مصدر مؤول مجرور است به حرف جز محذو ف. غیر: مفعول به دوم.
11.عنس: مفعول به برای فعل وجهت.
12.من آل: جار و مجرور متعلق است به صفت محذوف. درس: صفت دوم برای محل.
14.عال: صفت برای موصف محذوف یعنی قصر عال. مشرف: صفت دوم. یا صفت برای عال چون عالی صفتی است که جانشین موصوف شده است پس می تواند موصوف هم واقع شود.
15.مغلق: صفت برای قصر محذوف در بیت قبل. باب: نایب فاعل برای مغلق.
16.حلل: خبر برای مبتدای محذوف: «دهی»
17.مساع: معطوف به حلل و تقدیرا مرفوع. المحاباه: مبتدا و خبر آن «موجود» محذوف.
18.أنضاء: خبر برای غدون.
31.سرورا: مفعول به برای اجدت.
32.حلم: خبر برای مبتدای محذوف. مطبق برای حلم. عین مفعول به است برای مطبق.
36. نائب فاعل یتظنی: ضمیر مستتر هو است که به ایوان بر می گردد و مصدر مؤول «أن یبدو» مفعول به دوم است. مزعجاً حال است برای فاعل یبدو.
40. مصدر مؤول «أن بز» فاعل برای لم یعب.

برگرفته از سایت:

http://tayparabi.blogfa.com/post-3.aspx

مطالب قدیمی تر »
مجید عوضوردی مقدم
با سلام بنده مجید عوضوردی مقدم دانش آموخته زبان وادبیات عربی ،دانشجوی دکتری الهیات و مدرس دانشگاه میباشم. هدف از ایجاد این وب گاه بالابردن آگاهی علاقه مندان به ادب عرب و نیز استفاده صحیح دانشجویان ادبیات عرب در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد. امید دارم تا بتوانم قدمی در جهت بالابردن این آگاهی بردارم . و ممنون میشم که در هر چه کامل تر کردن این وبلاگ به من کمک کنید . ضمنا اگر مطلبی در این وبلاگ گذاشته شده که لینک اصلی آدرس داده نشده عذر خواهم از طریق ایمیل اطلاع دهید تا رفع سو ء تفاهم شود. شاد و پیروز باشید. در ضمن خوشحال میشم وقتی نظرات ارزشمند شما رو میبینم . دوستان عزیزی که تمایل به همکاری دارند لطفا از طریق ایمیل به بنده اطلاع دهند با تشکر مقدم از همه دوستان برای وقفه ای که در انتشار یا جواب دادن به ایمیلها رخ داده عذر خواهی میکنم
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :