تاملی بر ادب عرب

اسمی است جامد ، نکره و منصوب که کار آن رفع ابهام از جمله می باشد.

 

تمییز بر دو نوع است :

 

n       تمییز ذات : که معمولاً بعد از مقیاس های تعداد، وزن ، حجم ، مساحت و ... می آید .

 

مثال :

  رأیتُ مترین ِ قماشاً ...... ( دو متر پارچه دیدم ) در این مثال کلمه «  قماشاً»  تمییز و منصوب است .

اشتریتُ 10 کیلو بَصَلاً ......(ده کیلو پیاز خریدم )  در این مثال کلمه « بَصَلاً » تمییز و منصوب است .

« رأیتُ أحدَ عَشرَ کوکَباً» ......( یازده ستاره دیدم ) در این مثال کلمه « کوکباً » تمییز و منصوب است.

 

 

n       تمییز نسبت : این نوع از تمییز معمولاً بعد از اسم تفضیل یا بعضی افعال خاص می آید .

این افعال عبارتند از : « زادَ» «زیاد شد» ، « اِزدادَ» « زیاد شد » ، « مَلأ» « پر شد » ، « اِمتَلَأ» « پر شد» ، « طابَ» « پاک شد» ، « حَسُنَ» « نیکو گردید» ، « کَثُرَ» « زیاد شد» و .....

 

مثال : 

انت اَفضَلُ مِنّی دَرساً .......( تو از جهت درس از من بهتر هستی)  در این مثال کلمه « درساً » تمییز و منصوب می باشد .

مَلأ قلبی ایماناً بالله ِ.......... ( دل من از ایمان به خدا پر شد) در این مثال کلمه « ایماناً» تمییز و منصوب می باشد.

 

 

نکته: باید به هنگام ترجمه تمییز نسبت دقت کنیم که معمولاً در ترجمه آن عبارت « از جهت » یا « از »

 می آید .

 

نکته: باید دقت کنیم که اسم تفضیل علاوه بر کلماتی که بر وزن « اَفعَل » بودند ، شامل دو کلمه « خَیر» و « شَرّ» نیز می شود .

 

نکته : همانطور که در ابتدا گفتم تمییز اسمی است جامد . همانطور که از قبل به یاد دارید مصدرها همگی جامدند . لذا در تمییز نسبت معمولاً از مصدرها استفاده می شود

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ توسط مجید عوضوردی مقدم

 

هرگاه دو حرف ساکن کنار هم قرار بگیرند برای سهولت تلفظ حرف اول را با حرکت تلفظ می کنیم که این حرکت غالبا کسره است مانند :

 

اِسْتَمِعْ الْاخبارَ ß    اِسْتَمِعِ الْاَخبارَ

 

ذَهَبَتْ المُعَلِّمَهُ ß   ذَهَبَتِ المُعَلِّمَهُ

 

 

 

اگر اولین کلمه بعد از حرف جرّ مِنْ ساکن باشد نون مِنْ را مفتوح می کنیم مانند : جئتُ مِنَ المَدْرَسَهِ


 

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ توسط مجید عوضوردی مقدم

مهمترین آیه قرآنی‌

در روایتی آمده که عمربن خطاب گروهی را دید که به سوی مکه حرکت می‌کنند دستور داد تا از آنان سوالاتی از قرآن بپرسند از جمله سوالاتی که از این گروه پرسیده شد این بود که مهمترین آیه قرآنی‌، کدام آیه است، ابن مسعود که از جمله اعضاء آن گروه بود پاسخ داد: آیة الکرسی (آیه 255 بقره) .

محکمترین آیه قرآن

سوال کردند محکمترین آیه قرآن کدام آیه است پاسخ داد آیه 90 سوره نحل که می‌فرماید: « در حقیقت خداوند به دادگری و نیکوکاری و بخشش به خویشاوندان فرمان می‌دهد و از کار زشت و ناپسند و ستم باز می‌دارد، به شما اندرز می‌دهد، باشد که پند گیرد."
محکمترین آیات طبق نظر ابن مسعود در روایتی دیگر به نقل عبدالرزق آیه 7 و 8 سوره زلزال می‌باشد.

جامعترین آیه

سوال کردند جامعترین آیه (از نظر معنی و پیام) کدام آیه می‌باشد؟ پاسخ آمد سوره زلزال آیات 7 و 8 که می‌فرماید:« پس هر که هموزن ذره‌ای نیکی کند (نتیجه آن را خواهد دید) و هرکه هموزن ذره ای بدی کند (نتیجه) آن را خواهد دید».
همچنین طبق روایتی از حاکم آیه 90 سوره نحل، جامعترین آیه قرآنی نسبت به خیر و شر می‌باشد.

حزن انگیزترین آیه

سوال کردند حزن انگیزترین آیه قرآن کدام آیه می‌باشد پاسخ دادند که: آیه 123 سوره نساء که می‌فرماید: « ... هر کس بدی کند در برابر آن کیفر می‌بیند..."
در حدیثی از امام زین العابدین علیه السلام آمده که شدیدترین آیه بر اهل آتش (جهنمیان) آیه 30 سوره نساء است که می‌فرماید: « پس بچشید که جزء عذاب هرگز (چیزی) بر شما نمی افزائیم».

امیدوار کننده‌ترین آیه

و در آخر سوال کردند امیدوار کننده‌ترین آیه قرآنی، کدام آیه است؟ جواب داد آیه 53 سوره زمر که می‌فرماید:« بگو این بندگان من (که بر خویشتن زیاده روی روا داشتید) از رحمت خدا نومید نشوید، در حقیقت خدا همه گناهان را می‌آمرزد، که او خود آمرزنده مهربان است».
البته9 در مورد اینکه امیدواتر کننده‌ترین آیه قرآنی کدام آیه می‌باشد اختلاف نظراتی می‌باشد که بدین ترتیب است:
1_ آیه 53 سوره زمر
2_ آیه 260 سوره بقره که می‌فرماید: « و یاد کن انگاه که ابراهیم گفت پروردگار را به من نشان ده که چگونه مردگان را زنده می‌کنی؟ فرمود مگر ایمان نیاورده‌ای؟ گفت چرا ولی تا دلم آرامش یابد...؟» که این مطابق نظر ابن عباس می‌باشد.
3_ از امام علی علیه السلام روایت کرده‌اند که فرموده! ای اهل عراق شما امیدوار کننده‌ترین را آیه 56 سوره طور می‌داند ولی ما امید بخشترین آیه را آیه 5 سوره ضحی می‌گوئیم که خداوند می‌فرماید: « بزودی پروردگارت تو را اعطا خواهد داد تا خرسند گردی».
4_ در حدیثی از امام زین العابدین علیه السلام آمده که امیدبخشترین آیه برای اهل توحید (یکتاپرستان- خداپرستان) آیه 46 سوره نساء است که می‌فرماید:« مسلما خدا، این را که به او شرک ورزیده شود نمی‌بخشاید و غیر از آن را برای هر که بخواهد می‌بخشاید و هر که به خدا شرک ورزد به یقین به گناه بزرگ بریافته است».
5_ آیه 22 سوره نور « و سرمایه داران و فراخ دولتان شما نباید از دادن (مال) به خویشاوندان و تهیدستان و مهاجران راه خدا را دریغ ورزیدند و باید عفو و گذشت نمایند مگر دوست ندارید که خدا بر شما ببخشاید».
6_ ابن ابی الدنیا نیز آیه 102 سوره توبه را امیدوار کننده ترین آیه برای امت مسلمان معرفی می‌کنند که می‌فرماید:« و دیگرانی هستند که به گناهان خود اعتراف کرده و کار شایسته را با (کاری) دیگر که بد است در آمیخته‌اند امید است خدا توبه آنان را بپذیرد که خدا آمرزنده مهربان است».
7 و 8_ ابوجعفر نحاس آیه سوره احقاف را که می‌فرماید :« ... پس آیا جز مردم نا فرمان هلاکت خواهند یافت؟» و ایشان در ادامه می‌گوید که ولی ابن عباس آیه 6 سوره رعد را که می‌فرماید :« ... و به راستی پروردگار تو نسبت به مردم - با وجود ستمشان- بخشایشگر است...» زیرا که فرمود خداوند هر چند که آنها را ظلم کرده‌اند می‌بخشد و نه فرمود به خاطر احسانهای مردم می‌بخشد.
9_ به نظر شافعی آیات 16 و 15 سوره بلد امیدوار کننده ترین آیه‌ها می‌باشد.
10_ برخی نیز آیه 84 سوره اسراء را امیدوار کننده‌ترین آیه می‌دانند که می‌فرماید: « بگو : هرکس بر حسب ساختار (روانی و بدنی) خود عمل می‌کند و... )
11_ آیه 17 سوره نساء که فرموده: « ... آیا جزء ناسپاس را به مجازات می‌رسانیم؟».
12_ آیه 48 سوره طه که فرموده: « در حقیقت به سوی ما وحی آمده که عذاب بر کسی است که تکذیب کند و روی بگرداند.»

عدالتمندترین آیه

عبدالرزق از ابن مسعود روایت می‌کند که عدالتمندترین آیه قرآنی آیه 90 سوره نحل می‌باشد.

گشاینده‌ترین آیه

طبرانی نیز آیه 123 سوره نساء را گشاینده‌ترین آیه معرفی کرده اشت.

بهترین آیه در مورد تفویض

و همچنین آیه سه سوره طلاق را در مورد تفویض (واگذاری کارها به خدا) بهترین آیه می‌داند که می‌فر ماید:« ... هرکس بر خدا اعتماد کند او برای وی بس است، خدا فرمانش را به انجام رسانده است، به راستی برای هر چیزی اندازه‌ای مقرر کرده است."
در حدیثی دیگر عظیمترین آیه قرآنی آیة الکرسی (آیه 255 سوره بقره) و عدالمترین آیه ، آیه 90 سوره نحل و ترسناک ترین آیه ، آیات 8 و 7 سوره زلزال و امیدوارد کننده تر است. آیه ، آیه 53 سوره زمر می یباشد.

سرزنش کنندترین آیه

شدیدترین آیه بر اهل آتش (جهنمیان) به نقل از ابن ابی حاتم آیه 309 سوره نباء می‌باشد که می‌فرماید:« پس بچشید که جزء عذاب هر گز چیزی بر شما نمی افزاییم».
و سخت ترین آیه در صحیح بخاری به نقل از سفیان ، آیه 68 سوره مائده نام برده شده که آمده: « ای اهل کتاب تا هنگامی که به تورات و انجیل و آنچه از پروردگارتان به سوی شما نازل شده است عمل نکرده‌اید بر هیچ (آئین بر حقی) نیستید و قطعا آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده بر طغیان و کفر بسیاری از آنان خواهد افزود پس بر گروه کافر اندوه مخورید».
از نظر ابن عباس آیه‌ای سرزنش کننده تر از آیه 63 سوره مائده نمی‌باشد که بیان می دارد: « چرا الهیون و دانشمندان، آنان را از گفتار گناه (آلوده) و حرامخوارگی شان باز نمی‌دارند؟ راستی چه بد است آنچه انجام میدهند». و طبق نظر ابن ابی حاتم شدیدترین آیه نازل شده بر پیامبر آیه 36 سوره احزاب بود: « ... و آنچه را که خدا آشکار کننده آن بود در دل خود نهان می‌کردی و از مردم می‌ترسیدی با آنکه خدا سزاوار تر بود که از او بترسی....
ابوحنیفه ترساننده‌ترین آیه قرآنی را، آیه 131 سوره آل عمران می‌داند که می‌فرماید: « و از آتشی که برای کافران آماده شده بترسید.»
ابن سیرین ترساننده‌ترین آیه برای صحابه را آیه 8 سوره بقره معرفی کرده که صحابه ازمفهومش این آیه بسیار بر خود می‌ترسیدند که می‌فرماید: « برخی از مردم می‌گویند ما به خدا روز باز پسین (قیامت) ایمان آورده‌ایم ولی گروندگان راستین (ایمان آورندگان حقیقی) نیستند».‌
کمال دشوار ترین و سخت ترین آیه برای کسانی که از هوای نفسشان پیروی می‌کنند را آیه 106 سوره آل عمران می‌داند که می‌فرماید: « روزی که چهره‌های سفید و چهره‌های سیاده گردد اما سیاه رویان (به آنان گفته می‌شود) آیا بعد از ایمانتان کفر ورزیدید؟ پس به سزای آنکه کفر ورزیدند این عذاب را بچشید.»

ابن ابی حاتم آیه 4 سوره غافر را شدیدترین آیه در مورد کسانی که نزاع به قرآن پرداخته قرآن را دروغ دانسته و تکذیب کرده اند دانسته که می‌فرماید: "جز آنهایی که کفر ورزیدند کسی در آیات خدا ستیزه نمی‌کند پس رفت وآمدشان در شهرها تو را دستخوش فریب نگرداند." و همچنین آیه 176 سوره بقره را که آمده : "... و کسانی که در پاره کتاب خدا با یکدیگر به اختلاف پرداختند در ستیزه‌ای دور و درازند."

طولانیترین و کوتاهترین سوره قرآنی

طولانیترین سوره قرآنی، سوره بقره با 286 آیه و کوتاهترین سوره‌ها ، سوره کوثر با 3 آیه می‌باشد.

طولانی‌ترین و کوتاهترین آیه

طولانی ترین آیه را آیه دین در سوره بقره و کوتاهترین آیه را آیه "والضحی" و "والفجر" دانسته‌اند.

طولانیترین کلمه

و طولانیترین کلمه را از لحاظ نوشتن کلمه "فاسقیناکموه" در آیه 28 سوره فتح می‌دانند.

آیه واجد تمام حروف عربی

و همچنین دو آیه 154 سوره آل عمران و 28 سوره فتح را آیاتی می‌دانند که تمام حروف عربی در آن دو آیه آمده است. و بیان می دارند که دو (ح) بدون فاصله و نیز می‌گویند حرف کاف در دو مورد تکرار شده و پشت سر هم آمده یکی آیه 200 سوره بقره : "مناسککم" و دیگری در اثر آیه 42 و فاسلکم"
و همچنین دوغین فقط در سوره آل عمران آیه 85 پشت سر هم آمده: من یتبغ غیر الاسلام
و آیه ای که بیست و سه کاف در آن تکرار شده را آیه دین در سوره بقره می‌دانند و آیه‌ای که سیزده وقف داشته آیه ارث در قرآن می‌دانند. و سوره ای که به سه آیه ده حرف و او داشته باشد را سوره والعصر می‌دانند.

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ توسط مجید عوضوردی مقدم
موسى بن سلیمان السویداء
هذه أشهر الموشحات الأندلسیة للوزیر أبو عبد الله بن الخطیب، شاعر الأندلس والمغرب فی عصره وزمانه ، نقلتها من آخر مقدمة المؤرخ الکبیر والعالم الخطیر ابن خلدون ؛ فی باب سماه " الموشحک والأزجال للأندلس " , فقال ینقل عنه :
جادک الغیثُ إذا الغیثُ همى،
یا زمان الوصلِ بالأندلسِ!
لم یکن وصلکَ إلا حُلما
فی الکرى أو خِلسة المُختلسِ!
إذ یقود الدهر أشتات المُنى
تنقل الخطو على ما ترسمِ،
زمرا بین فرادى وثنا
مثل ما یدعو الحجیج الموسمِ
والحیا قد جلل الروض سنا،
فسنا الأزهار فیه تبسمِ
وروى النعمان عن ماء السما،
کیف یروی مالک عن أنسِ؟
فکساه الحسن ثوبا معلما،
یزدهی منه بأبهى ملبسِ
فی لیال کتمت سرَّ الهوى،
بالدجى لولا شموس القدرِ
مال نجم الکأس فیها وهوى،
مستقیم السیر سعد الأثرِ
وطر مافیهِ من عیب سوى
أنه مر کلمح البصرِ
حین لذ النوم شیئاً أو کما
هجم الصبح هُجوم الحرسِ
غارت الشِهب بنا، أو رّبما
أثرت فینا عیون النرجسِ
أی شیء لامرىء قد خلصا؟
فیکون الروض قد کنن فیه
تنهب الأزهار فیه الفُرصا،
أمنت من مکره ما تتقیهِ
فإذا الماءُ تناجى والحصى،
وخلا کل خلیل بأخیهِ
تبصر الورد غیوراً برما
یکتسی من غیظه مایکتسیِ
وترى الآس لبیباً فهما
یسَّرق السمعَ بأذنی فرسِ
یا أُهیَّل الحی من وادی الغضا!
وبقلبی مسکن أنتم بهِ!
ضاق عن وجدی بکم، رحب الفضا،
لا أبالی شرقهُ من غربهِ
فأعیموا عهد أنس قد مضى،
تعتقوا عبدکم من کربهِ
واتقوا الله وأحیوا مغرما
یتلاشى نفساً فی نفسِ
حبس القلب علیکم کرما،
أفترضون خراب الحبسِ
وبقلبی منکم مقتربَ؟
بأحادیث المُنى وهو بعیدِ
قمر أطلع منه المغربَ
شقوة المضنى به، وهو سعیدِ
قد تساوى محسن أو مذنبَ
فی هواه، بین وعد ووعیدِ
ساحر المقلة معسول اللمىَِ،
جال فی النفس مجال النفسِ
سدد السهم وسمى ورمى
ففؤادی نهبة المفترسِ
إن یکن جار وخاب الأملَ،
وفؤاد الصب بالشوقِ یذوبِ
فهو للنفسِ حبیب أولَ،
لیس فی الحبِ لمحبوبِ ذنوبِ
أمرهُ معتمل ممتثلَ
فی ضلوعِ، قد براها، وقلوبِ
حکم اللحظ بها فاحتکما،
لم یراقب فی ضعافِ الأنفسِ
نُنصف المظلومَ ممن ظلما،
ویجازی البرَّ منها والمُسی
ما لقلبی کلما هبَّت صبا،
عادهُ عید من الشرقِ جدیدِ؟
جلبَ الهمُ له والوصبا
فهو للأشجانِ فی جهدِ جهیدِ
کان فی اللوحِ لهُ مُکتتبا
قولهُ: إن عذابی لشدیدِ!
لاعج من أضلعی قد أضرما،
فهی نار فی هشیم الیبسِ
لم تدع فی مُهجتی إلَّا ذما
کبقاء الصُبحِ بعد الغلسِ
سلَّمی یانفس فی حُکمِ القضا
واعمری الوقت برجعی ومتابِ
ودَّعی ذکر زمان قد مضى
بین عتبى قد تقضَّت وعتابِ
واصرفی القول إلى المولى الرضى
مُلهم التَّوفیق فی أم الکتابِ
الکریم المُنتهى والمنتمى
أسد السَّرح وبمر المجلسِ
ینزلُ النصر علیه، مثل ما
ینزل الوحی بروح القدسِ
منبع:
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ توسط مجید عوضوردی مقدم
الولید بن عبید الله المعروف بالبحتری شاعر عربی ینتمی الى قبیلة طیئ، وهو أحد کبار شعراء العصر العباسی,, ولد بمدینة منبج سنة 206ه فی منطقة تقع بین حلب والفرات تتمیز بجمال طبیعتها وفصاحة أهلها فکان لذلک أثره العمیق فی شحذ موهبته الشعریة وفی میل نفسه إلى التعلق بالجمال عرف الحب فی صباه فقد عشق علوة بنت زرعة الحلبیة تلک التی ظل یذکرها فی شعره حتى وهو فی غمرة انشغاله بهموم الحیاة وتدبیر شؤون العیش من مدح للحکام وتقرب من الوزراء.
یقول البحتری فی علوة الحلبیة:


خیال یعترینی فی المنام
لسکرَى اللحظِ فاتنةِ القوامِ
لعلوةَ إنها شجن لنفسی
وبَلبَال لقلبی المستهام
سلام الله کلَّ صباح یومٍ
علیک ومن یبلغ لی سلامی
لقد غادرت فی قلبی سقاما
بما فی مقلتیک من السهامِ
أأتخذ العراقَ هوى ودارا
ومن أهواه فی أرضِ الشآم


نشأ البحتری فی بیئة طبیعیة تغذی موهبته الشعریة,, وکان الشاعر أبو تمام یملأ الدنیا من حوله بشعره الذی تمیز بالجدة والخیال الجامح وتولید الصور الفنیة.
وکان الشعراء فی ذلک العصر قد وجدوا فی المدیح سبیلا الى الرزق والثراء وما أن أحس البحتری بقدرته الشعریة حتى رحل الى الشاعر ابی تمام الذی کان یزور حمص بعد أن تجول فی الممالک الإسلامیة شرقا وغرباً طلبا للعطاء, وکان الشعراء یقصدون ابا تمام طلبا لاعترافه بهم ونصحه لهم کما کان خبیرا بالصنعة الفنیة فلما وفد علیه البحتری مع جمع من الشعراء قال أبو تمام للبحتری: أنت أشعر من انشدنی فکیف حالک، ویبدو أن اعجابه به قد دفعه إلى الاطمئنان على أمور معاشه فشکا البحتری بؤسه وفقره فوجهه أبو تمام برسالة توصیة الى أهل معرة النعمان مؤکداً على شاعریته الجیدة وکأنه یدفع به إلى مسیرته الطویلة فی عالم المدیح وجمع المال الذی أثبت البحتری أنه ظل خبیرا به طوال حیاته, لقد خلف البحتری دیوانا کبیراً من الشعر یقع فی خمسة أجزاء تنوعت فنونه الشعریة بین المدح والغزل والوصف والرثاء والحکمة أما الهجاء فقد کان فیه مقلا وقد نصح ابنه ان یحذف فیه ما قال من هجاء وما أن نضجت موهبة البحتری فی الشام وذاع صیته حتى شد الرحال الى حاضرة الخلافة فی بغداد تقربا الى الأمراء ثم الى الخلفاء فبدأ رحلة المدیح بالفتح بن خاقان قائد جیوش الخلیفة,, الذی امتحن صبره طویلا حتى أذن له بالمثول بین یدیه بعد شهر من الانتظار ببابه وقد اهتز الفتح بن خاقان لقول البحتری:


وقد قلت للمعلى الى المجد طرفه
دع المجد فالفتح بن خاقان شاغله


ولکن البحتری کان أشد طموحا وکان یتطلع الى الوصول الى الخلیفة نفسه ومازال یتودد الى الفتح بن خاقان حتى أوصله الى الخلیفة المتوکل الذی کان یتفکه بطریقة انشاده للشعر وهی طریقة مثیرة فقد کان البحتری یأتی بحرکات عصبیة خلال الانشاد، مما دفع بحساده الى السخریة منه واصطناع المواقف المحرجة له، وکان البحتری یحاول ارضاء الخلیفة بکل ما یستطیع من وسائل حتى لقد کتب بعض الشعر یعبر عن حال الخلیفة تجاه بعض جواریه توددا وحبا حتى اصبح الشعر واسطة للرضى بین الخلیفة وجاریته ومن ذلک قول البحتری:


تعاللت عن وصل المُعنّى بک الصبِّ
وآثرت دار البعد منک على القرب
وحملتنی ذنب المشیب وإنه
لذنبک إن أنصفت فی الحکم لا ذنبی
ووالله ما اخترت السلوَّ على الهوى
ولا حُلت عما تعهدین من الحب
ولا ازداد الا جدة وتمکنا
محلک من نفسی وحظک من قلبی
فلا تجمعی هجراً وعتباً فلم أعد
جلیداً على هجر الأحبة والعتب


وهذه الأبیات التی تعبر عن عاطفة المتوکل تجاه جاریة من جواریه تظهر ان البحتری کان یرى فی الشعر وسیلة لأشیاء کثیرة,,فلم یکن الشعر تعبیرا عن مواجده بقدر ما کان وسیلة لتحقیق طموحه,, ولکن قلب البحتری لم یکن من الصخر فقد کانت له خفقاته وقراءة غزله تطلعنا على قدرته على التفنن مما یصرفنا عن التأثر بهذا العشق الى الأعجاب بقدرته الشعریة یقول البحتری:


انی لأسألک القلیل
واتقی من سوء ردک
وأما وصلک بعد هجرک
واقترابک بعد بعدک
لا لمتُ نفسی فی هواک
وانحرفت لطول صدک
ولو اسأت کما تسیء
لما وددتک حق ودک


وتمرس البحتری الطویل على قول الشعر وجعل فنونه کثیرة فهو قد أدمن المدیح طلبا للثروة وفرارا من الفقر الذی کان کابده فی أول حیاته وقد ترک البحتری عند وفاته ثروة جمعها من المدیح جعلت من ذریته سادة أغنیاء فی قومهم, ومن الأغراض الشعریة التی برع فیها البحتری فن الوصف ولعل قصیدته فی دیوان کسرى ان تکون إحدى روائع الشعر العربی فقد تجلت فی هذه القصیدة قدرته على رسم الصورة الخارجیة والالتفات الى التاریخ والآثار التی تجسد عبرة الایام یقول البحتری فی قصیدته فی وصف ایوان کسرى :


لو تراه علمت أن اللیالی
جعلت فیه مأتما بعد عرس
وهو ینبیک عن عجائب قوم
لا یشاب البیان فیهم بلبس
فإذا ما رأیت صورة انطاکیة
ارتعت بین روم وفرس
والمنایا مواثل وانوشر
وان یزجى الصفوف تحت الدرفس
فی اخضرار من اللباس على اصفر
یختال فی صبیغة ورس
وعراک الرجال بین یدیه
فی خفوت منهم واغماض جرس
تصف العین انهم جد أحیاء
لهم بینهم اشارة خرس
یختلی فیهم ارتیابی حتى
تتقراهم یدای بلمس


ثم یقول عن الایوان بعد الخراب الذی لحق به:


عکست حظه اللیالی وبات
المشتری فیه وهو کوکب نحس
فهو یبدی تجلدا وعلیه
کلکل من کلاکل الدهر مرسى
لیس یدری أصنع أنس لجن
سکنوه أم صنع جن لأنس


هکذا نرى البحتری قد جمع الى قدرته الفذة على التصویر الخارجی لمشهد الایوان الذی غادره المجد نهبا للظنون والعبر قدرته على الغوص فی التاریخ ورؤیة الزمن وهو ینتقل بالملوک والسوقة والقصور والاکواخ من حال الى حال.
تقلبت الأیام بالبحتری ولکنه ظل قابضا على جمرها حتى نجا منها فبعد ان غدر المنتصر بأبیه المتوکل ظل البحتری صاعدا رغم ادانته للغدر بشجاعة لا ندری کیف واتته إلا إذا تصورنا اعزازه وتقدیره للمتوکل, وقد عاصر البحتری بعد المتوکل خمسة خلفاء هم المنتصر والمستعین والمعتز بن المتوکل ثم المهتدی بن الواثق ثم المعتمد بن المتوکل وقد استطاع البحتری من خلال حرصه على جمع المال ان ینقب فی شخصیة کل خلیفة من هؤلاء عن مواطن القوة والضعف ومداخل الشخصیة الإنسانیة وهو هم یشغل ذوی الطموح فلا تحقیق لطموح إلا بدراسة شخصیة من بیده مفاتیح الأمور وکان یبدأ مدیحه للخلیفة بهجاء من یکرهه هذا الخلیفة فیشفی نفسه من کراهیة سلفه قبل ان یستریح الى صورته فی شعر الشاعر, ومن مدیحه للمتوکل قوله:


خلق الله جعفرا قیم الدنیا سدادا
وقیم الدین رشدا
امام الناس شیمة وأتم الناس خلقا
وأکثر الناس رغدا
أظهر العدل فاستنارت به الأرض
وعم البلاد غورا ونجدا


ویقول فی بعض غزلیاته:


شغلان من عذلٍ ومن تفنید
ورسیس حب طارف وتلید
وأما وارام الظباء لقد نأت
بهواک آرام الظباء الغید


حفظ البحتری لابی تمام حق الأستاذیة ونصیحة الأیام الأولى وهو یخطو على درب الشعر أولى خطواته فلما قال بعضهم للبحتری ان الناس یزعمون انک اشعر من ابی تمام فقال والله ما ینفعنی هذا القول ولا یضر ابا تمام والله ما أکلت الخبز إلا به ولوددت ان الامر کما قالوا ولکنی والله تابع له اخذ منه لا یؤذیه نسیمی یرکد عن هوائه وارضى تنخفض عند سمائه, کانت فنونه الشعریة متأثرة بهذه الکلمات الأولى لأبی تمام فجاء شعر البحتری سهلا رشیق العبارة وضیء الصورة قوی النسیج فصیحا مطربا عذبا فکان فریدا بین شعراء عصره.

منبع:

http://aladab.mihanblog.com/post/797

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ توسط مجید عوضوردی مقدم

الوفاء للوطن


کان رسول الله صلى الله علیه وسلم یحب مکة حبَّا کبیرًا، فهى بلده الذى ولد فیه، وفیها بیت الله الحرام، وعلى أرضها نزل الوحى لأول مرة.
ولما اشتد إیذاء المشرکین للرسول صلى الله علیه وسلم وصحابته فى مکة، أمره الله -تعالى- بالهجرة إلى المدینة.
فلما خرج صلى الله علیه وسلم من مکة نظر إلیها نظرة المحب الوفى، وأخذ یودِّعها، وهو یقول:(والله إنک لخیر أرض الله، وأحب أرض الله إلى الله، ولولا أنى أُخرجت منک ما خرجت).
وبعد ثمانى سنوات، کتب الله لنبیه صلى الله علیه وسلم أن یعود إلى مکة فاتحًا ومنتصرًا، بعد أن اضطر إلى الخروج منها، فدخلها النبى صلى الله علیه وسلم فرحًا مسروراً، وعفا عن أهلها برغم ما فعلوه معه.
وهکذا یکون الوفاء للوطن، والمسلم یکون محبَّا لوطنه، حریصًا على مصلحته، وفیَّا له.

 

 

الأجیر الوفى


عندما وصل موسى صلى الله علیه وسلم إلى مدین بالشام، شاهد زحامًا کبیرًا من الناس على بئر یسقون منه أغنامهم.وبعیدًا عن البئر، رأى فتاتین، تنتظران حتى ینتهى الزحام فتسقیا أغنامهما، فتطوع موسى صلى الله علیه وسلم وسقى لهما.
فلما عادت الفتاتان إلى المنزل، عرف أبوهما الشیخ الکبیر بما فعله موسى صلى الله علیه وسلم ، فأرسل إحداهما ألیه تدعوه لمقابلته؛ حتى یکافئه على ما صنع.
فلما حضر موسى صلى الله علیه وسلم شکره الأب، وعرف منه قصة فراره من فرعون ومجیئه إلى مدین، فطمأنه الأب، واستضافه وأکرمه، وعرض علیه أن یزوجه إحدى ابنتیه، مقابل أن یعمل عنده ثمانیة أعوام، وإن شاء أکملها عشرة.
فوافق موسى صلى الله علیه وسلم ، وقضى الأعوام العشرة، فأوفى بوعده على خیر وجه.وبعدها عاد بزوجته إلى مصر.

 

 

الأوفیاء


کان الرسول صلى الله علیه وسلم یعرض دعوته على القبائل القادمة إلى مکة لزیارة البیت الحرام، فى مواسم الحج.
وفى أحد المواسم، أقبلت جماعة من المدینة، فقابلهم النبى صلى الله علیه وسلم ، ودعاهم إلى الإسلام، فشرح الله صدورهم للإیمان.
فقال لهم صلى الله علیه وسلم :(ألا تبایعون رسول الله؟).
فقالوا:علام نبایعک؟
فقال لهم: (على أن تعبدوا الله ولا تشرکوا به شیئًا، والصلوات الخمس، ولا تسألوا الناس شیئًا).
فبایعوا النبى صلى الله علیه وسلم وعاهدوه على ذلک، وصدقوا فى بیعتهم، ووفُّوا بعهدهم، حتى إن بعضهم کان إذا سقط منه سوطه، لا یسأل أحدًا أن یناوله إیَّاه؛ وذلک وفاء لعهدهم مع الرسول صلى الله علیه وسلم ألا یسألوا أحدًا شیئًا.

 

 

الزوجة الوفیة


فى غزوة بدر، أسر المسلمون عددًا کبیرًا من المشرکین، وکان من بین هؤلاء الأسرى أبو العاص ابن الربیع زوج السیدة زینب بنت الرسول صلى الله علیه وسلم .
وکان الإسلام قد فرق بین زینب- رضى الله عنها-وزوجها؛ لأنه مشرک، فلما وقع فى الأسر، خلعت عِقْدها الذى أهدته إلیها أمها السیدة خدیجة رضى الله عنها- عند زواجها، وأرسلته إلى الرسول صلى الله علیه وسلم ؛ لتفتدى به أبا العاص وفاء له.
فلما رأى النبى صلى الله علیه وسلم العقد عرفه، وأحس بوفاء ابنته لزوجها، فاستشار أصحابه فى أن یطلق سراح أبى العاص، واستأذنهم فى إعادة العِقْد إلى زینب - رضى الله عنها-، فوافق الصحابة.
فأطلق الرسول صلى الله علیه وسلم سراحه.فلما عاد أبو العاص إلى مکة أعلن إسلامه، ثم ذهب إلى المدینة، فأعاد إلیه الرسول صلى الله علیه وسلم زوجته الوفیة زینب- رضى الله عنها-.

 

 

نذر ووفاء


کانت امرأة عمران عقیمًا لاتجلد، فدعت الله -تعالى-أن یرزقها بمولود، فاستجاب الله -عز وجل-دعاءها، فحملت.
فنذرت أن تجعل هذا المولود خادماً لبیت المقدس.قالت: رب إنى نذرت لک ما فى بطنى محررًا فتقبل منى إنک أنت السمیع العلیم، ولم تکن امرأة عمران تعلم نوع الجنین الذى فى بطنها؛ ذکرًا کان أم أنثى فلما وضعتْها قالت رب إنى وضعْتُها أنثى والله أعلم بما وضعتْ.
وبرغم ذلک، عزمت امرأة عمران على أن توفى بنذرها، فسمت المولودة مریم، وأعاذتها وذریتها بالله من الشیطان الرجیم، وفرَّغتها للعبادة وخدمة بیت الله، فتقبل الله-تعالى-مریم، وأنبتها نباتًا حسنًا، وجعلها من الصالحات القانتات العابدات، وجعلها من سیدات نساء أهل الجنة.

 

 

وفاء وإیثار


فى أحد الأیام، اشتد الجوع على رسول الله صلى الله علیه وسلم وأبى بکر وعمر- رضى الله عنهما-، فانطلقوا إلى بیت أبى الهیثم بن التَّیِّهان الأنصارى- رضى الله عنه-وکان رجلا غنیَّا؛ فأطعمهم طعامًا شهیَّا، فوعده النبى صلى الله علیه وسلم أن یعطیه خادمًا عندما تأتى الغنائم والسبى (الأسرى من الرجال والنساء).
ومرت الأیام، وجاء ثلاثة من الأسرى للرسول صلى الله علیه وسلم ، فأعطى اثنین منهم للمسلمین؛ فاتخذوهما کخادمین، وبقى واحد.
فجاءت فاطمة بنت النبى صلى الله علیه وسلم تطلب خادمًا؛ لکى یساعدها، ویخفف عنها متاعب العمل، فرفض صلى الله علیه وسلم أن یمنحه لها؛ لأنه وعد به أبا الهیثم- رضى الله عنه - من قبل.
وقال:(کیف بموعدى لأبى الهیثم؟)، وآثره بالخادم على ابنته؛ لأنه صلى الله علیه وسلم کان حریصًا على الوفاء بعهده ووعده.

 

 

وفاء عند الموت


یحکى أن رجلا قابل عبد الله بن عمرو- رضى الله عنهما-وطلب منه أن یزوجه ابنته، فرد علیه عبد الله- رضى الله عنه-قائلا:إن شاء الله.وهو بذلک لم یوافق، ولم یرفض.
وبعد فترة، حدث أن رقد عبدُ الله- رضى الله عنه-على فراش الموت، فقال لمن حوله:انظروا فلانًا، فإنى قد قلت له فى ابنتى قولا یشبه الوعد (أى:لم أصارحه بالموافقة أو الرفض) فما أحب أن ألقى الله بثلث النفاق، فأشهدکم أنى قد زوجته ابنتى.
یقصد أن إخلاف الوعد من صفات المنافقین، فقد قال صلى الله علیه وسلم :(آیة المنافق ثلاث:إذا حدث کَذَب، وإذا وعد أخلف، وإذا ائْتُمِن خان).

 

 

الخلیفة الوفى


ذات یوم، قال النبى صلى الله علیه وسلم لجابر بن عبد الله- رضى الله عنه-:(لو قد جاء مال البحرین (أى:الزکاة التى تجمع من البحرین) أعطیتک هکذا وهکذا وهکذا).ومات الرسول صلى الله علیه وسلم قبل أن تصل أموال الزکاة من البحرین.
فلما تولى أبو بکر الصدیق- رضى الله عنه- الخلافة، وجاءت الأموال من البحرین، أمر رجلا أن ینادى:مَنْ کان الرسول صلى الله علیه وسلم قد وعده بشىء فلْیأتِ.
فذهب جابر- رضى الله عنه-إلیه، وأخبره بوعد الرسول صلى الله علیه وسلم له أن یعطیه من مال البحرین إذا جاء (ثلاث مرات)، فأعطاه الخلیفة- رضى الله عنه- کیسًا من المال.فعدها جابر- رضى الله عنه-فإذا هى خمسمائة، فأعطاه الخلیفة مثلها مرتین؛ وفاءً بوعد رسول الله صلى الله علیه وسلم .

 

 

وفاء مع المشرکین


فى العام السادس الهجرى، عقد المشرکون مع المسلمین صلح الحدیبیة، وکان من شروط الصلح أنه إذا أسلم أحد من المشرکین، وذهب إلى الرسول صلى الله علیه وسلم رده إلى قومه.
وبعد عقد الصلح مباشرة، جاء أبو جندل بن سهیل بن عمرو- رضى الله عنه-وأعلن إسلامه، فلما رآه أبوه قام إلیه وعنفه، ثم طلب من الرسول صلى الله علیه وسلم أن یرد أبا جندل؛ تنفیذًا لشروط الصلح فوافق صلى الله علیه وسلم .
فقال أبو جندل- رضى الله عنه-:یا معشر المسلمین، أأُرد إلى المشرکین یفتنونى عن دینى؟
فأخبره صلى الله علیه وسلم :بالعهد الذى أخذه على نفسه، وأنه یجب علیه الوفاء به، فقال:(یا أبا جندل، اصبر واحتسب، فإن الله جاعل لک ولمن معک من المستضعفین فرجًا ومخرجًا، وإننا قد عقدنا بیننا وبین القوم صُلْحًا).

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱ توسط مجید عوضوردی مقدم

د.علی میرلوحی فلاورجَانی1
*مقدمة:‏
إن فن التشبیه هو أحد الأرکان الأساسیة للبلاغة العربیة وفصل هام من فصول الإعجاز البیانی للقرآن الکریم ما زال ولا یزال موضع اهتمام مفکری علماء المسلمین الدائبین على معرفة بلاغة القرآن.‏
والذی نحن بصدده فی هذا المقال لیس هو البحث عن أرکان التشبیه ومسائلها وأحکامها؛ فقد کفانا علماء البلاغة مؤونة البحث عنها فی کتبهم؛ بل الذی نهدف إلیه هنا إثبات أمرین:‏
الأول: إن التشبیه فن من فنون التعلیم وأسلوب من أسالیب التفهیم ونقل المعانی العلمیة والأدبیة إلى الآخرین؛ کما یکون وسیلة لإثبات حقائق نظریة أو تجریبیة؛ ولذلک یجب الاهتمام به فی نطاق أوسع من نطاق الموضوعات التی کانت تحدده وتحصره حتى الآن، ومعرفة هذا الأمر مما لابد منه لورود صمیم البحث عن بلاغة القرآن.‏
الثانی: إن القرآن استعمل التشبیه لتبین الحقائق العلمیة والعملیة والمحسوسة والمعقولة، وجعله وسیلة لإثباتها وإقامة البرهان لها؛ وبالتالی تکون أسالیب التشبیه فی القرآن خیر شاهد على ما ادعیناه من عموم نطاقه وشموله المجالات العلمیة والأدبیة کافة:‏
ونبحث عن هذین الأمرین فی قسمین:‏
القسم الأول: استخدام التشبیه أولاً کدلیل لإثبات الحقائق وثانیاً کأداة لإیضاح المعنى المقصود.‏
القسم الثانی: استعمال التشبیه فی القرآن الکریم للغرضین المذکورین وبعد هذه المقدمة الوجیزة نبدأ مقالنا بتفصیل القسم کالآتی:‏
القسم الأول: استخدام التشبیه لإثبات الحقائق ولتوضیح المعنى. إن دراسة الأغراض التی ذکرها البلاغیون، للتشبیه لا تترک مجالاً للشک فی أن الغرض الرئیسی من هذا الفن إما إثبات الحقائق أو تبیین مراد المتکلم وتوضیحه: فإنهم ذکروا فیما ذکروا من أغراضه:‏
1 ـ بیان إمکان المشبه بإیراد التشبیه کبرهان له؛ کما فی قول الشاعر:‏
"فإن تفق الأنام وأنت منهم فإن المسک بعض دم الغزال"‏
فقد أراد الشاعر أن یثبت لممدوحه "أنه فاق الأنام وفاتهم(3). إلى حد بطل معه أن یکون بینه وبینهم مشابهة ومقاربة؛ بل صار کأنه أصل بنفسه وجنس برأسه، وهذا أمر غریب، وهو أن یتناهى بعض أجزاء الجنس فی الفضائل الخاصة به إلى أن یصیر کأنه لیس من ذلک الجنس، وبالمدعى له حاجة أن یصحح دعواه فی جواز وجوده على الجملة إلى أن یجیء إلى وجوده فی الممدوح؛ فإذا قال: (فإن المسک بعض دم الغزال)، فقد احتج لدعواه وأبان أن لما ادّعاه أصلاً فی الوجود"(4).‏
والأغراض الثلاثة الباقیة یعود أمرها إلى الإیضاح والتبیین وتفهیم المعنى وتقریبه إلى ذهن السامع أو قلبه بأخصر بیان وأبلغ کلام؛ فإذا قال القائل:"هو کالراقم على الماء"(5) فی تقریر حال من لا یحصل من سعیه على طائل، فقد أخرج المعنى من صورته المعقولة إلى صورة مشابهة لها محسوسة، ووضعه على مسرح الحس والعیان، وفی تبیین مقدار حال المشبه فی قوله تعالى: (الزجاجة کأنها کوکب درّیٌّ((6). ینتقل المخاطب والسامع من الوصف بالسماع إلى الرؤیة بالأبصار، وهذا غایة فی البلاغة والبیان، وکذا یحصل للسامع فی بیان حال المشبَّه فی قوله ـ تعالى ـ: (یوم نطوی السماء کطی السِّجل للکتب((7). من تصور حال المشبَّه ووضوحه مالا یخلفه أی تعبیر ولا یسد مسدَّهُ أی بیان.‏
وقد ذکروا من أغراض التشبیه أیضاً تزیین المشبَّه أو تشویهه أو استطرافه(8)، ولا یخلو أی منها من إفادة بیان وتوضیح.‏
فتبین بما ذکرنا أن أغراض التشبیه کلها تدور حول محورین أساسیین:‏
الأول: استخدامه کبرهان لإثبات الحقائق.‏
الثانی: الاستفادة منه کأحسن أداة لنقل المعنى إلى السامعین بحیث یفهمونه فی أول ما یلقى إلیهم مقروناً بالتشبیه.‏
والتشبیه نظراً إلى المحور الأول یتلاقى هو والتمثیل فی "علم المنطق": بیان ذلک: أن البرهان حسب تقسیم المنطقیین ینقسم إلى ثلاثة أقسام: "القیاس، والاستقراء، والتمثیل"، ویقصدون بالتمثیل: تشبیه جزئی بجزئیٍِ فی معنى مشترک بینهما، لیثبت فی المشبه الحکم الثابت فی المشبه به المعلَّل بذلک المعنى؛ وبعبارة أخرى: المقصود به بیان مشارکة جزئیٍ لجزئیٍ آخر فی علة الحکم لیثبت فیه ذلک الحکم (9)، کما یقال: "النبیذ حرام لأن الخمر حرام". وقد ثبتت علیّة الإسکار للحرمة بدلیل الدوران والتردید (10)، فالتمثیل فی الحقیقة داخل فی إطار التشبیه، کما وأن التشبیه یمکن أن یعتبر من مقولة التمثیل: والنسبة بینهما عموم وخصوص مطلقاً، فکل تمثیل تشبیه، وبعض التشبیه لیس بتمثیل2، ویتمیز التمثیل بأن ما یشترک فیه طرفاه یجعل بدلیل الدوران والتردید علة لتعدیة الحکم الثابت للمشبه به إلى المشبه؛ فقول الشاعر:‏
"وکم أب قد علا بابن ذُرى شرفٍ کما علت برسول الله عدنان"(11)‏
ـ قوله هذا یتحول إلى تمثیل هکذا: بعض الآباء یعلو بأبنائهم؛ لأن عدنان علت برسول الله، وأرکانه الأربعة هی:‏
1 ـ الأصل أو المشبَّه به وهو "عدنان".‏
2 ـ الفرع أو المشبَّه وهو "بعض الآباء".‏
3 ـ الوصف المشترک بینهما أو الجامع، وهو "الانتساب إلى الأبناء".‏
4 ـ النتیجة، وهی الحکم بعلو بعض الآباء بأبنائهم.‏
وتعتمد هذه النتیجة قوة وضعفاً على مستوى صلاحیة الوصف لأن یکون علة للحکم.‏
إن اشتراک المنطقیین والبلاغیین لا ینحصر فی مجال التمثیل؛ فهما یتواردان على قسیم التمثیل وهو الاستقراء؛ فإن الاستقراء عبارة عن تصفّح الجزئیات لإثبات حکم کلی(13)؛ فالمستقرئ عندما یتصفح جزئیات ما یدخل تحت نوع واحد أو جنس واحد ویصل إلى نتیجة واحدة فی غالب الجزئیات أو أغلبها، یحکم بثبوتها لجمیع الجزئیات، والذی ینتهی به إلى هذا الحکم الکلی فی الحقیقة اشتراکها فی المعنى الکلی، أو بتعبیر آخر مشابهتها فی الجنس أو النوع، وهی مشابهة ذکرها علماء البلاغة فی أقسام وجه الشبه(13).‏
المحور الثانی من المحورین الأساسیین اللذین یدور حولهما أغراض التشبیه هو الإیضاح والتفهیم بأخصر بیان وأبلغ کلام، فنقول هناک حالتان ترجع إحداهما إلى نفس المعنى خفاءً وغموضاً أو ظهوراً ووضوحاً، والأخرى إلى المخاطب بلادة وغباوةً أو ذکاءً وتوقداً.‏
فإذا کان المعنى واضحاً وظاهراً وترید أن تجعله أظهر وأوضح، تأتی بتشبیه یوضح ما فی ذات المشبه من الغرائز أو خارج ذاته من العوارض والأوصاف: فتقول: "هو کالأسد فی الشجاعة"، و"هذا أبیض کالثلج"، و"وجهه کالبدر"، وغیرها، وهذا النوع یستعمل فی الأغراض المتداولة کما یستعمل فی المقاصد العلمیة. وإذا کان المعنى غامضاً وخفیاً وترید أن تجعله ظاهراً وواضحاً تأتی بتشبیه لتخرج الخفی والغامض فی صورة الجلّی والواضح؛ کما فی إخراج ما لا یقع علیه الحاسّة إلى ما یقع علیه کقوله تعالى: (والذین کفروا أعمالهم کسراب بِقِیعِة...(. وکما فی إخراج ما لم تجرِ بهِ العادة إلى ما جرت بهِ، نحو قوله تعالى ـ: (وإذا نتقنا الجبل فوقهم کأنه ظُلَّة((15)، وکما فی إخراج ما لا قوة له فی الصفة إلى ما له قوة فی الصفة. نحو قوله تعالى ـ: (وله الجَوارِ المنشآت فی البحر کالأعلام(. (16).‏



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٦ توسط مجید عوضوردی مقدم

الدکتورة بتول مشکین فام

عضوة الهیئة العلمیة - جامعة الزهراء - طهران

من الله على العرب والایرانیین اذ جعلهم امة واحدة لا تفصل بینها حدود جغرافیة ولا یمیز بین ابنائها لغة او اصل او لون.وکانت هذه الامة کلها متشارکة فی الآلام والآمال، ومتعاطفة ومتواسیة حین یشتد الخطب، ومتفاعلة ثقافیا وعلمیا وفکریا، حتى لا ترى عالما من علمائها او ادیبا من ادبائها الا وهو متاثر بغیره من اصقاع العالم الاسلامی.

وتشکل حلب سیف الدولة واحدة من ابرز بقاع هذا التلاحم الرائع للامة الاسلامیة، وفی هذا البحث اسلط الضوء على الحضور الایرانی فی بلاط سیف الدولة فی حقل الدفاع المشترک وفی حقل التفاعل الثقافی وهو حضور یعتبر نموذجا جیدا لهذا التلاحم.

الدفاع المشترک:

من مظاهر التلاحم تواکب الایرانیین وبخاصة من خراسان على حلب، وتوافد الآلاف من جنودهم مجهزة بالسلاح بین فرسان ورجالة على الثغور الاسلامیة للانضمام الى الجیوش الحمدانیة المسلمة وللدفاع عن ثغور المسلمین امام هجمات الصلیبیة.

بدات القوات الخراسانیة - وبغض النظر عن الحواجز الجغرافیة والعنصریة والمذهبیة - تتدفق على حلب، وفی احرج الظروف منذ سنة 352 الهجریة واستمر ارسال النجدات من خراسان حتى سنة وفاة سیف الدولة 356 الهجریة واخذت هذه القوات الایرانیة - ومن منطلق اسلامی بحت - تدافع عن سیف الدولة العربی وقواته المقاتلة فی الثغور، وتدفع عن المسلمین الخطر الصلیبی الغاشم.

فی المصادر التاریخیة، تطالعنا روایات، تؤکد على تواجد الجموع الخراسانیة فی حلب سنة 352 الهجریة ترید الدفاع عن الحمدانیین تجاه غارات الصلیبیة.التقت هذه الجموع بسیف الدولة، وکان مریضا، فطلب منهم الرجوع لشدة الغلاء والوباء فی المصیصة وطرسوس فرجعوا. (1)

فی سنة 353 الهجریة وصلت الى حلب جموع من القوات الخراسانیة فی نحو خمسة آلاف، وصاروا فی رکب سیف الدولة، فمضوا الى المصیصة للجهاد، ولکنهم وجدوا جیش الروم قد انصرف عنها، وتفرقت جموع الخراسانیین لشدة الغلاء فی الثغور بحلب، ورجع اکثرهم الى بغداد وعادوا الى خراسان. (2)

وفی سنة 355- 356 ه قطعت القوات الایرانیة - وللمرة الثالثة - مسافات طویلة بین خراسان وحلب، وجاءت لتخدم المصالح الاسلامیة والامة المتورطة بعدو ینال من عزتها وشرفها وشرف اهلها.

وفی هذه المرة غزت القوات الخراسانیة مع لؤلؤ الجراحی من انطاکیة الى ناحیة المصیصة، فالتقاهم ثلاثة آلاف فارس من الصلیبیین، فنصر الله هذه القوات، وقتلوا الفا من الجیوش الصلیبیة، واسروا جماعة منهم، وعادوا بالغنائم الى انطاکیة، وروایة تجارب الامم (3) تنص على دفاع الایرانیین المستمیت عن الثغور الاسلامیة، وسقوط عدد کبیر منهم شهداء الى جوار اخوانهم المسلمین من العرب.

وعند دراسة حیاة الامیر ابی فراس الحمدانی وما عاناه فی الاسر تستوقفنا روایة اخرى وابیات شعریة لتؤکد على علاقة الحمدانیین بابناء الامة المسلمة فی خراسان، فیروى ان سیف الدولة بلغه ان بعض اسرى المسلمین عند الروم قالوا:

«ان ثقل على الامیر دفع فدیة الاسرى کاتبنا بهذا الامر صاحب خراسان‏» .

ویروى: ان سیف الدولة اتهم ابن عمه ابا فراس الحمدانی بهذا القول وقال: ومن این یعرفه صاحب خراسان؟ فانشد ابو فراس قصیدة (4) یعاتب فیها سیف الدولة، ویشیر الى خراسان التی کانت آنذاک فی عون الامیر الحمدانی، وصارت مطمح الاسرى ورجاءهم لامر الفداء ایضا فیقول:

فان خراسان ان انکرت علای، فقد عرفتها حلب

ومن این ینکرنی الابعدون امن نقص جد امن نقص اب

وفی دیوان الخطیب ابن نباتة (5) ، خطبة، یذکر فیها موافاة الجیوش الخراسانیة التی یقول عنها: انها کانت فی احسن ما یکون من العدة والاجهزة التی لم یر مثلها، وانها وفدت ابتغاء وجه ذی الجلال والتماسا للشرف الاکبر یوم المآل.ویتطرق الى ما عاناه الخراسانیون فی طریق وصولهم الى حلب.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٦ توسط مجید عوضوردی مقدم
أبحر وحده فی عیون الناس والأفکار والمدن تائهاً فی صحارى الوجد والظنون ، وقف مشرع القبضة مشدود البدن على أرائک السعف، طارقاً نصف اللیل فی فنادق المشردین وحوانیت الجنون حسبما یقول فی تأملات لیله .. هو شاعر وناقد یعد من رواد الشعر الحدیث والدراما الشعریة فی مصر ، وهب الشعر کل حیاته فقد کان یؤمن بأن قول الشعر جدیر وحده بأن یستنفد حیاة بشریة توهب له وتنذر من أجله ، هو الشاعر الراحل صلاح عبد الصبور
مولد الشاعر
ولد صلاح عبد الصبور فی 3 مایو1931 فی مدینة الزقازیق بمحافظة الشرقیة، تلقى تعلیمه فی المدارس الحکومیة، ودرس اللغة العربیة فی کلیة الآداب بجامعة فؤاد الأول (القاهرة حالیا), وفیها تتلمذ على ید الرائد المفکر الشیخ أمین الخولی الذی ضم عبد الصبور إلى جماعة (الأمناء) التی کوّنها, ثم إلى (الجمعیة الأدبیة) التی ورثت مهام الجماعة الأولى. وکان للجماعتین تأثیرا کبیرا على حرکة الإبداع الأدبی والنقدی فی مصر أخذ یکتب الشعر فی سن مبکرة وکان ذلک فی مرحلة دراسته الثانویة ، ثم شغل صلاح عبد الصبور عدة أعمال ، بعد تخرجه عیّن مدرسا بوزارة التربیة والتعلیم إلا أنه استقال منها لیعمل بالصحافة ، حیث عمل محررا فی مجلة روز الیوسف ، ثم جریدة الأهرام . أخذ ینشر قصائده فی مجلة الثقافة القاهریة والآداب البیروتیة، وکان صلاح عبد الصبور مهتما بالفلسفة والتاریخ، کما کان مولعا بصورة خاصة بالأساطیر، وفی الوقت ذاته کان یحب القراءة فی علوم الإنسان المحدثة کعلم النفس والاجتماع والأنثربولوجیا وفی عام 1961م عیّن بمجلس إدارة الدار المصریة للتألیف والترجمة والنشر، وشغل عدة مناصب بها، عمل مستشارا ثقافیا للسفارة المصریة بالهند ، ثم اختیر رئیسا لهیئة الکتاب. حصل علی العدید من الأوسمة منها : جائزة الدولة التشجیعیة عام 1965، ووسام العلوم والفنون من الطبقة الأولی عام 1965، وجائزة الدولة التقدیریة فی الآداب عام 1981 ، ووسام الاستحقاق من الدرجة الأولی ، والدکتوراه الفخریة فی الأدب من جامعة المنیا عام 1982، أطلقت الإسکندریة اسمه علی مهرجانها للشعر الدولی.
رائد الشعر الحر
الکلام عن الشکل الجدید.. أو الشکل القدیم.. الحر.. التقلیدی.. العمودی.. العروض.. مناقشات ساذجة أضعنا فیها وقتًا طویلاً.. إننا نرید الشاعر الذی یقول الکلمة الصادقة ولو کانت بالإیماء أو الرقص.. یعتبر النقاد أن صلاح عبد الصبور من أهم رواد حرکة الشعر الحر العربی، وواحداً من الشعراء العرب القلائل الذین أضافوا مساهمة بارزة فی التألیف المسرحی, وفی التنظیر للشعر الحر . ففی منتصف الستینات خاض عبد الصبور أول تجربة فی الدراما الشعریة فکتب مسرحیته: مأساة الحلاج عام 1965، ویری النقاد انه تأثر فی هذه المسرحیة بالشاعر الإنجلیزی إلیوت حیث جاءت مسرحیته شبیهة بمسرحیة إلیوت: جریمة قتل فی الکاتدرائیة ، کما تأثر بکتابات کافکا السوداویة یقول الدکتور کریم الوائلی أن عبد الصبور تخرج فنیاً ونقدیاً من تحت عباءة المدرسة الرومانسیة العربیة وظل مخلصا لکثیر من مبادئها طیلة حیاته فی إبداعه الفنی النقدی على السواء، وطور جانبا من تصوراتها نحو نـزعة صوفیة تدفعنا إلى وصفها بالرومانسیة الصوفیة ، إذ یبدو عبد الصبور متأثرا بالمنجز الصوفی فی کتاباته الإبداعیة لمأساة الحلاج ـ مثلا ـ وفی حدیثه عن سیرته الفنیة فی کتابه حیاتی فی الشعر ، إذ یؤکد ذلک أثناء تحدثه عن المتصوفة واستخدامه مصطلحاتهم ورموزهم ومحاکاة عباراتهم ، ویطبق ذلک بصورة تکاد تکون متماثلة بین الوجد الصوفی والإبداع الشعری ، کما أنه تأثر برموز الرومانسیة العربیة، وبخصائص الرومانسیة الفنیة، ویؤکد الوایلی أن عبد الصبور تجاوز هذه الرؤیة وتجاوز إبداع القصیدة الغنائیة یری سلاف أحمد علوش أن فی قصائد عبد الصبور بعداً قصصیاً واضحاً إذ اعتمد فی استلهام التاریخ على الحکایة لا على الرمز التاریخی . أما العالم الشعری لعبد الصبور فیری صدوق نور الدین انه تغلفه مسحة الحزن والألم، وفق ما یدل علیه المعجم الشعری الموظف فی القول الشعری، وبصفة تکاد تکون شاملة، حیث تطالعنا مفردات من قبیل : اللیل ، المرض، الفراغ، الموت، الشتاء، وهو معجم تطفح به کتابات بدر شاکر السیاب وعبد الوهاب البیاتی أیضا ، ولکن الرؤیة فی دلالتها انهزامیة بالأساس.
ردود فعل ثائرة على شعره
ثارت ثائرة الشعراء المحافظین علی أشعار عبد الصبور التی أعدوها شکل من أشکال النثر، لأنها تخلو من الإیقاع المألوف للقصیدة العربیة القدیمة وحین کتب صلاح عبد الصبور قصیدته وبعث بها إلى مسابقة المجلس الأعلى للفنون الاجتماعیة وقعت قصیدته بین یدی العقاد، وحدثت المواجهة بین شاعر یکتب قصیدة الشعر الحر وشارع من الدیوان وعندما قرأ العقاد القصیدة کتب تحتها :تحال إلى لجنة النثر لعدم الاختصاص، مما دفع بصلاح عبد الصبور إلى أن یکتب مقالا یدافع فیه عن هذا الشعر الحر بعنوان موزون والله العظیم موزون کما ثار الکثیر من النقاش حول وشربت شایاً فی الطریق والتی أثارت الاستهجان والاستهزاء فی حینه ، ولکنها لقیت أیضاً من الاهتمام ما مهّد الطریق لاستعمال المفردات الیومیة فی الشعر العربی ، ومهّدت لتحقیق الانتصار على لغة القاموس ، التی کانت سائدة ومتسلطة آنذاک تنقل نص عبد الصبور بین ساحات عدیدة لها میزة واحدة هی القلق الوجودی العالی والمرکب، حسبما یقول سلاف أحمد علوش فمن الغرق المیتافیزیقی إلى نقد المیتافیزیق، لیخلص فی نهایة مشروعه إلى الفهم العلائقی الصوفی، فاستطاع من خلال عیشه للنقیضین المیتافیزیقیا ونقدها أن یستخلص المطلق الجمالی وینزع إلیه من علاقة جدلیة هی الإنسان والإله، ففی فترة النقد المیتافیزیقی کان عبد الصبور مشغولاً بالوعی الاجتماعی وبالتقاطه للألم الإنسانی بصیغته الأرقى سابراً الفقر والقهر والحرمان الذی یغلف السواد الأعظم ویستشری فی حیاتهم
یقول عبد الصبور أظننی لم أدرک أن الشعر هو طریقی الأول إلا فی عام 1953، أما قبل تلک الفترة فقد کنت مشغولا بأشیاء کثیرة، کنت أحاول القصة القصیرة، والکتابة الفلسفیة على نمط محاورات أفلاطون التی قرأتها فی مطلع الصبا بترجمة حنا خباز وفتنت بها فتوناً، و لکن فی ذلک العام تحددت رغبتی الأدبیة، وارتبطت بالشعر ارتباط التابع بالمتبوع . وأنا ممن یظنون - وهم قلة - أن قول الشعر جدیر وحده بأن یستنفد حیاة بشریة توهب له وتنذر من أجله. وقد وهبت الشعر حیاتی منذ ذلک الأمد. وجهدت حتى أصیر شاعراً له مذاقه الخاص، و عالمه الخاص تأثر إبداع صلاح عبد الصبور بمصادر متنوعة فمن شعر الصعالیک إلى شعر الحکمة العربی, وسیَر وأفکار بعض أعلام الصوفیین العرب مثل الحلاج وبشر الحافی, اللذین استخدمهما کأقنعة لأفکاره وتصوراته فی بعض القصائد والمسرحیات، وقد نشأ عبد الصبور وتربی بین کتب المنفلوطی وعمالقة الأدب والفکر، وتأثر برموز الرومانسیة العربیة وبخاصة جبران خلیل جبران الذی یعده قائد رحلته . کما استفاد الشاعر من منجزات الشعر الرمزی الفرنسی والألمانی (عند بودلیر وریلکه) والشعر الفلسفی الإنجلیزی عند جون دون وییتس وکیتس وت. س. إلیوت بصفة خاصة . وکذلک استفادته من کنوز الفلسفات الهندیة ومن ثقافات الهند المتعددة أثناء إقامته بالهند مستشارا ثقافیاً للسفارة المصریة . ومن الذین لم یخف إعجابه بهم لورکا ، و بودلیر وفی محاولاته الشعریة الأولى کان صلاح عبد الصبور متأثرا ببعض الشعراء القدامى کالمتنبی وأبی العلاء المعری الذی أعجب به کثیراً والذی رآه من وجهة نظره ثلاثة أرباع التراث الشعری مقدما إیاه على أبی تمام وبشار وأبی نواس والمتنبی، فکان یقول یعجبنی المتنبی ولکنی أحب أبا العلاء ! بعد ذلک بدأ یتأثر ببعض الشعراء المعاصرین کإبراهیم ناجی ومحمود حسن إسماعیل.
مسرحه الشعری
أنا لا احب المسرح إلا شعریاً، و لا یعجبنی کثیرا مسرح إبسن و أتباعه من الناثرین. و اعتقد أن مسرح إبسن الاجتماعی النثری مثل (بیت الدمیة) و (عدو المجتمع) وغیرهما، هو مجرد إنحرافة فی تاریخ المسرح کانت مسرحیته مأساة الحلاج هی بدایة اتجاهه إلى المسرح الشعری الذی أصبح من أهم رواده فی الأدب العربی وعن سمات مسرح عبد الصبور یقول الدکتور مدحت الجیار: على الرغم من تعدد مسرحیات صلاح عبد الصبور الخمس، من حیث الموضوعات المعالجة، والشخصیات، بل الأجواء الدرامیة التی یستخدمها داخل نصوصه، أقول إنه على الرغم من ذلک، فإن مسرح صلاح عبد الصبور یبدو ضیقا، ترتد عناصره المکانیة إلى حیز ضیق .. أعنى أن مسرحیاته تتحرک على المستوى المکانی، حول ثنائیة البیت والسجن، ثم الاتساع فی المکان. والبیت قد یتحول إلى قصر أو کوخ بسیط، أو منزل شعبی أو مقر جریدة؟ لکنه یظل محتفظا بدلالة الألفة والنشأة. وعلى النقیض یتحول السجن ولوازمه (المحکمة) إلى الضیق من المکان، ویترادف فی غالبیة السیاقات مع الظلم و القهر ویؤکد الجیار أن مسرح عبد الصبور یتحرک خلال عناصر مکانیة محدودة، وثیمات مکانیة ثابتة، وإن کانت تتعدد، فهی تتعدد فی تجلیات مختلفة، لا یتغیر جوهرها، بل یظل الجوهر ثابتا، ویتحرک العرض، الشکلی؟ الأمر الذی یلقى سؤالا حول المکان فی مسرح صلاح عبد الصبور، هل هو فقیر فی عناصره ومکوناته، وهل یترتب على ذلک القول بضیق ومحدودیة عناصر الرؤیة الجمالیة للواقع عند عبد الصبور؟ خاصة وأن مسرحیاته ترتد دائما للوراء حیث نجد الکوخ، والقصر، والطیر النائم، والسجن، والبیت، ومخدع النوم، ومحل العمل، وکلها مفردات کثیرا ما شکلت مسرحیات کثیرة قبله، ولیس ببعید، مسرح أحمد شوقی الشعری، أو مسرح على أحمد باکثیر. ومن هذین السؤالین نستطیع أن نقول: إن توظیف صلاح عبد الصبور لهذه المفردات المکانیة المحدودة قد أغنى هذه المفردات، حتى أننا نحس للوهلة الأولى بتعددها، وکثرتها، بسبب جودة التوظیف، والقدرة على وضعها موضعا صحیحا یبعد عنها الملل والتکرار والفقر .
ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٦ توسط مجید عوضوردی مقدم
ان الکتابة عن جبل شامخ ونخلة باسقة کالرائدة ، شاعرة العراق والعرب الاولى ، الشاعرة والناقدة نازک الملائکة ، لها هیبتها ورهبتها ... فان تراثها الادبی وحیاتها من الثراء بحیث لا تکفیه کل المقالات التی صدرت والتی ستصدر . ولا ازعم اننی سآتی بجدید وغریب عما کتبه المختصون والمحبون ، لکننی سأکتب عنها کأمراة ومبدعة فی آن واحد
ومما افخر واعتز به حقا اننی التقبت شخصیا عملاقی الشعر العربی الحدیث : الفقیدة نازک الملائکة ، والفقید الجواهری الکبیر فی ازمان وظروف مختلفة .لم اتحدث معها فی شؤون الادب والثقافة ، فقد کان لقاءا قصیرا کنت فیه مشدودة الاعصاب والفکر ، واعیش مشاعر من نوع خاص .. أحقا انا امام قامة من قامات الادب العربی ..؟ لقد رأیت بام عینی بساطتها اللامحدودة ومیلها للعزلة ... وهذا اهم ما اتذکره من لقائی القصیر معها صیف 1981
وکالکثیرین ، راعنی مشهد تشییعها الفقیر الذی لایلیق ابدا بحجمها وحجم ثورتها الشعریة ، وعسى ان یکون هذا تنفیذا لرغبتها ، فالزهد والابتعاد عن القشور کانا من اهم صفاتها .. بل لعل ذلک کان طریقتها فی رفض ما آل الیه حال وطنها ,العراق وحال الاوطان العربیة الاخرى التی لا تقدر الثقافة واهلها الاّ متى انضموا الى جوقة المطبلین لحکامها .. وهذا ما لم تفعله شاعرتنا ابدا فقد عاشت وماتت عزیزة الجانب وقریبة من نبض الثقافة

ان شاعرتنا ، السیدة نازک الملائکة ، ظلت ومنذ صدور قصیدتها " الکولیرا " عام 1947رمزا لمیلاد الشعر الحر وعلما بارزا من اعلام تحرر المرأة على طول الوطن العربی ، وستبقى حتى بعد وفاتها مرادفا لحرکة شعریة تجدیدیة قادت التمرد على القصیدة العمودیة واسست لتجربة لم ینته تفاعلها بعد . غیر ان الجدل حول ریادتها للشعر الحر ما زال قائما ، ومن وجهة نظری مرجع ذلک الى کونها امرأة ، لان المرأة فی بلداننا ومجتمعاتنا لا یحق لها ان تکون البادئة والرائدة لیسیر خلفها الرجال .. ولو کان الشاعر المبدع بدر شاکر السیاب هو الذی ادعى الریادة اولا فلم تکن الدنیا لتقوم ولا الجدل لیحتدم لان هذا یعتبر من المسلمات ... ومهما یکن من امر فاننی وبامکانیاتی المتواضعة اقول : ان من یقرأ مؤلف الملائکة " قضایا الشعر المعاصر " بتمعن سیتأکد من صحة ما ذهبت الیه ای من ریادتها الحقة ، لیس لانها اکدت ذلک حینما کتبت :" کانت بدایة حرکة الشعر الحر سنة 1947 ، فی العراق . ومن العراق ، بل من بغداد نفسها ، زحفت هذه الحرکة وامتدت حتى غمرت الوطن العربی کله ..." 1 . اقول لیس بسبب هذا وانما لان طریقتها فی البحث فی جذور واسباب ظهور هذا النوع من الشعر ، ظروفها ، اسبابها الاجتماعیة والنفسیة , مزایا هذا الشعر ..الخ لدلیل قاطع على کونها هی الرائدة ، وهی التی شقت الطریق امام اجیال اخرى من الشعراء العراقیین وفی العالم العربی ، کالبیاتی والحیدری وصلاح عبد الصبور و محمود درویش وغیرهم .
ویرى الکثیر من النقاد ان قصیدة " الکولیرا " تمثل واحدة من اقوى اللحظات فی مسیرة الشعر العربی الحدیث . وتقول نازک الملائکة عن هذه القصیدة : " کنت کتبت تلک القصیدة اصور بها مشاعری نحو مصر الشقیقة خلال وباء الکولیرا الذی داهمها . وقد حاولت فیها التعبیر عن وقع ارجل الخیل التی تجر عربات الموتى من ضحایا الوباء فی ریف مصر . وقد ساقتنی ضرورة التعبیر الى اکتشاف الشعر الحر." 2والقصیدة من الوزن المتدارک (الخبب) ونقرأ منها :
طلع الفجر
أصغ الى وقع خطى الماشین
فی صمت الفجر،أصخ،انظر رکب الباکین
عشرة اموات،عشرونا
لاتحص، أصخ للباکینا
ًَّإسمع صوت الطفل المسکین
موتى،موتى،ضاع العدد
موتى ، موتى ، لم یبق عد
فی کل مکان جسد یندبه محزون
لا لحظة اخلاد لا صمت
هذا ما فعلت کف الموت
الموت الموت الموت
تشکو البشریة تشکو ما یرتکب الموت
الا ان هناک من شکک بحداثة هذا اللون فی کتابة الشعر وادعى ان العرب قد قالوا مثله قبلا .. لکن نازک تصر على ان حرکة الشعر الحر هی ولیدة عصرنا هذا بدلیل ان "اغلبیة قرائنا مازالوا یستنکرونها ویرفضونها ، وبینهم کثرة لا یستهان بها تظن ان الشعر الحر لا یملک من الشعریة الا الاسم فهو نثر عادی لاوزن له ."3
وعلینا ان لا ننسى ان مختلف الفنون تتعرض الى مثل هذه الهزات التطوریة التقدمیة،کما یتعرض البشر وحرکة الحیاة ,وما الشعر الا ظاهرة لا یمکنها ان تقف جامدة امام تطور الانسان المتسارع ،اذ لابد له من ان یجاری هذا التطور ویواکبه ... ولابد له ان یلبی الحاجة الى التجدید التی تفرض نفسها بفعل القانون الذی یتحکم فی حرکات التجدید عامة.الاان حالات الریبة والتحفظ من الجدید هی حالات عرفها التاریخ البشری کمسعى لحمایة الموروث والمتعارف علیه وهو وجه من وجوه الدفاع عن النفس ، غیر ان هذا الجدید یفرض نفسه فی النهایة اذا کان اصیلا حقا
وتمثل رد الفعل من الشعر الحر فی رفضه ، وعده بدعة سیئة النیة غرضها هدم الشعر العربی ، لان هذا اللون الجدید حطم استقلال البیت وجعل اشطر القصیدة لا تتقید بعدد معین من التفعیلات ..وقد اتهم الشعراء بانهم کسالى وذوو مواهب شعریة ضحلة ولهذا وجدوا هذه الطریقة التی تحررهم من صعوبة الاوزان العربیة .. لکن الملائکة ترد على ذلک وتفنده مؤکدة ان الحریة لیست اسهل من القیود لان " کل حریة على الاطلاق تتضمن مسؤولیة"4 و "ان الحریة خطرة لانها تتضمن مغامرة فردیة یجازف فیها المرء براحته وکیانه،ولن یقوى على مخاوفها الا من کان شدید الثقة بنفسه."5.وفوق ذلک فان هذا الشکل الشعری الجدید قد مهدت له حرکة التجدید والتنویع فی الشکل والاسلوب التی ابتدأت فی عصر النهضة الحدیثة سواء فی مدرسة شعراء المهجر فی امریکا او فی جمعیة(ابولو) فی القاهرة .ولابد ان تکون هناک حاجات روحیة تدفع بالافراد الى ان یبدأوا حرکات التجدید وتدفعهم الى احداثه ،ویمکن القول ان حرکة الشعر الحر کانت استجابة لحاجة الذهن العربی للبناء على اساس حدیث ،وعلى هذا فانها کانت ضرورة اجتماعیة فشلت کل محاولات وأدها مما "اضطر مؤتمر الادباءالعرب الثالث فی القاهرة الى ان یعترف به رسمیا ویدخله فی ابحاثه الرئیسیة."6
وتعرف نازک الملائکة الشعر الحر بانه :"شعر ذو شطر واحد لیس له طول ثابت وانما یصح ان یتغیر عدد التفعیلات من شطر الى شطر. ویکون هذا التغیر وفق قانون عروضی یتحکم فیه.."7 کما تؤکد بان "اساس الوزن فی الشعر الحر انه یقوم على وحدة التفعیلة. والمعنى البسیط الواضح ..ان الحریة فی تنویع عدد التفعیلات او اطوال الاشطر تشترط بدءا ان تکون التفعیلات فی الاشطر متشابهة تمام التشابه ، فمثلا یکتب الشاعر من بحر الرمل اشطرا تجری على هذا النسق :
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
فاعلاتن فاعلاتن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
فاعلاتن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
فاعلاتن فاعلاتن " 8
وهکذا ...
فالشعر الحر اذن ظاهرة عروضیة یتعلق بعدد التفعیلات فی الشطر ویتناول الشکل الموسیقی للقصیدة وهو فی اساسه دعوة الى تطویر الشکل لیکون اسلوبا جدیدا یقف الى جانب القدیم لکنه یتناسب مع عصره .وهو محاولة من الشاعر المعاصر الى التخلص من القشور الخارجیة والعنایة بالمضمون .
ولعل من المهم هنا التطرق الى العوامل الاجتماعیة الموجبة لانبثاق الشعر الحر کما تراها نازک الملائکة،وهی:
1ـ النزوع الى الواقع : حیث تتیح اوزانه الدخول الى الواقعیة ، وتتیح للشاعر الحرکة فیما یناسب مشاکل عصره.
2ـ الحنین الى الاستقلال . فالشاعر یرغب فی ان یبتدع لنفسه شیئا مستوحى من حاجات عصره ویکف ان یکون تابعا لامرأ القیس وغیره من القدامى ، فهو بهذا ذو جذور نفسیة مفروضة .
3ـ النفور من النموذج : وهذا یتناسب مع الفکر المعاصر عموما الذی یمیل الى التغییر والتنویع ویرفض الوحدة الثابتة المتکررة ، فالحیاة واللغة ذاتها لا تسیران على نمط واحد ...
4ـ ایثار المضمون :اعتمادا على وحدة الشکل والمضمون ، التی تخضع لها الحرکات الاجتماعیة والادبیة فان الشاعر او الفرد المعاصر یتجه الى تحکیم المضمون فی الشکل لیس فی الشعر فقط وانما فی نختلف مظاهر الحیاة .
هذا اضافة الى عوامل اخرى غیر التی ذکرت ...
ان نازک الملائکة وهی تضع ملامح شکل جدید فی القصیدة العربیة ظلت تؤکد على ان القدیم یجب ان یبقى ، لان هذا الجدید لایمکنه ان یتناول کل ما یمکن ان یتناوله الشعر ، خاصة وانها اکدت على ان اوزان الشعر الحر هی ثمانیة فقط من الاوزان الستة عشر فی الشعر العربی ، فمثلا انها لا ترى انه یمکنه ان یکون شعرا ملحمیا .
وقد ظلت نازک وحتى فی شعرها الحدیث تجسد الذات المنطویة التی رافقتها منذ الطفولة وبرعت فی ذلک کما برعت فی التعبیر عن حالة الاغتراب والوحشة والحس المرهف والحزن الصامت .
ان الحدیث عن نازک الملائکة کما ذکرت فی البدایة، لایمکن ان ینقطع .. وکما کتبت عنها وفیها مقالات وبحوث ورسائل جامعیة فستکتب عنها المزید من البحوث والرسائل الجامعیة طالما ظلت قوانین التطور الاجتماعی تتحکم فی حیاتنا وطالما تظل المساعی للتجدید قائمة .
وکامرأة عراقیة ابقى مدینة لها لیس لکونها علما ادبیا شامخا فحسب ، وانما رائدة من رواد نهضة المرأة العراقیة ،التی اختارت الصعب وتحدت التیار وقررت المواجهة ، وکانت من بین اوائل الداعین الى تحرر المرأة ومساواتها وخروجها للعمل وسفورها .
ستبقى نازک منارا وقامة فی الشعر والحیاة لم تنحن .....


1ـ قضایا الشعر المعاصر ص 21
2ـنفس المصدر ص21
3ـ نفس المصدر ص 25
4ـ نفس المصدر ص 37
5ـ نفس المصدر ص 38
6ـ نفس المصدر ص 40
7ـ نفس المصدر ص 58
8ـ نفس المصدر ص 61

وقار هاشم
24 حزیران 2007

ارسال در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٦ توسط مجید عوضوردی مقدم
قالب وبلاگ